آیا ممکن است خواست خدا بیخدایی ما باشد؟ 



x

آیا ممکن است خواست خدا بیخدایی ما باشد؟



بهانه ای برای هم اندیشی
نظر شما در مورد پوشش چادر ؟
آیا شما یک ایرانی مسلمانید یا یک مسلمان ایرانی ؟
نامردا خواهرم بود.......
نظرتون چیه؟ طرح امنیت اجتماعی شدیدتر از قبل اجرا می شود
می خواهم خودکشی کنم؟!

حدیث روز
احادیث برگزیده از ائمه اطهار ع
راه روشن زندگي (احاديث چهارده معصوم عليهم السلام)
گفتگو ؛ پیشنهادات و انتقادات ِ مسابقه ی ِ آیه های ِ نور
در مورد دنیای پس از مرگ چه تصوری دارید ؟
***کلام بزرگان***
حمایت از ما | مشهدهاست
`

آیا ممکن است خواست خدا بیخدایی ما باشد؟





03-30-2008


1:

تائید شد.
موضوع جالب و چالش بر انگیزی است.
منتظریم بیشتر به آن بپردازید.

2:

با توجه به تعاریفی که از خدا میشود و تصویری که بیشتر شباهت به انسان دارد تا خدا، در این زمینه هم اگر قبول کنیم که خدا خواسته ای دارد، به این معنی خواهد بود که دوباره ایشان« خدا» را انسان فرض کرده ایم...

3:

کامران ارجمند درود

به زودی نگر خودم را میگویم , شما چه میپندارید ؟

4:

بله حتما چنین خواهم کرد
و شما نیز با یاری خود بیشتر به من خواهید آموخت اگر دوست داشته باشید

5:

اگر لطف بفرمایید بیشتر نگر خود را توضیح دهید متشکر خواهم بود

6:

بیشتر میخواد خودمون فکر کنیم
که چیزی که از خدا بهمون القا میشه از خدای واقعی مرزها فاصله داره نمیدونم اما من وقتی قرآن را ورق میزنیم بیشتر تو الهی بودنش شک میبرم
... خداییش یا عقلم زیادی داره جولان میده یا مطلب زیادی تاریخ گذشتست یا شایدم نمیدونم............

7:

درود بر شما آدلاید عزیز
هرچند بعضی ها به ناحق چنین لقبی میگیرند و این طور صدا میشوند
من شما را به حق ایران بان خردمند می خوانم
نظر من؟؟
اگر سخن شما را در این باره بشنوم راحت تر خواهم گفت
متشکرم

8:

البته سوال شما ايراد داره
اگر خدايي وجود داشته باشه كه بي خدايي معنا نداره
و اگر كسي خدا رو قبول نداشته باشه كه بي خداييه او از خواست خدا نيست از خواست خودش است

9:

من هیچ وقت این ورا نمیام ولی موضوع جالبی بود برام باید ببخشید ..
تقریبا با جناب الماس موافقم
ایا ما خدا رو به شکل یک انسان میبینم فکر نمیکنم. به نظر من این راههای است که در زندگی ما وجود داره نه خواست خدا یا تقریبا ارزوهای ما هستند که گاهی وقتی کاری رو درست انجام میدیم بهشون میرسیم و وقتی هم کاری رو درست انجام نمیدیم و در راهی مخالف پا میزاریم بهشون نمیرسیم که شاید باید گفت از روی عادت ما میگیم خدا نخواست ولی هیچ وقت نمیگیم شاید ما راهی رو اشتباه رفتیم که کاری که خواستیم انجام خوب از اب در نیومد.

10:

از همیاری تان تشکر میکنم
همه این پرسش ها را پاسخ خواهم داد اما منتظر نظر آدلاید هستم
نظر او برای من مهم است
بعد از پاسخ او کاملا توضیح خواهم داد
باز هم تشکر
شاد و پیروز و خرافه ستیز باشید

11:

بله دقیقا همان طور که نیچه میگوید اخلاق نیز شکلی از بی اخلاقی است خواست خدا نیز نوعی از بی خدایی است و این نیز از نهایت صداقتی حاصل میشود که این فیلسوف مارا با آن روبرو میکند وقتی هر معیاری که در زندگی با آن سر کار داریم با خودش به چالش کشیده میشود بله نقد تمامی ارزش ها تا به امروز و تلاش برا ی ارزیابی مجدد آن ها یکی از سخت ترین کار هایی است که تا به امروز بر عهده انسان گزارده شده است و همه نیز انتظار نمیرود که ان را درک کنند " خیر آگر همگانی شود دیگر خیر نیست چون چیز های همگانی ارزشی ندارند "

12:

باسلام به دوستان گرامی

خداوند نمی تواند خواستی داشته باشد.
اما ذات ما ، ما را به این سو می برد. یعنی به سوی بی خدایی.
زیرا ما خود ، خدا هستیم.

خدا نه آفریده می شود و نه می میرد.
خداوند نه می آفریند و نه می میراند.

آن که زنده می کند و می میراند ؛ ذهن است.

در نتیجه ، خداوندی نداریم. خدای ما ، ذات خود ماست.

باسپاس

13:

بنده را عفو بفرمایید اگر خود شروع کردم اما هنوز پاسخی ندادم
تنها منتظر پاسخ دوست عزیزم آدلاید هستم

14:

به نظر من به بحث جبر و اختیار بر می گرده به اون قسمت مراجعه کنید

15:

من با بخشی از گفته شما مواقم ولی سوال من از شما اینه:
اون ذهن رو از کجا اوردی؟ کی اون ذهن رو به شما داده؟

16:



باسلام
به دوست گرامی

من نمی دانم با کدام بخش از سخنانم موافق هستید!
زیرا تنها ، یک سخن و یک مضمون را ، بیان کردم.

سئوال شما نمایانگر این است که اصل مطلب را متوجه نشده اید یا من به خوبی بیان نکرده ام.

ذهن ، ازلی و ابدی ست.
همیشه هست.
همه چیز برای ابد وجود دارد.
نه تنها ذهن ، بلکه هر ماهیتی.

ذهن همه چیز است.
وقتی به طور کلی ، به خود می نگرد ، آفریدگار می شود.
هنگامی که به طور جزیی ، به خود می نگرد ، آفریده می گردد.

زمانی که تنها وجود دارد و هست ، بدون هیچ دیدگاه ویژه ای ، خداوند نامیده می شود.

اگر خداوند ، انسان ، جهان هستی ، نیستی و هر آنچه که در حوزۀ امکان می باشد ، ذهن باشد ؛ بنابراین ، به آن شکلی که عموم مردم می پندارند ، خداوند وجود ندارد.

خداوند نیز ، ذهن برتر است.
عکس این موضوع نیز ، قابل قبول است.

یعنی به جای کلمۀ ذهن ، از کلمۀ خداوند استفاده نماییم.
سپس بگوییم که همه چیز خداست.

وقتی به طور کلی.....

باسپاس


17:

خیلی جالبه اینجا(تو این سایت) از همه جور اعتقادی پیدا میشه.

نظر من:
با مثال میگم:
یک پدر دوست داره برای فرزندش پدری کنه و اون فرزند او رو پدر خودش بدونه و ... اگر اون فرزند خیلی اون پدر رو اذیت کنه یا بهتر بگم لیاقت پدر داشتن نداشته باشه، چی میشه؟ نظر پدر عوض میشه.

یعنی نظرم اینه که خدا کسی رو که لیاقتش رو داره... و کسی رو که لیاقت رو نداره...

چون وقتم تنگ بود خیلی خلاصه نوشتم.

18:


کامران ارجمند درود
تاحیر مرا ببخشید . لطف شما برای من افتخار است .
ای گرامی
اگر چنین بیانگاریم که خواست خدا بیخدایی ما باشد با چالشی متناقض دست به گریبانیم . چه اینکه حال : میشود در مجموعه ی بشر شخصی را یافت که " باخدای بیخدای " باشد . در اینجا از " کلمات مرکب ضد و نقیض بهره جسته شده مانند مثال مشهور :
"Cruel kindness "
منطقیون بارها به تاریخ نویسان گوشزد کرده اند و از تذکر این نکته به آنان سرخوشند که ترم " تاریخ معاصر " نوعی ضد و نقیض گویی ( OXYMORON ) است چه اینکه چطور چیزی " همزمان " میتواند هم " تاریخ " باشد و هم "معاصر " .
این به قانون نخستین منطق که بنا بر نگر دکتر خوانساری پایه ی تمام علوم بشر است و " النقیضان لا یجتمعان و لا برتفعان " است میباشد : اجتماع نقیضین غیر ممکن است .
منطقیون میکوشند تا ابهامات و تناقضات را به کار نبرند حال بعید است خدای خالق - آفریدگار ( The creator god ) " محال منطقی " را خواستار باشد . ( محالات منطقی و ذاتی به نگر من " هم ارز منطقی " هستند ( مثالی از هم ارزی منطقی : امروز شنبه است هم ارز منطقی ( ~ ) این است که فردا یکشنبه است - مساوی نیستند ولی هم ارز منطقی هستند -) محال منطقی / محال ذاتی : مخلوق قدرتش فراتر از خالق رود .
یا مثالی که در گذشته زدم که دو دوست بخواهند با هم باجناق باشند ولی
هر کدام هم میخواهند همسری داشته باشند که تک فرزند باشد . با این حساب دو نتیجه حاصل میشود :
1- این دو هیچگاه با هم باجناق نمیشوند.
2- این دو هیچگاه ازدواج نمیکنند.
محالات علمی : از تجزیه ی دو مول H2So4 فلوئور حاصل شود.)
در منطق مراد از علم , علم حصولی است ( علم حصولی در مقابل علم حضوری است ) علم حصولی از مشاهده و آزمون ( آروین - آروین برای پدیده های آروین پذیر )
علم ما توان اجتماع نقیضین را ندارد و خدا هم محال است همچونان چیزی بخواهد و ضد و نقیض گویی (Oxymoron) کند .

19:

آدلاید عزیز و گرامی
از پاسخ خوب و جالب شما بسیار سپاس گزار
اما چون این اولین پست من در اینجا خواهد بود بد نیست چند مسئله را عنوان کنم
1:دوستان هرچه من میگویم جمله زیر را بدان بیافزایید
این تنها نظر نویسنده است و ممکن است اشتباه یا پر نقص باشد و نویسنده هرگز ادعایی بر
صحیح بودن آن برای پیدا کردن نوعی یقین در فرد ندارد
آدلاید عزیز شاید سخن شما کاملا درست و کافی باشد اما شاید هم من کاملا منظورم را بیان نکردم و اگر چنین کنم بهتر تفکر من را پیدا کرده و بیشتر بدان بپردازید
1:منظور از سوال اینست که فردی معتقد باشد خدایی وجود دارد و یا معتقد باشد علاوه بر وجود خدایی خالق پیامبرانی نیز از سوی او برای بشر پیدا شده اند و یا بیشتر از این ها... فرد معتقد باشد خدایی هست -پیامبرانی از سوی او پیام آورده اند-و محمد(ص) آخرین فرستاده اوست و یا حتی فراتر >>>> فرد معتقد به همه اینها افزون بر این اعتقاد خویش بر مکتب شیعه یا سنی یا هر مکتب اسلامی دیگر ایمان داشته باشد
حال فرد نوعی نگرش نسبت به پیرامون خود پیدا کرده است(منظور خود من نیست-این فرض مسئله است و میتواند مربوط به هر کسی باشد و پرسش من از شما و دوستان رسیدن به حکم با چنین مفروضاتی است هرچند غیر قابل قبول از سوی عده ای باشد)
این نگرش جدید به او آموخته است که نمیتواند از راه استدلال آن چه به آن باور دارد به دیگران یا حتی خودش اثبات کند(گرفتار تفکر اسکپتیسیزم یا شک گرایی بزرگی است)
برای مثال: فرد پدر پسری است که در مراسم امام حسین در سال جاری با پای معلول از جا بلند شده و سینه زنی کرده است
حال فردی از راه رسیده و مثلا فیلمی چون ماتریکس را برای پدر به نمایش گذاشته و با مطرح کردن احتمالاتی چون>>>> موجودات فضایی و علم آنها و این که آن شب خواسته اند بشریت و پدر را فریب دهند و ما الان چیزی برای رد این ادعا ها نداریم پدر را دچار نوعی شک گرایی کرده است
پدر فردی است(از آن دسته افرادی است) که برای هر چیز استدلالی میخواهد(من از این افراد زیاد دیده ام و انگار هر روز بیشتر می شوند) و این شک ها و باور پیدا کردن به این که یک انسان است و بسیاری چیز ها را نمیداند.... پدر را به جایی رسانده که مدعی است به آنچه پیش از این ایمان داشته هنوز ایمان دارد زیرا دلایل بیشتری در جیب اوست تا بخواهد یک بی دین یا بیخدا یا هر چیز دیگر باشد
اما وقتی از او پرسش می شود آیا میتوانی چنین رخدادی را برای خودت یا جهانیان بطور 100 درصد و یقینی به اثبات برسانی؟؟(خدا را با آن اتفاق پیوندی ناگسستنی دهد) خواهد گفت نمیتوانم زیرا من هم بسیاری چیز ها را نمیدانم
از اثبات بر اساس برهان وجودی( مثل نشان دادن اثر میدان مغناطیسی برای یک آهنربایی که براده ها را جمع کرده) و برای پدر رسیدم به لا ادری گری یا ندانم گرایی پدر در مورد خدا و تفکر اگنوستیسیزم(ندانم گرایی) در او همراه با خدا پرستی و وجود در قالب یک دئیست(خدا باور)
حال میخواهم بعد از گذشت آن مقدمات سوال اصلی را عنوان کنم
آیا ممکن است وقتی بشر کودکی خود را به پایان رسانید و وقتی 18 ساله شد و نیازی نبود برای آموزش قدم برداشتن دستان او را بگیریم تا زمین نخورد دیگر آن چه برای راه رفتن باید بیاموزد به او گفته باشیم او را نه به حال خود بلکه برای خود رها کنیم
به زبان ساده تر
خدایی که در دید اسلامی-مسیحی-یهودی هزاران پیامبر می فرستاده است و گاهی با تغییر روش(اگر متون مقدس دست نخورده به ما رسیده باشند) مثلا سنگسار در یهودیت و مسیحیت را به حکم تازیانه زدن در قرآن مبدل کند(اگر باز مفسران با ما همراه شوند)
برای بشر دیگر دین باوری نخواهد بلکه دانش باوری بخواهد
پس سوال کامل شده اینگونه است
آیا ممکن است خواست خدایی که بی نیاز از پرستیده شدن توسط بندگان خود است در عصر حاضر نوعی هومانیسم(انسان گرایی) و به تعریفی این باشد که انسان امروز مهمتر از هر موجود دیگر است و اگر هم جهان ماورای طبیعی(البته منظورم لزوما بهشت و جهنم نیست زیرا چنین مکان هایی در صورت وجود ممکن است در درون طبیعت و بر اساس قوانین آن شکل گیرند نه حتما در جایی بطور ذاتی متفاوت) وجود داشته باشد شناخت آن ناممکن است
الکزاندر پوپ: شایسته تحقیق نوع بشر خود بشر است
در واقع می خواهم فردی را معرفی کنم که در عمل بیخدا(با فرض عدم وجود خدا) زندگی میکند نه در آنچه بدان ایمان(نه یقین) دارد
فرد لا ادری است آن هم از نوع خدا باورش(پسر معلول خود و آن حادثه را دیده) ولی توان جواب دادن به سوالات زیر را در خود نمیبیند زیرا ذات او پرسش کننده و استدلال گرا شده است
1: من کیستم؟؟؟ انسانی برای تامین انرژی ربات ها در زیر حوضچه ای از نادانی و ارسال اطلاعات به مغز بخت بگشته و حواسی که کاملا در اختیار صفر و یک هایی است که ترجیح داده اند من الان تصور کنم فردی با این نام و هویت در فلان کشور و فلان شهر مشغول به شغلی هستم که هیچ کدام من واقعی نیست(فیلم ماتریکس را دیده اید؟؟)
من؟؟؟ من همان نرم افزار کثیف هستم که اولین با خود نوشته بودمش و حال ربات هایی که خود ساختم مرا در آن گرفتار کرده اند تا لحظه ای از ماتریکس پیام رسد که به به چه گوشت خوشمزه ای میخورم و لحظه ای بعد فریاد کشم که پایم به میز خورده و درد میکند
درد چیست؟؟؟ همان که واقعا میپنداریم؟؟؟ یا پیامی عصبی که ربات های دست ساخته بشر حالا با آن مرا (بشر) برده خود ساخته اند---یک ابر کامپیوتر عظیم از عهده این کار بر میاید؟؟
2: آیا ادیان ابراهیمی حقیقت دارند؟؟؟؟
خنده دار تر آیا میتوانم از دید تاریخی وجود انسانی به نام موسی کلیم الله را به اثبات برسانم؟؟؟ مگر علم تاریخ جز آنچه تحلیل کرده ام(تاریخ تحلیلی) چه چیز برای اثبات و به یقین رساندن من دارد؟؟؟ تازه هر جای تاریخ ممکن است .......... حتی همین تورات شاید نوشته عده ای باشد که آن را به موسی نامی نسبت داده اند/././././ آیا موشه(لفظ عبری موسی) واقعا موجود بوده است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ماشین زمانی برایم بسازید تا بروم ببینم شاید اثبات بدیهی شد و ایمان آوردم)
عیسی؟؟؟؟ همان که به صلیب کشیده شد مرد؟؟؟
نه بابا بعد از آنکه خاکش کردند فرای آن روز دیدنش پس زنده ماند
نه آقا عیسی یک نفر نبود چند نفر بود
نه عزیز من او رفت به آسمان ها
نه دوستان همه در اشتباهید اصلا کسی دیگر را به جای او به صلیب کشیدند
یهودی اسخریوطی را.............
برو ای کافر به خدای ما مسیح ابن مریم توهین میکنی؟؟ میگویی او برای شسته شدن گناهان ما در نقش پسر خدا به زمین نیامد ؟؟؟ ای کافر....
بروید پی کارتان دینتان تحریف شده ........ نه خیر آقا انجیل همان است که خدای ما عیسی یه کمک روح القدس بر مردم نازل کرد و................
پدر داستانی که ذکر کردم شاهد این گفتمان(یا بهتر بگوییم جدل) است
پدر به سراغ قرآن میرود
خدایا هفت آسمان معنایش چیست؟؟؟ ده ها تفسیر در کنار اوست... از حجت الاسلام ها گرفته تا آیت الله ها..........
خدایا چرا برای زمان من پیامبری نمیفرستی؟؟؟؟؟؟ بنی اسراییل و عرب و ایرانی مجوس(زردشتی) پارتی داشتند پیش تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تازه من که نیازمند ترم ای والا مقام بی همتا
من فیلم ماتریکس را دیده ام با خود کلنجار رفت ام...هنوز نمیدانم انسانی هستم که خواب دیدم پروانه ام یا پروانه ای که خواب دیده انسان شده(چقدر مسخره)
من بشر امروزم که دیدم جهان را بسیار مانده شناسایی کنم ...تفسیر شهاب هایی که همچون تیر بر شیاطین میخورند حقیقتی است که هنوز نمی دانم یا ساخته ذهن شاعری عرب؟؟؟
چقدر زیبا میگوید اگر فردی را به ناحق کشتی انگار همه جهانیان را کشته ای اگر فردی را زنده کردی انگار همه را.............
اما این جا که میگویی(اگر حرفت را عوض نکرده باشند ) هر کجا کافران را پیدا کردید بکشید...یا آنجا که می گوید دست و پایشان را خلاف هم ببرید/././. خدایا شدی فرعون؟؟
نه نه وایسا اینا شان نزول داره... تفسیر آیت الله ها هم همراشه
پدر بعد از مراجعه به تفاسیر.... خدایا اگر قرآن انگلیسیم را به همسایه ام در لس آنجلس هدیه دهم و تا آن را باز میکنید به این آیه نه آن یکی برخورد کند چه میگوید؟؟؟ میگوید من یک تروریستم که دگر اندیشان(اینجا مثلا کافران) را می کشم؟؟؟
آهان برای او یک کتاب تفسیر می خرم و شان نزول ها را برایش میبرم...
اما اگر او هم مثل من پرسش کرد آیا می توان به نقل تاریخی یقین داشت؟؟؟ چه بگویم؟؟
می رود وست وود یک کتاب از کتاب های مسعود انصاری را میخرد و .... ای وای من تمام حرف های او را نقد کرده ام و اشتباهاتی که آن ضد اسلام نویس مرتکب شده جمع آوری کردم امااااااااا چطور بگویم تاریخ نقل شده من را باور کند یا تاریخ طبری را؟؟؟
آیا محمد همان است که به سگی تشنه آب میداد و برای اعتقاداتش سنگ میخورد؟؟ یا آن است که بعد از بریدن سر مردمان بنی قریضه قاه قاه میخندید؟؟؟؟؟؟؟؟
ای ی ی ی بابا.............
آهای خدا خوب 15 تا محمد دیگم میفرستادی اسکاندیناوی و آفریقا و آمریکا و......... آخه یه دونه؟؟؟ اونم توی یه مشت آدم نیمه وحشی که برای اینکه علف زمین اینارو شتر اون قبیله خورده 100 سال میجنگیدن و خون میریختن؟؟؟
آخه نمیشد این ارث و میراث و یه کمی کامل تر میگفتی که تا قرن 21 سرش دعوا نباشه؟؟؟
مگه نمیگی این کافی و کامله؟؟؟
آهان آهان فهمیدم یه سوال
تو که چیزایی تو اون کتاب گفتی که میگن با علم امروز میخونه(دستت درد نکنه اینارو گذاشتی) مثلا میگی جهان را در پایان همچون طوماری در هم میپیچیم تا ماند اولش شود
این همون این همون بیگ کرانچ خودمونه؟؟؟ اما این عقیده توی هندیام بوده... نمیشد یه مطلبی بگی که در گذشته محمد هرگز حرفی ازش نبوده؟؟ اگه یکی بگه جهان پوست پیاز نیست که همچون طومار در هم بپیچه من چی بگم؟؟؟ میگم تو از کجا میدونی نیست؟؟؟ اونم میگه تو از کجا میدونی هست؟؟؟
عجب گیری افتادیم ما
میگم اثر انگشت اون میگه زمان چین باستان هم ته نامه هاشون اثر انگشت قرار میدادن و میدونستن هر کس یه جور اثر انگشت خاص داره
اگر محمد این چیزارو تو سفر هاش یاد گرفته باشه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اما من پسر معلولم از جا بلند شد............
ولی من که هنوز مغز و کارکرد هاشو دقیق نمیدونم شاید رضا زاده اگر به گاوم اونقدر اعتقاد داشت اون وزنه هارو بلند میکرد یا شاید تمرین کرده یا شاید پسر من و یه سری آدما از آینده با ماشین زمان اومدن و با علمشون خوب کردن و دارن به اسگول شدن من میخندن
ای بابا..............خدا تو علیمی .....یعنی انتظار داشتی من ایرانی به نوشته هایی که به زرتشت بزرگ نسبت میدن مطمئن باشم.. اونم بعد از این همه سال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوب چی میشه یکی و بفرستی به من بگه اون آیه منظورش از زدن زن چیه؟؟
بعضی ها میگن منظور زن مزوکیست یا مازوخیست یا مازوشست هستش
خوب از این زن ها چقدر تو دنیا داریم که راجع به اون آیه فرستادی؟؟
این شان نزولی که میگن درسته یا یه مشت مفت خور و نمیدونم خلیفه عباسی و فلان کس عوضش کردن؟؟
بعضی ها میگن منظورش زنیه که با کس دیگه خوابیده باشه
بعضیا میگن نه آقا این نشوزهن تو عربی یعنی نافرمانی
بعضیا میگن مثل امام صادق: این زنیه که با همسر همخوابگی نداشته حتما همون مزوکیستست.. اما چرا زدن؟؟؟؟ آخه حقوق بشر میگه....ای بابا
یه جا میگی 1 یا 2 یا 3 یا 4 تا زن بگیرید
یه جا میگی شما نمیتوانید عدالت را رعایت کنید پس اگر می بینید نمیتوانید تنها یکی اختیار کنید( یعنی میگی تک همسری خوبه؟؟)
حالا پیامبر نمیفرستی زمان من..یه مفسر بفرست.. حد اقل خود پیامبر و مامور جمع آوری میکردی....آخه من چه گناهی کردم با رشد فلسفه بدنیا اومدم؟؟؟
زن های عرب تو جنگای قبیله ای شوهراشون رو از دست میدادند و از خداشون بود یکی بگه بیا خرجتو بدم حتی اگر زن دیگه ای هم بود اما امروز اگر به زنت بگی میخوام زن دیگه بگیرم با لنگه کفش دنبالت میکنه.... خوب حقوق بشر دیگه.. فمینیسمه دیگه.... خوب بهشون زور گفتن 3000 سال(البته به جز بعضی جاهای جهان مثل ایران که زن سالاریم داشته)
قرآن تو در طول 23 سال تکمیل شد ...بهتر شد .. چون جامعه عرب هم تغییر کرد... همه جوامع عوض میشه نمیشه؟؟؟ تو از 100 زن گرفتن و تعویض اون ها رسیدوندی به 4 تا و آخر یکی.. تو اول گفتی مشروب خوردین نایستید نماز بخونید
بعد گفتی در اونها خوبی هایی است اما ضرر هایش بیشتر است(کتاب قانون ابن سینا و دو صفحه راجع به محاسن شراب و عرب حتما بی جنبه که جای یه ذره....کارخونه ساخته میشه اشتغال بوجود می یاد اما اگه مست بزنه یه نابغه رو بکوشه یه مملکت بدبخت میشه)
پس میشه گفت حق با تو هست
آخر تو یه سوره میگی از آنچه باعث مستی شما میشود نخورید....رسما میگی نخورید
اما جامعه عربی که آروم آروم توی 23 سال عوض شد نباید انتظار داشت بشری که( قرآن به زبان خیلی هاشون غربیه) توی 1400 سال عوض شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
برهان های وجود خدا
برهان های عدم وجود او
آنچه اثبات پذیر است و انچه مردود
آیا اگر چیزی اثبات نشود با فرض وجودش زندگی میکنیم؟؟؟
اما پدر یک طرح میده
میگه با توجه به اینکه بزرگترین استاد کلاس اخلاق بیخدایی یعنی علی (ع) فرمود: اگر خدا و بهشت و جهنمی هم نبود شایسته بود اخلاق را رعایت کنیم و با توجه به اینکه
امام صادق(ع)<<<< این فرد نه ریچارد داوکینز بیخدا است نه کوئنتین اسمیت مدرس فلسفه بیخدایی
فرمود: اگر از الان تا مرگم فرا رسد به من بگویید جهان کی خلق شد خواهم گفت جهان همواره وجود داشته است
یعنی خدا فراتر از بینهایت ها؟؟؟؟( به یه بیخدا بگم خدای من از اون چیزی که درک نمیکنیم مثل بینهایت هم فرا تره؟؟؟؟خوب میگه اگه درکش نمیکنی چرا بهش باور داری؟؟؟ منم حتما باید بگم اون وجود داره این و ایمان دارم اما نمیتونم صفاتش رو بگم /././.)
پدر میگه من وجود خودم رو هم نمیتونم اثبات کنم اما شاید بتونم بگم اسلام و ادیان برای کودکی بشر فرستاده شدند و نه بیشتر
قرآن کریم: برای انسان چیزی نیست جز سعی و تلاش خود او +
قرآن کریم: هیچ قومی نبود مگر برایشان فرستاده ای داشتیم تا از روز...... و به عدالت.......+
قرآن کریم:تو را فرستادیم تا مردم ان القرا یا مادر شهر ها مکه را(دعوا سر تفسیر اینم هست)
دعوت کنی+
قرآن کریم: .....................تا جهانیان را بشارت دهی - اینجا منفیه
یعنی این دین مال همه زمان ها بوده؟؟؟
نه نمیشه گفت دینی که قرآنش و بعد از مرگ پیامبر............ به عرب گفت این را حفظ کنید اما هیچ وقت دستور به جمع آوری نداد؟؟
خوب پیامبرم طبق آیه به جهانیان خبر داد>>> نامه نوشت به پادشاهان... به مسیحی معرفی کرد و به یهودی و مشرک و همه
اما اگر قبول کنیم خاتم النبییین اونجوری که بهایی ها میگن نیست یعنی ده ها روایت بیاریم که محمد پیامبر خاتم بود آیا پایان داشتم نبوت معنایش این است که تا ابد با شتر و خرما همه چیز را حل کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//// همانطور که رساله نویسان در ایران بدان معتقدند؟؟
یه مثال: معلمی وارد کلاس پنجم دبستان میشود
بچه ها امروز آخرین درس ریاضی رو خواهیم گفت
آیا جمله بالا به این معناست که کودک تا آخر عمر ریاضی نخواند؟؟؟؟ حقوق بشر ننویسد؟؟
به راهنمایی و ذبیرستان و دانشگاه نرود؟؟؟ هواپیما نسازد و اینترنت نیاورد؟؟؟
حال خدای فرضی از بشر بستن پارچه به امام زاده را میخواهد یا محکم کردن پیچ هواپیما یا هر دو را؟؟؟؟؟؟؟؟
اما شاید قصه اینست
آیا ممکن است بعد از آن که بشر فهمید هر کس حقوقی دارد و همگان برابرند به سخن محمد رسیده باشد و به یافته کورش که حقوق یکسان نوشت و دیگر حقوق زن پاین تر از مرد و برده پایین تر از ارباب معنا دارد؟؟؟؟؟؟؟ آیا خدا با اسلام عرب را تعدیل کرد یا حکمی فرستاد برای تمام زمان ها؟؟؟؟؟؟ اگر چنین است احکام برده داری در قرآن برای چیست؟؟؟ ناسخ و منسوخ تئوری کاملی است؟؟؟؟؟؟؟؟ اگر بعضی امور مثل احکام جهاد ابتدایی در قرآن منسوخ است از کجا معلوم که بریدن دست دزد( که عده ای تفسیر کرده اند فط خراشیدن است نه بریدن)
منسوخ شده نباشد؟؟؟ آیا الله -یهوه-مسیح -گاد -خدایان هند و غیره از ما میخواهد که کل عمر خود را صرف این کنیم که بفهمیم قرآن تحریف شد یا نه؟؟؟ از آیات ارث چیزی بریدند یا نه؟؟
پدر پسر معلول میگوید شاید خواست خدا در دوره ما محکم کردن پیچ هواپیما باشد تا خواندن 1000 صلوات بعد از هر نماز یا اجرای ادعیه مجلسی که اجرای هر کدامش برای یک روز یک هفته فرصت میخواهد!!! پس صنعت را که شکوفا کند؟؟ کسی که تا صبح نماز شب خوانده و در خط تولید چرت میزند؟؟؟؟ یا انگلیس و آمریکای استعمار گر ؟؟؟ یا آفریقایی گشنه در کنار دزدان انگلیسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟
امروز زن زن عرب نیست...با نشستن در برابر یک کامپیوتر یا منشی شدن درآمد کسب میکند و منتظر شوهر عربی که 50 تا زن دیگر دارد نیست
آیا احکام ابدیند؟؟؟؟ یا از برای رشد عرب؟؟؟
با این همه اما و اگر و برهان شر و غیره خدا از من انتظار معجزه دارد یا من از او
او خدای علیمی است...و میداند پیامبر و معجزه هم بفرستد به درد انسان مخلوق فیلم ماتریکس دیده ی فلسفه خوانده نمیخورد
پس نجات بشر را در این میبیند که
قرآن کریم: برای انسان نیست جز سعی و تلاس خود او
پس پیامبر او اینهایند برای ما>>>>> نیچه-ویتگنشتاین-هیوم-کواین-و........
پیام او اینست>>>> شر؟؟؟؟ میتوانی اثبات کنی در جهان شر وجود دارد؟؟؟؟ پدر میگوید معنای شر راهم نمیدانم چه رسد به اثبات جهانی پر از شر
میگوید چه چیز به تو نشان دادم؟؟
پدر: بعد از پیامبران برای من دوربین فیلم برداری و تجهیزات جایزه دادی تا ببینم جوجه ای را که در لانه ای که مادرش ساخته بالا و پایین می پرد زیرا ماری از درخت بالا میرود و ناگهان با دندانهای زهر آلودش بدن جوجه را می درد
درد چیست؟؟؟؟ جوجه آنقدر بزرگ نشده که به همنوعانش بد کرده باشد و این سزای عمل او تلقی شود
شاید روح گنه کاران در برزخ است که در مغز جوجه پیام درد را تحلیل و تفسیر میکند
نمیدانم
نمیدانم پیام بشر امروز است و دستور خدا هم این خواهد بود
حال که فهمیدی نمیدانی و حال که آموختی من محتاج عبادتت نیستم
خود بساز جهانت را
غذای مار را تا جوجه ای پر پر نشود
خودت حقوق خودت را بنویس
خودت خدای کوچکی شو و جهان را به چنگ آور و بهشت را با دست خود بساز
شاید بتوانیم مردگان را زنده کنیم و فرعون ها را به دادگاه کشیم و خوبان را چه از مکتب علی چه از مکتب اگزیستانسیالیزم یا باور مندان به اخلاق بیخدایی را به بهشت هدایت کنیم
پس چرا منتظر خدایی شویم که مدت هاست قدرتش را در دست آدم و زیبایی اش را به حوا سپرده.... 2 تا شده(در فهم ما) و آدم و حوا را متفاوت از اجداد نئاندرتال خود می خواهد
اگر فهمیدیم نمیدانیم دلیل بر آن نیست که خدا باوری را کنار بگذاریم/././.
جدایی دین از حکومت-سکولاریسم-هومانیسم-اخلاق باوری و حقوق بشر که باید هر روز کامل تر از دیروز باشد بیشتر از جنگیدن با همجنس بازاان به بهینه ژن در جهت فرازیستن کمک میکند زیرا زیست شناسی به ما یاد داد همیشه تلفات نوع بشر آن ها بودند که با تداوم زادمان در آویختند و همجنس بازان هم باید آنقدر کم شوند که خود نابود گردند مگر آنکه انسان را شبیه سازی کنیم و اخلاقیات مدرن جای اخلاق دینی و خدای مهربانی را بگیرد که اگر قوم لوط را پا برجا میگذاشت شاید من و شما هم نبودیم

شاد و پیروز و خرافه ستیز باشید
از طولانی شدن سخن هم مرا ببخشید
حال با هم بحث میکنیم تا از یکدیگر بیاموزیم

و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

20:

باسلام به دوست عزیز



دوست من
باید دید که تعریف ذهنی هر کس از "ما" چیست.

اگر ما خدا باشیم ، آیا باز هم ، خواست ما نمی تواند بی خدایی باشد؟!
اگر انسان خدا باشد ، می تواند خواستار یک ذهن بی خدا باشد.
زیرا خویشتن را خدای خود می داند.
بنابراین تنها به خود اقتدا می کند و قائم به ذات خود می گردد.

اگر به کلمات گیر بدهید و گاهیً مضمون را کنار بگذارید ، باخدای بی خدا ، غیر منطقی می گردد!


منطقیون بارها به تاریخ نویسان گوشزد کرده اند و از تذکر این نکته به آنان سرخوشند که ترم " تاریخ معاصر " نوعی ضد و نقیض گویی ( OXYMORON ) است چه اینکه چطور چیزی " همزمان " میتواند هم " تاریخ " باشد و هم "معاصر " .
آدم ها ، دارای بینش های متفاوتی هستند.
اگر کسی بینشی فرازمانی داشته باشد ، می تواند چون اینشتین ، به نظریه ای فرازمانی دست پیدا کند.
اگر حال و گذشته و آینده را یکی بداند ، هر لحظه ، جزیی از تاریخ به حساب خواهد آمد.
پیش فرض ذهنی افراد فوق العاده اهمیت دارد.
خداوند می تواند همزمان دو چیز متناقض باشد. اگر نتواند ، وجودش از هم پاشیده می گردد.
بنابراین ، اگر انسان خدا باشد ، می تواند همزمان دو چیز متناقض باشد.

این به قانون نخستین منطق که بنا بر نگر دکتر خوانساری پایه ی تمام علوم بشر است و " النقیضان لا یجتمعان و لا برتفعان " است میباشد : اجتماع نقیضین غیر ممکن است .

تنها غیر ممکن ، خود غیرممکن است.


منطقیون میکوشند تا ابهامات و تناقضات را به کار نبرند حال بعید است خدای خالق - آفریدگار ( The creator god ) " محال منطقی " را خواستار باشد .
اگر منظور شما ، "خدای خالق" است ؛ او منطق را بکار نمی گیرد.
اما اگر منظورتان "خدای مخلوق" ست ؛ او منطق را بکار می گیرد.
خدایی که هم خالق و هم مخلوق است نیز ، با این محال منطقی فردی و فلسفی ، کاری ندارد.

محال منطقی / محال ذاتی : مخلوق قدرتش فراتر از خالق رود .
خدای مخلوق ، در قدرت مخلوق بودن و بی قدرتی ، که قدرت متفاوتی می باشد ؛ از خدای
خالق ، فراتر می رود.

علم ما توان اجتماع نقیضین را ندارد و خدا هم محال است همچونان چیزی بخواهد و ضد و نقیض گویی (Oxymoron) کند .
اگر ما خدا نباشیم ؛ که به نظر می رسد شما این را مد نظر دارید ؛ ممکن است که علم ما ، توان اجتماع نقیضین را نداشته باشد.
اما خدا می تواند.
او را با انسانی ناتوان که علمی ناتوان دارد و مد نظر شماست ؛ مقایسه نکنید. برای خداوند خالق ، زمان و مکان وجود ندارد. بنابراین سیستم ها نیز ، معنایی ندارند. برای او ، در جایگاه خودش ، ضد و نقیضی وجود ندارد. اصلاً معنایی ندارد.

باسپاس

21:

ببخشین اگه اینجور بود که خدا هیچ وقت مارو نمیافرید تا پرستشش کنیم

ومطمئن باشین هیچ وقتم اینجوری نیس سوالشم مسخره بودش

22:

وقتی امروزه پیامبری برای بشر فرستاده نمیشود از کجا میدانید خدا من و شما را آفریده تا پرستشش کنیم؟؟
مگر خدای شما به پرستش ما محتاج است؟؟؟
ما نیازمند پرستش او هستیم و معتقدم در جهانی که اثبات وجود داشتن هم مشکل است
خدا پرستی جز خدمت به خلق نیست

23:

لطف کنید بفرمایید معنای شما از خواست خدا چیست که آن را صفتی انسانی نه خدایی تصور می کنید؟

24:

این که می گویید حاوی مزخرفات است چندان محترمانه به نظر نمیرسد اما شاید این قرآن به فهم عرب نازل شده باشد و برای عرب
میتوانید مطمئن باشید قرآن برای شما که ایرانی هستید فرستاده شده؟؟؟
متشکرم

25:

من حتی مطمئنم برای عرب این عصر هم نفرستاده شده قرآن اگر خدایی هم باشه همانا برای عربای 1400 سال پیش کویرای عربستان بوده بجز بعضی سوره هاش اکثرا موقعیتیه فقط تو یه زمان خاص

26:

منظورم زمان خاص هم زمان خاص اون وقته

27:

از این که نظر دادید متشکرم
چرا اگر خدایی باشه بیخدایی معنا نداره؟؟
منظور پرستش خداست- ممکن است خدایی باشد و از ما(مردم امروز) دانش باوری را بخواهد تا دین باوری و خدا پرستی(آیا خدا به عبادت ما نیازمند است؟ یا خواهان پیشرفت ما و خداگونه شدنمان است؟)
من نگفتم بیخدایی یک فرد از سوی خداست می گویم شاید خدا بخواهد ما با فرض عدم وجود او زندگی کنیم و به جای دعوا بر سر مثلا این عقیده که سنگسار در اسلام هست یا نه بنا بر حقوق بشر رفتار کنیم

28:

بله میتوان گفت برای عرب آن زمان میتوانسته کار آمد باشد اما نه برای امروز بشر
مثلا اینکه از ازدواج با ده ها زن و تعویض آن ها که در دوره جاهلی مرسوم بوده به ازدواج با اصول و سند با 4 تا و تشویق به تک همسری رسانده
از زنده بگور شدن دختران جوان جلوگیری و نوشیدن شراب را آرام آرام از مومنین آن زمان گرفته

29:

با شما موافقم اما این که بگوییم مطمئنا چنین بوده به نظر شخصی افراد باز می گردد اما من با شما موافقم

30:

بله و نیچه میتواند پیامبری از سوی خدا باشد که ای انسان ها تلاش کنید خود خدا گونه شوید
در فرهنگ و بینش اسلامی هم انسان موجودی بی نهایت است

31:

از این که لطف می کنید و راهنمایی می فرمایید متشکرم
معتقدم این جمله که خدایی نداریم نیازمند اثبات است
این که میگویید خدای ما ذات ماست نتیجه میشود که خدایی هست پس خدایی که در جمله پیش گفتید منظور خدایی است که مردم می پندارند؟؟
اگر چنین است باید ادعای خود را اثبات کنید(البته ببخشید می گویم باید! منظورم این بود که نیازمند اثبات است) زیرا شما مدعی هستید خدا نیست
و در منطق عدم چیزی به اثبات نمیرسد
آیا میتوانید اثبات کنید سیمرغ وجود ندارد؟؟؟
ممکن است به جایی رسیم که بگوییم تمام دلایل برای وجود سیمرغ ناقص و نا کافی یا شاید اشتباه است اما باز هم نمیتوانیم خود عدم وجود را اثبات کنیم
تعریف ذات؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

32:

از نظراتتان متشکرم
منظور از این که خواست ا بیخدایی باشد این نیست که برای برخی در زمان محمد بیخدایی بخواهد و برخی شرک و دیگران را ایمان
منظور این است که در زمانی که پیامبری نمی فرستد معنایش آن باشد که برای انسان فراموشی دین و کنار گذاشتن کودکی را بخواهد و دانش باوری را ترویج کند و دین محمد هم برای اعراب باشد(که البته همه این ها با این مفروضات است که خدا وجود دارد و ادیان حقیقت بودند نه دروغ ولی برای گذشتگان بودند)
اگر شد بر سر این آیاتی که شما فرمودید نیز بحث خواهیم کرد
اگر شما مدعی باشید هرگز خدایی وجود ندارد جوابتان به پرسش من ساده است
می گویید اصولا خدایی وجود ندارد که خواست او بیخدایی ما در عصر حاضر باشد
و در این مورد هم آماده ام با شما بحث کرده و از شما بیاموزم
شاد و پیروز و خرافه ستیز باشید

33:

اگر محبت کنید بگویید چرا با بحث جبر و اختیار متناسب است ممنون خواهم بود

34:

می توانید اثبات بفرمایید؟

همه چیز برای ابد وجود دارد.
نه تنها ذهن ، بلکه هر ماهیتی.

ذهن همان فهم و دریافت است و ماهیت حقیقت و طبیعت و سرشت و نهاد چیزی است
این که هر ماهیتی تا ابد وجود خواهد داشت نیز کمی نیاز به توضیح شما دارد
زیرا نهاد هر چیز در حال تغییر و تحول است و این تغییرات در پی تغییر گوهر یا همان جوهر(عربی) اشیا نیست و امروزه فیزیک اشیا را چینشی خاص از کوارک ها در اثر نیروهای چهار گانه(اخیرا 3 تا شده) میداند که بر اساس شرایط و پارامتر ها لگوی هستی را با چینشی متفاوت روبرو می کنند و این نشان میدهد سنگ بنای جهان از دید دانش کوارک ها هستند اما چینش های متفاوت از آن ها نهاد یا ماهیتی متفاوت از آنچه پیش از این بود به آن ها میدهد

ذهن همه چیز است.
وقتی به طور کلی ، به خود می نگرد ، آفریدگار می شود.
هنگامی که به طور جزیی ، به خود می نگرد ، آفریده می گردد.

زمانی که تنها وجود دارد و هست ، بدون هیچ دیدگاه ویژه ای ، خداوند نامیده می شود.

اگر خداوند ، انسان ، جهان هستی ، نیستی و هر آنچه که در حوزۀ امکان می باشد ، ذهن باشد ؛ بنابراین ، به آن شکلی که عموم مردم می پندارند ، خداوند وجود ندارد
.
حق با شماست خدا پیرمردی ریش بلند در آسمان نیست و مخلوق ذهنی است که خود مخلوق خالق است. و در واقع اگر خدایی باشد انسان در حد توان ذهنش آن را می سازد و بدان می پردازد... اما این که غیر از قوه فهم و دریافت خود چیزی نداریم هم دلیل بر عدم وجود خدایی برای جهان نیست

خداوند نیز ، ذهن برتر است.
عکس این موضوع نیز ، قابل قبول است.

این که این تعریف که خداوند ذهن برتر است کامل باشد نیاز به اثبات دارد
عکس موضوع را می پذیرم که ذهن برتر خلق می کندهرچند ممکن است این خلق نیز وابسته به تعریف موجودی برتر چون خدا باشد زیرا مغز نیز با قبول تئوری تکاملی دچار یک پرسش است>>> مواد سازنده آن و کوارک ها از کجا آمده اند و آیا اصلا وجود دارند که ذهن ما فریاد ذره ای بنیادین پیدا کرده ام سر داده؟؟؟؟؟




35:

سلام
بر دوست گرامی


منظور شما از اثبات ، چه نوع اثباتی ست؟!
می توانم با اثبات های استدلالی ، نظرم را بیان کنم. اما این اثبات ها را ، کامل نمی دانم. زیرا خود ما ، سیستمی را تعریف می کنیم و بعد می خواهیم حقیقت خودمان را ، بر اساس آن سیستم ، اثبات کنیم. آن هم به خودمان !!!

فهم درونی ، با اثبات استدلالی فرق دارد.
وقتی دو نفر با یکدیگر ، به زبان فهم درونی سخن می گویند ؛ نوعی هوش و فهم خاص ، در بین شان ، رد و بدل می گردد.
مانند دو انسانی که عاطفۀ خشم را تجربه کرده اند. نمی تواند بگویند آن چیست ، اما می توانند آن را در خود تجربه کنند و درباره اش سخن بگویند.

برای اثبات ، باید نظرگاه خویش را توضیح دهم که فکر نمی کنم در حوصلۀ این مبحث و خوانندگانش باشد.

آیا چیزی می تواند نابود گردد؟!
آیا اگر چیزی توان نابود شدن داشته باشد ، می تواند در خدا زندگی کند ؛ آن هم خدایی که ابدی ست؟!
آیا چیزی می تواند از خدا بیرون باشد و در مقابل او قرار گیرد؟!
آیا منطقی که شما از آن دم می زنید ، می تواند بی نهایت بودن را توجیه کند؟!
ذهن نمی تواند نهایت را بپذیرد ؛ به همین دلیل ، در مقابل آن ، از نقیضش سخن می گوید.
اما بی نهایت را هم ، نمی تواند بپذیرد.
اگر خودتان بر این دو داده ، متمرکز گردید ، درک خواهید کرد که چه می گویم.
بنابراین ، روشی و سیستمی را پیاده می کند.
او دایره را می آفریند. دایره ، هم ، خط راستی ست که محدود است و نهایت دارد ؛ هم بی نهایت است و ابتدا و انتهایی ندارد.

ذهنی که می تواند به خط راست ، ابدیت بدهد ، نمی تواند ابدی نباشد!!!
او راز ابدی بودن را می داند.
ابتدا و انتها داشتن و متناهی بودن هر چیزی ، همان قدر برای ذهن ، غیرقابل درک است که ، نامتناهی بودن آن. چرا؟!!!
زیرا ذهن خودش را می شناسد و از طریق شناخت خودش ، به شناخت آفریده هایش پی می برد. یا برعکس. از شناخت آفریده هایش ، با ذات خودش آشنا می گردد.
به هرحال ، همه چیز نشان می دهد که ، ابدی ست.
در این جهانی که ، حتی صدا و تصویر هر چیز ، تا ابد در جاذبۀ زمین یا جهان خلقت باقی می ماند ؛ چرا ذهن خالق ، نباید ابدی باشد؟!

ذهن ، خالق است. آیا خالق می تواند ابدی نباشد؟!
دلالیل بسیاری می توان آورد.

ذهن همانفهم و دریافت است و ماهیت حقیقت و طبیعت و سرشت و نهاد چیزی است
این که هر ماهیتی تا ابد وجود خواهد داشت نیز کمی نیاز به توضیح شما دارد
زیرا نهاد هر چیز در حال تغییر و تحول است و این تغییرات در پی تغییر گوهر یا همان جوهر(عربی) اشیا نیست و امروزه فیزیک اشیا را چینشی خاص از کوارک ها در اثر نیروهای چهار گانه(اخیرا 3 تا شده) میداند که بر اساس شرایط و پارامتر ها لگوی هستی را با چینشی متفاوت روبرو می کنند و این نشان میدهد سنگ بنای جهان از دید دانش کوارک ها هستند اما چینش های متفاوت از آن ها نهاد یا ماهیتی متفاوت از آنچه پیش از این بود به آن ها میدهد

وقتی زمان و مکان وجود ندارد ، ابدیت چه معنایی دارد؟!
غیر ابدی چه طور؟!
چگونه جوهر می تواند تغییر نکند؟!
مگر تغییرات جوهر باید مانند تغییرات عرض باشد ، تا آن را تغییر بنامیم؟!
چگونه ممکن است که جوهر ، به عنوان چیزی که در مقابل عرض قرار می گیرد ، هیچ گونه تغییری نکند ؛ اما در عرض تغییر پیدا شود؟!
مگر جوهر پدید آورندۀ عرض نیست؟!
آیا بدون فرمان آن ، که با چگونگی هستی ذات آن انجام می گیرد ،عرض می تواند تغییر کند؟!
این ذرات بنیادی ، ذرات بنیادی فعلی ماده اند. چه ربطی دارند به ذرۀ باشعوری که خالق عالم مادی و غیرمادی ست؟!

حق با شماست خدا پیرمردی ریش بلند در آسمان نیست و مخلوق ذهنی است که خود مخلوق خالق است. و در واقع اگر خدایی باشد انسان در حد توان ذهنش آن را می سازد و بدان می پردازد... اما این که غیر از قوه فهم و دریافت خود چیزی نداریم هم دلیل بر عدم وجود خدایی برای جهان نیست

وجود خدا و عدم وجود خدا ، به تعریف ذهنی ما از خدا برمی گردد.
خدایی که اکثر مردم از آن سخن می گویند ، اصلاً خدا نیست. بلکه بندۀ خداوند است.
در مورد خداوند به گونه ای سخن می گویید که گویا ما جدا از وی می باشیم. چگونه ممکن است؟!
اگر می گوییم که خدا وجود ندارد ، یعنی بیرون از ما ، وجود ندارد.
ما با او یکی هستیم.
اما ما ، خدایان کثیر هستیم. زیرا از دیدگاهی به خود می نگریم که از دیگران و جهان ، جدا هستیم. اما با بینشی دیگر ، ما همه ، یک چیز هستیم.
بدین گونه ، هم خداوند یکتا داریم که همۀ مخلوقات را شامل می گردد و هم خداوند یگانه داریم که منشا وجودی همه چیز است.
نه این که همه از وی به وجود آمده اند ، بلکه در ماهیت ذاتی وی ، شریکند.
هر کس برای علت وجودی جهان ، دلیلی می آورد که برای او ، خداست. اما عده ای از کلمۀ معمول خدا استفاده می کنند و عده ای دیگر ، از کلماتی دیگر. چه فرقی می کند؟!
ماهیت گفته ها اهمیت دارند نه کلمات به کار گرفته شده!

فلسفه ، بیش از حد به کلمات گیر می دهد. گویا کلمات در انحصار اویند!
هر کسی برای خویش ، فرهنگی از لغات دارد که با آن ها ، خدایش را معرفی می کند و نظرش را دربارۀ ناشناختنی ، بیان می سازد.
علت تفاوت شیوه های خداپرستی ، همین تفاوت های گفتاری ست. هر چند که تفاوت معنایی هم وجود دارد.
اما برای درک علم چند عالم ، باید سیستم تعریف شدۀ ذهنی آنان را شناخت و سپس به نقد نظریاتشان اقدام کرد. بسیار دیده شده است که دو نفر ، با دو شیوۀ بیان ، یک چیز را در اساس ، بیان کرده اند. اما شخص نظر دهنده ، باید در سطح ادراکی بالایی قرار داشته باشد تا درگیر ظاهر کلمه ها ، نشود.

در ضمن ، در سطوح بالا ، تناقض گفته ها بیشتر و بیشتر می گردد.
زیرا ، همه چیز به سوی وحدت و یگانگی می رود. "یک" عددی الهام بخش است نه گویا!!!
در وحدت اندیشه ، گفتار متناقض به نظر می رسد. زیرا هر دو روی سکه ، در کنار یکدیگر قرار گرفته اند. آن هم با حفظ فردیت و استقلالشان.

این که این تعریف که خداوند ذهن برتر است کامل باشد نیاز به اثبات دارد
عکس موضوع را می پذیرم که ذهن برتر خلق می کندهرچند ممکن است این خلق نیز وابسته به تعریف موجودی برتر چون خدا باشد زیرا مغز نیز با قبول تئوری تکاملی دچار یک پرسش است>>> مواد سازنده آن و کوارک ها از کجا آمده اند و آیا اصلا وجود دارند که ذهن ما فریاد ذره ای بنیادین پیدا کرده ام سر داده؟؟؟؟؟

خداوند همه چیز است. در نتیجه ذهن برتر هم هست.
این موضوع که ، ذهن ما به دنبال ریشه ها می گردد و این کار را با حفظ چرخۀ علت و معلولی انجام می دهد ؛ استدلال چندان جالبی نیست. معمولاً برای عوام به کار گرفته می شود تا درک مناسب تری نسبت به ناگفتنی ها ، پیدا کنند.
ذهن می تواند ذرات بنیادین ماده را پیدا کند. اما ذرۀ بنیادین روح را ، می فهمد و استدلال مادی نمی کند. زیرا سطح انرژی آن ، از سطح انرژی ذهن مادی و استدلالی، بالاتر است.
آن را با فهم و استنباط درونی ، درک می کند و بیان می سازد.
شما با چه استدلالی می خواهید اثبات خدا را ، که چه هست یا چه نیست ، نشان دهید؟!
تنها از فهم درونی می توانید استفاده کنید.
اثبات ، حتی از نوع فلسفی ، برای هر کس ، با دیگری تفاوت ها و در نتیجه ، سفسطه هایی دارد.
تاکنون یک عارف را در حال اثبات خدا دیده اید؟! یا درباره اش شنیده اید؟!
اندیشه هایی هستند که در استدلال علمی و فلسفی ، نمی گنجند. اما در ذهن می گنجند.
آن هم ذهن برتر. ذهنی که به دنبال دلیل نیست.
ذهنی که می گوید ، تنها هست. و برای این "بودن" ، دلیلی نمی بیند. زیرا به خوبی می داند که دلایل ، ساخته و پرداختۀ ذهن مادی هستند.
واقعاً علت و معلولی وجود ندارد. بلکه چیدمان حادثه ها و بینش های آگاهانۀ ذهنی ست که این زنجیره را به وجود می آورد. این ذهن که خود ، این چیدمان را به وجود آورده است ؛ آیا می تواند خودش را اثبات کند ، با چه روشی ، و برای چه کسی و چه ذهنی ؟!
او می گوید که :
من هستم. همین.
چرا هستم و چه هستم و چگونه وجود دارم و غیره ، بدون دلیلند. اگر زمان و مکان وجود نداشته باشند ، توالی حادثه ها نیز ، وجود ندارند.
در نتیجه ، علت و معلول هم وجود ندارند. در این جا ، اثبات چه معنایی دارد؟!!!

باسپاس

36:

منم عزیز از پاسخ هایتان تشکر میکنم

اثبات بدیهی-اثبات از طریق برهان وجودی-شواهد-استدلال یا هر شکلی که شما خواستید

37:


در دانش ریاضی هم بشر چنین کرده
شما راه دیگری می شناسید؟

38:

فهم درونی نتیجه اندیشیدن است یا بهتر بگویم همان است
و نتیجه اندیشیدن استدلال کرد است
رد و بدل شدن هوش و فهم نیز نیاز به اثبات دارد
مانند فرمون ها در جانداران؟(نوعی شاخص شیمیایی)

39:


شاید منظورتان مثلا یک مزوکیست یا مازوشیست باشد؟؟؟././././

40:

یکی از اولین دستاوردهای فلسفه رد پدید آمدن چیزی از هیچ بود(در فلسفه باستانی)
در فیزیک هم ماده(شکلی از انرژی) تولید یا نابود نمیشود و تا بحال پدید آمدن از هیچ مشاهده و آروین نشده است و در برخی مسائل دانش سکوت کرده زیرا نمیداند

41:

در خدا زندگی کردن هم بستگی به برداشت شما از خدا دارد و این که آن را چطور تعریف می کنید

42:


درود

قانون پایایی انرژی و جرم تنها یک " پیشفرض استقرایی منطقی " س
(Induction) است و منطقیون عموما برای این پیشفرض ارزشی قائل نیستند .
منطق استقرائي ‌ ( inductionكه به معناي دستيابي به تبيين كلي ونهايي از طريق مشاهدات جزئي و انجام شده است)‌، در کل چنین است که نظام‌هاي استدلا‌لي را‌مي‌توان در چهار نوع، دسته‌بندي كرد: منطق استقرائي ‌ ( inductionكه به معناي دستيابي به تبيين كلي ونهايي از طريق مشاهدات جزئي و انجام شده است)‌، منطق فرضي- توضيحي‌ ( abduction كه به وسيله مجموعه‌اي از گزاره‌هاي محتمل در باره امر واقع سعي دارد بهترين توضيح از همان مجموعه را براي ارائه بهترين تبيين از همان امر واقع معرفي كند)‌، منطق فرضي- استنتاجي ‌( deduction كه همان منطق قياسي ارسطويي است كه در آن كوچك‌ترين واحد استنتاج‌، موضوع و محمول است و عمل استنتاج با تحليل جمله و گزاره به موضوع و محمول انجام‌مي‌شود) و منطق جمله- استنتاجي ‌ ( propositional logic كه همان منطق جملا‌ت فرگه‌اي است كه در آن كوچك‌ترين واحد استنتاج جمله است و عمل استنتاج بدون تحليل جملا‌ت و گزاره‌ها به موضوع ومحمول انجام ‌مي‌شود.)) تنها دو مدل فرضي - استنتاجي ارسطويي و جمله - استنتاجي فرگه‌اي است كه قابليت نقد‌پذيري دارد و دو روش ديگر سرانجام در دور باطل يا دور فاسد Cercle Vicieux دروني خود متوقف ‌مي‌شوند. دیگر اینکه ازلیت و به تبع آن ابدیت هم تاکنون دانسته نشده و نمیتوان گفت چون پدید آمدن
از هیچ نداریم (CREATION EX NIHILO) پس رد است چه اینکه ازلیت هم نداریم. دیگر اینکه در گذشته هم ازلیت را رد کردم .

43:

کاملا صحیح است . روند فهم در مغز ( پردازشگر - Processor) چنین است :
INPUT
PROCESS
OUTPUT


44:

امیدوارم بحث عاطفه و ذهن و ... هر چه زودتر به پایان رسد و به شیوه ی منطقگرایانه به استنتاج قضایا ( در منطق گزاره با قضیه (Proposition) همگون , برابر است ) بپردازیم همچنان که شایسته ی بخش " منطق " است .


45:

کامران ارجمند
بحث در مورد سنگسار و ... به وفور در انیشه ها موجود است و بهتراست در این جستار که در بخش فلسفه و منطق گشوده اید به مفاهیم همگون با بخش بپردازیم.*


46:



پاسخ شما کافی و صحیح است
اما من دانش را نزدیک تر به ازلی بودن جهان می پندارم تا داشتن شروعی در زمان
پرسش من آدلاید گرامی این است که اگر ماده ازلی نباشد باید نقطه شروعی در نظر بگیریم و این پرسش که اگر صفت خدا خالق بودن است پیش از خلقت این جهان هم باید در خلق دیگری باشد پس همیشه خالق بودن همیشه وجود مخلوق را طلب می کند و این با ازلیت ماده سازگار تر است نه اینکه ازلی بودن آن به اثبات رسیده باشد


47:

درست می فرمایید

48:

منم عزیز حق با آدلاید است و اگر شما هم موافق باشید بپردازیم به عنوان این بخش
من تمام متن شما را خواندم اما همان طور که دیدید فرصت نشد همه را بررسی کنم
امیدوارم از نظرات خوب شما منم عزیز استفاده کنیم
آدلاید دوست داشتم بیشتر راجع به خواست خدا در زمان غیبت امام زمان شیعیان صحبت کنم
اگر موافق باشید من در نقش فردی که مدعی است خواست خدا در این دوره بیخدایی فرزندان آدم است با شما صحبت کنم و تصور می کنم شما یک دئیست باشید... اینگونه است؟؟

49:

آدلاید عزیز بسیار عالی خواهد بود اگر مطالبی که در رد ازلی بودن جهان نوشته اید از آنجا کپی کرده یا آدرس آن را به ما بدهید تا دوباره به زحمت نیافتید
متشکرم

50:

من تصور می کنم خدا را نمیتوان اثبات یا وجود او را مردود دانست

بنابر این خدا با دانستن چنین مطلبی میتواند برای بشر در عصر حاضر بیخدایی را بپسندد

51:


کامران ارجمند
صفتی چون خالقیت که خدای خالق را میدهد (The creator god)
صفتی است ربطی که به واسطه ی خلقت بدان ربط پیدا کرده و میتواند از بازه ای زمانی به خدا نسبت داده شود . بر این پایه اگر خدا یک ثانیه گذشته هم خلقی کند باز هم خالق خواهد بود و از طرفی خدا برای اینکه ذات را بالفعل کند باید فعل خلق را به انجام رساند و اگر مخلوق ازلی باشد دیگر فعل خدا انجام نشده در نتیجه خدایی و مخلوقی پیوند ندارند و پیوند ان دو با فعل " خلقت " است .

52:

کامران ارجمند
من یک مسلمان هستم و آماده ی شنیدن سخنان شما در مورد بیخدایی فرزندان آدم در عصر غیبت .

53:

سلام بر دوست عزیز

ذهن خالق هستی مادی ست.
خالق ذهن استدلال گر و منطق است.
خالق عاطفه و جسم است.
چگونه می خواهید خواست ما انسان ها را ، در مورد خدا ، در حیطۀ فلسفۀ صرف که یکی از ارکان ذهن انسانی ست ، محدود سازید؟؟؟!!!

چگونه می خواهید سخن در مورد ذهن را ، که خود ، خالق انسان و خود ، خدا می باشد را ، از این مقوله حذف کنید؟!!!

آیا سخن فلسفی ، مشتی اصطلاحات فلسفی ست که در بین فلاسفۀ قدیم رایج بوده است؟!! که بسیار خسته کننده است و مخاطب چندانی نیز ، در این بحث ندارد.

من نمی خواهم فلسفی سخن بگویم. یعنی به روش شما!!!
سخنان من هم عرفانی اند ، هم فلسفی ، هم مذهبی.
نمی توانید آنان را از یکدیگر مجزا نمایید.

بحث فلسفی امروزه ، در میان انسان ها ، تعیین و شناخت کارکرد ذهن است.
اگر کارکرد ذهن شناخته گردد ؛ کاربرد قدیم فلسفه ، منسوخ خواهد شد.

اگر می خواهیم به زبان مریخی ها سخن بگوییم ، انجمن ها جای جالبی نیستند.
اینجا مردمی از همه قشر و با سطوح ذهنی متفاوت شرکت می کنند.

باید فلسفه به زبان آسان سخن بگوید. اگر اصطلاحی به کار می گیرید ؛ باید ترجمه اش را نیز ، بنویسید. بدون کلمات و اصطلاحات فلسفی نیز ، می توان فلسفی سخن گفت!!!


منم عزیز حق با آدلاید است و اگر شما هم موافق باشید بپردازیم به عنوان این بخش

من همواره به عنوان سئوال پاسخ داده ام. اما سئوالات دیگران ، برای توضیح واضح تر ، به بحث وسعت می دهد.
و این در هر بحثی ضروری ست.


آدلاید دوست داشتم بیشتر راجع به خواست خدا در زمان غیبت امام زمان شیعیان صحبت کنم


آیا این مبحث ، بیشتر از بحث ما ، به عنوان این بخش ربط دارد؟؟؟!!!

ملاک شما برای فلسفی بودن سخنانتان و در نتیجه جای گرفتن در بخش فلسفه ، تعدادی اصطلاحات فلسفی تکراری ست که سخنان شما را عصا بدست می کند؟!!

فلسفی اندیشیدن ، در مقولۀ فلسفه نیست؟!
تنها تقلید کلمات اختصاصی آن ، فلسفه نام می گیرد؟!

چه کسانی به شناخت ذهن اصرار دارند؟!
روانشناسان ، جامعه شناسان ، خصوصاٌ فلاسفه ، عرفا و کسانی که تمایل به شناخت انسان و جهان دارند.
چه کسانی ، به بررسی انسان و جهان ، از نظر ذهنی و درونی می پردازند؟!
اساساً کار فلاسفه چیست؟؟؟!!!

ساختن مشتی اصطلاحات عربی و انگلیسی؟!

گویا تفکر فلسفی ، آخرین چیزی ست که مردم به ظاهر اهل فلسفه ، به آن می پردازند!!!!!!!!!!

این را بدانید که ، اگر به شناخت ذهن در تمامی مسائل بشری و جهانی نپردازید ، اصلاً فلسفی سخن نمی گویید. حتی با آن کاری هم ندارید.

منطق نیز ، در هر علمی ، پایه و اساسی دارد.
اگر می خواهد در فلسفه به کار گرفته شود ؛ باید اول فلسفی سخن گفت.

باسپاس

54:

بسیار بسیار سپاس گزارم
همه را قبول دارم جز 2 خط آخر که برایم مشکوک است
اگر مخلوق ازلی باشد هم میتوان خدا را خالق فرض کرد به دلیل
1: معنای خالق از هیچ بوجود آمدن نیست بلکه معنایش این است که چیزی که نبوده است حالا هست و خلق از هیچ با خلق به تنهایی متفاوت است و باید معنای خلق را در عربی جستجو کنیم که اگر خواستید در این مورد خواهم گفت
2:چرا خدا را از مخلوق جدا کنیم؟؟؟؟ مگر نه اینست که میگوید همه چیز قائم به ذات اوست پس در حقیقت چیزی غیر از او معنا ندارد که بگوییم مخلوق از ازل بوده و او هم بوده پس شرک و باقی ماجرا
3:جهان ازلی هم دلیل بر نبودن خدا نیست و امامان شیعه وحتی مطهری هم به جهان ازلی باور دارند که باید دلایل آن ها را ببینیم و مرتکب سفسطه رجوع به مرجع نشویم

55:

وجود خدا قابل اثبات است و با رد ازلیت خلقت که فعل خداست بر جای خواهد ماند * .
واجب الوجود :
برهان خلف( Syll.par I`absurde ): فرض ميكنيم جهان ازلي است
پس يعني يعني زنجيره ي علي بينهايت بار تكرار پذير است.
حال تصور كنيد اين را :
كار من مثل x كه الان تايپ كردن است در گرو اثر لكترونيكي
دگمه هاي كيبور و خود ان در گرو اثر مكانيكي دكمه هاي كيبورد
وخود ان به حركت انگشتان من روي صفحه ي كيبورد و همينطور الخ
.اگر قرار باشد كار x نياز به بينهايت بار اجرا شدن يك سيكل دارد
پس مفهوم ازليت اين را از من سلب ميكند چون من براي تايپ كردن
بايد صبر كنم تا بينهايت بار ( و اينكه بينهايت هيچ پاياني ندارد ) كارهايي
كه پيشنياز و مقدم بر كار من هستند اجرا شوند.پس من در مكان زمان هيچگاه نميتوانم
تايپي كنم و اگر شما الان اين نوشته را داريد ميخوانيد يعني اينكه بينهايت بار كارهايي
اجرا نشده چون اگر شده بود شما بايد بينهايت صبر ميكرديد و هيچگاه هم اين را نميديديد
چون بينهايت هيچ انتهايي ندارد.
مثال ديگر :
من براي جمع كردن استشهاد محلي نياز به بينهايت تا امضا دارم.پيش همسايه ي کناری كه ميروم
او ميگويد نميخواهم امضاي من اولين امضا باشد و من هم بعد از اينكه بينهايت نفر ديگر امضا كردند من هم امضا ميكنم پيش همسايه ي بعدي ميروم او هم همين را ميگويد و الخ .
پس مسلم است كه هيچگاه امضايي جمع نخواهد شد چون گويا همه منتظر امضاي يكديگرند!
حال يك مقدار مفهومي تر :
فرض كنيد :
For( X ; L ; X - - );/*comment
*/
}
M=0+1
{
K=3
توضيحات كاراكترها :
L=length = بينهايت منفي ( حركت به سوي منفي بينهايت ) --- X= كار من كه از ان
به سوي منفي بينهايت حركت ميكنيم تا سوي مبهم قضيه را اناليز كنيم
X-- = يعني هربار يكي از ايكس كم كن يعني يك گام در زنجيره ي علي به عقب برو.
M و K كارهايي دلخواه .
( اين شبه برنامه در كامپايلر قابليت اجرايي ندارد و تنها براي
نزديك شدن ذهن را مطلب بود )
نيازي نيست كه برنامه نويسي بدانيد تا بفهميد چه نوشته شده
چم اين نوشته ميگويد كه كار K براي اجرايش بايد صبر كند تا بينهايت بار كار M اجرا شود
حال با يك تامل ميشود دريافت كه هيچگاه نوبت به اجراي كار K نميرسد چون با بالفعل شدن كار
M ديگر بايد بينهايت بار اجرا شود و بينهايت هم هيچ پاياني ندارد.
پس مشخص است كه منطق حكم به ازليت نميدهد و چيزي هم ازلي نيست پس ابدي هم نيست وفرض خلف باطل است و ماده ازلي نيست.
حال كه ازليت را نداريم پس واجب الوجود دو حالت دارد :
1- واجب الوجود ماده است
2- واجب الوجود خدا است
( و غير از اين دو حالت سومي نداريم )
( نكته : تعريف واجب الوجود اين نيست كه واجب الوجود يعني چيزي كه وجودش واجب است !
چون اگر اينطور باشد اين يك " تاتولوژي " ( يا هماني گوييTautology ) است و حال انكه اينطور نيست.
واجب الوجود يعني چيزي كه وجودها (‌وجود = هستي = ماده ) بدان بسته است ولي وجود خودش به چيزي بسته نيست )
حال اگر ماده واجب الوجود باشد از همين اول و در تعريف تناقض داريم
چون ماده براي هستي خود نياز به بستر مكان - زمان هميشگي دارد و خود مكان زمان
همواره با ماده در حال همگرايي مطلق هستند.يعني اگر ماده باشد خودش هم جزيي از رنجيره ي علي ميشود و خودش هم يك علل العلل ميشود نه علت العلل ( واجب الوجود)
پس حال كه چنين است به گزينه ي دوم كه واجب الوجودي خدايي با سنخيتي غيرمادي
است ميرسيم كه خدا هم يكبار Creation ex nihilo و استارت خلقت را اغاز كرده.



56:

بسیار بسیار خوشحالم که شما را مسلمان یافتم
زیرا من خود معتقد به پیامبری محمد(ص) و حتی معتقد به امامت 12 امام هستم
اما معتقدم آنچه مشخص است اینست که خدا بعد از آخرین پیامبر یا در مقاطعی از زمان برای بشر خرد گرایی -هومانیسم-اگزیستانسیالیزم و بهتر اگنوستیسیزم را خواستار است
زیرا مفاهیمی چون خدایی در عرش(عرش و کرسی پیوند زیادی بین تئوری بیگ بنگ و روایات شیعی دارد)- هفت آسمان و.... و عدم توانایی بشر در تفسیر دقیق و گویا از آن ها نشانه ای عجیب به همراه دارد
آیا خدا برای همه تا همیشه اسلام را انتخاب کرده؟؟؟؟؟؟؟

57:

اگر اجازه بدهید برهان های عدم وجود خدا را بیاورم و با هم به نقد آن تلاش کنیم
بسیار آموزنده خواهد بود
مثلا برهان شر-برهان و.... برهان خدایی که عادل و بخشنده باشد نمیتواند وجود داشته باشد
یا اصلا برهان های وجود او را هم بیاورم و بحث کنیم مثلا برهان وجوب و امکان
اگر بپذیرم جهان ازلی نبوده پرسش های فراوانی خواهم داشت

58:


زمانی خود از این استدلال استفاده می کردم مثل صف سربازان
کاملا جالب است و هوش متعالی در نگارنده آن را نشان میدهد اما این رد تسلسل دارای نقطه ضعفی است
فارابی گویا در این مورد تلاش کرده
این استدلال فکر می کنم اشتباه است
زیرا بر خلاف جهت زمانی استدلال می کند
شاید فرنود درست این باشد
1:وجود هر حلقه به وجود حلقه پیشین وابسته است
2: ما در حال حاضر واپسین حلقه زنجیر را داریم
3: در نتیجه حلقه پیشینی هم بوده و همچنین حلقه های پیشین و پیشین تا منفی بینهایت و این ازلی بودن جهان مادی است

59:

درود کامران ارجمند

1- خلقت یعنی پدید آمدن یا همان یک آن ( به کسر نون ) فلسفی .*
یعنی شروعی برای زمان و مکان . اگر پدیدآمدن را بیانگاریم نیازی به بررسی چم عربی آن نیست.برای اینکه چیزی در آنی باشد باید چیزی
در لحظه های قبل از صفر - یا هر ارزش دیگر - نبوده باشد
2-خدا را از مخلوق جدا نکردیم و میدانیم که مخلوق هم در مجموعه ی خداست . منتها مساله این است :
x عددی دلخواه در مجموعه ی اعداد طبیعی
حال این سفسطه است :
*مجموعه ی اعداد طبیعی بی نهایتند .
*ایکس هم یک عدد در زمره ی اعداد طبیعی است .
=> پس ایکس بینهایت است .
ایکس را اگر بصورت "ایزوله " ( سامانه ی منزوی ) بیانگاریم دیگر خصلت بینهایت ندارد چه اینکه اگر X= 2 => X+2 = 4
اما بی نهایت + X = بینهایت *
میبینید که با هم متفاوت است
و اینها شرک نیست.
3- امامان شیعه و مطهری و ... چگونه و با چه مدرک و استدلالی جهان را ازلی میدانستند ؟ - قطعا چنین نیست چون امامن به قیامت و... معتقدند و قیامت ( = عدم ابدیت ) هم نتیجه ی خلقت است و ابدیت نتیجه ی ازلیت .

60:

درود دوست گرامیم

این استدلال را بارها بررسی کرده ام و از نگره ی ریاضیاتی بسیار درست یافتم و روزها آن را کم و بیش کردم و ماحصلش را در بالا آوردم.
1- بله
2- بله.میشود چنین انگارید.
3- این را در بالا رد کردیم.

61:

شاید استباه کنم اما به نظر من برهان ابن سینا در رد تسلسل کار آمد تر است و اشکالات فارابی را ندارد
ابن سينا مى گويد اگر سلسله اى را فرض كنيم كه اعضاى آن همگى وصف معلوليّت داشته باشند (يعنى يك سلسله نامتناهى كه هر عضوى از آن در عين علّت بودن معلول هم باشد) فرض آن مستلزم نتايج باطل است : زيرا مجموع اين سلسله، يا علتى دارد و يا بدون علّت است. فرض بدون علّت بودن با معلوليت و نيازمندى آنها تنافى دارد، پس اين سلسله بايد علّتى داشته باشد. حال اين احتمالات قابل طرح است : تجمّع اعضا خود علّت تحقق سلسله باشد، (كل مجموعى علّت باشد) كه فرضى غير ممكن است، زيرا اجتماع اعضا، چيزى افزون بر خود اعضاى سلسله نيست، و شىء نمى تواند علت خودش باشد. ديگر اين كه تك تك اعضا بالاستقلال علّت تحقق مجموع سلسله باشند; يعنى هر عضو سلسله، نقش علّى در تكوّن كل سلسله داشته باشد. (در اصطلاح به اين نوع از مجموع، كل استغراقى مى گويند) اين فرض هم نادرست است، زيرا هر واحدى فقط علت اعضاى پس از خود است; نه علّت سلسله كه خود آن واحد را هم شامل مى شود. به طورى كه اگر هر عضو، علّت كل سلسله باشد، بايد علّت خود هم باشد كه غير ممكن است. و اگر فرض كنيم عضو يا اعضايى خاص علّت سلسله اند، در آن صورت علاوه بر اشكالى كه در فرض قبلى اشاره شد، گرفتار ترجيح بلامرجّح خواهيم شد، زيرا همگى اعضا در داشتن وصف عليت و معلوليّت مشترك هستند (به جز آخرين عضو كه فقط معلول است)، در نتيجه اين احتمال هم غير ممكن است. بنابراين، طبق برهان خلف نتيجه اى كه به دست مى آيد اين است كه فرض بى نهايت بودن سلسله موجب اين توالى فاسد شده و بايد از آن دست برداشت و براى سلسله علّى نقطه انتهايى خارج از خود آن در نظر گرفت كه خود او معلول نبوده، علّت كل سلسله است
اما مشکل جای دیگر است که خواهم گفت

62:


من هم خرسندم گرچه از مسمانیتان متعجب شدم .
قرآن را مطالعه کرده ام و نشانه هایی از خواست بیخدایی ما از جانب خدا نیافتم و میدانم که اسلام دین محبوب خداست.

63:

تشکر ویژه دارم زیرا استفاده کنندگان از مطالب شما حتما بهره ها خواهند برد
اما مشکل دقیقا همین جاست
دقیقا همین جا
اگر بی نهایت وجود دارد(شما که به خدایی بی نهایت معتقدید) پس بینهایت در کنار درک ناپذیری قابل قبول و موجود است و ممکن خواهد شد سر بازانی که گفتم و مثال هایی که زدید اینگونه شود از بینهایت تا به امروز علت و معلول ها به ما رسیده اند نه لزوما اینکه چون ما هستیم پس برگردیم به عقب و چون بینهایت برای ما نا محدودی معنا داد بگوییم خوب پس اگر ما هستیم شروعی هم حتما بوده که معلوم نیست حتما این نظر دوم رخ داده باشد

64:

نفر سومی لازم است که بگوید کدامیک رخ داده که همچین کسی نیست
آیا بی نهایت وجود دارد؟؟؟؟ خدا بینهایت است(در تعاریف) پس بی نهایت غیر ممکن نیست
برای بی نهایت مقاله ها نوشته شده و غیر قابل فهم نیست غیر قابل درک حسی است
و تجربه پذیر نیست اما هست
در ریاضیات
پس میتوان از آن سر کوچه هم وارد شد
من نمیگویم استدلال شما غلط است
من می گویم به آن شکل هم ممکن است پس رای نمیتوان داد که کدامیک را برگزینیم
اگر بینهایت حقیقت داشته باشد که برای یک با ایمان به خدا حقیقت است
نمیتوان گفت آهای ماده تو حق نداری یک چیز ممکن چون بینهایت را به خود اختصاص دهی

65:


ممنونم
پرسش: اگر کسی ادعا کرد واجب الوجود همان کوارک(سنگ بنای خلقت) هم میتواند باشد چه؟؟؟ بسیط است-از اجزایی تشکیل نشده
پس وابستگی ندارد و میتواند با تغییر در چینش ها خلق کند
زمان زاده حرکت است و ماده بدون حرکت و حرکت بدون ماده معنا ندارد
ماده چینشی از کوارک هاست پس حق با شماست نمیتواند....... باشد
اما کوارک بنیادین است -گوهر و اساس تشکیل ماده
پس نمیتوان گفت حتما واجب الوجودی که یافتیم خدایی است که تعریفش با هیچ برابری کرده(نه دیده میشود-نه حس میشود-جایی ندارد و غیره)

66:


بی نهایت موجود است و درک ناپذیر نیست چون ما بینهایت نیستیم
و یک چیز متناهی گنجایش نامتناهی ندارد .
بقیه ی نگر شما را نتوانستم متوجه شوم . لطفا روشنتر بیان فرمایید.

67:

بله بینهایتی هست . در منطق ریاضی برای مفهوم بینهایت عدد کاردینال Cardinal number مطرح است .غیرقابل درک بودن با بررسی ئ مقاله نویسی متفاوت است . مثلا مغز ما توان دخول input بینهایت را ندارد ولی
میتواند چنین بیانگارد که :
X+ بینهایت = بی نهایت
بی نهایت بخش بر دو = بی نهایت
بی نهایت ضربدر دو = بی نهایت
و ...
ماده ( جرم - m ) یا انرژی ( E) و زنجیره ی آن که همان زنجیره ی علّی است هم نمیتوانند بینهایت باشند به استناد آنچه گفتیم پس چیزی که بی نهایت نیست با نهایت است .

68:

کاملا صحیح فرمودید اما اگر چیزی در تی 1 نیست و در تی2 هست شد معنایش این است که از هیچ آمده؟؟؟
فردی وارد جایی میشود پرسش می کنند اینجا صندلی هست؟؟ می گوید نه
بیرون رفته و 1 ساعت بعد داخل می شود
پرسش: آیا اینجا صندلی هست؟؟؟
جواب فرد: بله
معنای داستان بالا این است که صندلی از هیچ حاصل شده؟؟

69:

فراموش کردم بگویم
كوه ودريا و .. همه چيدمان ها و اشكال مادي هستند
و خود علت چيزي نيستند. علت اصلي در ذات ذره
گوهرين ماده است، يعني در آجر هاي سازنده و
تقسيم ناپدير ماده. يعني فوتون يا گلوئون يا " گراويتون"
كه يك ذره " بسيط" است، سبب هر نوع حركت است و
ما نميتوانيم اشكال تركيبي را با چيز هاي بسيط قاتي كنيم.

70:

creation به معنای آفریدن-آفرینش-پیدایش-انبوذن-پیداش(فرهنگ واژگان دکتر محمود حسابی)
خلق یخلق خلقا :آن را آفرید-آن را از نبود بود کرد(فرهنگ محمد بندر بیگی. جلد اول)
آفریدن واژه پهلوی afritan:از نیستی به هستی آوردن... مخلوق یا آفریده: از نیستی به هستی آورده شده(فرهنگ فارسی عمید)
در این سه فرهنگ واژگان که به ترتیب انگلیسی به فارسی و عربی به فارسی و فرهنگ واژگان حسن عمید هستند معنای واژه خلق یا کریشن از نیستی به هستی آوردن بیان شده
در هیچ یک از این ها خلق چیزی را از هیچ پدید آوردن معنا نشده بلکه در همه آن ها صحبت از چیز ی است که نبود و بعد بود شد

71:

پس هر لحظه در جهان چیزی که نبود بود می شود و این معنای خلقت است

72:

با آروین و مشاهده فهمیدند که هر معلولی علتی دارد تا جایی که به ذرات بنیادین چون آنچه شما اشاره کردید مانند کوارکها رسیدند.از طرفی چون چنین دیدند که تا اینجای کار هر معلولی علتی دارد بر اساس پیشفرض استقرایی ( Induction) آنرا به کل و به قبل از کوارکها هم تعمیم دادند و آن کوارکها ( معلولها) هم برای خودشان علتی خواهند داشت و ...
"مجموعه " ی دیدنیها خداست
"مجموعه " ی حسی ها خداست
" مجموعه " ی مکانها خداست

73:

پس خالق بودن با ازلی بودن جهان مشکلی ندارد
هر چند بحث ما اینست آیا جهان ازلی است؟؟

74:


استدلالشان این بود که خدا قبل از خلق این جهان بیکار ننشسته بوده است
تئوری گرانشی کوانتومی لوپ
این نظر که جهان از بی نهایت بیگ بنگ و بیگ کرانچ تشکیل شده باشد هرگز خدایی که در روزی که هیچ روزی نبود(زمان نبود) تصمیم گرفت جهان را خلق کند مردود بنگر می آید
و پرسش من از شما: چرا ازلی بودن حتما باید ابدی بودن را به همراه داشته باشد؟؟ آیا ممکن نیست ماده یا هر چیزی همیشه تا به حال موجود بوده باشد و فردا نابود شود؟؟
مطالبی که از امامان گفتم هم یکی را به یاد می آورم که مربوط به کتاب امام جعفر صادق از مرکز مطالعات اسلامی استراسبورگ بود ترجمه ذبیح الله منصوری
و دیگری کتاب مجموعه آثار مطهری جلد 1 عدل الهی

75:

امام صادق(ع): اگر از الان تا مرگم فرا رسد از من پرسش کنید جهان کی بوجود آمد خواهم گفت جهان همواره وجود داشته است(سعی کردم دقیق به خاطر بیاورم)

76:


دقت کنید.
اگر صندلی نبود و در ذهن شما تعریف شده نبود شما هیچگاه نمیگفتید : "اینجا صندلی است ؟"
و این بدین معناست شما از قبل میدانستید صندلی ای هست .
ولی بحثی از جوهر در زمانهای قبل از صفر توافقی با خلقت نیست.



77:

حق دارید تعجب کنید زیرا من نگفته بودم(قصور از من بود) که من به پیامبری محمد ایمان دارم اما اسلام را دین زمان خودش میدانم
قرآن:هیچ چیز برای انسان نیست جز سعی و تلاش خود او
برداشت من از این آیه این است که از زمان عرب 1400 سال پیش تا الان خواست خدا خداگونه شدن بشری است که دیگر معجزه برایش مطرح نیست و باور کردنی نیست زیرا فهمیده نمیداند
نمیدانم اولین پست من که بسیار طولانی بود را خواندید؟؟
اگر دیده باشید متوجه منظور من از خواست خدا بیخدایی شده است میشوید
اسلام دین محبوب خداست... صحیح می فرمایید اما برای عرب و عجم زمان خودش یا همگان برای همیشه؟؟؟

78:


ما برای خدا حکم بازیگر را نداریم که خدا از تماشای ما سرگرم شود بلکه ما در مجموعه ی خدا هستیم .
تئوری همان "نظریه" است و "قانون" نیست .
در مورد گزاره ی " از یک سو نامتنهای و از سویی متناهی " را باید بررسی کنم

79:

فکر کنم برای امروز کافی است
این نوشتن هم دردسری دارد
ان شاء الله ادامه خواهیم داد و از شما بهره خواهم برد

80:





باسلام
بر دوست گرامی

آنچه بیرون از این سلسلۀ منحرف کننده قرار دارد ؛ شعوری ست که هر حادثه یا ماهیت مستقل را ، با اندیشه ای خاص و شکلی از "بودن "، به دنبال هم می چیند و به ذهن ما این باور را می دهد که توالی حادثه ها بر اثر علت و معلول است و هدف خاصی دارد.
نوع "بودن " ، ترتیب حادثه ها را تعیین و شکل می دهد. آنگاه رشته ای از حوادث و حقایق به وجود می آیند که ، علت و معلول را به ذهن متبادر می کنند.
با جابجایی این عوامل نیز ، ممکن است به یک نتیجه برسیم.
نگاه شعور ، روی حادثه های همجوار و متضاد ، حرکت می کند و کشیده می شود. آنگاه آنچه مشاهده نموده است ؛ پدید می آید.

باسپاس

81:



سلام
برشما دوستان گرامی

هر حکمی لااقل باید برای ذهن قابل حدس زدن باشد.
هیچ چیز نمی تواند به شکلی ماوراء طبیعی و به شکل معجزه ( در مقابل روند طبیعی) وجود داشته باشد.
همان ذهنی که طبیعی را می پذیرد ، معجزه را هم درقطب دیگر می پذیرد. چرا؟!!

در نتیجه ذهن باید حقه ای سوار کرده باشد.

در توپولوژی ، ما با شکل خاصی از حجم در ارتباطیم.
اگر در یک حجم، سوراخی وجود داشته باشد ؛ باید آن را در هر تغییری دخالت دهیم.
اگر هم نباشد ؛ حق ایجاد آن را نداریم.
اما می توانیم با حفظ این شرط ، حجم مورد نظر را به هر شکلی درآوریم.

ذهن از یک خط راست ، یک دایره می سازد و از صفحه نیز ، کره.
بنابراین ، از یک محدود یک نامحدود می سازد.
شواهد مادی هم نشان می دهد که ذهن مادی ، از همین روش ، برای پیاده کردن بی نهایت در ماده ، استفاده کرده است.
بنابراین ماده به اشکالی می تواند بی نهایت را در خود جای دهد. در عین حال نهایت خود را حفظ کند.
هر کره ای ، در هر بار گردش ، حرکتی متفاوت را انجام می دهد.
به همین دلیل حرکتی دیگر که مارپیچی می باشد ؛ برای هر ستارۀ ثابتی نیز ، وجود دارد. البته این حرکت ها در اعراض است. اما در جوهر نیز نوعی حرکت می باشد.

در توپولوژی ، احجامی وجود دارند که بدون تغییر ماهیتی خاص در دایره یا حجم ، به وجود آمده اند. اما در ذات آن چیز ، تغییرات بسیار اساسی به وجود می آورند.

می توانید خودتان آزمایش کنید.

چند نوار کاغذی تهیه کنید.

دو سر یکی را ، به شکلی ساده به یکدیگر بچسبانید. دایرۀ ساده ای تشکیل می گردد. این دایره ، نوعی بی نهایت را به تماشا می گذارد.
در نوار دوم یک موج بیاندازید و دو سر آن را به یکدیگر بچسبانید. شکل بی نهایت را خواهید داشت. این هم نوع دیگری از بی نهایت خواهد بود.
در نوار سوم ، دو بار موج بیاندازید. مثلثی خواهید داشت که باز هم نوع سومی از بی نهایت را به شما نشان خواهد داد.
در نوار چهارم ، سه موج بیاندازید ، سه دایرۀ خواهید داشت که در سه جهت فضا قرار می گیرند. و باز هم ، نوع چهارمی از بی نهایت خواهید داشت.

در این جا ، مفهوم و جوهرۀ بی نهایت ، در همه مشترک و ثابت است.
در عین حال همۀ این احجام ، نهایت دارند و حجم آن ها ثابت مانده است.
از نظر قوانین توپولوژی نیز ، ثابت مانده اند. هم در مضمونی خاص ، هم در ظاهری خاص.

اما از نظر فرم و شکل ، با یکدیگر متفاوتند و تغییر کرده اند.
از نظر خواص مادی و غیرمادی نیز ، بسیار تغییر نموده اند.

در این جا خط راست یا صفحه ، ابعاد تازه ای می یابد.

من حدس می زنم که ، ارتعاشات ذهن انسان ، وقتی که دارای سطح انرژِی برتری می شوند ؛ رفتاری موجی پیدا می کنند. این روند نیز ، تا جایی ادامه می یابد که ، بتوانند به سطح انرژی نور برسند و با آن مرتعش گردند. حتی بیشتر از آن.
با افزایش انرژِی می توان جوهرۀ روح را نیز ، تغییر داد.
آنگاه ، جسم فرد ، از نظر افراد ، ناپدید می شود و شاید نام روح به خود بگیرد.
به همین علت ، ابعاد تازه ای پیدا می کنند که ، باعث می شود ، ذهن مورد نظر ، ابعاد جدیدتر و وسیع تری پیدا کند و آن ها را نیز ، درک نماید.


در جوهر چه چیز تغییر میکند؟اعراض چگونه میتواند "سکون" - سکون علمی - داشته باشند ؟( "ثبوت" اعراض را از دیدگاه اشتراک در جوهر میپذیریم )

شاید جواب شما آدلاید نیز ، در این مطلب گنجانده شده باشد.

باسپاس

82:


کامران گرامی

متن شما را سر وقت خواندم . قلم شیوایی دارید. بیشتر بعد عاطفی و ذهنی داشت تا منطق گرایانه . بعضی از مطالب را میشود تحلیل کرد. مثلا اینکه اگر پدر شفا بگیرد این شک احتمال باشد که نسلی از فرزندان خود شما از آینده امده باشند و شما را دست بیاندازند . ولی این احتمال علمی نیست چه اینکه با اینکه بحث سیاهچاله ها و " کانال زمان " را در فیزیک داریم ( انشتین از آن به نام " پل " یاد میکرد ) ولی زمان مفهومی ذهنی است که در وجود خارج نابود میشود و تنها ذهن یادگاری از ان را در خود ثبت میکند . بر این پایه آینده ای وجود ندارد که کسی بخواهد از ان بیاید یا نیاید . این ها همگی احتمال است . همانطور که احتمال دارد الان زلزله بیاید یا ستاره ی دنباله داری به زمین بخورد و همه چیز نابود شود . یا احتمال دارد در خواب دیوار بر سر ما خراب شود و ...
اگر بخواهیم با این احتمالات زندگی کنیم راه به جایی نمیبریم.
با قیاسی خلف(Syll. par I`absurde) نشان دادیم که کاری نمیتواند برای انجامش بینهایت " علت " بخواهد یا به چمی دیگر بینهایتی در سوی منفی محور مختصات باشد ( منفی بینهایت )
از طرفی اگر این برهان را به کناری نهیم و فرض بر این بگماریم که
خالق و مخلوق ازلی باشند اینجا داریم که در فلسفه تنها میتوان وجود خدای " خالق " ( The creator god ) را اثبات کنیم . خدای خالق زمانی خالق است که " خلقت " را آغاز کند یا به قولی ذاتش را بالفعل کند . مثالش هم اینگونه است که شما زمانی نویسنده خواهید بود که نوشته ای داشته باشید ( یعنی بنویسید ) از آنی ( آن، زمانی ) که شما دست به نوشتن میبرید نویسنده خواهید بود .اگر نوشته ای از بی نهایت قبل بوده باشد و شما هم از بینهایت منفی بوده باشید کسی از راه برسد چگونه باید بگوید شما نویسنده ی این متن هستید ؟ میبینیم که واسطه ای بین " نویسنده" و " نوشته " وجود دارد به نام " نوشتن " که این در مورد خدای خالق هم صدق میکند.
دیگر اینکه میدانید که ما یک "رسول ظاهری" داریم و یک "رسول باطنی " ( مغز و خرد ) اگر چه در دوران رسولان باروری دانش به شکل امروزی نبود اما امروزه رسولی نیست ولی دانش و خرد بشر باورور شده و میتواند استدلال و استنتاج منطقی کند . چه اینکه اگر استفان هاوکینگ و برتراند راسل به اگنوستیسیزم رسیدند " پروفسور حسابی" و شیخ الرئیس" پورسینا" و "رازی" ( در باختران رازی را به نام رازیس میشناسند ) و نابغه ی فیلسوفان پست مدرن " ویتگنشتاین " را داریم که دین مدار بودند ( با دو شاهکار "رساله ی فلسفی منطقی" یا همان " تراکتاتوس " و " پژوهشهای فلسفی" )
خدا با صفت ثانویه
( Secondary Attributes ) ی حکمت و دانش میداند که باید قران و دینش را که اسلام باشد به کیفیتی بفرستد تا در زمانی که رسولی نیست و حجت ( امام ) غایب است بقیه بتوانند از ان بهره ببرند . با این حال طبیعی است که با پیشرفت فهم بشر
برداشتهایی از قران کند که گذشتگان نداشته اند مانند انبساط جهان و دور شدن ستارگان از یکدیگر .
" و ما آسمان را با قدرت و توانایی خویش آفریدیم و آنها را دائما وسعت و گسترش میدهیم"
-سوره ی مبارکه ی ذاریات - 47
با پیشرفتهای کیهان شناسی Cosmology امروزه این آیه نوع دیگری دانسته میشود .
آسمان هر لحظه بیشتر از لحظه ی قبلش گسترش میابد . ما میدانیم که کل جهان هستی از در اثر یک انفجار بزرگ big bang گشترش یافته ( یا بوجود آمده - با توجه به اینکه نمیدانیم
پشت دیوار پلانک و زمانهای قبل از صفر (که البته قراردادی هم هست چه خبربوده ) - )
.همانطور که خاصیت هر انفجاری این است که تا جایی که انرژی اش اجازه میدهد گشترش یابد , خاصیت انفجار بزرگ هم این است که تا جایی که انرژی اولیه ی انفجار به آن اجازه میدهد باعث گشترش جهان شود .*تا جایی که میدانم تند ترین سرعت عقب نشینی را که برای کرات اندازه گیری کرده اند نزدیک به شصت و چهار هزار کیلومتر در ثانیه است. کهکشانها به سرعت از هم دور میشند هابل در سال 1929 پس از انجام بررسیهای بیشتر نشان داد که تقریبا همه کهکشانها از ما دور میشود و سرعت فرار هر کهکشان متناسب با فاصله آن است. این تناسب که به «قانون هابل» مشهور شده است نشان میدهد که یک کهکشان دوبار دورتر ، دوبار سریعتر دور می‌شود. بر اساس این مشاهدات و از این زمان به بعد ، کائنات گسترش یابنده پا به عرصه دانش کیهان شناسی نهادآنها در عین حال که از یکدیگر دور میشوند از یک مرکز هم که بایستی محل
آغاز انفجار باشد دور میگردند.
معجزه ی دومی هم که در این آیه وجود دارد از لحاظ فن بیان مطلب میباشد . تعبیر به
" انا لموسعون " : " ما گشترش دهندگانیم ." با استفاده از جمله ی اسمیه و اسم فاعل دلیلی
بر تداوم این موضوع است.البته مطمعنا زمانی فرا خواهد رسید که انرژی این انفجار به پایان
میرسد و در آن لحظه شاهد مرحله ی جدیدی در نظام آفرینش آغاز خواهیم بود .*
بر این پایه معتقدم اسلام برای تمام اعصار است و این با متن قران هم همگون است .


83:

درود بر همه دوستان
همه پستها را نخواندم پس اگر تکراری بود ببخشید

به نظر می‌رسد که پیش فرض ورود به این گفتگو این است که خدا وجود دارد. و شاید بتوان این فرض را هم اضافه کرد که انسانها مخلوقات خدا هستند و این دو (انسان و خدا) یکی نیستند. یعنی خدا دقیقا برابر انسان نیست.
حال اگر بگویم خدا وجود دارد و قبول داشته باشیم که خدا در ازل به ابد علم دارد. و باز اضافه کنیم که هیچ چیز اتفاق نمی‌افتند مگر اینکه خواست خدا باشد. در این حالت اگر یک بی‌خدا پیدا کنیم می‌توان گفت که خواست خدا بیخدایی فرد بوده است.

من می خورم و هرکه چو من اهل بود
مـی‌ خـوردن مـن بـه نـزد او سـهل بود
می خوردن من حق ز ازل می‌دانست
گـر مــی نخـورم عـلــم خـدا جـهـل بود

84:

تشکر بسیار
البته در قرآن مطالبی است که شگفت انگیز است
http://www.quranology.com
یک نقاش میتواند یک پاره خط رسم کند که هم اول دارد و هم آخر(هم شروع و هم پایان)
اما همین نقاش میتواند دایره ای رسم کند که نه شروعی میتوان برای آن یافت نه پایانی پس شروع و پایان نداشتن و ازلی بودن هم عدم خدا را که خالق است به اثبات نمیرساند.
خدا میتوانست کتابی بیاورد که برای همیشه کمک باشد اما این که یک کودک بتواند بد مزه ترین دواها را بخورد معنایش این است که حتما چنین خواهد کرد؟؟
این که قرآن نشان دهد آسمانی است بله درست است هرچند مورد پذیرش دیگران نباشد اما همین خدا که میگویید نمیتوانست قضیه ارث را در قرآن جور دیگر مطرح کند؟؟؟ نمیتوانست با جمع آوری آن توسط خود محمد این همه جدل را پایان دهد؟
من میگویم شاید شاید دین کهنه است. در قرآن ندیدم گفته باشد تا ابد آن را اجرا کنید
ممکن است حقوق بشر را همگان بپذیرند روزی
همان طور که بسیاری فهمیده اند سیگار صدمه زننده است و بسیاری فهمیدند بستن کمربند در ماشین جان آنها را بیشتر حفظ خواهد کرد اما آیا همگان رد برهان خداوند مختار و علیم نمیتواند وجود داشته باشد را می پذیرند؟
آیا همگان بریدن دست دزد را می پذیرند؟
آیا همگان می پذیرند که شاید روزی ثابت شود آسمان هفت تا است(مصادره به مطلوب نمیتوان کرد!)

85:

آیا خداوند نمیتوانست صحنه تکه تکه شدن جوجه ای در لانه اش را به بشر نشان ندهد یا اصلا مانع همچین اتفاقی شود؟؟؟
حتما میتوانست و منتظر دلایل من نبود که این حتما روح برزخیان است که عذاب می کشد و غیره....
پس در این پیامی نهفته است
خودت غذای مار را تولید کن تا جوجه را در حال عذاب نبینی

86:

بسیار زیبا گغتید اما چطور علیت را به غیر ماده تعمیم می دهید؟؟؟ علیت برای ماده است و ظاهرا نمیتوان به غیر ماده تعمیم داد هرچند من با این که بگوییم خدا غیر مادی است مخالفم البته من یک پانتئیست نیستم اما خدایی که غیر از....(هر چی) باشد لفظ و الفاظ درستی بنگر نمی آید زیرا همه چیز در تفکر دینی قائم به ذات اوست و هر چند خاق و مخلوق یکی نباشند اما تفکیک آن ها هم مردود می دانم

87:

دوستان اگر موافق باشید برهان های عدم وجود خدا را بیاورم و بررسی کنیم
؟؟؟؟

88:


دو گیر دارید بر طرف کنید !
شما یک حلقه با تعداد بسیار زیاد زنجیر دارید
که هر زنجیر یک چینش ماده است . عمل شما
هم یکی از این زنجیرهاست . اگر شما این حلقه ها
را دنبال کنید در اخر به چینشی میرسید که هم اکنون
در ان هستید. ایراد این در کجاست ؟
با این مثال مشخص میشود زنجیره عللی ماده ازلی ابتدا و انتها ندارد بیسواد !

اگر جهان در چینش کنونی هست پس چینش قبل
از ان هم بوده و قبل از ان هم همین طور و الخ ...
این هم ازلی بودن ماده را نشان میدهد .

89:



باسلام
بر دوست گرامی

در جهان ، دو ذهن وجود دارد. یک قطب عالم ، ذهن فردی ست و قطب دیگر ذهن کلی ست. هیچ کدام از این ها نمی توانند خدای واقعی باشند.
ذهن کل ، خالق است و ذهم فردی ، مخلوق.
اما این دسته بندی واقعیت تامی ندارد.

فرض کنید که مداری الکتریکی داریم.
اگر این مدار وصل باشد ، الکترون هایی که همه جای سیم این مدار بوده اند ؛ به یک قطب می روند و قطبی منفی را تشکیل می دهند.
در عین حال قطب دیگر ، با عدم وجود الکترون مواجه می گردد. بنابراین قطب مثبت را تشکیل می دهد.

اگر مدار را قطع کنیم ، همه چیز به حالت عادی برمی گردد.
یعنی ، این تضاد حاصل شده ، می تواند نباشد.

در نتیجه ، در طول مدار ، همه چیز با هم و درهم وجود دارند.

در مورد ذهن ها هم ، همین اتفاق می افتد. ذهن فردی یا همان ذهن مادی ، در تمام طول حیات ، چه مادی و چه غیرمادی ، امتداد دارد.
ذهن کلی یا همان ذهن غیرمادی نیز ، به همین شکل.

بنابراین ، در جهان روح نیز ، وجود بسیار کم رنگی از ماده خواهیم داشت و در جهان ماده ، وجود کم رنگی از روح.

ذهن کل ، زمان و مکان ندارد. اما ماده دارد.

با خارج شدن از حیطۀ ذهن مادی ، هنوز رفتاری ناشی از ماده و ذهن مادی ، خودنمایی می کند. به طوری که ، شاید زمان از بین برود ، اما هنوز نوعی مکان وجود دارد.

نوعی حوزۀ امکان ، که روح را دارای مراتب می سازد.
اگر این گونه نبود ، نباید روح مراتبی می داشت.

گویا هنوز علت و معلول همراه ما هستند.

ذهن کل ، ناخودآگاه است و ذهن فردی ، خودآگاه.
خلقت مادی ، از خودآگاهی به وجود آمده است.
اما خلقت حیات ، از تناقض بین ناخودآگاه و خودآگاه به وجود آمده است.

خداوند اصلی ، خارج از این محدوده است. در عین این که در همۀ محدوده ها نیز ، وجود دارد. او ماهیتی ناشناختنی ست که قبل از ایجاد مدار و تشکیل ذهن فردی و کلی وجود داشته است و خواهد داشت.

اما برای درک خویشتن ، مجبوریم که آن ذات اصلی را ، تجزیه کنیم.

با فرض این که لحظه ای وجود داشته است که با به وجود آمدن شرارۀ خودآگاهی از دل ناخودآگاه ، حیات پدیدار گشته است.

یعنی ماهیت ناشناختنی ، مدار را وصل کرده و دو قطب ذهنی به وجود آورده است.
تا تجزیه و در نتیجه تضاد به وجود بیاید و بتواند در سایۀ این تناقضات ، ذات خود و عملکرد آن را بشناسد.
در نتیجه خود را خلق کند و به این شکل کنونی ، در همۀ حیات موجود ، زندگی کند.

ذهن کل یا جهان روح ، مراتب دارد.
ذهن فردی یا جهان مادی ، مراتب دارد.

ذهن کل یاجهان روح ، ناخودآگاه است. کلی نگر است و همه چیز را به نقطۀ واحد و مشترکی می رساند.
ذهن فردی یا جهان مادی ، خودآگاه است. جزیی نگر است و همه چیز را ، به اجزاء متفاوت ، تجزیه می کند.
این دو ذهن ، وسایل تجزیه و ترکیب خداوندی هستند. وسایل خلق و تخریب کردن.

بین این دو ذهن ، میدانی وجود دارد که ، در آن ، به طرف هر قطب که حرکت نماییم ؛ خصایل آن قطب ، بیشتر حاکم بوده و هویدا می گردد.
اما تاثیرات قطب دیگر نیز ، به شکلی که همواره در حال ضعیف تر شدن و کم رنگ شدن می باشد ، ادامه خواهد یافت.
تا آن جایی که به قطب مخالف می رسیم و دیگر هیچ اشتراکی نمی بینیم.
تنها در خود قطب ها ، این عدم اشتراک کامل وجود دارد.

بنابراین ، از قطب ها که بگذریم ، همه چیز ، هم جنس مادی دارند و هم جنس غیرمادی.
اما هنگامی که از مرز میانۀ دو قطب و میدان ، به طرف یکی حرکت کنیم ، آثار حاکم آن قطب ، به طرز قوی تری ، خود را نشان می دهند.

از آن جایی که روح ، مراتب وجودی دارد ؛
از آن جایی که ماده نیز ، مراتب وجودی دارد؛
از آن جایی که شعور آگاه ، زنده می کند و زندگی فردی و مستقل عطا می کند ؛
از آن جایی که شعور ناخودآگاه ، فردیت را ستانده و کلیت و یکی شدن را به موجودات ، اهداء می کند؛

معلوم می شود که ، در جهان های روحی نیز ، هنوز شعور آگاه و تاثیرات ذهن مادی ، وجود دارد و هنوز نوعی فردیت و جداسازی را به موجودات ماوراء ماده ، اعمال می سازد.
اگر این گونه نیست ، چرا روح انسانی ، با روح حیوانی یا نباتی ، فرق دارد؟!!!
حتی پس از مرگ جسمانی؟!!!

اساساً خلقت ، با جداسازی و تفکیک ماهیت ها از یکدیگر ، آغاز گشته است.

علت و معلول وجود ندارند و تنها نامی از آن ، برای ردیابی مسیر ، لازم است.

هیچ کدام از این ذهن ها ، علت به وجود آمدن دیگری نیست و بر دیگری برتری ای ندارد.
تنها وصل مدار و وجود میدان انرژِی ، باعث این همه گوناگونی و حیات گشته است.

اگر مدار اصلی قطع گردد ؛ تنها خدای ناشناختنی می ماند و بس.
اما هرگز این گونه نخواهد شد.
زیرا او ، همه چیز است.
هر سه حالت.

باسپاس

90:

سلام دوست عزيز
اين نوشته شما درمرحله اثبات موضوعي صادق است
اخلاق را بي اخلاقي مقايسه ميكنند
خوبي را از مقايسه با بدي ميسنجند
و براي خدا فرض بر بي خدايي ميكنند
اما اينها براي اثبات وجوديت است نه نبود
از فرض بر بي خدايي ميشود به وجود خدا رسيد

91:

سلام دوست عزيز
چند نكته مبهم در نوشته شما وجود داره كه اگه ميشه يه توضيح بديد

شما نوشتيد ما خود خدا هستيم اما خدا نمي تواند خواستي داشته باشد
آيا شما نميتوانيد خواستي براي خود داشته باشيد؟ يا اينكه خواستي از ديگران داشته باشيد ؟
كلا آيا شما هيچ خواسته اي نداريد؟

نوشتيد آن كه زنده ميكند و ميميراند ذهن است
آيا شما ميتونيد با ذهنتون وقتي مرديد دوباره زنده كنيد؟
اگر واقعا ذهن ميميرانه و زنده ميكنه پس هيچ كس نبايد ميمرد و چون تمام انسانها علاقه وافري به زندگيه ابدي دارند هيچ وقت به ذهنشون اجازه تفكر در مورد مردن نميدادند اما درواقعيت همه انسانها به دور از اختيار خود به دنيا مي آيند و به دور از اختيار خود ميمرند

نوشتيد خداوندي نداريم خداوند ما ذات خود ماست
فرض ميكنيم خداوند ذات خود ماست با اين فرض آيا ميشود ذات خود ما كه خداست خواست بي خدايي داشته باشد يعني ذات خود ما خواست بي خودي داشته باشد ؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

92:


سلام
البته آيات قرآن در جايي معني پيدا ميكند كه شما به خداوند (به قول خودتان الله عرب ) اعتقاد داشته باشيد
آري هدايت انسانها به خواست خداوند است هر كه را كه بخواهد هدايت ميكند
اگر به اينها اعتقاد داشته باشيد به عالم الست و ذره هم بايد اعتقاد داشته باشيد
اعتقادات اسلامي را مجزا نقد نكنيد

93:

اين كه در حال حاضر پيامبري از سوي خداوند برگزيده نميشود دليل بر عدم وجود خدا نيست
حضرت محمد (ص) آخرين برگزيده خداوند است و دين او كاملترين دين الهي است حتي براي قرنها پس از اين
وقتي چيزي به اكمال ميرسد نيازي به بازنگري دوباره نيست

بعد از پيامبر جانشينان او براي كمك به هدايت انسانها آمده اند
به اعتقاد ما مسلمانان خداوند زمين را هيچ وقت از حجت خود خالي نميگزارد و به اعتقاد شيعيان حجت خداوند بر روي زمين حضرت مهدي (عج) است


خدا به پرستش بندگان خود احتياجي ندارد
پرستش يك حس ذاتي و دروني است كه در تمام انسانها وجود دارد

94:

چون وقتي موجوديت چيزي اثبات شد عدم وجود او رد ميشود
مگر ميشود كه چيزي هم باشد و هم نباشد (البته بودن و نبودن به طور مطلق)

مورد دوم در صورتي است كه شما دين و علم و دانش و زندگي را از هم ديگر منفك بدانيد
در صورتي كه در تعاليم اسلامي دين پايه و اساس همه جوانب زندگي است
دانش باوري در كنار دين باوري معنا دارد و همه اينها فقط يك سمت و سو دارد رسيدن به خداوند

رسد آدمي به جايي كه بجز خدا نبيند

خداوند نيازي به پرستش انسانها ندارد
نياز در ذات خداوند جايي ندارد چون او بي نياز است
به فرض نياز به پرستش خداوند احتياجي به خلقت انسان نداشت چون فرشتگان شب و روز خداوند را پرستش ميكنند

زندگي با فرض عدم وجود خداوند بي معني است چون در نهايت انسان بايد به خداوند برسد


95:

درود
1- شما میگویید خدا وجود دارد.
2- تعداد زیادی بی‌خدا در همین سایت می‌توانید پیدا کنید

شما فرمودید اگر خدایی باشد بی‌خدا معنی نمی‌دهند

نتیجه 1: بی‌خدایانی که در این سایت هستند وجود ندارند!!!
نتیجه 2: خدا وجود ندارد.

96:

باسلام
بر دوست گرامی



آری می توانم.
همچنین ، دارای خواسته هایی نیز هستم.

نوشتيد آن كه زنده ميكند و ميميراند ذهن است
آيا شما ميتونيد با ذهنتون وقتي مرديد دوباره زنده كنيد؟
لازم نیست که من خودم را زنده کنم. ذهن خودش این کار را خواهد کرد. زیرا روح ابدی ست و برای ابد دارای شکلی مادی ست. روح اندیشه ای ست که شکل دارد.

بنابراین ، مرا با توجه به شکل آخرین سطح اندیشه ای که ، قبل از مرگ داشته ام ؛
دوباره خلق خواهد کرد.
این فردیت من نیست که خداست.
بلکه شعوری در کنه ذات من است ؛ که خود ، خداست. و قدرتش را در ذرات وجود من و عملکردهایش ، قرار داده است.
این قدرت ها ، به طور خودکار عمل می کنند.
اما هر زمان که ، توانستم بر آن ها اشراف پیدا کنم ؛ می توانم آگاهانه ، به کارشان گیرم.

اگر واقعا ذهن ميميرانه و زنده ميكنه پس هيچ كس نبايد ميمرد و چون تمام انسانها علاقه وافري به زندگيه ابدي دارند هيچ وقت به ذهنشون اجازه تفكر در مورد مردن نميدادند اما درواقعيت همه انسانها به دور از اختيار خود به دنيا مي آيند و به دور از اختيار خود ميمرند

اتفاقاً بر خلاف سخن شما ، ذهن ماهیتی دوگانه بین دارد.
یعنی هرگاه زنده می کند ، می اندیشد که مرگ هم باید وجود داشته باشد.
اگر داده ای به ذهن وارد شود که بگوید من، ذهن خواهد گفت : تو.
اگر بگوید ، آسمان ، خواهد گفت زمین.
در مقابل روح ، جسم.
در مقابل خوبی ، بدی.
و غیره...............

به علت همین تضاد است که می تواند بیافریند و ناچاراً نابود کند.

اما امروزه هم ، سخن بر سر این است که ، ذهن خود را با افکار مثبت ، کنترل نمایید.
اگر کسی بتواند تماماً اندیشۀ مرگ را ، از ذهنش براند و حتی لحظه ای به آن نیاندیشد ؛ زندگی ابدی را تجربه خواهد کرد.

شواهد نشان می دهند که روزی انسان همین گونه زندگی می کرده است. اما از زمانی که اندیشه های ذهنی اش فعال شد ؛ و وی کنترل ذهنش را از دست داد ؛ مرگ انسان ها و موجودات جهان ، آغاز گشت.

داستان آدم و حوا نیز ، گویای همین مطلب است. آن ها در بهشت بودند. بهشت یعنی ، همانی بودند که می خواستند. و هیچ بهشتی بالاتر از این نیست که ، هر چه بخواهی بتوانی. بهشت یک مکان نیست. اما می تواند مکان هم داشته باشد.
بهشت یک وضعیت درونی ست که می تواند پدیدار گردد.
اما از درخت نیک و بد سیبی خوردند. یعنی به دوگانه اندیشی ذهن ، راه یافتند. سپس از بهشت سقوط کردند. اما خداوند دوباره آنان را به بهشت رهنمون کرد.
یعنی همان ذهن ، با تفکر و تعمق در خود و پدیده ها ، به آن ها یاد داد که ، می توانند با تمرکز بر چیزی که می خواهند ، آن را برای همیشه داشته باشند.
البته چیزهای مهم تری را نیز ، که به آن ها ارتقاء مقام و قدرت می داد ، به آن ها یاد داد.



نوشتيد خداوندي نداريم خداوند ما ذات خود ماست
فرض ميكنيم خداوند ذات خود ماست با اين فرض آيا ميشود ذات خود ما كه خداست خواست بي خدايي داشته باشد يعني ذات خود ما خواست بي خودي داشته باشد ؟


چیزی یا نیرویی یا اندیشه ای ، که از بیرون ما را کنترل کند و ما به عنوان یک بنده ، از آن جدا باشیم ؛ نادرست است.
بنابراین ، این خدا نیست.
خدا هشیاری و شعوری ست که ، در دل هر ذره وجود دارد و آن را به بالندگی تشویق می کند. خداوند درون ذات ماست. ریشۀ ماست.
به محض این که او را خدا ببینیم و خود را بندۀ او ، دیگر ما خدا نیستیم و از آسمان خداوندی ، سقوط خواهیم کرد. می شویم همان فرشتۀ سقوط کردۀ داستان ها.

تا زمانی که خود را ، از خدایی که در درون خویشتن داریم ، جدا نمی بینیم ؛ به سوی وضعیتی روانیم ؛ که به تجربۀ وضعیت خدایی ، می انجامد.
آنگاه می توانیم ، خدا باشیم. یعنی هدیه ای که به ما داده و آن خدای خود شدنست را ، دریافت نماییم.
انگاه هر چه بخواهیم ، می توانیم.

ذات می تواند از خود رها گردد. رهایی از ذات ، وضعیت خداوندی ست.
خود ذات می خواهد که انسان ها ، بر وی بشورند. اگر این گونه نبود ؛ چرا به انسان اختیار و اراده داد؟!!!

هر موجودی که بر ذات خود بشورد ، با نیرویی که علیه ذات اوست ؛ آشنا می گردد.
آنگاه می تواند خداوند را تجربه کند. زیرا خداوند تنها موجودی ست که ، از هر گونه ذات و ماهیتی ، آزاد است.
همان گونه که انسان ، انسان به وجود می آورد و هر موجودی قادر است مانند خود را به وجود بیاورد ؛
خداوند نیز ، مانند خود را به وجود می آورد.
بنابراین ، غیر مستقیم ، گویا خواهشی برای بی خدا شدن موجودات دارد. می خواهد همۀ آن ها مانند او ، آزاد باشند.
این است بالاترین بخشش خداوند به عالم و بشریت.
این آن امانت بزرگ است که همۀ موجودات را به وحشت افکند.

باسپاس

97:

گرچه شوربختانه از همفكري با شما چيزي نصيب ما نميشود جز اينكه به " فقر فرهنگي " و " بي ادبي " كه گريبانگير شماست پي ميبريم ولي براي استفاده ي همگان مطالبي مينويسيم.
اولا :
ما يك حلقه با تعداد زياد زنجير نداريم بلكه يك زنجيره (‌به نام "‌زنجيره ي علْي" داريم ) با تعداد " متناهي " حلقه ( حلقه ي همگرايي " علتها و معلولها " )
هر حلقه را ميتوان يك چينش مادي انگاشت . عمل ما يعني آخرين عملي كه در زمان T2 ميباشد آخرين " حلقه " ي اين " زنجيره" است . جهان خود به چم چينش ذرات است و "مجموعه" اي است . با قیاس خلف منطقي (Syll. par I`absurde)
نشان داديم كه كاري نميتواند " بينهايت " علت داشته باشد . چه اينكه منطقي ميدانيم كه علتهاي پيشين مقدم بر معلول آخرين هستند . فهم شد ؟

98:


درود كامران ارجمند

نقاش براي رسم دايره اي ( بي ابتدا و بي انتها ) بايد رسم اين دايره را از نقطه اي شروع كند ( شروع آفرينش خدا ) و به نقطه اي ختم كند تا دايره اي ( دوري ) داشته باشيم , پس ميبينيد كه در هر حال بايد كار از جايي شروع شود .
در اسلام اگر ديه ي زن نصف مرد است ( كه اين ديه تنها يك بار پرداخت ميشود ) در عوض " مهريه " و " نفقه " را ( به صورت دائمي و مستمر ) براي جنس مونث گمارده . نگر شخصي من اين است كه خدا با زيركي بعضي قسمتهاي قران را مجهول گذاشته ( مانند هفت اسمان )‌ و بعضي ها را صريحا عنوان داشته ( مانند انبساط جهان ) تا ببيند مخلوقاتش به حكم " اعتماد به آفريننده " چه موضعي ميگيرند و ايا شك ميكنند يا ... ؟ به نگر من اين بخش دخول در اعتقادات و باورهاي شخصي است و گمان نميكنم با استدلال و استنتاج منطقي چيزي حاصل شود .*

99:


كامران ارجمند

چنين نيست كه خلقت از " خدا " شروع شده باشد بلكه چنين گزاره اي را مطرح ميكنيم : "‌خدا باعث خلقت شده است"
گفتيم كه مجموعه ي هستي (‌چه مادي و چه غير مادي )‌را هم در مجموعه ي خدا ميدانيم .

100:

با سلام
قبل از پاسخ باید عرض کنم از ابتدا سخنان شما را پیگیری میکنم و به نظر من سوال شما به گونه ای که مطرح شده شامل اچتماع نقیضین است که همانطور که واقفید آدلاید گرامی توضیح دادند. شما پس از ایشان در توضیحی طولانی منظور خود را بیان کرده اید که بازهم درست نمی شود.
چرا که شما اگ خدا را هرگونه تعریف کنید بازهم شامل اجتماع نقیضین است. مگر اینکه بخواهید بفرمایید خواست خدا رها کردن ما به فکر و اندیشه خودمان یا هر چیز دیگر برای خلق یک خدای!!! دیگر باشد که این نیز شامل زیرمجموعه هایی می شود و قابل بحث است.

اما در مورد مطلب اخیر همانطور که خود میدانید و به نظرم اشاره هم کرده بودید. عدم وجود چیزی قابل اثبات نیست. همین طور برهان یکی از روشهای اثبا ت چیزی یا چیزی برای چیزی است. بنابر این بر قضایا و گزاره هایی که در رابطه با اثبات عدم وجود خدا امده باشد نام برهان را نمی شود گذاشت. ممکن است قیاس یا مغالطه یا مثال باشد.
ممنونم

101:

خیر
ما یک یا دو تا چینش مادی نداریم و این چینش ها
بسیار اما محدود هستند پس این ایراد بیخود را گرفتید
که چیزی گفته باشید . گیر دوم هم که باز نکردید .
گویا واقعا یا در برداشت گزاره ها مشکل دارید یا
خواندن بلد نیستید . گفتیم اگر زنجیر های بسیار زیادی
را به صورت حلقه در بیاوریم و هر زنجیر یک چینش
باشد و به شما بگوییم ابتدا یا انتهای این زنجیره علی
کجاست شما نمیتوانید پاسخ دهید این زنجیر ها هم
یک جا تمام نمیشوند که اگر مورچه ای روی ان ها
در حال راه رفتن باشد در آخرین زنجیر سقوط کند .
این ها همه به هم وصل هستند و اگر شما یکی از
این زنجیرها باشید ( چینش کنونی جهان ) و به صورت
زنجیر وار به دنبال علت شما بگردیم آخر به همین چینش
کنونی شما میرسیم که این هیچ مخالفتی با ازلی بودن
و همچنین قانون مند بودن ماده ندارد مگر خلافش را ثابت کنید .

102:


تفاوتي ندارد كه در جهان چندين چينش مادي در دست داريم. مساله ي اساسي چنين است كه اگر بيانگاريم قدركم صد چينش از ذرات مادي داريم باز هم از قانون عليت تبعيت ميكنند چون بشر دانسته كه " هر " معلولي مادي علتي " مادي " دارد . بر اين پايه اگر يكي از اين زنجيره ي علْي را نقد كنيم از آن جايي كه همه در اين خصلت علت و معلولي مشتركند درنتيجه اين دستگاه براي همه سازگار است . ديگر آنكه گزاره اي كه نوشتيد : " اگر زنجيرهاي بسياري زيادي را .... " اين خود از "منطق بولي" تبعيت ميكند . يعني جمله اي شرطي است كه خود نياز به اثبات دارد و نميتواند خود به عنوان "حكم تحليلي" به كار رود . اين يكي از دو حكمي است كه بايد اثبات شود . يعني همان ازليت و آفرينش . حال ما نشان داديم ازليت نميتواند باشد چون علتهايي "بي شمار " مقدم بر معلول يا معلولهاي آخرين هستند .
در واقع اين نوشته ي شما دور باطل - دور فاسد ( Cercle Vicieux ) است يا به نگر منطقي سفسطه ي مصادره ی به مطلوب( Begging the Question ) (برهان دوری): تلاش برای پشتیبانی از یک گزاره - ترم - با برهانی که همان گزاره از مقدمات اش است) است .

103:

به نظر من ممكن است خواست خدا بي خدايي ما باشد
اگر ثابت شود كتب آسماني از طرف خدا نيست ولي ثابت شود خدا وجود دارد
در اين صورت خدايي وجود دارد كه در مورد خود هيچ نگفته پس خواست او بي خدايي ما بوده

104:

از این " اگرها " و " ممکن است ها " زیاد داریم . مثلا " اگر" میتوانستیم پرواز کنیم دیگر ( آنگاه ) پشت ترافیک نمی ماندیم ! ( قائده ی منطق بولی ) . ولی معمولا استنتاج خرد را بر مبنای " محکمات " میگماریم نه " ممکنات " , دیگر انکه همین که خدایی باشد ولی کتب اسمانی و پیامبری و برنامه ای و ... نداشته باشیم خودش میتواند پیامدهای سنگینی را برای باورمندانش داشته باشد .

105:

معنی بی خدایی یعنی عدم وجود خدا و اینکه خدایی باشد حال پیامبران از جانب او باشند یا ضد او به هر حال وجود دارد پس اگر خدایی باشد به هر حال قدرت بر اجتماع وجود خود و عدم خود نخواهد داشت.

106:

بله تفاوت ندارد چند چینش داریم نکته ای که
باید شما متوجه شوید این هست هر چند هم چینش
داشته باشیم بینهایت نیست و این چینش ها هم تابع
قانونمندی ماده است اگر برای مثال 100 چینش
مادی باشد و این چینش ها را به صورت یک زنجیر
در نظر بگیریم و سپس به یک حلقه تبدیل کنیم شما
از هر زنجیری شروع کنید و دنبال علت هایش بگردید
اخر به همان حلقه ای میرسید که از ان شروع کردی
د و این نه با ازلی بودن مشکلی دارد نه با قانونمندی
ماده و گفتیم در همین مثال این حلقه اغاز و پایانی
ندارد .
افتاد یا بازم توضیح بدم ( شما روشن بگویید کجا را نمیفهمید تا شیر فهمتان کنم ) ؟
گیر دوم هم باز نکردید .

107:

دوست گرامی اگر یک بار دیگر عنوان گفتگو را مطالعه بفرمایید خواهید دید kamran333 وجود خدا را به عنوان پیش فرض قبول کرده اند. بنابر این گفتگو بر سر وجود یا عدم وجود خدا به این تاپیک مربوط نمی شود.
اگر شما منکر وجود خدا هستید باید در تاپیکهای مربوط به آن عقیده خود را به گفتگو بگذارید.
با تقدیم احترام

108:

ما ميدانيم كه مقدار گوهر محدود است بنابراين نميتواند بينهايت باشد .شما حكم تحليلي را به عنوان پيشفرض در نگر ميگيرد و سپس نتيجه مشخص است همان ميشود كه شما ميخواهيد ( مصادره ي به مطلوب - دورباطل ) مساله اين است كه اگر ميخواستيم زنجيره ي علْي را بصورت " حلقه " در نگر بگيريم كه ديگر بحثي نبود آي كيوي نيمه هادي . معلوم است كه اگر دو را با دو جمع ببنديم و عدد چهار حاصل شود اين عدد چهار در درون خود ميتواند عدد دو را داشته باشد (يا منافاتي با داشتن عدد دو ندارد ) و اين همان ماجراي شماست *
آن مورد دوم هم مصادره ي به مطلوب ( Begging theQuestion ) يا سفسطه ي شیب لزج (Slippery Slope) است *با " قياس خلف منطقي (Syll. par I`absurde) " نشان داديم اين زنجيره نميتواند بي ابتدا باشد .

109:

در ابتدايه تايپيك گفته آيا ممكن است وما هم با (اگرها) و(ممكن است) ها جواب داديم
وگرنه اعتقاد شخصي من عدم وجود خداست.

پس شما تايپيك رو اشتباه گرفتيد اين تايپيك (اگرها) است

110:

درود گرامي

بحث بيشتر در مورد همين اثبات " لزوم وجود " است تا بحث در مورد خواسته ي خدا . بايد بدانيم كه خود همين " ممكن است ها " ( و اگر ها ) مراتبي دارند و "‌ لزوما " همگون نيستند . For example :
1- " ممكن است " شما روزي ثروتمند ترين مرد جهان شويد .
2- " ممكن است " مادر روزي پدر شود ! .
در اينجا دو نوع " ممكن است " داريم , " ممكن است " اول شايد دوراز ذهن باشد اما
" محال " نيست ( هر چند با درصد وقوع بسيار كم ) , " ممكن است " دوم يك محال منطقي است (‌همان كه من آنرا با " محال ذاتي " يكي مي دانم ) و همان قانون منطقي " ام القضايا " يا " اول الاوائل " كه : " اجتماع و ارتفاع دو نقيض غير ممكن است " مي باشد .*

111:

ضمن احترام ولی به نظرم ممکن است مربوط به خواست است نه خود خدا چون خواست به خدا اضافه شده است. یعنی خواست بی خدایی در حقیقت امکان این خواست پرسیده شده است.
به عنوان مثال : آیا ممکن است انسان شاخ داشته باشد؟
معنی اش این نیست که آیا وجود انسان ممکن است. لطفا دقت کنید

112:


من هم همین را گفتم و اصلا منظور سوال من این نیست که هم خدا هست هم نیست!!!!!!
منظور من این است که خدا پس از آخرین پیامبرش برای بشر تلاش و تولید علم را خواسته تا گشتن به دور یک 4 دیواری در مکه

113:

به نظر شما احترام می گذارم اما این که کامل است باید بگویید به چه چیز کامل میگویید ؟ ممکن است چیزی برای عرب 1400 سال پیش کامل در نظر آید اما به درد انسان امروز نخورد
آیا اگر آنچه را بلد نبودن ریاضی و حساب کردن ارث در قرآن آمده شنیده اید؟؟ آیا میتوانید به آن پاسخ دهید؟؟( اگر خواستید در اینجا خواهم آورد) آیا خدا ریاضی بلد نیست که در قرآن آنطور مسئله ارث را بیان کرده>>؟

114:



من هم که همین را گفته بودم

115:


با نهایت احترام به شما من معتقدم وجود خدا به اثبات نرسیده که عدم او مردود باشد

116:



من هم معتقدم تا 1400 سال پیش هم سو بودند اما امروز کسی ازدواج با 4 زن را نمیپذیرد و همگان خدایی را که در اثبات عدم تحریف قرآنش بحث بسیار است را نمیپذیرند زیرا او اگر می خواست راه های زیادی برای اثبات عدم تحریف کتابش به جهان ارائه میداد که می بینیم چنین نکرده>>>> در نتیجه خواست او خدانا باوری در زمان نبود پیامبران بوده

117:


اگر نوشته هایم را بخوانید خواهید دید من هم با شما در این مورد موافقم

118:


زندگی با فرض عدم وجود خدا بی معنی نیست زیرا فرد بیخدا ار تمام امکانات و لذت های دنیا به درستی بهره خواهد برد و هیچگاه وحشت و اضطراب این که نمازم را درست خوانده ام یا نه و این که بازی کردن بیلیارد مرا در قیامت معذب خواهد کرد یا خیر در وجود او نیست و اخلاق را برای خدا اجرا نمیکند بلکه معتقد است خوبی به خاظر وجود خدا نیست که با نبودش لازم شود جهان را به آتش کشیم
بزرگ مرد تاریخ شیعه علی(ع) می فر ماید: اگر بهشت و جهنمی هم نباشد شایسته است اخلاق را رعایت کنیم و این عرب در 1300 سال پیش اخلاق بیخدایی را که امروز در دانشگاه های غربی تدریس می شود تدریس میکند
در این مورد اگر خواستید بیشتر توضیح خواهم داد

119:


بله از نگر من کاملا درست گفتید اما من جمله بالا را به یک شکل فهم می کنم و شما شاید به نوعی دیگر
منظور از جمله ای که نوشتید این است که به خدا رسیدن یعنی: انسان خداگونه شود-جهان را جستجو کند و بیاموزد و در نهایت خود بهشت برتر را بسازد و مردگان را زنده کند و به حساب خوبان و بدکاران رسیدگی کند نه این که تصور کنیم حتما خدایی باید در آسمان و آنهم گویا از روی تخت پادشاهی فریاد بزند>>> درهای بهشت را باززز کنییییییییییییید!!

120:

درود بر شما مرد بزرگ
بله درست می فرمایید اما ما الان با دایره ای روبرو هستیم نه با دایره ای که تازه میخواهد کشیده شود
و با رای فیزیک و ماده ای که تولید و نابود نمی شود میتوان گفت با جهانی روبرو باشیم که ازلی است و آنجا هم که در قرآن میگوید >>> هر روز در جهان تدبیر میکند معنایش مشابه اینست که شما جهان را دارای هر لحظه خلق بدانید و به دنبال خدا باشید و هر نقطه روی دایره میتواند شروع یا پایان باشد
اما من هم همان گفته که شما در پایان این جمله خود گفتید
گفتم دایره هم در نظر بیننده شروع و پایان ندارد پس حتی اگر جهان ازلی باشد دلیل بر عدم وجود خدا نیست زیرا دایره هم به مانند یک پاره خط به نقاش نیاز دارد

121:

حق با شماست حتی میتوانم این را اضافه کنم که زنان از حضور در جهاد و جنگ نظامی معافند. + زنان اهل کتاب از پرداخت جزیه به حکومت اسلامی معافند.حضورشان در نماز جمعه واجب نیست و زن مرتد بر خلاف مرد مرتد اعدام نمیشود بلکه به حبس با اعمال شاقه محکوم خواهد شد
اما آیا امروزه همه میپذیرند اسلامی سنتی را که در آن زنان از 5 منصب مهم دینی محرومند؟
شرط احراز مرجعیت تقلید-قضاوت-زمامداری سیاسی یا امارت و ولایت و امام جمعه و بالاخره امامت جماعت(البته در صورتی که مامومین مرد باشند)مرد بودن است
اسلام تاریخی زنان را فاقد صلاحیت مدیریت کلان سیاسی و قضاوت و رهبری دینی میداند
در دیه بی وجه نیست اگر بگوییم موجود درجه دوم است
یا
اسلام سنتي شهادت زنان را در محكمه قضايي درموارد متعددي مطلقاً نمي‌پذيرد. دربسياري از حدود شرعي ازقبيل: محاربه، سرقت، شرب‌خمر، قذف، لواط، قوادي و مساحقه، در دعاوي غيرمالي از قبيل نسب، مسلمان‌بودن، بلوغ، جرح و تعديل، عفو از قصاص، رؤيت هلال، وكالت، وصيت و نيز در طلاق و خلع و مبارات و نيز رجوع در طلاق شهادت زنان فاقد هرگونه اعتبار است. شهادت ده‌ها زن در اين مورد به اندازه شهادت دو مرد ارزش ندارد. در موارد فراواني نيز شهادت زنان بدون انضمام به شهادت مردان بي‌اعتبار است، يعني شهادت استقلالي و انفرادي زنان در اين مورد مسموع نيست، ازجمله ازدواج، ديه، غصب، دعاوي مالي همانند رهن و اجاره و وقف و وصاياي مالي و ديون و نيز حد زنا منجر به شلاق، حتي در مواردي كه عرفاً اطلاع از آنها معمولاً دراختيار زنان است و شهادت زنان انفراداً و بدون انضمام مرد پذيرفته‌است، شهادت انفرادي يا انضمامي مرد نيز پذيرفته مي‌شود، از قبيل ولادت و شيرخوارگي(رضاع) و بكارت و عيوب خاص زنان. بنابراين شهادت مرد عادل مطلقاً مسموع است. اما شهادت زن عادل يا اصلاً مسموع نيست يا تنها با انضمام به شهادت مرد پذيرفته مي‌شود و تنها در چهارمورد بدون انضمام قابل قبول است اما در هرصورت شهادت دو زن معادل شهادت يك مرد است. يعني درحوزه شهادت قضايي زن يا نصف مرد است يا اصلاً كالعدم است، كان‌لم‌يكن است و فاقد اعتبار.
اگرچه در عقد ازدواج رضايت طرفين به‌طور مساوي شرط صحت عقد است، به‌علاوه زن موجب و مرد قابل محسوب مي‌شود، امادر اسلام سنتي طلاق به‌صورت يك ابقاع شرعي از سوي مرد صورت مي‌گيرد و رضايت و حتي اطلاع زن در صحت آن دخيل نيست. مرد هرگاه اراده‌كرد مي‌تواند همسر خود را شرعاً طلاق دهد. حتي در خلع نيز كه زن با بذل مهريه يا بيش از آن به مرد خواستار جدايي مي‌شود، اجراي طلاق درنهايت در دست مرد خواهدبود. در مبارات نيز زن در ازاي بخشش تمام يا قسمتي از مهريه با رضايت شوهر از او جدا مي‌شود. در مجموع اگر مرد مايل به طلاق نباشد، زن بدون توسل به حاكم شرع و اثبات عسروحرج شرعي امكان طلاق نخواهد داشت. در اسلام تاريخي علاوه‌بر طلاق، مرد مي‌تواند از طريق ظهار، ايلاء و لعان كاملاً برخلاف رضايت زن حتي به‌طور ابدي به ازدواج پايان دهد.
در عيوب منجر به فسخ ازدواج(بدون طلاق) باز بين مرد و زن تفاوت است. جزام، برص(پيسي) و اقعاد(زمين‌گيري) در زن براي مرد حق فسخ نكاح ايجاد مي‌كند، اما وجود همين عيوب در مرد براي زن چنين حقي ايجاد نمي‌كند.
زن مسلمان حق ندارد مطلقاً با مرد غيرمسلمان ازدواج كند. اما ازدواج موقت مرد مسلمان با زنان اهل‌كتاب(مسيحي، يهودي و زرتشتي) مجاز شمرده شده‌است. طبيعي است كه نظام فطري و مطلوب زنان تك‌همسري است، اما در اسلام سنتي مردان مي‌توانند در زمان واحد تا چهار همسر دائمي و به‌طور نامحدود همسران موقت داشته‌باشند. به‌علاوه درصورت امكان مرد مي‌تواند از كنيزان خود بدون هيچ محدوديتي تمتع جنسي ببرد، حال‌آنكه واضح است چنين رابطه‌اي بين زن و غلام او بدون ازدواج ممنوع است.
در ارث، سهم‌الارث دختر نصف سهم‌الارث پسر است. سهم‌الارث زن از شوهر با وجود اولاد يك‌هشتم تركه و بدون اولاد يك‌چهارم تركه است. درحالي كه سهم‌الارث شوهر از همسرش در همين شرايط به‌ترتيب يك‌چهارم و يك‌دوم تركه است. يعني دقيقاً باز سهم زن نصف مرد خواهدبود، به‌علاوه زوجه تنها از اموال منقول و ابنيه و درختان ارث مي‌برد نه از زمين، حال‌آنكه زوج از تمام اموال همسرش اعم از منقول و غيرمنقول ارث مي‌برد. اگر زوج وارث منحصر به‌فرد همسر متوفايش باشد،تمام اموال زن به او مي رسد،اما اگر زوجه وارث منحصر بفرد شوهر متوفايش باشد،تنها يك‌چهارم از اموال منقول و ابنيه به او مي‌رسد و مابقي به‌عنوان اموال بلاوارث به حاكم شرع خواهدرسيد. سهم‌الارث مادر در مقايسه با پدر در اكثر فروض مبتني بر عدم تساوي است. درصورتي كه والدين وارث منحصر به فرد اولاد خود باشند، درصورت عدم حاجب به مادر يك‌سوم و پدر دوسوم و با بودن حاجب به مادر يك‌ششم و پدر پنج‌ششم ارث خواهدرسيد. بنابراين مقايسه سهم ارث دختر با پسر، زوجه با زوج، مادر با پدر نشان مي‌دهد كه زنان يا نصف مردان ارث مي‌برند يا كمتر از نصف.
زن‌ومرد از ديدگاه اسلام سنتي در سن آغاز مسئوليت كيفري متفاوتند. به لحاظ شرعي سن بلوغ با سن مسئوليت كيفري، سن ازدواج و سن تكليف عبادي يكي است. بنابراين يك دختر9ساله همانند يك بزرگسال مشمول اجراي حدود شرعي است، اما يك پسر14ساله به‌واسطه صغرسن از چنين مسئوليتي مبراست و با او معامله كودكان مي‌شود.
دختر مطلقاً بنابراحتياط بدون اذن پدر يا جدپدري در صورتي كه درقيد حيات باشند نمي‌تواند ازدواج كند، درحالي‌كه پسر براي ازدواج نيازمند چنين اذني نيست. ولايت بر كودكان تا سن بلوغ متعلق به پدر و جدپدري است. بنابراين مادر چه در امورمالي و كيفري فرزندانش چه در ازدواج آنها چه قبل از بلوغ چه بعد از بلوغ شرعاً حق دخالت ندارد. حتي درصورت وفات پدر و جدپدري وصي آنها بر مادر نسبت به فرزندانش شرعاً مقدم خواهد بود. در صورت جدايي والدين حضانت پسر تا دوسال و دختر تا هفت‌سال در صورت عدم ازدواج مجدد مادر، با وي خواهدبود والا با پدر است.
مرد شرعاً رئيس خانواده است. زن بدون اجازه شوهرش حق ندارد از خانه خارج شود. بر زن واجب است از شوهرش مطلقاً تمكين كند و حق ندارد بدون عذرشرعي از تمتع شوهر جلوگيري كند. اما بر مرد واجب نيست به تمايلات زن هرگاه كه وي خواست پاسخ دهد حق شرعي زن در اين امور هر چهارماه يك‌بار است. زن بدون اجازه شوهرش حق سوگند شرعي ندارد. همچنان كه نذر زن در موارد منافي با حق شوهرش صحيح نيست. روزه استحبابي زن بدون اذن شوهر يا با نهي وي قطعاً پذيرفته نيست. اعتكاف زن تنها با اذن زوج صحيح است. زن در قصد سفر جهت نماز و روزه مسافر تابع زوج است. درصورتي كه زن تمكين نكند و ناشزه شود، با شرايطي مرد حق دارد بدون مراجعه به دادگاه او را كتك بزند و تأديب كند. درصورتي كه اگر مرد به وظايف شرعي خود عمل نكرد، زن تنها مي‌تواند از او به دادگاه شكايت كند. ناسزاگفتن و فحش‌دادن از سوي شوهر به همسرش شرعاً حرام نيست.
اگر كسي توسط پدر يا پدربزرگش به قتل برسد، قاتل از قصاص معاف است، هرچند به پرداخت ديه به ورثه محكوم مي‌شود. اما اگر كسي خداي‌نكرده توسط مادرش كشته‌شود، قاتل از قصاص معاف نخواهدبود. اگر زني در غير موارد اضطراري جنين خود را سقط كرد، مي‌بايد ديه جنين سقط‌شده را به شوهرش بپردازد. ديه جنين كه روح در آن دميده شده در پسر معدل ديه كامل و در دختر نصف آن است.
در موارد لوث، قتل عمد يا قسامه يعني قسم پنجاه مرد عادل ثابت مي‌شود، در صورت نرسيدن تعداد به حد لازم، هر مردي مي‌تواند چندين‌بار قسم بخورد اما باوجود مردان صاحب شرايط، زنان از حق قسامه محرومند.
تأمل در احكام فوق ترديدي باقي نمي‌گذارد كه از ديدگاه اسلام سنتي حقوق زنان در موارد متعددي كمتر از حقوق مردان است و اسلام سنتي تبعيض جنسي را در موارد فراواني پذيرفته و تساوي حقوقي زن‌ومرد را برنتابيده‌است در حقوق خانواده، حقوق مدني و حقوق قضايي، زن شرعاً انسان درجه دوم محسوب مي‌شود.
آیا برای همه مطالب بالا قابل قبول است؟

122:

من مطلب شما را میپذیرم و دلیل اینکه در قرآن مطالب سازگار با دانش بشر می یابیم دلیل آسمانی بودن آن میتواند باشد اما آیا عدم تحریف قرآن را برای انسان مادر مرده امروز که نمیتواند در 1400 سال پیش و در زمان خلفایی باشد که قرآن را گرد آوری کردند میتواند به اثبات برساند یا مسئله ارث در قرآن را حل کند که گویا خدا ریاضی بلد نبوده
سوره نسأ آيه 11
خداوند در باره فـرزندانتان به شما سفارش می کند که سهم (ميراث) پسر، به اندازه سهم دو دختر باشد; و اگر فرزندان شما، (دو دختر و) بيش از دو دختر باشند، دو سـوم ميراث از آن آنهاست; و اگر يکی باشد، نيمی ( از ميراث،) از آن اوست، و بـرای هر يک از پدر و مادر او، يک ششم ميراث است، اگر (ميت) فرزندی داشته باشد; و اگر فرزندی نداشته باشد، و تـنـها پدر و مادر از او ارث برند، برای مادر او يک سوم است (و بقيه از آن پدر است); و اگر او برادرانی داشته باشد، مادرش يک ششم می برد (و پنج ششم باقـيمانده، برای پدر است). (همه اينها،) بعد از انجام وصيتی است کـه او کرده، و بعد از ادای دين است. شما نمی دانيد پـدران و مادران و فرزندانتان، کداميک برای شما سودمندترند! ــ اين فريضه الهی است; و خداوند، دانا و حکيم است. (11).
بنابر آيه فوق، اگر مردی دارای همسر، پدر، مادر و دو دختر بود و از دنيا برفت. سهم وارثين بدين قرار خواهد شد:
زن (همسر) 8/1
دختران 3/2
پدر 6/1
مادر 6/1
اگر تمام سهام بالا را جمع کنيد آشکارا به اشتباه دانای دانايان پی خواهيد برد.
برای نوجوانانيکه هنوز جمع و ضرب کسری را نياموخته اند:
24/ (4+4+16+3) = 6/1 + 6/1 + 3/2 + 8/1
24/27 =
همچنان که می بينيد جمع سهام بالا از کل ارث بيشتر است
یا
به آیه های زیر نیز توجه فرمائید:
سوره نساء آیه 12
و برای شما، نصف میراث زنانتان است، اگر آنها فرزندی نداشته باشند; و اگر فرزندی داشته باشند، یک چهارم از آن شماست; پس از انجام وصیتی که کرده اند، و ادای دین (آنها). و برای زنان شما یک چهارم میراث شماست، اگر فرزندی نداشته باشید; و اگر برای شما فرزندی باشد، یک هشتم از آن آنهاست; بعد از انجام وصیتی که کرده اید، و ادای دین. و اگر مردی بوده باشد که کلاله (خواهر یا برادر) از او ارث میبرد، یا زنی که برادر یا خواهری دارد، سهم هر کدام یک ششم است (اگر برادران و خواهران مادری باشند); و اگر بیش از یک نفر باشند، آنها در یک سوم شریکند; پس از انجام وصیتی که شده، و ادای دین; بشرط آنکه (از طریق وصیت و اقرار به دین،) به آنها ضرر نزند. این سفارش خداست; و خدا دانا و بردبار است. (12)
سوره نسآ آیه 176
از تو (در باره ارث خواهران و برادران) سؤال میکنند، بگو: «خداوند، حکم کلاله (خواهر و برادر) را برای شما بیان میکند: اگر مردی از دنیا برود، که فرزند نداشته باشد، و برای او خواهری باشد، نصف اموالی را که به جا گذاشته، از او (ارث) میبرد; و (اگر خواهری از دنیا برود، وارث او یک برادر باشد،) او تمام مال را از آن خواهر به ارث میبرد، در صورتی که (میت) فرزند نداشته باشد; و اگر دو خواهر (از او) باقی باشند دو سوم اموال را میبرند; و اگر برادران و خواهران با هم باشند، (تمام اموال را میان خود تقسیم میکنند; و) برای هر مذکر، دو برابر سهم مؤنث است. خداوند (احکام خود را) برای شما بیان میکند تا گمراه نشوید; و خداوند به همه چیز داناست. (176)
از سه آیه بالا چنین بر میآید که اگر مردی از دنیا برود و همسر، مادر، و خواهرش و برادران وارثین بجای گذارد: بنابر آیه 12 همسرش 4/1 و بنابر آیه 11 چونکه فرزندی ندارد مادرش 3/1 و بنابر آیه 176 خواهران 3/2 اموال را به ارث میبرند.
یک جمع و ضرب ساده نشان میدهد که یک بار دیگر مجموع سهام وارثین از کل سهام پیشی میگیرد.
15/12 = 12/(8+4+3) = 3/2+ 3/1 + 4/1

123:


موافقم که خلقت از خدا شروع نمیشود اما اینکه خدا باعث خلقت شده است نیز معنایش این است که او علت جهان مادی است(حداقل مادی با غیر مادی اش در صورت وجود کاری نداریم)
حال پرسش اینست آیا خدا مادی است؟؟؟؟
علیت از برای ماده پذیرفته شده یا غیر ماده؟؟هرچند من مدعی هستم این جمله که خدا غیر مادی است اشتباه است . بهتر است بگوییم خدا ماده نیست .زیرا غیر از ماده بودن برای خدا مردود است زیرا هیچ چیز غیر از خدا معنا ندارد و نمیتواند خدا را جدا از ماده در نظر گرفت که مکان می یابد و خدا نمیتواند در تعاریف خود جایی که فلان چیز است هرگز نباشد و جایی باشد که فلان چیز نیست... در دین خدا جا و مکان ندارد و در معنای کودکانه اش همه جا هست

124:

از همکاریتان در این بحث سپاسگزارم
نخیر منظور من این نیست که خدایی جدید خلق کند بلکه منظور من اینست که خواست خدا بعد از اتمام نبوت محمد(ص) خداگونه شدن انسان باشد یعنی پیروی از دموکراسی-آزادی بیان-حقوق بشر و هومانیسم و غیره و نه دعوا سر این که آب وضو را این طرفی بریزیم یا از آن طرف

125:

فکر نمیکنم بتوان گفت مغالطه. زیرا وقتی شما مثلا دلایلی برای وجود میوه پرتقال دارید و کسی یا کسانی نشان میدهند دلایل وجود پرتقال درست نیست . آن وقت دلیلی ندارد با فرض وجود پرتقال زندگی کنیم
مثلا وقتی وجود موجودی چون دراکولا به اثبات نرسیده شما با فرض وجود آن و برای دفع خطر او به خود صلیب آویزان نخواهید کرد مگز آنکه وجود دراکولا یا سیمرغ یا... اثبات شود
تشکر می کنم

126:

ابتدا تشکر میکنم که یاری میرسانید
باید بگویم فکر نمیکنم حتما باید کتاب های آسمانی مردود اعلام شود و پیامبران را دروغگو بخوانیم
ممکن است همه ادیان و یا حتی 124000 نفر حقیقت داشته باشند اما چون خدا برای انسان امروزی دین باوری و حقوق نا مساوی مرد و زن و ارباب و برده و... را نمیخواسته آن ها تحریف شده و به اشتباه جایگزین دانشی شده اند که برای ما کامپیوتر-هواپیما و اینترنت ساخته و ...
در واقع خواست او بعد از آخرین دوره کودکی بشر(1400 سال پیش) آن هم در کودکستان بشریت(جایی که اعراب برای اینکه شتر قبیله تو خاری که در زمین قبیله من بوده خورده است 50 یا گاهی تا 100 سال میجنگیدندو خون میریختند و جز زنده بگور کردن دختران و ریختن هدایا به پای بت ها و پر کردن شکم ثروتمندان چیزی بلد نبودند)با فرستادن آخرین معلم بیخدایی و برگزیدن بشر به جای خدایی که در آسمان هاست شده و این در قرآن مشهود است که میگوید او از رگ گردن به شما نزدیک ترست و مفاهیم خداباورانه قدیمی و خدایی که تختش در آسمان است را مردود میکند
و پیام پیامبرانی چون نیچه . ویتگنشتاین و کواین و هیوم و غیره را برتر از بحث راجع به اثبات یا عدم اثبات تحریف قرآن یا دعوا سر این که خدا خیر الماکرین است یعنی چه میداند/././

127:

ضمن تشکر از التفات
به نظرم شما می خواهید بگویید خدا در حقیقت فقط خلقت کرده و پس از ارسال رسل و اعلام قوانین بشر را به حال خود گذارده است تا خداگونه شود.

خوب چگونه به این نتیجه رسیده اید که در 1400 سال پیش بشر نیاز به خدا داشته و اکنون نیاز ندارد؟ یعنی آن خدایی که قدرت داشته در 1400 سال پیش "خدا" باشد حالا قابلیت خدا بودن ازو گرفته شده است؟ و دیگر بشر را رها کرده...

فکر می کنم ابتدا باید معنی خدا را مشخص کنیم. اگر بتوانیم آنرا تعریف کنیم و اگر نه لا اقل با بیان اوصاف حد منطقی ولو ناقص برای آن بیان کنیم.

من با این قسمت فرمایش شما که خواست خدا خداگونه شدن ماست موافقم و اگر دقیق شویم می بینیم این با فرمایش اولیه شما تعارض دارد یعنی خودتان به عبارتی بیان می کنید خواست خدا نداشتن خدا برای ما نست بلکه خدا گونه شدن ماست

128:

اما آیا انصافا عدم اثبات وجود دراکولا با عدم اثبات وجود خدا یکی است. یعنی شواهد و قراین برای اثبات خدا به همان اندازه کم است که برای دراکولا یا سیمرغ؟

129:

ببخشید که می پرسم؛ آیا شما برای اثبات قضیه ای دیگر به سوال دیگری متوسل شده اید؟

مشخصا می خواهید بیان کنید یعنی دستوراتی که از جانب خدا آمده است به گونه ایست که با تفکر در آنها خود متوجه می شویم آن خدا خدای بچگی مان بوده و نمی خواهد ما پس از بزرگ شدن در زیر چتر خدایی او زندگی کنیم؟ یعنی آن خدا پس از رسیدن به حد کمال با فرستادن پیامبران بزرگسالی مانند هیوم خدایی خودش را نقض کرده؟

130:

ابتدا تشکر میکنم
ببینید من نگفتم خدا بشر را پس از پیامبران رها کرده.. اگر منظورم این بود نیچه و هیوم و راسل را رسول نمیخواندم
امام زمان (در صورت وجود) و فیلسوفان نشانه عدم توجه خدا به ما نیست بلکه نشانه توجه او به ما به گونه ای دیگر است و خدا بشر را رها نکرده زیرا عقل و دانش و بدنیا آمدن افرادی چون راسل و غیره بسیار بیشتر سبب پیشرفت است تا ادیانی که باید عمری را صرف اطمینان از عدم تحریفشان و یا بحث با ناباوران در مورد علل احکام جزایی و دستورات آن کرد

131:

[QUOTE]

خوب چگونه به این نتیجه رسیده اید که در 1400 سال پیش بشر نیاز به خدا داشته و اکنون نیاز ندارد؟

[/QUOTE]
بله تشکر می کنم که فردی این را پرسش کرد
مطالعه در مورد پیشینیان و شرایطی که در آن زیست می کردند به من نشان داد انسان ها احتمالا در زمانی که بسیار ابتدایی زندگی میکردند و قدرت تشخیص و تفکیک مطالب و بیان پرسش هایی چون چرا باران می بارد و... را نداشتند بیخدا بودند. سپس در زمانی که میتوانیم ظهور آدم و حوا را فرض کنیم بشر با پرسش هایی بی شمار در اثر تکامل ساختار مغزی اش روبرو میشود و به خداپرستی چند گانه رو آورده است سپس بعد از طی دورانی طولانی و پیشرفت اندک به دلیل عدم تسلط بر منابع زمین بالاخره به تفکر تک خدا باوری می رسد و امروز دانش بشر نشان میدهد که بیخدایی پایان داستانی است که از سوی خالق برای بشر تدارک دیده شده است اما دلیل بر این ادعا چیست؟؟؟
1: خدا میتوانست مثلا 10 یا 100 تا محمد و نظیر آن در جای جای کره خاکی بدنیا آورد
2: خدا میتوانست با تحول همبودگاه(جامعه) کتابها یا پیامبرانی جدید بفرستد
3:خدا میتوانست قرآن و یا کتب آسمانی را به شکلی بفرستد که عدم تغییر در آن به اثبات برسد و آقای جوادی آملی نیازی به نوشتن کتاب و کتاب ها نداشته باشد که قرآن تحریف نشده و آخر هم نتوانیم به یقین برسیم خدایی که کتابش را به دست یک بشر که امکان خطا دارد چون یک خلیفه بسپارد
4:آیا خدا نمیداند بشر امروز می پرسد آیا واقعا زدن زن در امروز راهنمای بشر است؟
یا این خدایی که وقایع داستان های رخ داده را همچون شعر میکند نمیداند که این آیات که کافران را هر کجا یافتید بکشید برای بشر امروز سوال بر انگیز است که کافر کیست؟ در کتابی که گویا روحانیون می گویند تا ابد باید اجرا شود وجود این آیات که در طول تحولات 23 سال بوده به چه دردی خواهد خورد؟
5: بشر امروز فلسفه دوست است و پرسش گر+خدا موجودی است بینهایت + انسان موجودی است دارای نقص دانشی>>>>>>در نتیجه خدا و وجودش برای بشر دارای ابهام است (آیا خدا نمیتوانست بسیاری از جنگ و جدل های دینی را با فرستادن یک پیامبر حل کند؟) من میگویم خدا میتوانست قرآن عربی را عجمی هم بفرستد اما جایگاه زرتشت و این آیات که هیچ قومی نبود مگر این که فرستاده ای..... چه میشود؟
بله نکته همین جاست در این فرآیند تکاملی فرتاش(هستی) به گونه ای مورد توجه انسان قرار گرفت که دیگر معجزه و اعجاز اثبات یقینی چیزی نیست و پیامبران فرجودگر(معجزه آور) دیگر نمیتوانند جواب شک ها ی بشر را بدهند زیرا بشر پیشرفته یک چیز را هر روز بیشتر از روز قبل می فهمد>>>> من نمیدانم

132:

همان تعاریفی که ادیان مشخص کرده اند>>> علیم و عزیز و قادر و جمیل و......

133:

منظور از بیخدای خدایان ادیان است که در زمان گذشته به نسبت فهم بشر آمده اند
همان خدایی که دستور به بریدن دست دزد و ترساندن از جهنم و زدن زنان و باور به هفت آسمان و تیر بودن شهاب ها در آسمان و برخورد آنها با اجنه و میخ بودن کوه ها و سنگسار می دهد

134:

نمیدانم ردیه ای که کافران برای برهان های وجود خدا نوشته اند دیده اید؟ یا نظرتان راجع به وجود شر در دنیایی که خدایش خیر مطلق است چیست اما من خودم معتقدم نه دلایل ملحدان برای عدم او کافی است نه دلایل مومنان. آنهم خدایی که نه جا و مکان دارد نه دیده میشود و نه حس میشود و در واقع در دید بشری تعریفش با هیچ یکی است

135:

ما هیچگاه از زیر چتر خدایی او خارج نمیشویم زیرا عقل و دانش هم از سر بخشایش او بدست آوردیم که برق و تلفن و تلویزیون و هواپیما ساختیم و کافر نجس غربی(در دید آیت الله ها چون بهجت) تا مریخ هم رفتند و خدمت به خلق کردند و ما در صادرات آفتابه خود درمانده ایم زیرا خدا را خدایی که پرسش اش اینست>> چرا به الله روی پرچم جمهوری اسلامی بدون وضو دست زدی؟ تصور کردیم.

136:

ببخشید البته این مطلب خارج از گفتگوی ماست وبه مسایل دینی مربوط است لیکن لازم دیدم اشتباهی که پیش آمده را بیان کنم:
در آیه اول از سهم ارث زن سخنی گفته نشده است در ایه 12 حکم آن بیان شده است که یک هشتم کل دارایی به زن ارث می رسد با تفاصیلش. بنابر این همانطور که از ترجمه ظاهری آیه مشخص است. 1/8 برای زن است و مابقی تقسیم می شود. یعنی هفت هشتم دیگر که مشکل شما بر طرف می شود.

در مورد جمع دوم هم تا وقتی که مرده پدر و مادر داشته باشد به خواهر و برادرش ارثی نمی رسد.

اگر دقت کنید می بینید سه آیه با هم قابل جمع هستند و هیچ مشکلی وجود ندارد. ببینید خیلی از احکام در قرآن وجود ندارد و فقط با تکیه بر قرآن نمی توان به تمام آحکام آگاهی پیدا کرد. همان کسی که قرآن را برای ما آورده است بسیاری از آنها را توضیح داده است. به نظرم شما احاطه ویژه ای به آیات قرآن دارید. لطفا بگویید در کدام آیه از ایات قرآن آمده است که نماز صبح دو رکعت است؟

137:

ایا ممکن است خدا ابتدا چیزی به انسانها تعلیم داده تا آنها پس از قدرت بر درک حقیقتهای بالاتر به خلاف آن و نادرستی آن برسند؟

138:

ایا شما نسبت به چنین خدایی احساس انزجار نمی کردی که تا ابد می خواست مانند یک موجود نادان فقط امر و نهی کند؟

مگر خدا انسان را خلق نکرده است مگر برای او پیامبران را نفرستاد چرا با وجود انها شیطان را نیز خلق کرد و قدرت داد؟ مسلما برای رساندن انسان به حقیقت> شیطان با سوء اختیار خود زمینه را برای انسان شدن انسان آماده می کند.( می دانم نیاز به توضیح ندارید چرا که از سخنانتان بر می آید که بسیار آگاه تر از من هستید)

اگر شما نیچه و راسل را پیامبران جدید می دانید از کجا معلوم از یاران شیاطین نباشند که برای تکامل انسانها با عدم تفکر صحیح و به یاری شیطان در جهت خواست خدا و رساندن جامعه به یک جامعه برتر. و از کجا معلوم مثلا همین آقای جوادی آملی به قول شما از پیامبران جدید نباشند. شما با این همه تسلط بر آیات و روایات حتما این روایت را هم شنیده اید که پیامبر اکرم می فرمایند دانشمندان امت من از پیامبران بنی اسراپیل دانا ترند

به نظر من خدا تا جایی که نیاز بوده پیامبران را فرستاده و وقتی که تمام آنچه مورد نیاز آنها بود به آنها اعلام شد. آنها را رها کرده تا خود با استفاده از دانشهایی که از او آموخته اند به انسانیت حقیقی برسند، حقیقت را درک کنند و آن را بالاتر از حتی زندگی مادی خود بخواهند.

هنگامی که یک ماشین را با هل دادن باید روشن کنیم چقدر باید آن را هل داد؟ تا مقصد؟ یا اینکه پس از اندکی هل دادن باید خودش روشن شود و در مسیری که ما می خواهیم حرکت کند؟
پدری که برای آموزش راه رفتن به فرزندش دستانش را گرفته است اگر او را رها نکند آیا راه رفتن را می آموزد؟ ایا چنین پسری پس از راه افتادن وجود پدر خود را انکار می کند؟ آیا ممکن است پدرش در هنگام کودکی چیزهایی به او بیاموزد (مثلا دست در بینی ات مکن، جلوی بزرگترها پایت را دراز مکن، و از این قبیل نه اینکه مسائل فلسفی که خود باید درک کند) که آن پسر وقتی بزرگ شد خلاف آنها را درک کند؟


139:

بیشتر منظورم این است که شما چه صفاتی برای خدا قائلی ؟ یعنی اگر علیم تا چه حدی و از این قبیل

آیا با وجود این صفات ممکن است انسان به خود باز گذارده شود؟
باز هم می گویم فکر می کنم شما در این مسایل از من آشنا تری ولی بنا بر روایات، پیامبران رسولان ظاهری و عقل رسول باطنی از جانب خداست.

ممکن است یکی از رسولان الهی (عقل) بر خلاف دیگر رسولان الهی سخن بگوید؟
مثلا در آیات فرآن همواره آمده که دین یکی است که همان اسلام است. حالا عقل بگوید خلاف این است؟

لطفا در صورت نقل قول کل ارسال را یکجا نقل قول کنید
ممنونم

140:

فکر می کنم قبلا شما گفته بودید نمی خواهید خدای جدیدی خلق کنید ولی هم اکنون به خدایان که آمده اند اشاره می کنید

141:

بخوانید نظر یکی از کارفران را و نتیجه را اگر خواستید برای من بگویید
... تناقض قران
در همين جاست كه اين اعداد كسري در قران،
بروشني به كل ارث رجوع داده شده اند و نه
به بقيه ان پس از دادن سهم خويشاوندان سببي
و غيره...
زماني ميتوان از باقيمانده ي ارث سخن گفت كه وام
متوفي را از ان كم كرده باشند و اين به موضوع
تقسيم ارث ربطي ندارد.
اينكه در خود تقسيم ارث هم، سهم را بجاي كل ارث
مفيد، به باقيمانده ي آن پس از دادن سهم همسر مثلاً
ضرب كنند، تقلب است براي ماست مالي بد حسابي
قران و الله !
يعني سهم همسر را مثلاً جوري حساب كرده و مقدم
بر سهم فرزندان شمرده، توگويي كه قرض متوفي
بوده است !! كه بايد نخست داده شود و بعد، سهم
بچه و پدر و نيمدانم .. به باقي مانده ضرب شود!
( حالا معلوم نيست از كجا تقدم خويساوند سببي
بر خويساونمد نسبي و خوني را آورده اند!!)

خود اينها هم اذعان ميكنند كه قران مبين !1 و كامل !! كه
گويا هيچ خشك و تري نيست كه در آن نباشد، در اينجا
چيزي نگفته ( در باره ئ باقي مانده و ..) و دست اينها
را توي حنا گذاشته، كه مجبور شده اند اينهمه اختلاف
پيدا كرده ...

البته من سخن این کافر را تایید نمی کنم اما معلوم نیست قرآن تحریف شده است یا خیر
اگر نشده باشد به نظر شما حق با کیست؟

142:

قرآن سخن بالا را تایید نمی کند
به آیات زیر دقت کنید
آيه 185 بقره ميفرمايد:
"قرآن راهنمای بشر و دلائل روشنی از هدايت (نشان دهنده راه صحيح) است"
خدائی كه ميخواهد بشر را راهنمائی كند در گفته خود رمز و رازی بكار نميبرد،
بلكه به سادگی هرچه تمام تر حرف خود را ميزند و راه صحيح را به انسان نشان ميدهد.
قرآن در سوره قمر آيه (17 و 22 و32 و 40) چهار بار ميگويد:" قرآن را آسان ساختيم " و در آيه 97 مريم ميفرمايد:
"قرآن را به زبان تو (زبان عربی) آسان كرديم، برای اينكه به افراد با تقوی مژده بدهیو دشمنان سرسخت و لجباز را با آن بترسانی "

و در آيه 58 دخان ميفرمايد: "قرآن را به زبان تو (زبان عربی) آسان كرديم تا متوجه شوند "
و در آيه 82 نساء و 24 محمد ميفرمايد: " آيا در آيات قرآن تدبر (فكر و انديشه) نميكنند؟! "
و در آيه 29 ص سوره 38 ميفرمايد: " كتاب مبارك (قرآن) را به تو نازل كرديم، تا در آيات آن فكر و انديشه كنندوخردمندان متوجه شوند "
فكر و انديشه درباره سخنی، بدون فهم آن امكان ندارد.

علامه طباطبائی در تفسير آيه 82 نساء مينويسد: از اين آيه چند مطلب واضح شد:
"قرآن كتابی است كه فهم‌های عادی ميتوانند آن را بفهمند وبه مطالب آن برسند "

شيخ طوسی مفسر بزرگ شيعه و صاحب استبصار و تهذيب (دو كتاب از چهار كتاب معتبر شيعه) در تفسير تبيان و شيخ طبرسی در تفسير مجمع‌البيان كه به دائرةالمعارف شيعه معروف است و ابوالفتوح رازی در تفسير خود و همچنين تفسير گازر، در بيان آيه 82 نساء مينويسند:
" اين آيه دلالت ميكند بر فساد سخن و عقيده کسی كه خيال ميكند، معنی قرآن جز با تفسير پيغمبر فهميده نميشودچون خداوند تعالی
تشويق به تدبر در قرآن كرده تا مردم حقايق را بشناسند ".
ولی روحانيونی كه با قرآن سرو كاری نداشتند، برای فريب مردم و رهائی و نجات از پاسخ‌گوئی به سؤال‌هائی كه مردم دربارهء قرآن از آنان ميكردند، ميگفتند: قرآن را نميشود فهميد و قرآن بطن دارد و بطن آنهم بطن دارد تا هفت يا هفتاد بطن. و هيچكس هم نبوده كه به آنها بگويد:
خداوند در كجای قرآن فرموده كه قرآن بطن دارد؟
بطن يعنی شكم و باطن (خلاف ظاهر).
خداوند آنچه را كه قابل فهم بشر نبوده از قبيل صفات خود به آنچه مردم ميفهمند تشبيه كرده تا مردم بفهمند، ولی تأويل يعنی حقيقت آنچه بصورت قابل فهم بشر تشبيه شده فقط خدا ميداند و بس. مثل شنيدن و ديدن خدا.

آيه 7 آل‌عمران و خطبه 91 نهج‌البلاغه صبحی صالح و عبده و 90 فيض‌الاسلام را هم ببينيد،
تا بدانيد كه راسخين در علم اقرار ميكنند كه تأويل متشابهات را نميدانند
منبع: http://www.quran-farsi.net

143:

نخیر دوست من. من نمیگویم خدا گفته ادیان و مفاهیم در آن ها نادرست است
من می گویم دین و احکام آن برای زمان همان انسان ها مناسب بوده نه برای دوران و مردمانی که زندگی را با شتر و خرما نمی سنجند

144:

ایا شما نسبت به چنین خدایی احساس انزجار نمی کردی که تا ابد می خواست مانند یک موجود نادان فقط امر و نهی کند؟
نه فکر نمی کنم چیزی بیشتر از شما بدانم. تنها نظر خود را بیان میکنم و ادعایی به درست بودن همه گفته هایم ندارم

145:

بله ممکن است.
شما باید انتخاب کنید و هیچ کس نمیتواند بجای شما برای شما تصمیم بگیرد. پس هوشیار باشید که ممکن است سخنی صحیح یا بر عکس کاملا شیطانی باشد.

146:

ممکن است.
باز هم نیاز به تحقیق بیشتر است. و من و نه هیچ کس دیگر نمیتواند تفکری را به شما تحمیل کند

147:

اگر این روایت صحیح باشد و گفته پیغمبر
ممکن است اگر محمد(ص) زنده بود می گفت دانشمندان زمان شما از خود من(پیامبر) در 1400 سال پیش داناتر ند

148:

بله کاملا درست است
کودکی بشر و زمانی که باید دستش را می گرفت تا برخیزد و راه رفتن بیاموزد گذشته است
و انسانی که راه رفتن را آموخته(دانش آسودگی میآورد و استفاده نادرست از آن جنگ و خونریزی) دیگر نیاز به دست پدر گرفتن ندارد(دستم بگرفت و پا به پا برد.........) امروز همه میدانند گرفتن جان انسان ها نادرست است(که به جورج بوش و صدام و اسراییل اعتراض می کنند) اما عرب 1400 سال پیش خون ریختن را افتخار قبیله می دانست

149:

دقیقا منظورم همین است
منظور از این تاپیک هم همین بود که شما آوردید

150:

بله درست است
اما توجه کنید اگرپسر روزی بفهمد پدر بی نهایت است و دانش خودش ناقص است چه؟
آیا پسر به پدر نمیگوید علت این که دیگر دست مرا نمیگیری چیست؟(عرب ها و مردم قدیم پارتی داشتند هر چند وقت پیامبر می فرستادی؟)
پدر هم جواب می دهد: تو با آن ها فرق داری و تو راه پدر شدن را آموخته ای و تولد 18 سالگی ات را بعد از غیبت امام زمان جشن گرفته ای و فلسفه به تو یاد داد به جای غرور بگویی >>>> نمیدانم به راستی نمیدانم.

151:

دوست عزیز و گرامی من
آیا میتوانی دلیلی برای من نه.. بلکه برای خود بیاوری که اسلام را خدا برای همیشه خواسته است؟؟؟

152:

این بحث یک گفتگوی خارجی است و به بحث اصلی لطمه می زند وگرنه قابل ادامه دادن است

153:

بسیار نگرانم از اینکه به بیراهه منتقل شویم ولی خدمتتان عرض می کنم:
آیه ای از قرآن بیاورید که در آن اشاره شده باشد که نماز صبح دو رکعت است.

اگر قرآن همه چیز را می خواست بیان کند که اصلا ممکن نبود. بلکه اصولاصلی را بیان کرده است.

در مورد آیه هفت سوره آل عمران هم که خودش دلیل بر ادعای منست:

« او کسی است که این کتاب را بر تو نازل کرده است، قسمتی از آن ایات محکم است که آنها اساس این کناب هستند و ما بقی متشابه است( قابلیت اشتباه گرفته شدن را دارند)
اما آنان که در فهمشان انحراف است به دنبال آیات متشابه هستند و با آنها فتنه انگیزی می کنند و تفسیرش را می طلبند. در حالی که تفسیرش را خدا و راسخان در علم می دانند کسانی که می گویند به تمام آن ایمان آوردیم و همه از طرف پروردگار ماستو بجز صاحبان عقل متذکر نمی شوند.

من نمی دانم آیات ارث از محکمات است یا متشابهات ولی می دانم گفتگو ممکن است بخواهد تغییر مسیر بدهد

154:

دوست من گفتگو را در یابید

خیر چنین چیزی امکان ندارد چون خودش فرموده است:" هیچ چیزی که برای سعادت شما مفید بوده نیست مگر این که من شما را به آن تشویق کردم و هیچ چیزی که برای سعادت شما مضر بوده نیست مگر این که من از آن نهی کردم

155:

ضمن تشکر به نظر من اگر گفتگو کاملا فلسفی و خالص باشد بهتر است

156:

همانطور که به نظر می رسد رها نشده بلکه یکی از پیامبران که پیامبر باطنی است باقی است.

157:

خوب با توجه به آن خدایی که من شناخته ام غیر از این ممکن نیست مگر اینکه خدا مرده باشد که دیگر به فکر بشر نباشد

158:

ابتدا تشکر میکنم که در این بخش همیاری می کنید
پاسخ:
اگر خدا می خواست برایش مشکل نبود بگوید نماز صبحتان 2 رکعتی باشد
اما وقتی چیزی در این باره نگفته معلوم است که آنچه کافی بوده گفته>>> نماز را بپا دارید
حال اگر اصغر آقا نمازش را به شکل دیگر بخواند خدا در قیامت به او گیر خواهد داد؟
وقتی می گوید در این کتاب از هیچ چیز فروگذار نکردیم معنایش این است که همین کافی است>>> چه 2 رکعت چه صد رکعت
اما ما می گوییم به سند تاریخ پیامبر اینگونه نماز خوانده و به احترام او این چنین نماز میخوانیم
اما این دلیل نمی شود که اگر غیر از این شکل نماز خواندیم خدا حتما باید یخه مان را در قیامت بچسبد

159:

« او کسی است که این کتاب را بر تو نازل کرده است، قسمتی از آن ایات محکم است که آنها محکم و متشابه نیز داستانی طولانی دارد که میتوانم کتاب هایی به شما معرفی کنم که کار آمد باشند
امامنظور کلی این است که هر کسی به حکمت دستورات خدا پی نمیبرد
حکیم چیزی را می فهمد که مردم عادی توان فهم علت بیان آن از سوی خدا را نمیدانند و دینشان ایمانی است نه عقلی و در کل دین ایمانی است چون همه عرب آن را درک کند نه فقط چند تن از یاران پیامبر زیرا قرآن برای همه در زمان خودش بوده>>>یهودی-نصاری(مسیحی)-مجوس(زردشتی)و.....
امام صادق می فرماید : خدا دین را برای ایمان مردم فرستاده نه عقل آنها زیرا همه دانشمند و حکیم نیستند و همه علاقه به حکمت آموختن ندارند

160:

میتوان فهمید روی صحبت پیامبر با مردم عرب بوده یا همگان تا همیشه؟(اگر روایت 100 درصد گفته پیامبر باشد)

161:

هر طور شما بفرمایید

162:

صحیح است و آن عقل است

163:

حتما آن خدا به یاد بشر بوده و او را رها نکرده که شرایط را برای نگهداری تفکرات فیلسوفان جدید آماده کرده و با دادن قوه عقل و ابزار دانش هرگز بشر را فراموش نکرده تا بشر روزی به جای دست به سوی آسمان دراز کردن و طلب بارش باران به کسی یا چیزی رجوع کند که از رگ گردن به او نزدیک تر است و خود ابر ها را بار دار کند تا ببارند>>> به جای اینکه برای خدای باران قربانی کند

164:

نظرتان در مورد قران هم همینگونه است؟

165:

پس چگونه است که از ابتدا پیامبران تا آخرینشان یکدیگر را تایید می کردند و اکنون سخنان قبلی را تفسیر می کنند و معانی جدید از آن می یابند آیا در طول مدتی که پیامبران ارسال شده اند هیچ تغییری در مردم بوجود نیامده است و فقط پس از قطع مردم دچار تحول شده اند؟

166:

در نگر من قرآن برای بشارت همگان در زمان عرب بوده نه ایمان و عمل به آن برای همگان و برای همیشه

167:

من که ندیدم هیچ مسیحی باور داشته باشد مسیح محمد(ص) را تایید کرده است
ممکن است آنچه شما به 124000 نفر تعمیم دادید صحیح باشد و همه یکدیگر را تایید کرده باشند اما مدرک و سند شما بر این ادعا چیست؟

168:

یک کودک تا بشود یک جوان 18 ساله تفاوت ها خواهد کرد اما گذر او از این سن را بلوغ فکری او میخوانند

169:

پاسخ به اين سوال نيازمند مقدمات در چگونگي عقيده به خدا و صفات اوست.گمان من اين است كه اين سوال با بسياري از صفات الهي در ارتباط است.علاوه براين ارتباط تنگاتنگي هم با چگونگي و جايگاه انسان در عالم خلقت دارد.هدف خلقت انسان به نحوي جواب اين سوال است.البته بايد لايه هاي مختلف اين سوال نيز بررسي شود.لايه اول،ديدگاه ظاهري ما به اين مساله است،لايه دوم،ديدگاه فقه(در اديان مختلف)به اين مساله است،لايه سوم،ديدگاه عقايد و كلام به اين مساله است،لايه چهارم،ديدگاه منطقيون و فلاسفه ميباشد،لايه پنجم،ديديگاه عرفان نظري و علماي اين وادي بر اين مساله است و لايه ششم،ديدگاه عرفاي عملي يا انسانهاي سالك و طي طريق كرده است كه اين شش ديدگاه هر يك به زباني و در حدي به ايم سوال پاسخ ميگويند.دوستاني كه ميخواند دژبه اين سوال استارتر عزيز پاسخ دهند بايد اول سطح و لايه اي كه ميخواهند از آن ديدگاه پاسخ دهند را مشخص كنند تا به اشتراك معنوي و لفظي دچار نشوند و آيينه كلامشان را از غبار ابهامات بزدايند.

170:

سلام دوست عزيز
استدلال شما كاملا اشتباه است
وجود و عدم وجود خداوند و اثبات اون با اعتقاد به وجود و عدم وجود دو مقوله جداست

من ميگويم خدا وجود دارد اين اعتقاد من است
دوست عزيزي ميگويد خدا وجود ندارد و اين اعتقاد اوست

اما اگر وجود خداوند اثبات شود اعتقادات عوض ميشود نه موجوديت شخصي كه اعتقادي خلاف بر واقع داشته

اعتقاد به موضوعي با اثبات آن موضوع تفاوت دارد

171:

اما شما نوشتيد كه خداوند نميتواند خواسته اي داشته باشد
خط بعد نوشتيد كه ما خود خدا هستيم
http://forum.hammihan.com/showthread...28#post1110828
اين دو نوشته شما متناقض است


شما در تمام نوشتارتان خود را از ذهن جدا عنوان كرديد پس خداي شما كه ذهنتان هست از شما جداست
خداي ما هم از خود مان جداست پس اشتراكي بين خداي ما و شماست كه همان جدا بودن از جسم ماست

172:

خط بعد نوشتيد كه ما خود خدا هستيم
http://forum.hammihan.com/showthread...28#post1110828
اين دو نوشته شما متناقض است
باسلام
بر شما دوست گرامی

مشکل فهم این مطلب است که ، خدایان بسیاری داریم.
هر کسی را که ، بپرستی ، خدای تو می شود.
اگر نفس خود را بپرستی ، نفس تو ، خدای تو می گردد.
اگر تنها ، وابسته به منطق و علم باشی نیز ، خدای تو می گردند.

اما می توان خدایان را ، بر سه نوع ، دسته بندی کرد:

1_ خدای خلق کننده.یعنی ذهنی که خلق می کند.
2_ خدای نابود کننده. یعنی ذهنی که ، نابود می سازد.
3_ خدای واحد ، که هم خلق می کند و هم نابود می گرداند. یعنی ذهنی که ، از خود بی خود شده است و از ذات خود ، رها گشته است. ذهنی که ، مسکوت است. همه چیز ، در وی ، خود به خود ، شکل می گیرند. بنابراین خدای خود هستند.
این خدا ، خدای خدایان است.

اولین ، دارای خواسته نیست. زیرا بی نیاز است. همۀ خلقت ها ، از وی جاری ست.قطب زایندۀ خلقت است. او زنده می کند.
دومین ، دارای خواسته است. زیرا نیازمند است. با این نیازمندی ، که بر خود فرض گرفته است ، می تواند دومین قطب ، از قطب های عالم خلقت گردد و گردش انرژی را ، بین دو قطب به وجود آورد.او می میراند.
سومین ، حضوری ست که ، بر اثر وجود میدان انرژِی ، بین این دو نیروی خدایی ، خارج از آن ، قرار می گیرد. ناظر است. بی قید و شرط دوست دارد. عاشق همۀ موجودات است.
ابدی ست. نه می میراند و نه زنده می کند. هر که او را تجربه کند ؛ با تمام اجزای وجودش ، ابدی می شود.

شما در تمام نوشتارتان خود را از ذهن جدا عنوان كرديد پس خداي شما كه ذهنتان هست از شما جداست
خداي ما هم از خود مان جداست پس اشتراكي بين خداي ما و شماست كه همان جدا بودن از جسم ماست


چه کسی گفته است که ، ذهن خدای من است ؟؟؟!!!!
خدای اصلی و واحد ، که بر خدای خالق و خدای مخلوق ، ناظر است ؛ خدای ذهن است. خدای همه چیز است. خدای بود و نبود است.

تا زمانی که شخص ، در کنترل ذهن خود یا دیگری ست ، ذهن عملاً خدای موقت او می شود. خدایی اجباری ست. زیرا فرد نمی تواند از دست وی خلاص گردد.
اما این خدا ، با آگاهی بیشتر ، از قدرت تامش ، ساقط می گردد.
مثلاً :
هر کس که به سخن دیگری اتکا می کند ، (البته صرفاً) ، ذهن را خدای خود کرده است.
اگر صرفاً به نیروی عقل خویش یا منطق و علم و غیره نیز ، اتکا کند ؛ ذهن خدایش خواهد بود. هر کسی نمی تواند از کنترل ذهن خارج گردد.
زیرا ، در پی این کار ، به خدای اصلی ، مبدل می گردد.
می شود ذهن را ، نپذیرفت ؛ اما به اجبار ، در قیدش ماند. تا روزی که ، قدرت لازم ، کسب گردد.
خدای من ، شباهتی به خدای شما ندارد.
خدای شما ، خدای خالق است.
یعنی ذهنی که خلق می کند.
بندۀ شما ، خدایی ست که می میراند.

ذهن در جریان و ذهن دارای دو قطب ، که مسکوت نیست ؛ هم می آفریند و هم زنده می کند.
در واقع ، ایده آل شما ، که هنوز هم ، تجربه اش نکردید و تنها به آن تمایل دارید ؛ همین ذهن در جریان است.
اما ایده آل من فعلاً ، آن ذهنی ست که ، مسکوت است و ناظر. این ذهن ، دارای ابعادی بیشتر است.
ابعاد بالاتری نیز هست. اما نمی توانم فعلاً ، دربارۀ آنان ، سخنی بگویم.

باسپاس

173:

منطقی اش این است که دومی اولی را تایید کند.
ضمنا اگر پیروی یک دین پیامبر دیگر را تایید نکند دلیل نمی شود که خود انبیا یکدیگر را تایید نکرده باشند.

اما به هر حال من هم اصراری روی این مطلب ندارم و نمی خواهم این را پایه استدلال خود قرار دهم

174:

ضمن سلام خدمت دوست دانشمند و محترم و پوزش به خاطر وقفه ای که پیش آمد.
دراین صورت شما نمی توانید از قرآن استفاده کنید یعنی دلیل بیاورید چرا که قابلیت استدلال را از دست می دهد. و هنگامی که شما دلیل بیاورد مخاطب هم سعی می کند از همان قرآن استفاده کند برای جواب که این امر اصلا برای شما مورد استفاده نخواهد بود جون بنا به نظر خودتان قرآن حجیت خودش را برای شما از دست داده است.

175:

مشخصا منظور خود را بیان نکرده اید. در حقیقت من مشخصا منظورتان را درک نکرده ام.
آیا اصلا شما به وجود خدا اعتقاد دارید؟
یا با این مطلبی که بیان کرده اید می خواهید ما به جایی برسیم که تصدیق ذهنی شما را درک و تصور کنیم؟

176:

دوست گرامی
kamran333 عزیز

مشخصا می خواهم نظر خودتان را راجع به این مطلب که البته ارسال خودتان است بیان کنید.
یعنی بگویید آیا شما از پرسش برای تاکید بر منفی بودن یک گزاره استفاده نمودید؟

177:

همین طور است
پیروان یک دین دلیل خوبی برای حقیقت باورها در آن دین نیستند و نمیتوان با توجه به پیروان یک دین خود دین را مورد قبول یا مردود دانست و معتقد بود که نظر آن دین همان است که پیروان او می گویند

178:

بله.
مثلا در جواب این که در قرآن مراحل جنینی آمده میتوانند بگویند اعراب بره تودلی می خوردند و یا اثر انگشت در نوک انگشتان نیست یا در جواب معجزات عددی قرآن که مشهور به معجزات ریاضی است بگویند برخی شمارش ها غلط است و این را گفته اند

179:

من به خدا باور و ایمان دارم اما نمیتوانم با استدلال وجودش را ثابت کنم و هر گاه نتوانیم وجود چیزی را ثابت کنیم بر اساس منطق با فرض عدم وجود او زندگی خواهیم کرد
بزرگترین اشتباه من ساختن این تاپیک بود زیرا خدا از همگان نمیخواهد دین کهن را رها کنند و این امر باید آرام و آهسته و پله به پله انجام گیرد و بشر آنقدر پیشرفت کند که بیخدا شود
یکی از نزدیکترین افراد به من که اتفاقا چندان مذهبی هم نبود در شب قدر با چیزی روبرو شده که حیرت انگیز است و اگر بگوییم همه قرآن تحریف شده معتقدم سوره قدر که میگوید در آن شب فرشتگان و ارواح به خواست خدا............. تحریف نشده است
و چون از اتفاق بالا نمیتوان برای استدلال همگان استفاده کرد نمیتوانم در اینجا از آن بهره ببرم
خدا میتوانست با تغییر کوچک یک کلمه قرن ها توهین ملحدان به بلد نبودن ریاضی توسط خدا در قضیه ارث و با یک تغییر در کلمه ما ترک یا مما ترک همه چیز را عوض کند
اما نکرد
>>>>> پس خواست او پایبندی به قرآن و دین در عصر حاضر نیست
جهان اخلاق مدار و عدم ترس از مرگ نیز حلال مشکل هر دو دسته بیخدا و با خدا خواهد بود

180:

سلام

وجود ما و كمالات ما بايد از جايي آمده باشد كه او از كسي

نگرفته باشد من اسمش را خدا مي گذارم شما هر اسمي كه

دوست داري بگذار

آري

من عرف نفسه فقد عرف ربه

پس يقيننا خدايي عالم ، قادر ، و رحمن ورحيم وجود دارد

__________________

181:

نه عزيزم سوالت درست نيست يه كم دقت كن مي فهي

182:

با سلام
نمی دانم منظورتان از این تاپیک ابراز تمایل به عدم ادامه گفتگو بوده یا خیر. در هر حال مجددا با کسب اجازه باید بگویم
به نظر من همانطور که در طول تاریخ انسان خدا داشته و دارد (حالا با فرض سوال شما) و همانطور که در طول تاریخ بارها و بارها یقینیات بشر تغییر کرده است تا جایی که هر یک از فلاسفه نظر قبلی را تعمیم داده اند یا غلط شمرده اند یا اصلاح کرده اند.
پلاتو، آریستوتل، اورلیوس،فارابی، کنفسیوس، بطلمیوس،توماس مور، ابو علی سینا، ماکیاولی، کوپرنیک، هیوم، ملاصدرا، دکارت، مارکس، انگلس، داروین، نیچه، جان پل سارتر، سروش، کارل پوپر و جوادی آملی و انهایی که دیگر نامشان یادم نیست. هر یک نظری برای خود داشته اند. همین مطلب نشان می دهد اگرچه عقل بشر در حال تکامل است ولی این طفل خرد هنوز راهی بس طولانی برای شناخت هستی دارد. اگرچه اکنون شما اینگونه می اندیشید مسلما کسانی که بعد از ما می آیند با پله قرار دادن همین مسائل به نکات بالاتری شناخت پیدا می کنند. که این خود ضعیف بودن دانش بشر را نشان می دهد.

یعنی این ماییم که به خیال خود به بلوغ رسیده ایم ولی چنانچه هیچ بعید به نظر نمی رسد(یک متحرک هیچگاه نمی ایستد مگر اینکه نیرویی در خلاف جهت به آن وارد شود) این حرکت ادامه داردو اینکه فقط با تفکر در جهانی که خدا دارد(با فرض وجود که شما نموده اید) بتوان به تمام هستی شناخت پیدا کرد غیر ممکن به نظر می آید.

در اینجا اگر چه شاید نباید از قرآن دلیل بیاوریم ولی با فرض این که این قرآن از طرف همان خدا ولو برای زمان کودکی بشر نازل شده باشد داریم:
پس از کسانی که از یاد ما رویگردان شدند و به چیزی غیر از زندگانی دنیا ندیده اند روی گردان باش. ان تنها چیزیست که علمشان توانایی رسیدن به آن را دارد. پروردگارت به کسانی که از راه او گمراه شدند و کسانی که هدایت شدند آگاهی دارد. نجم آیات 29 و 30

بسیاری از فلاسفه فقط به دنیا و زندگی آن بسنده کرده اند و ابتدا و انتها را در همین جا جستجو کرده اند. دلیلش این نیست که بیش از این وجود ندارد بلکه آنها به همین جا رسیده اند.
همانطور که بعضی به مراحل بیشتری وقوف پیدا کرده اند. در حقیقت این همان خداست که فکر بشر را تکامل می دهد و او را رها نکرده تا است تا انسان خود را تا حد ممکن به او نزدیک کند. نه این که خدا بشود بلکه همانطور که شما فرمودید لا اقل بفهمد که رجوع به اخلاق نیاز به خدا نمی خواهد. یعنی اگر خدا هم نبود خوب و بد عوض نمی شود. این همان هدایت خدا و نهاد خدا گونه انسان است
با تشکر

183:

با سلام مجدد
اگرچه سخن بسیار است ولی در ادامه سخنم به یاد شعری افتادم که منسوب به حضرت علی علیه السلام می باشد. که با توجه به ارسالهای قبلی که سخنانی از این بزرگواران آورده بودید مناسب دیدم بیان کنم:
البتخه متن عربی اش نیاز نیست اما ترجمه اش این است که :
"ای کسی که از شدت نور ی که داری مخفی شده ای و دیده نمی شوی. تو پیدایی هستی که درظهور خودت پنهان شده ای"

184:

تشکر می کنم دوست گرامی
این که یقینیات منظورتان چیست دقیقا فهم نکردم
یک ایمان داریم یک یقین -یک واقعیت داریم یک حقیقت- این ها متفاوتند
در نگر من دانش هیچ گاه نقض نمیشود بلکه کامل تر می شود(اگر نیوتن نبود انیشتین هیچ گاه انیشتین نمیشد) اصلاح شدن داریم اما نقض جیزی که به اثبات رسیده خیر

185:

دقیقا به همین علت است که اجرای احکامی که به عرب نیمه وحشی تجویز شده برای انسان امروز و حقوق بشرش قابل قبول بنگر نیاید

186:

به علت همین نقص است که اثبات یا رد وحود خدا غیر ممکن بنگر می آید
این که بشر دانش کمی نسبت به جهان ندارد هم دلیل نمیشود که خدا برای ساخت قرص آسپرین هم وحی 1400 سال پیش را مناسب بداند
و یک جوان تازه بالغ شده هم تا مرد یا زن شدن فاصله بسیار دارد ولی آیا برای این رشد فکری همان سینه مادر(عرب 1400 سال پیش) نیاز است یا بشری که باید برای تولید انبوه شیر از گاو به تکنیک های جدید برسد؟ سینه مادر نیاز او بود تا بت پرستی نکند(انسان های اولیه) اما تکنیک نیاز است تا خود را باور کند و هر روز به ایزد یکتا نزدیکتر گردد

187:

جهان خدای خود را دارد اما من و شما اگر به جای تلاش برای سازندگی به امام زاده ها پارچه ببندیم و برای باران به جای عقل خدا دادی دست به سوی آسمان ببریم کافر اینترنت می سازد و ما بر سر خروج از شهر و مسئله روزه تا ابد بر سر هم خواهیم کوبید(مانند جوانی که به جای کار به دنبای گرفتن پول از پدر است

188:

باسلام بر شما

دوست من
آیا معنای درونی اش را نیز ، می دانید؟!
خدایی که ، در ظهور خودش پنهان شده است ؛ چه خدایی ست؟!
آیا همان شعور ذاتی و رشد دهندۀ موجودات و جهان نیست؟!

آیا چنین خدایی ، می تواند از مخلوقاتش ، جدا باشد؟!
اگر جدا نیست ؛ می تواند پرستش گردد؟!

یعنی من مجبورم که ، خودم را بپرستم؟!
آیا نشنیده ایم که ، هر موجودی ، با صرف وجود داشتن ، خدا را به گونه ای خاص ، می پرستد؟؟!!!

چرا به انسان که رسید ، وارسید؟!
آیا این اندیشه ها ، این تفکرات منطقی مادی ، بیش از حد ، مته به خشخاش نگذاشته اند؟!!!

آیا انسان نمی تواند ، با "خود بودن" ، به نوعی ، خدایش را بپرستد؟!
آیا باید حتماً نماز بخواند و پرستش آیینی خاصی را ، به جا آورد؟!

باسپاس

189:

با سلام خدمت دوست گرانقدر و ارجمندم جناب منم. البته من این پست را در پاسخ به فرمایش دوست دانشمندم kamran333بیان کردم لیکن:
در ظهور خود پنهان شده است یعنی به اندازه ای ظهور دارد و در همه جا است که از وجودش غافلیم.
آن شعوری که رشد دهنده موجودات است نیز هست ولی آن همه اش نیست.

نوشته اصلي بوسيله منـــــــــــم نمايش نوشته ها
آیا چنین خدایی ، می تواند از مخلوقاتش ، جدا باشد؟!
اگر جدا نیست ؛ می تواند پرستش گردد؟!

یعنی من مجبورم که ، خودم را بپرستم؟!
خدا از مخلوقاتش جدا نیست لیکن تفاوت ماهوی دارد از حیث وجود. مخلوقات همه ممکن الوجودند و او واجب الوجود
نوشته اصلي بوسيله منـــــــــــم نمايش نوشته ها
آیا نشنیده ایم که ، هر موجودی ، با صرف وجود داشتن ، خدا را به گونه ای خاص ، می پرستد؟؟!!!

چرا به انسان که رسید ، وارسید؟!
سخن شما درست است. لیکن این انسان است که تمام مخلوقات را پست تر از خود می داند که در واقع نیز چنین است. یعنی اگر یک انسان با درک صحیح از جهان هستی خود را مانند دیگر مخلوقات ببیند (مانند موش و کرم و درخت و استر و ...) هیچ مشکلی پیش نمی آید اگر مانند همانها عمل کند.
این ذهن است که اجازۀ چنین کاری به او نمی دهد.
نوشته اصلي بوسيله منـــــــــــم نمايش نوشته ها
آیا این اندیشه ها ، این تفکرات منطقی مادی ، بیش از حد ، مته به خشخاش نگذاشته اند؟!!!

آیا انسان نمی تواند ، با "خود بودن" ، به نوعی ، خدایش را بپرستد؟!
آیا باید حتماً نماز بخواند و پرستش آیینی خاصی را ، به جا آورد؟!

باسپاس
بزرگوار! باتوجه به این که تعاریف شما از کلمات با دیگران تفاوت داردنمی دانم منظورتان را درست فهمیده ام یا خیر

ولی باید عرض کنم دقیقا همین است این تفکرات منطقی مادی بلکه هر تفکر مادی دیگری نمی تواند به حقیقت برسد مگر با استفاده از ارتباط با جهان غیب. جهانی که از دید فهم انسان پوشیده است و اگر هدایت خدا بوسیله انسانهایی مانند خودمان ولی مرتبط با جهان غیب نبود تا سر نخهایی به ما از ان بدهند هرگز نمی توانست به وجود آن پی ببرد.

190:

بلی ایمان و یقین متفاوتند ولی آیا امکان ندارد به یک مسئله خلاف واقع یقین نمود. هرگاه از تفکر صحیح فاصله بگیریم به حدی که به یک امر خلاف واقع ایمان بیاوریم . با تکرار آن و بدون توجه به خطای موجود در تفکر ایمان به یقین تبدیل می شود. یعنی به خیال خود به حقیقتی می رسیم که در اصل واقعیت ندارد.
چیزی که به اثبات رسیده برای چه کسی به اثبات رسیده است؟ آیا اثبات کننده نمی تواند اشتباه کرده باشد؟ نمی دانم آیا به نظریه انیشتین تا حدودی آشنا هستید یا خیر؟ اگرچه انیشتین ممکن است از قوانین نیوتن آگاهی داشت لیکن قوانینی که به اثبات رساند قوانین نیوتن را نقض می کرد. یعنی در فیزیک نیوتنی در دینامیک مبنای محاسبات زمان است و در دینامیک نسبیت مبنا سرعت است یعنی هر جسمی که حرکت می کند. زمان برایش کش می آید. همچنین جرمش تغییر می کند. در حالی که طبق قوانین نیوتن جرم و زمان ثابت هستند. البته به خاطر عدم دقت و دید غیر واقعی ممکن است از قوانین نیوتن استفاده شود ولی آنها مانع پیشرفت در علوم بنیادی بودند مثلا الان با محاسبات فیزیک نیوتن و بدون استفاده از قوانین انیشتین نمی توان یک موشک را به فضا پرتاب کرد

191:

اگر آنچه که خدا بوسیله پیامبرانش برای بشر فرستاده به عنوان بروشوری که به همراه هر وسیله موجود است در نظر بگیریم یعنی دین را به عنوان نسخه سعادت بشر فرض کنیم چنانچه به نظر می رسد شما این فرض را لااقل برای عرب نیمه وحشی قبول دارید. نمی توان سخن شما را پذیرفت حتی اگر فرض کنیم آن بروشور برای استفاده از ورژن های قدیمی باشد نمی توان گفت در ورژن های جدید عمل نمی کند و باعث ایجاد اشکال می شود. چه بسا به خاطر عدم استفاده از آن این وسیله(انسان) نتواند به هدفی که برایش در نظر گرفته شده است برسد.

ضمنا باید بگویم در بعضی از علوم پس از تکامل به نتایجی رسیدند که قبلا آنرا رد کرده بودند مثلا الان در جوامع پیشرفته به طب قدیم و یا سوزنی روی آورده اند و حجامت که در سه هزار سال پیش معمول بوده و در دوره ای اثری برای آن نمی دیدند هم اکنون یکی از روشهای درمان به حساب می آید و پایان نامه های مختلف و مراکز تحقیقاتی برای رسیدن به نتایج بهتر از طریق اجرای روشهای سنتی نگاشته و ایجاد شده است.

ابو علی سینا در کتاب شفا می گوید من با گرفتن نبض بیمار بیش از هفتاد علت را در وجودش تشخیص می دهم ولی هم اکنون بوسیله نوار قلب و تست ورزش و اکو هم نمی توانند به هفتاد بیماری پی ببرند و از این قبیل بسیار است.

192:

ضمن تشکر
چیزی که شما هم بیان کردید این بود که خداوند برای بشر اولیه قوانین را فرستاده است. ولی با اندکی دقت می بینیم که قوانین الهی هیچ یک جنبه مادی ندارند بلکه پیامبران برای این فرستاده شدند که انسان به آن چیزهایی که بدون آنها نمی توانست درک کند، آگاه شود.

به عنوان مثال اگر به قرآن نگاه کنیم می بینیم بیشتر آیات مربوط به همین چیزهاست. مسلما حتی اگر خدا این قوانین را فقط ایجاد می کرد و غیر از این دنیا و حیات مادی چیز دیگری نبود هم بشر به این پیشرفتها می رسید.

ولی آیا می توانست حرارت را از آتش بگیرد به گونه ای که آتشی که نور و شعله دارد حرارت نداشته باشد؟

193:

در ارسال قبلی مطلبی در مورد خواص اشیا و قوانین حاکم بر موجودات بیان کردم لیکن

این مثالی که زدید کاملا بر فرمایشتان منطبق نیست. نمی دانم که درست فهمیدهام یا خیر ولی به نظرم می رسد شما احاطه خوبی بر مسایل مختلف داشته باشید. در اینجا می خواهیم توجه شما را به مفهوم شرط جلب کنم. یعنی آیا از یک گزاره شرطی لزوما عکس آن منتج می شود یا خیر؟

حالا مجددا مطلب خودتان را با مقدمه فوق ترکیب می کنم:
اگر انسان ابرها را بارور کند باران می بارد(همنطور که می دانید صددرصد چنین مطلبی اتفاق نمی افتد .مگر اینکه بگویید صددرصد بشر به جوانب علمش آگاهی ندارد) آیا از این گزاره می توان نتیجه گرفت هرگاه باران می بارد ابرها را انسان بارور کرده است؟ ایا ممکن نیست فقط یکی از علل بارش باران بارور شدن آنها بوسیله انسان باشد؟

194:

بله یکی از صفات خدا قادر بودن اوست پس چگونه نمی تواند حرارتی را که خود در آتش قرار داده پس نگیرد ؟ اگر این کار را نتواند انجام دهد پس دارای یک نقص است کسی هم که نقص دارد نمی تواند خدا باشد چون خود نیاز مند رفع نقص هست !!!!!!
دلیل انکار خدا توسط برخی افراد به دلیلی نا آگاهی اوناس چون فکر می کنند خدا باید جسم باشه دیده بشه یا ... خدا نامحدود است پس نباید انتظار داشت در ذهن محدود ما بگنجه اگه یه نگاه به دورو برمون بیندازیم خیلی دلایل پیدا می کنیم مثل نظم جهان هستی جهان با این همه نظم خود به خود که به وجود نیومده مطمئناَ خدا نیازی به پرستش ما نداره اما انسان ذاتاَ خالق خودش رو می پرسته در آیه ای از قرآن خدا به پیامبر میگه ما تورا برای یاد آوری فرستادیم پس حتما چیزی هست در وجود ما که فقط نیاز به تقویت داره اونم خداپرستیه

195:

ابتدا تشکر می کنم که یار می فرمایید
نظریه مكانیك قدیم نیوتن(اصول نیوتن) با نظریه نسبیت انشتین جایگزین شد اما هنوز قوانین نیوتن در سطحی كه سرعت اجسام از سرعت نور پایین تر باشد، جواب می دهد
متاسفانه زمان ندارم بیشتر توضیح دهم اگر خواستید بعدا بدان خواهیم پرداخت

196:

بنده را عفو بفرمایید اگر مختصر توضیح میدهم.
متاسفانه این روزها بسیار گرفتار شده ام
شما بروشوری که برای تلویزیون های سیاه سفید آماده شده بود را برای تلویزیون lcd بکار می برید؟
1:عالمی از این دوران میتوان آورد که با دانش وجود هفت آسمان را نشان دهد یا تفسیر مطمئنی ارائه دهد؟
2:چند زن امروز می شناسید موافق ازدواج شوهرش با 4 زن دیگر و بی شمار صیغه باشد؟
3:کدام دانش بشر امروز نشان داده شهاب تیر ملائکه به اجنه هستند؟


197:

بله امروز فهمیدند که برخی دانش های قدیمی کار آمدند اما آیا امروز نشان داده شده که بریدن دست دزد یا سنگسار کردن بهترین راه در زمان ماست؟

198:

این که پور سینا چه ادعایی کرده مهم نیست این مهم است که چرا بشر در آن زمان آنقدر پیشرفت نکرده بوده که آن دانش عظیم مرد ایرانی را بعنوان نمونه با یک کامپیوتر نگهداری کند و منظورتان را از این ها متوجه نمیشوم زیرا من در رد این دیدگاه ها چیزی نگفته بودم....!!! بنده را ببخشید با عجله مینویسم اما اگر خواستید بنویسید کجای صحبت های من با سخن شما در این مورد در تضاد بوده است

199:

منظورتان را فهم نکردم در قرآن و اسلام دستورات مادی زیاد داریم
به عنوان نمونه قانون گرفتن چهار زن+خمس و زکات و غیره..... همه مادی هستند

200:

خواهش می کنم. بلکه بنده باید تشکر کنم.
جواب می دهد نه به خاطر اینکه صحیح است. بلکه به خاطر اینکه خطای آن برای ما اهمیت ندارد. اگر چه هم اکنون نظریه انیشتین هم به نقد کشیده شده ولی مسلما قوانین نیوتن دارای خطاست منتها این ماییم که خطایش را متوجه نمی شویم یا برایمان اهمیت ندارد.
هرگاه سرعت یک جسم دارای نسبتی با سرعت نور باشد و به طور کلی همیشه قوانین فیزیک پیرو قوانین انیشتین است.

201:

بله در داستان به آتش افکنده شدن ابراهیم که گویا چنین است

202:

بشر در همه علوم در حال پیشرفت است و میتواند روزی نوح شود و با گرفتن نمونه ها از موجودات و شبیه سازی آنها یک موجود کامل تولید کند که اگر چنین شود یک کشتی شاید جا زیاد هم بیاورد(البته نه همه موجودات)
اما این که اگر بشر بتواند آنگاه باران میبارد
اما آیا اگر باران ببارد حتما بشر اینچنین کرده؟؟؟ نخیر. ما هم چیزی بر پاد این نگفتیم
حتی اگر بشر هم موفق شود ممکن است بعد از تایید یک فرشته باران شروع به باریدن کند !!!! (اگر فلسفی بیاندیشیم)
باروری ابرهادر واقع یک روند طبیعی است که در آن ابرها به بخار آب تبدیل شده و سپس به باران مبدل می‌شوند. برای ایجاد باران مصنوعی باید عوامل ابر ، رطوبت ، دما و سایر شرایط جوی فراهم باشد به هر حال با انجام باروری منظم و برنامه‌دار ابرها مقدار بارش را می‌توان در یک دوره کامل به میزان 5 تا 25 درصد افزایش

203:

دوست گرامی ! خواهش می کنم اتفاقا چه بسا بهتر باشد و دقیقتر پیش می رویم
در این مورد قبول دارید که انسان ماهیتش تغییر نکدره است؟ ضمنا تفاوت اصلی در اینجاست که مخترع تلویزیون هنگام ساخت تصریح نکرده است که من تمام موارد لازم را حتی برای نسلهای بعد در بروشور آورده ام. ولی خدا به این مطلب تصریح کرده یعنی دین را برای ما کامل کرده است.
این سخنانی که می فرمایید و اتفاقا از قول دکتر سروش هم خوانده بودم. احتمالا پاسخ یکی از دانشمندان به ایشان را هم خوانده اید.
فکر می کنم در رابطه با محکم و متشابه و اینکه چه کسانی سراغ هر یک می روند سخنی فرموده بودید. ولی
1- در قران آمده ما آسمان دنیا را به ستارگان زینت دادیم. آیا بشر غیر از این اسمان حتی اسمان دومی را درک کرده است؟ و آیا چیزی که نمی بینیم یعنی وجود ندارد؟
2- نمی دانم ولی در کشورهای غربی می دانم که نه زنان و نه مردان با این مسئله مشکلی ندارند مثلا وقتی اولیا دانش آموز را می خواهند ممکن است مادرش به همراه شوهر فعلی و دوستش و پدر واقعی بچه به مدرسه بروند
3- دانش بشر امروز حتی هنوز از خود ملائکه و جن درکی ندارد چه رسد به مناسباتی که اینها باهم دارند

204:

این که نشان داده نشده است نمی تواند دلیلی بر نادرستی آن باشد

205:

با عرض پوزش از سخنان خود می خواهم بیان کنم که آیا پیشرفت علمی همیشه مسیر مستقیمی را طی می کند؟ یعنی آیا همواره پیشرفت باید اندیشه گذشتگان را تصحیح یا رد کند؟

شاید در مسائل مادی اینگونه باشد ولی در مسایل معنایی چنین نیست چرا که دسترسی و احاطه بشر به آن در طول زمان بیشتر نشده است.

206:

گویا به خاطر عجله ای که دارید به عرایض من توجه نکردید من عرض کرده بودم:
نوشته اصلي بوسيله objective نمايش نوشته ها
ضمن تشکر
چیزی که شما هم بیان کردید این بود که خداوند برای بشر اولیه قوانین را فرستاده است. ولی با اندکی دقت می بینیم که قوانین الهی هیچ یک جنبه مادی ندارند بلکه پیامبران برای این فرستاده شدند که انسان به آن چیزهایی که بدون آنها نمی توانست درک کند، آگاه شود.

به عنوان مثال اگر به قرآن نگاه کنیم می بینیم بیشتر آیات مربوط به همین چیزهاست. مسلما حتی اگر خدا این قوانین را فقط ایجاد می کرد و غیر از این دنیا و حیات مادی چیز دیگری نبود هم بشر به این پیشرفتها می رسید.

ولی آیا می توانست حرارت را از آتش بگیرد به گونه ای که آتشی که نور و شعله دارد حرارت نداشته باشد؟
منظورم این بود که آیا انسان می توانست چنین کاری کند؟
آنچه شما فرمودید مربوط به خدا بود. چنین کاری را هنوز هم انسان نمی تواند انجام دهد.

207:

اینهایی که فرمودید عواملی است که تا بحال بشر به آنها رسیده است.

با نگاهی به ارسال قبلی بنده می بینیم اگرچه انسان با فراهم آوردن هیزم(ماده سوختنی) گرما و اکسیژن می تواند آتش ایجاد کند ولی قدرت ندارد که حرارت آن آتش را بگیرد. به خاطر اینکه غیر از این موارد بسیاری چیزهای دیگر هم وجود دارد که علت ایجاد آتش گرم است و انسان به آنها احاطه ندارد.

مشخصا می خواهم عرض کنم اینکه علم بشر تکامل پیدا کرده فقط در جنبه مادی است و ان هم بسیار محدود یعنی هنوز بر بسیاری از جنبه های مادی احاطه ندارد. چه رسد به مسائل غیر مادی

208:

سلام خدمت دوست گرامی
متاسفانه این روزها نمیتوانم مانند قبل خط به خط بررسی کنم و جواب دهم اما به اختصار آنچه اختلاف بیشتری بین دیدگاه من و شما است را بیان میکنم
مطالبتان را خواندم
1: ما نمیتوانیم مصادره به مطلوب کنیم
در نوع بیان به آن سفسطه مصادره به مطلوب می گویند
مثلا فردی مدعی شود روزی ثابت خواهد شد که کره زمین بر پشت یک فیل است
جن-فرشته-جهان ارواح-سیمرغ-دراکولا و...... اثبات نشده اند. و در دانش بشر جایگاهی ندارند
بنابر این جهان خود کفا و دارای ساختار مادی در دانش است مگر اینکه روزی ثابت شود مثلا جهان اجنه وجود دارد
ممکن است هم ثابت نشود
پس نمیتوانیم بگوییم دانش روزی ثابت میکند جهان هفت طبقه بر روی یکدیگر است

209:

نکتۀ مهم اینست که چه نتیجه ای ازین گفته باید حاصل شود ! رها کردن نقد و گرفتن نسیه ؟!

210:


درود کامران ارجمند

این که ماده تولید و نابود نمیشود گفتیم که قبل از اینکه حکمی علمی باشد حکمی " منطقی " است که علم آنرا به کار بسته ، پیشفرض استقرایی منطقی ( Induction ) که قبلا اندکی در شرح نظامهای استنتاجی صحبت نمودیم . جهان نمیتواند به صورت دایره باشد چرا که ما مثلا در بحث ازلیت گذشته را بی نهایت منفی و آینده را بی نهایت مثبت درنگر میگیریم . در این حال این دو هیچگاه به هم نخواهند رسید چرا که اگر بینهایت باشد که تکلیف مشخص است و گفتیم که هیچگاه به هم نخواهند رسید چون اگر برسند دیگر " بینهایت " نیستند ( بی نهایت هیچ پایانی ندارد و نمیتواند جایی باشد که بی نهایت نباشد ) و اگر بی نهایت هم نباشند اگر این دو به هم برسند آینده منطقا به بازه ای میرسد که قبل از گذشته ی است !! ( سوی مثبت محور مختصات = آینده - سوی منفی محور مختصات = گدشته ) و این کاملا بی معنی ( Meaningless ) است و دور باطل یا دورفاسد ( 1 ) است چرا که آن گاه :
علت " نخستین آفریده " آخرین معلول
می باشد .

اما در مورد اینکه در گذشته فرمودید که " نظام منطقی " علت و معلول " از فهم و چینش های مادی حاصل شده و نمیتوان انرا به غیرماده و ماورا تعمیم داد " بگویم که این از عدم دقت در تعریف خداست . خدا را وجودی میدانیم که تنها سنخیت مادی ندارد و خالق جهان است . ( گر چه تنها گزاره ی " خدا خالق جهان مادی است " هم کفایت میکند چون اگرخدا ماده را آفریده باشد ( خلقت ) دیگر خودش نمیتواند
ماده بوده باشد .
درواقع خداناباوران با این سفسطه دست خداباوران را از فرنود تهی میکنند و درخواست رسم یک نقاشی بدون قلم و کاغذ را دارند . چرا که عملا خدا را از نوع خودش تهی کرده . فرنودش چنین است :
در مرحله ی اول اثبات کردیم برای انجام کاری نمیتوان انتظار بی نهایت علت را داشته باشیم .
در مرحله ی بعد
علت نخستین :
یا
1- خداست که تنها مادی نیست در عین حال که ماده میتواند در مجموعه ی خدا باشد .
2- ماده است . در این صورت تناقض داریم چون آنگاه ( با توجه به آنکه دیگر خدا نیست که آفرینش کند )
سوال پیش می آید که علت آن ماده چیست ؟ ( در کتابی خواندم که آمده بود افت و خیز های کوانتومی خودانگیخته و بدون علت هستند ! گویا نویسنده ی آن توجه نداشته که خود انگیخته یعنی اینکه علت آن خودش بوده پس علت دارد و دیگر آنکه علت از نگر زمان مقدم بر معلول است و هرگز این دو نمیتوانند یکی شوند ( اگر شرایط محیطی بر سیستم یا سامانه یا آزمایشگاهی و آروینی بر این خودانگیختگی تاثیر گمارده باشند آنگاه علت آنها خواهند شد ) . همانطور که ذرات بنیادین اجزا ندارند و بخش پذیر نیستند ولی بنا بر منطق استقرایی میگوییم که ممکن است این ها هم علتی داشته باشند ولی این علتها " لزوما " و حتما نباید بی پایان باشند بلکه باید شماری پایاندار باشند . پس اگر علت ماده ی نخستین را خود ماده بدانیم
سوال پیش می آید با توجه به اینکه خدایی نیست که خلق کرده باشد باید این ماده هم علت داشته باشد و همینطور الخ .
که گزینه ی دوم مردود است در نتیجه گزینه ی اول انتخاب منطقی میشود .


**


پانوشت :

( 1 )
دور باطل - دور فاسد ( Cercle Vicieux ) است .
مصادره ی به مطلوب ( Begging the Question ) (برهان دوری): تلاش برای پشتیبانی از یک گزاره - ترم - با برهانی که همان گزاره از مقدمات اش است) است .

211:

قانون پايستگي انرژي :

اين قانون بيان مي‌كند كه انرژي نه خود به خود به‌وجود مي‌آيد و نه خود به خود نابود مي‌شود ، بلكه از صورتي به صورت ديگر تبديل مي‌گردد . البته اين قانون در داخل عالم تشكيل شده از ماده باريوني ميتواند متصور باشد و همواره اين سوال براي انسانها مطرح شده است كه اين همه انرژي از كجا آمده و به كجا مي‌رود تا اينكه قانون رابطه هم ارزي جرم و انرژي در نظريه نسبيت مطرح شد اما همانطور كه مي‌دانيم آزمون نشان داده است كه تعداد ذرات اتمي در هيچ كدام از واكنشهاي همجوشي و يا شكافت هسته‌ها تغيير نمي‌كند ، بلكه همواره تعداد آنها ثابت است و در اندازه و مقدار جرم مجموعه آنها ، قبل و بعد از واكنش تغيير ايجاد ميشود و اين موضوع بيانگر اين واقعيت است كه در اين دو واكنش ، خود ذرات به انرژي تبديل نمي‌شوند بلكه مقدار تغيير جرم مجموعه آنها ( m∆ ) به انرژي تبديل ميشود و چنين به‌نظر مي‌رسد كه معادله‌ هم ارزي جرم و انرژي نسبيت ، صرفا براي مقادير m∆ معتبر است و براي خود جرم اعتباري ندارد و نمي‌توان آن را براي جرم كل كيهان شامل كرد ، جهان شمول كردن اين معادله موجب گمراهي در علم فيزيك ميشود . تنها دليل قانع كننده براي تبديل جرم ( خود ذرات ) به انرژي ، پديده‌ ماده - پاد ماده است كه در مبحث ( وارونگي ميادين الكتريكي ، توجيهي جديد براي توليد زوج ماده - پاد ماده . بر خلاف انتظار ما ، ماده - پاد ماده يكديگر را نابود نمي‌كنند ) توضيح داديم كه اصولا ماده هيچگاه از بين نمي‌رود ، بلكه همواره تبديلاتي از مواد ( ماده باريوني ، پاد ماده ، ماده تاريك و .... ) به همراه توليد و يا جذب انرژي روي مي‌دهد . يعني ماده - پاد ماده همديگر را نابود نمي‌كنند . پاد ماده از وارونگي ميدان ماده حاصل ميشود و اين تبديلات ، انرژي رد و بدل مي‌كنند ، يعني اين زوج ماده – ماده است كه با دريافت انرژي تبديل به زوج ماده – پاد ماده شده و چنين تصور مي‌كنيم كه انرژي تبديل به ماده – پاد ماده ميشود و برعكس ، كه در واقع چنين نيست ! براي اينكه همواره با زمينه‌ فكري هم ارزي جرم و انرژي نسبيت به تمامي موضوعات فيزيكي نگريسته ميشود كه اگر اين ديدگاه يا عينك را عوض كنيم ، به موضوعات بسيار شگفت انگيز و جديدي دست خواهيم يافت . اصولا گرانش و جرم دو پارامتر وابسته به هم هستند كه هر كدام به تنهايي قابل درك نيستند ، شايد اين گرانش است كه به انرژي يا بهتر است بگوييم امواج الكترومغناطيس تبديل ميشود و ما به اشتباه جرم را قابل تبديل به انرژي ميدانيم . بزرگترين نقطه ضعف نسبيت اين است كه موجوديتي براي گرانش قائل نيست بلكه عقيده به انحناي فضا – زمان پيرامون جرم دارد كه اين سوال مطرح ميشود كه اگر ميدان گرانش ، انحناي فضا – زمان است پس ميدان الكتريكي و مغناطيسي چيست ؟ و اگر جرم يا بار الكتريكي در فضا دوران داشته باشند چه پديده‌هايي روي خواهد داد ، كه نسبيت اين مسايل را پيش بيني نكرده است . در نهايت مي‌توان به اين نتيجه رسيد " همانطور كه ميدان الكتريكي و مغناطيسي يك زوج هستند و هر كدام از آنها به تنهايي معني و وجود ندارند ، حوزه‌ جرم و ميدان گرانش نيز يك زوج را تشكيل مي‌دهند و هر كدام به تنهايي معني و وجود نخواهند داشت "
امروزه فيزيكدانها موفق شده‌اند نشان دهند كه در درجه حرارتها و انرژي بسيار بالا ، تفاوت بين نيروي الكترومغناطيسي و نيروي ضعيف هسته‌اي از بين مي‌رود و امكان دارد كه در درجه حرارتها و انرژي خيلي بالاتر ، تفاوت بين نيروي قوي و نيروي ضعيف هسته‌اي و همچنين تفاوت بين لپتون و كواركها نيز از بين برود ، به گونه‌اي كه فقط يك ذره اوليه و يك نيروي اوليه وجود داشته باشد چنين شرايطي را حتي با بزرگترين و قوي‌ترين شتابدهنده‌ها نيز نمي‌توان برقرار كرد ولي وحدت نيروها وجود داشته و وجود دارد چرا كه اين نيروي اوليه روح خداوند و اين ذره اوليه دخان يا ماده تاريك است . آيا نظاره نكرده‌اي به سوي سرورت [كه] چگونه پهن كرد ( گسترش داد ) سايه ( تاريكي ) [را] و اگر مي‌خواست حتما قرار مي‌داد آن را ساكني ( بدون حركتي ، هميشگي و دايمي ) ، سپس قرار داديم خورشيد را براي آن دليلي ( علت و برهاني ، هدايت و توجيهي ، روشنايي ) 45
سپس قبض كنيم آن را به سوي خودمان ، قبضي راحتي ( گرفتن سهلي ) 46 فرقان
از مفهوم دو آيه فوق چنين برمي‌آيد كه در نهايت خداوند تمامي انرژي‌هاي انتشار يافته در عالم را جذب و تبديل به روح مي‌كند . و چنين به نظر مي‌رسد كه در كيهان تبديلات و موازنه‌اي مابين ماده تاريك ، ماده باريوني و .... وجود دارد كه صرفا در مشيت و قدرت خداوند قرار گرفته است .

انيشتين گفته است كه :
" فضا - زمان دچار انحنا است و در نقطه‌اي از فضا - زمان آنقدر انحنا زياد ميشود كه جهان همانند يك دايره ، انتهاي آن بر ابتداي آن وصل ميشود در اينجاست كه از هر نقطه در فضا - زمان شروع به حركت كنيم دوباره به همان نقطه مي‌رسيم . يعني هر نقطه در فضا به يك مقدار مركزيت دارد . "
در اين مورد بخصوص بايد گفت كه گذشتگان ما انسانها ، خيلي وقتها مجبور بوده‌اند چشم و گوش بسته نظر دهند . به طور مثال در مورد هستي و پيدايش آن قبل از اين كه مشخصات كلي آن دانسته و معلوم شود ابراز نظر شده است كه بسيار دور از واقعيت هم بوده است . به طور مثال خود انيشتين بعدا مجبور شد نظريه ثابت كيهاني خود را پس بگيرد براي اينكه چگالي در عالم بصورت يكسان توزيع نشده است و در كناره‌هاي عالم اين چگالي كاهش مي‌يابد و شكل كلي آن بيضي مدور حول قطر كوچكش ميباشد و ...... ، و موضوع بسيار مهم اينكه انيشتين شيفته و تحت تاثير هندسه بيضوي ريمان بود و اساس نظرياتش را بر آن استوار نموده . اگر نظريه كلي انيشتين در مورد فضا - زمان درست باشد نوري كه توسط ستارگان توليد و منتشر ميشود در نهايت مجبور است روي مدارهاي دايره‌اي دوران داشته و اين نور رفته رفته به علت فعاليت مداوم ستارگان تشديد خواهد شد و در نهايت مثل يك ليزر پرقدرت فضايي عمل كرده و همه چيز را در هستي منهدم ميكند كه چنين نيست يا حداقل آن اين است كه امروزه عالم آنقدر پرنور بود كه ما بينايي خود را از دست داده بوديم و حيوانات كور مادر زاد به دنيا مي‌آمدند ، بلكه اينگونه به نظر ميرسد كه انرژي توليدي و انتشاري توسط ستارگان و .... در نهايت از هستي دفع ميشود كه اگر اين انرژي دفع نشود بسي مشكل ساز خواهد بود .
http://www.ki2100.com/meta/rooh_dokhan.htm

212:

ذره اوليه و نيروي اوليه ( نظريه وحدت نيروها )
مقدمه :
دكارت گفته است " به نظر من واضح است كه كسي غير از خداوند نيست كه با قدرت كامله خويش ماده را با حركت و سكون اجزاي آن خلق كرده باشد و با مشيت بالغه خويش هم اكنون در عالم همان قدر حركت و سكوني را كه به هنگام خلق آن ايجاد كرده بود ، حفظ كند . زيرا هر چند كه حركت فقط حالتي از احوال ماده متحرك است با وجود اين ماده مقدار خاصي از حركت را كه هرگز قابل زيادت و نقصان نيست ، حفظ مي‌كند ولو اينكه در برخي از اجزاي آن گاهي حركت بيشتر و گاهي حركت كمتري وجود دارد ... "
در واقع يك موجود غير متحرك البته بغير از خود خداوند ، يك موجود مرده است و چنين به نظر ميرسد كه ما در عالم هيچ حالت سكوني نداريم و همه چيز در حال حركت است براي اينكه اگر حركت وجود نداشته باشد تمام عالم در هم فرورفته و خلقت منهدم ميشود . اينك اين سوال مطرح ميشود كه عامل حركت و آفرينش ماده باريوني ( هيدروژن و ... ) در عالم چيست ؟

اولين كهكشان شناخته شده از ماده تاريك :
"/ ستاره‌شناسان انگليسي معتقدند كه توانسته‌اند با استفاده از يك راديو تلسكوپ ، يك كهكشان متشكل از ماده تاريك را كشف كنند . آنها معتقدند اين كهكشان غير قابل مشاهده ، به طور كامل از ماده تاريك تشكيل شده است . يك كهكشان تاريك ، ناحيه‌اي از جهان كه داراي مقادير زيادي از ماده تاريك كه به شكل يك كهكشان مي‌چرخد ، مي‌باشد . ولي در آن هيچ ستاره‌اي رويت نمي‌شود اين ناحيه تنها توسط يك راديو تلسكوپ قابل رويت است . كهكشان مذكور براي اولين بار با تلسكوپ دانشگاه منچستر لوول رصد شد و صحت آن با تلسكوپ آرسيبو در پورتوريكو تاييد شد . چنين تصور ميشود كه اين ماده ناشناخته كهكشان ، همان ماده تاريك باشد . دكتر ديويس مي‌گويد : جهان رازهاي بسيار دارد ، اما اين كشف بسيار مهم نشان مي‌دهد كه ما در اينكه چگونه به درستي بايد به عالم نگاه كنيم ، مبتدي هستيم . يك تيم بين‌المللي از اوكراين ، فرانسه ، ايتاليا و استراليا در حال تحقيق بر روي كهكشان‌هاي تاريك هستند . آنها توزيع اتم‌هاي هيدروژن در سراسر عالم را مورد برسي قرار داده‌اند . گاز هيدروژن تابش‌هايي از خود گسيل مي‌كند كه در طول موج‌هاي راديويي قابل رويت است . اين تيم در خوشه كهكشاني سنبله كه حدود 50 ميليون سال نوري از ما فاصله دارد ، جسمي هيدروژني كه در حدود 100 ميليون برابر خورشيد جرم دارد كشف كرده‌اند . دكتر رابرت مينچين از دانشگاه كارديف ميگويد ما از سرعت چرخش كهكشان ويرگو 21 دريافتيم كه اين جسم هزاران هزار بار سنگين‌تر از مقداري است كه ميتوانيم براي هيدروژن تنها در نظر بگيريم . اگر اين يك كهكشان معمولي بود ميبايستي كاملا درخشان می‌بود و با يك تلسكوپ آماتوري قابل رويت باشد . ولي اينچنين نيست . "

آیا ممکن است خواست خدا بیخدایی ما باشد؟
اينك اگر در پشت اين كهكشان از جنس ماده تاريك يك منبع نور بسيار بسيار قوي فرض كنيم ؛ اين كهكشان به صورت تصوير فوق ديده خواهد شد . بديهي است بعد از اينكه تمام يا مقداري قابل توجهي از ماده تاريك اين كهكشان به گاز هيدروژن و ..... تبديل شد و بعد از تراكم گازها ، ستارگان كم كم پديدار و كهكشان نوراني و افروخته ميشود . و اين ميتواند سرآغاز نظريه‌اي جديد براي تولد و يا بهتر است بگوييم آفرينش كهكشانها باشد .

اين پديده شگفت انگيز را چگونه ميتوان توجيه كرد :
و او كسي است [كه] آميخت ( مخلوط ، آشفته و روان كرد ) دو دريا [را كه] اين شيريني گوارايي ( دلپذير و نوشي ) و اين [ديگري] نمكي شوري ( تلخي ) [است] و قرارداد ( مقرر كرد ) مابين آن دو برزخي ( حايل و حد فاصلي ) و دورباشي ( دوري ، جدايي ) دور شده‌اي . آيه 53 سوره فرقان
آميخت ( مخلوط ، آشفته و روان كرد ) دو دريا [را تا] ملاقات كنند ( به هم برسند ) آن دو [با يكديگر] 19
مابين آن دو برزخي ( حايل و حد فاصلي ) [است كه] تجاوز ( تعدي به حريم ) نمي‌كنند آن دو [همديگر را] 20 رحمن


چنين به‌نظر مي‌رسد كه درياي اول مقداري از روح خداوند است و درياي دوم مقداري از دخان ( ماده تاريك ) موجود در عالم باشد و حاصل فرآيند ، آفرينش ماده باريوني (‌ هيدروژن و ... ) مي‌باشد كه روح خداوند در ماده به صورت ميادين الكتريكي ، مغناطيسي و گرانشي تجلي مي‌كند ؛ همچنين به صورت امواج الكترومغناطيسي يعني نور ( طيفهاي مريي ) براي اينكه خداوند در سوره نور مي‌فرمايد :
خداوند نور آسمانها و زمين [است] ، مثال نورش همچون جا چراغي ( چراغ داني ) [است كه] در آن چراغي [باشد] ، چراغ در شيشه‌اي ( لامپي ، تنگ بلوري ) [است] ، شيشه ( بلور ) گويا آن است ستاره‌اي درخشاني ( جواهر نشاني ) [كه] مي‌سوزد ( افروخته ميشود ) از درختي مبارك شده‌اي ( خجسته‌اي ) زيتوني ، نه شرقي و نه غربي [است] ، نزديك است [كه] روغنش روشن شود ( بتابد ، بدرخشد ) و اگر چه ( درحاليكه ) لمس نكرده باشد ( نرسيده باشد ) آن را آتشي ، نوري بر [روي] نوري ، هدايت می‌كند خداوند به نورش كسي را كه می‌خواهد و می‌زند خداوند مثال‌ها را براي انسيان ( مردم ) و خداوند به هر چيزي دانايي [است] . آيه 35 سوره نور
البته اين آيه دال بر اين موضوع نيز ميشود كه توليد انرژي در ستارگان حاصل واكنش هسته‌اي همجوشي است نه فرآيند اكسيداسيون ( تركيب با اكسيژن ) همانند سوختن روغن زيتون در چراغ دانهاي قديمي .
ما مي‌توانيم چنين استنباط كنيم ، همانطور كه خداوند براي خلقت آدم از روح خود بر گل دميده است به همين ترتيب و روال براي خلقت ماده باريوني ( هيدروژن و .... ) از روح خود بر ماده تاريك و يا دخان دميده باشد .
سپس ( مستولي شد ) پرداخت به جانب آسمان و آن دخاني ( دودي ، ماده تاريكي ) بود ، پس گفت براي آن و براي زمين كه بياييد شما هر دو ، راغبانه‌اي يا با كراهتي ( مجبورانه‌اي ) ، گفتند آن دو آمديم اطاعت كنندگان ( تسليمانه ) 11 فصلت

قانون پايستگي انرژي :
اين قانون بيان مي‌كند كه انرژي نه خود به خود به‌وجود مي‌آيد و نه خود به خود نابود مي‌شود ، بلكه از صورتي به صورت ديگر تبديل مي‌گردد . البته اين قانون در داخل عالم تشكيل شده از ماده باريوني ميتواند متصور باشد و همواره اين سوال براي انسانها مطرح شده است كه اين همه انرژي از كجا آمده و به كجا مي‌رود تا اينكه قانون رابطه هم ارزي جرم و انرژي در نظريه نسبيت مطرح شد اما همانطور كه مي‌دانيم آزمون نشان داده است كه تعداد ذرات اتمي در هيچ كدام از واكنشهاي همجوشي و يا شكافت هسته‌ها تغيير نمي‌كند ، بلكه همواره تعداد آنها ثابت است و در اندازه و مقدار جرم مجموعه آنها ، قبل و بعد از واكنش تغيير ايجاد ميشود و اين موضوع بيانگر اين واقعيت است كه در اين دو واكنش ، خود ذرات به انرژي تبديل نمي‌شوند بلكه مقدار تغيير جرم مجموعه آنها ( m∆ ) به انرژي تبديل ميشود و چنين به‌نظر مي‌رسد كه معادله‌ هم ارزي جرم و انرژي نسبيت ، صرفا براي مقادير m∆ معتبر است و براي خود جرم اعتباري ندارد و نمي‌توان آن را براي جرم كل كيهان شامل كرد ، جهان شمول كردن اين معادله موجب گمراهي در علم فيزيك ميشود . تنها دليل قانع كننده براي تبديل جرم ( خود ذرات ) به انرژي ، پديده‌ ماده - پاد ماده است كه در مبحث ( وارونگي ميادين الكتريكي ، توجيهي جديد براي توليد زوج ماده - پاد ماده . بر خلاف انتظار ما ، ماده - پاد ماده يكديگر را نابود نمي‌كنند ) توضيح داديم كه اصولا ماده هيچگاه از بين نمي‌رود ، بلكه همواره تبديلاتي از مواد ( ماده باريوني ، پاد ماده ، ماده تاريك و .... ) به همراه توليد و يا جذب انرژي روي مي‌دهد . يعني ماده - پاد ماده همديگر را نابود نمي‌كنند . پاد ماده از وارونگي ميدان ماده حاصل ميشود و اين تبديلات ، انرژي رد و بدل مي‌كنند ، يعني اين زوج ماده – ماده است كه با دريافت انرژي تبديل به زوج ماده – پاد ماده شده و چنين تصور مي‌كنيم كه انرژي تبديل به ماده – پاد ماده ميشود و برعكس ، كه در واقع چنين نيست ! براي اينكه همواره با زمينه‌ فكري هم ارزي جرم و انرژي نسبيت به تمامي موضوعات فيزيكي نگريسته ميشود كه اگر اين ديدگاه يا عينك را عوض كنيم ، به موضوعات بسيار شگفت انگيز و جديدي دست خواهيم يافت . اصولا گرانش و جرم دو پارامتر وابسته به هم هستند كه هر كدام به تنهايي قابل درك نيستند ، شايد اين گرانش است كه به انرژي يا بهتر است بگوييم امواج الكترومغناطيس تبديل ميشود و ما به اشتباه جرم را قابل تبديل به انرژي ميدانيم . بزرگترين نقطه ضعف نسبيت اين است كه موجوديتي براي گرانش قائل نيست بلكه عقيده به انحناي فضا – زمان پيرامون جرم دارد كه اين سوال مطرح ميشود كه اگر ميدان گرانش ، انحناي فضا – زمان است پس ميدان الكتريكي و مغناطيسي چيست ؟ و اگر جرم يا بار الكتريكي در فضا دوران داشته باشند چه پديده‌هايي روي خواهد داد ، كه نسبيت اين مسايل را پيش بيني نكرده است . در نهايت مي‌توان به اين نتيجه رسيد " همانطور كه ميدان الكتريكي و مغناطيسي يك زوج هستند و هر كدام از آنها به تنهايي معني و وجود ندارند ، حوزه‌ جرم و ميدان گرانش نيز يك زوج را تشكيل مي‌دهند و هر كدام به تنهايي معني و وجود نخواهند داشت "
امروزه فيزيكدانها موفق شده‌اند نشان دهند كه در درجه حرارتها و انرژي بسيار بالا ، تفاوت بين نيروي الكترومغناطيسي و نيروي ضعيف هسته‌اي از بين مي‌رود و امكان دارد كه در درجه حرارتها و انرژي خيلي بالاتر ، تفاوت بين نيروي قوي و نيروي ضعيف هسته‌اي و همچنين تفاوت بين لپتون و كواركها نيز از بين برود ، به گونه‌اي كه فقط يك ذره اوليه و يك نيروي اوليه وجود داشته باشد چنين شرايطي را حتي با بزرگترين و قوي‌ترين شتابدهنده‌ها نيز نمي‌توان برقرار كرد ولي وحدت نيروها وجود داشته و وجود دارد چرا كه اين نيروي اوليه روح خداوند و اين ذره اوليه دخان يا ماده تاريك است . آيا نظاره نكرده‌اي به سوي سرورت [كه] چگونه پهن كرد ( گسترش داد ) سايه ( تاريكي ) [را] و اگر مي‌خواست حتما قرار مي‌داد آن را ساكني ( بدون حركتي ، هميشگي و دايمي ) ، سپس قرار داديم خورشيد را براي آن دليلي ( علت و برهاني ، هدايت و توجيهي ، روشنايي ) 45
سپس قبض كنيم آن را به سوي خودمان ، قبضي راحتي ( گرفتن سهلي ) 46 فرقان
از مفهوم دو آيه فوق چنين برمي‌آيد كه در نهايت خداوند تمامي انرژي‌هاي انتشار يافته در عالم را جذب و تبديل به روح مي‌كند . و چنين به نظر مي‌رسد كه در كيهان تبديلات و موازنه‌اي مابين ماده تاريك ، ماده باريوني و .... وجود دارد كه صرفا در مشيت و قدرت خداوند قرار گرفته است .

انيشتين گفته است كه :
" فضا - زمان دچار انحنا است و در نقطه‌اي از فضا - زمان آنقدر انحنا زياد ميشود كه جهان همانند يك دايره ، انتهاي آن بر ابتداي آن وصل ميشود در اينجاست كه از هر نقطه در فضا - زمان شروع به حركت كنيم دوباره به همان نقطه مي‌رسيم . يعني هر نقطه در فضا به يك مقدار مركزيت دارد . "
در اين مورد بخصوص بايد گفت كه گذشتگان ما انسانها ، خيلي وقتها مجبور بوده‌اند چشم و گوش بسته نظر دهند . به طور مثال در مورد هستي و پيدايش آن قبل از اين كه مشخصات كلي آن دانسته و معلوم شود ابراز نظر شده است كه بسيار دور از واقعيت هم بوده است . به طور مثال خود انيشتين بعدا مجبور شد نظريه ثابت كيهاني خود را پس بگيرد براي اينكه چگالي در عالم بصورت يكسان توزيع نشده است و در كناره‌هاي عالم اين چگالي كاهش مي‌يابد و شكل كلي آن بيضي مدور حول قطر كوچكش ميباشد و ...... ، و موضوع بسيار مهم اينكه انيشتين شيفته و تحت تاثير هندسه بيضوي ريمان بود و اساس نظرياتش را بر آن استوار نموده . اگر نظريه كلي انيشتين در مورد فضا - زمان درست باشد نوري كه توسط ستارگان توليد و منتشر ميشود در نهايت مجبور است روي مدارهاي دايره‌اي دوران داشته و اين نور رفته رفته به علت فعاليت مداوم ستارگان تشديد خواهد شد و در نهايت مثل يك ليزر پرقدرت فضايي عمل كرده و همه چيز را در هستي منهدم ميكند كه چنين نيست يا حداقل آن اين است كه امروزه عالم آنقدر پرنور بود كه ما بينايي خود را از دست داده بوديم و حيوانات كور مادر زاد به دنيا مي‌آمدند ، بلكه اينگونه به نظر ميرسد كه انرژي توليدي و انتشاري توسط ستارگان و .... در نهايت از هستي دفع ميشود كه اگر اين انرژي دفع نشود بسي مشكل ساز خواهد بود .

محمدرضا طباطبايي 17/8/86
http://www.ki2100.com


الحاقي مورخه 24/11/86

" / اخترشناسان به تازگي شاهد پديده‌اي بودند كه پيش از اين در پهنه كيهان سابقه نداشته است . رصدخانه پرتو ايكس چاندراي ناسا و تلسكوپ هاي نوري ، هسته‌اي از ماده تاريك را آشكار ساخته‌اند كه به شدت تهي از كهكشانها است و ممكن است براي نظريه‌هاي موجود درباره رفتار ماده تاريك پرسش‌هايي را مطرح كند .
دكتر انديشه مهدوي از دانشگاه ويكتورياي بريتيش كلمبيا مي گويد ؛ « اين نتيجه‌ها درك ما از چگونگي ادغام شدن خوشه‌هاي كهكشاني را زير سوال مي برد ، حتي ممكن است باعث شود در مورد ماهيت خود ماده تاريك بيشتر پژوهش كنيم .»
يك خوشه كهكشاني از سه بخش ساخته شده است ؛ كهكشانهايي كه داراي ميلياردها ستاره‌اند ، گاز داغ بين كهكشانها و ماده تاريك ، ماده مرموز و ناشناخته‌اي است كه سازنده بيشتر جرم كهكشانها است و تنها از راه بررسي اثرهاي گرانشي ، مي توان آن را آشكار ساخت . تلسكوپهاي نوري مي توانند نور ستارگان كهكشانها را دريافت كنند و با استفاده از اثر ظريف ماده تاريك در خم كردن مسير نور كهكشان هاي دوردست ، مكان آن را پيدا كنند . تلسكوپهاي پرتو ايكس همانند چاندرا نيز مي تواند گازهايي را كه دماي آن چند ميليون درجه سانتي گراد است آشكار كند .
يك نظريه فراگير در مورد ماده تاريك مي گويد كه ماده تاريك و كهكشانها ، حتي طي يك برخورد شديد ، مانند آنچه در نمونه خوشه گلوله (Bullet) مشاهده شد ، باز هم بايد با هم باشند . با اين همه هنگامي كه اطلاعات چاندرا از منظومه خوشه كهكشاني با نام «Abell۵۲» همراه با اطلاعات نوري حاصل از تلسكوپ كانادا، فرانسه و هاوايي و تلسكوپ سوبارو مستقر در كوه مائونكي از اين منظومه كهكشاني تلفيق شد ، تصوير شگفت آوري به دست آمد . در اين تصوير هسته‌اي از جنس ماده تاريك پيدا شد كه داراي گاز داغ نيز بود ، اما در آن از كهكشانهاي درخشان خبري نبود . دكتر هندريك هوكستر ( كه وي هم از دانشگاه ويكتورياست ) مي گويد ؛ « هنگامي كه به اين تصوير نگاه مي كنيم ، اينگونه به نظر مي رسد كه انگار كهكشانها را از هسته چگال ماده تاريك كنار گذشته‌اند . اين اولين بار است كه چنين پديده‌اي را شاهد هستيم و اين مي تواند آزموني بزرگ براي درك از چگونگي رفتار ماده تاريك باشد. »
در اين تصوير علاوه بر هسته ماده تاريك ، يك «منطقه نوراني» مشاهده شد كه داراي گروهي از كهكشانها است اما داراي ماده تاريك نيست يا مقدار آن كم است . به نظر مي رسد در اين تصوير ماده تاريك از كهكشانها تفكيك شده است .
دكتر عارف بابول مي گويد ؛ « وجود اين كهكشانها كه به تقريب خالي از ماده تاريك است در تضاد با درك فعلي ما از كيهان است . مدل استاندارد ما مي گويد يك گروه خاص از كهكشانها همانند اين بايد مقدار زيادي ماده تاريك داشته باشد . اينكه اين كهكشانها ماده تاريك ندارند ، بيانگر چه چيزي است؟
»
در خوشه گلوله كه به نام lE۰۶۵۷-۵۶ مشهور است ، طي برخورد از سرعت گاز داغ كاسته مي شود ، اما به نظر مي رسد كهكشانها و ماده تاريك بدون رو به رو شدن با سدي به راه خود ادامه مي دهند . اما به نظر مي رسد در Abell۵۲۰، همان گونه كه انتظار داريم كهكشانها در اثر برخورد ، با سدي رو به رو نمي شوند ، در حالي كه مقدار چشمگيري از ماده تاريك همراه با گاز داغ در ميان خوشه باقي مانده است .
مهدوي و همكارانش دو تفسير را براي يافته‌هايشان ممكن مي دانند كه هر دو تفسير با نظريه‌هاي كنوني ناسازگار است . تفسير اول اين است كه كهكشانها در مجموعه پيچيده‌ا‌ي از اثرهاي گرانشي از ماده تاريك جدا شده‌اند . اين تفسير مشكل ساز است زيرا شبيه سازي هاي كامپيوتري نتوانسته است اين اثر گرانشي را ( كه آنچنان قدرتمند است كه توانسته چنين تفكيكي را موجب شود ) به وجود آورد .
تفسير ديگر آن است كه ماده تاريك هم تحت تاثير گرانش است و هم تحت تاثير برهمكنش ديگري بين ذرات ماده تاريك كه هنوز ناشناخته مانده است . پذيرش اين تفسير جالب نيز نيازمند فيزيك نويني است ، در عين حال آشتي دادن آن با نتايج رصدهاي ديگر كهكشانها و خوشه هاي كهكشاني ( و از جمله خوشه كهكشاني گلوله كه پيش از اين ذكر شد ) دشوار است .
پژوهشگران براي تاييد و حل كامل مشكل هسته ماده تاريك Abell۵۲۰ درصدد كسب اطلاعات تازه از چاندرا و تلسكوپ فضايي هابل هستند . اين گروه اميدوار است با رصدهاي بيشتر راز اين منظومه‌ها را كشف كند . "

استنباط ما از اين مشاهدات ميتواند به اينگونه باشد كه در اين صحنه باشكوه ، خداوند در حال خلقت گاز هيدروژن از ماده تاريك ( دخان ) توسط روح خودش ميباشد . گاز هيدروژن داغ خلق شده ، رفته رفته در مناطقي سرد شده و بعد از تراكم در آنها ، ستارگان و كهكشانها را پديدار مي‌كند و رفته رفته از مقدار ماده تاريك در كهكشانها كم و به مقدار گاز هيدروژن افزوده ميشود ( البته در مراحل ابتدايي خلقت ستارگان و ... ) . اين برهمكنش ديگري بين ذرات ماده تاريك كه هنوز ناشناخته مانده است همان برهمكنش ماده تاريك ( دخان ) با روح و نور است .

چه تعريفي را براي دخان ميتوان ارايه نمود :
همانطور كه ميدانيم سلول خورشيدي ، نور خورشيد ( امواج الكترومغناطيس ) را تبديل به جريان الكتريكي مي‌كند . در واقع ميتوان چنين استنباط كرد كه دخان ، نور ( امواج الكترومغناطيس ) را تبديل به ميدان الكترومغناطيسي مي‌كند و از خود خواص آهنربايي نشان ميدهد . از اينرو دخان شيفته روح و نور است تا حدي كه در كل به آسمان پنجم كشيده ميشود و در جز به سطح ستارگان پخش ميشود و ميتواند در مناطقي تجمع و لكه‌هاي خورشيدي را پديدار كند . يعني ميدانهاي مغناطيسي قوي ميتواند عامل تجمع دخان نور ديده شده و همچنين تجمع دخان نور ديده باعث پديدار شدن ميدانهاي الكترومغناطيسي قوي شود .

213:

درود کامران ارجمند

این که ماده تولید و نابود نمیشود گفتیم که قبل از اینکه حکمی علمی باشد حکمی " منطقی " است که علم آنرا به کار بسته ، پیشفرض استقرایی منطقی ( Induction ) که قبلا اندکی در شرح نظامهای استنتاجی صحبت نمودیم . جهان نمیتواند به صورت دایره باشد چرا که ما مثلا در بحث ازلیت گذشته را بی نهایت منفی و آینده را بی نهایت مثبت درنگر میگیریم . در این حال این دو هیچگاه به هم نخواهند رسید چرا که اگر بینهایت باشد که تکلیف مشخص است و گفتیم که هیچگاه به هم نخواهند رسید چون اگر برسند دیگر " بینهایت " نیستند ( بی نهایت هیچ پایانی ندارد و نمیتواند جایی باشد که بی نهایت نباشد ) و اگر بی نهایت هم نباشند اگر این دو به هم برسند آینده منطقا به بازه ای میرسد که قبل از گذشته ی است !! ( سوی مثبت محور مختصات = آینده - سوی منفی محور مختصات = گدشته ) و این کاملا بی معنی ( Meaningless ) است و دور باطل یا دورفاسد ( 1 ) است چرا که آن گاه :
علت " نخستین آفریده " آخرین معلول
می باشد .
درود بر شما دوست خوب
من هرگز نگفتم جهان دایره است یا مشابه(هر کس بگوید جهان دایره است بیسواد است!)
من فقط گفتم این ادعای بیخدایان که عدم داشتن شروع و پایان نفی وجود یک خالق است پوج و بی محتوا است و با آوردن آن مثال نشان دادم دلیل نمیشود چیزی که شروع و پایان ندارد بی نیاز از خالق باشد

214:

سپاس آدلاید عزیز
مسئله هم همین است که در جهانی که دانش بر مبنای آزمون و تجربه و آروین ماده بنا شده چطور میتوان این تعریف را به موجودی نسبت داد که نه از جنس ماده است و نه دیده و مشاهده میشود(مانند ماده نیست) و نه جا و مکان دارد(در دید مادی همان تعریف هیچ است)

215:

شما هم حضور داشتید که معلوم شد مزدک بامداد و طرفدارانش ابتدا خدایی را از خدا می گیرند سپس میگویند که این که یافتیم خدا نبود !!!!
اما مسئله این گونه است که تنها آوردن یک تعریف ثابت کننده وجود الله -یهوه یا هر خدایی نیست و زحمت اثبات به دوش مدعی است
من ممکن است بگویم هوشنگ انسانی خوب است
اما ابتدا باید نشان دهم هوشنگ وجود دارد یا نه؟
حال این شکل از برهان ها هم درست بنگر می آید که ابتدا چیزی را تعریف کنیم سپس به اثبات برسانیم(بدیهی-برهان وجودی-شواهد-استدلال)
اما آیا آنچه به عنوان خدا تعریف کرده ایم به اثبات رسانده ایم؟

216:

همان طور که تعریف برای خدا دارای مفهوم موجودی بی نهایت است
ماتریالیست هم میتواند مدعی شود اگر ماده ازلی باشد جهان از بی نهایت علت و معلول شکل گرفته که زاده سرشت ماده و جنبش سیری ناپذیر آن در پی نیروهای اصلی است
من هنوز یک مشکل بزرگ با عقیده شما دارم و آن امتناع تسلسل است. اگر اجازه بدهید بیشتر در این رابطه صحبت کنیم
برای من پدید آمدن از هیج هم دارای مشکلی فلسفی است که به خالق نسبت داده میشود و من معتقدم همان طور که هیچ چیز نباید از هیچ حاصل شود خدا هم جهان را از هیچ نیافریده و این جهان در پی جهانی در حال انقباض شکل گرفته(یا هر جهانی که تایید بر این دانش باشد که چیزی از هیچ پدید نمی آید

217:

علت ماده چینش های متفاوت از کوارک هاست که در پی اعمال نیروهای اصلی شکل گرفته است و گاهی در شکل کامران و آدلاید و گاهی در شکل قلم و کاغذ یا کوه و صحرا نمایان می شود و در واقع حرکت ذاتی ماده است و زمان از حرکت فهم میشود و همه وابسته به ذات جزئی بسیط است که کوارک نامیده میشود و در واقع در دنیا دو دسته هستند که دلیل وجود ماده به عنوان یک چینش خاص هستند>>> جنبنده و جنباننده-ماده و انرجی نیز دارای علت اند و علت آنها سنگ بنای ماده (کوارک) و کارگران (نیروها) هستند

218:

هیچ چیز بدون علت نیست و علیت همواره وجود داشته و در افت و خیز کوانتومی و داستان بیگ بنگ هم سطح پایینی از انرجی محسوس است و هیچ چیز از هیچ فلسفی بیرون نیامده-هیچ فیزیکی شاید/././
در تایید حرف شما هم خود انگیخته ربطی به بی علتی ندارد-خودانگیختگی هم در آنجا باید اثبات شود

219:

با درود به شما دوست عزيز
شما نوشته هاي من را در پستهاي مختلف پاسخ داديد اما من همه آنها را دريك پست پاسخ ميدهم

بله صد درصد از بشر تلاش در راه توليد علم رو خواسته اما در كنار اون خواسته كه بشر از رسيدن به علم به خودش مغرور نشه و جايگاه خودش رو در برابر پروردگارش بدونه
حج كه از ديد شما گشتن به دور يك 4 ديواريه نهايت خلوص و بندگي يك انسان رو نشون ميده
به اعتقاد مسلمانان علمي كه امروز در دست بشر هست و در آينده نيز به دست خواهد آورد در قلمرو اكثر پيامبران بوده و همچنين در قلمرو حضرت محمد (ص) و ائمه معصومين كه با اراده خداوند در سينه آنها قرار داده شده
بيشتر نتايج و تحقيقات علمي امروز به نوعي در زمان پيامبر اشاره شده اما با توجه به ديدگاه و جنبه قدرت پذيرش آنها
تلاش انسان براي رسيدن به دانش در كنار بندگي خداوند همان كمالي است كه در نهايت انسانها بايد به آن برسند


[quote=kamran333;1130711]

به نظر شما احترام می گذارم اما این که کامل است باید بگویید به چه چیز کامل میگویید ؟ ممکن است چیزی برای عرب 1400 سال پیش کامل در نظر آید اما به درد انسان امروز نخورد
آیا اگر آنچه را بلد نبودن ریاضی و حساب کردن ارث در قرآن آمده شنیده اید؟؟ آیا میتوانید به آن پاسخ دهید؟؟( اگر خواستید در اینجا خواهم آورد) آیا خدا ریاضی بلد نیست که در قرآن آنطور مسئله ارث را بیان کرده>>؟[/quote]
نظر شما هم محترم است
1400 سال پيش مسائل طوري بيان ميشد كه در پذيرش انسانهاي آن دوران باشد
اين نقص نيست حسن است چون همان مسائل امروز از ديد علمي ثابت شده است و تماما به درد انسانهاي امروز ميخورد
مسئله ارث هم در قرآن به طور واضح توضيح داده شده است اگر نقصي دارد عناون كنيد تا پاسخ بگيريد




[quote=kamran333;1130715]

من هم که همین را گفته بودم[/quote]
حرفي نيست

[quote=kamran333;1130721]
با نهایت احترام به شما من معتقدم وجود خدا به اثبات نرسیده که عدم او مردود باشد[/quote]
از اين گفته شما تعجب كردم
حداقل 95 در صد انديشمندان و دانشمندان بزرگ دنيا وجود خداوند رو به عنوان قدرت مطلق ثابت كردند
اگر از ديد شما وجود خداوند اثبات نشده و خود شما شخصا ميخواهيد به اين نتيجه برسيد امريست جدا

[quote=kamran333;1130735]

من هم معتقدم تا 1400 سال پیش هم سو بودند اما امروز کسی ازدواج با 4 زن را نمیپذیرد و همگان خدایی را که در اثبات عدم تحریف قرآنش بحث بسیار است را نمیپذیرند زیرا او اگر می خواست راه های زیادی برای اثبات عدم تحریف کتابش به جهان ارائه میداد که می بینیم چنین نکرده>>>> در نتیجه خواست او خدانا باوری در زمان نبود پیامبران بوده[/quote]
شما در حال حاضر با خود خداوند مشكل داريد چطور ميخواهيد قرآن او را قبول كنيد؟؟
بحث در مورد تحريف قرآن هم مثل بحث من و شما در مورد اثبات خداوند است
اين مشكل خداوند نيست مشكل انديشه انسانهاست
البته بنده تا حدودي دليل اين مشكل را فهميده ام

[quote=kamran333;1130742]
اگر نوشته هایم را بخوانید خواهید دید من هم با شما در این مورد موافقم[/quote]
باز هم حرفي نيست
[quote=kamran333;1130766]
زندگی با فرض عدم وجود خدا بی معنی نیست زیرا فرد بیخدا ار تمام امکانات و لذت های دنیا به درستی بهره خواهد برد و هیچگاه وحشت و اضطراب این که نمازم را درست خوانده ام یا نه و این که بازی کردن بیلیارد مرا در قیامت معذب خواهد کرد یا خیر در وجود او نیست و اخلاق را برای خدا اجرا نمیکند بلکه معتقد است خوبی به خاظر وجود خدا نیست که با نبودش لازم شود جهان را به آتش کشیم
بزرگ مرد تاریخ شیعه علی(ع) می فر ماید: اگر بهشت و جهنمی هم نباشد شایسته است اخلاق را رعایت کنیم و این عرب در 1300 سال پیش اخلاق بیخدایی را که امروز در دانشگاه های غربی تدریس می شود تدریس میکند
در این مورد اگر خواستید بیشتر توضیح خواهم داد[/quote]
مهم هدف است
بايد هدف شما از لذت بردن مشخص شود
هدف شما از نماز خواندن چيست؟
آيا شما منظور حضرت علي (ع) را از رعايت اخلاق فهميده ايد كه او را به تبليغ بي خدايي متهم ميكنيد؟
اصلا داشتن اخلاق براي چيست ؟


[quote=kamran333;1130774]
بله از نگر من کاملا درست گفتید اما من جمله بالا را به یک شکل فهم می کنم و شما شاید به نوعی دیگر
منظور از جمله ای که نوشتید این است که به خدا رسیدن یعنی: انسان خداگونه شود-جهان را جستجو کند و بیاموزد و در نهایت خود بهشت برتر را بسازد و مردگان را زنده کند و به حساب خوبان و بدکاران رسیدگی کند نه این که تصور کنیم حتما خدایی باید در آسمان و آنهم گویا از روی تخت پادشاهی فریاد بزند>>> درهای بهشت را باززز کنییییییییییییید!![/quote]
آري انسان خداگونه شود اما نه اينكه خدا شود
اگر هر انساني خدا شود كه جهان ميلياردها ميليارد خدا خواهد داشت
خدا گونه شدن با خدا شدن تفاوت دارد دوست عزيز

همان خداوندي كه چشمان شما را به روي دنياي امروز گشوده است چشمان شما را هم به روي بازخورد كردارتان خواهد گشود
زندگي بشري به همين دنيا ختم نميشود دوست عزيز

220:

با درود به شما دوست عزيز
شما نوشته هاي من را در پستهاي مختلف پاسخ داديد اما من همه آنها را دريك پست پاسخ ميدهم

بله صد درصد از بشر تلاش در راه توليد علم رو خواسته اما در كنار اون خواسته كه بشر از رسيدن به علم به خودش مغرور نشه و جايگاه خودش رو در برابر پروردگارش بدونه
حج كه از ديد شما گشتن به دور يك 4 ديواريه نهايت خلوص و بندگي يك انسان رو نشون ميده
به اعتقاد مسلمانان علمي كه امروز در دست بشر هست و در آينده نيز به دست خواهد آورد در قلمرو اكثر پيامبران بوده و همچنين در قلمرو حضرت محمد (ص) و ائمه معصومين كه با اراده خداوند در سينه آنها قرار داده شده
بيشتر نتايج و تحقيقات علمي امروز به نوعي در زمان پيامبر اشاره شده اما با توجه به ديدگاه و جنبه قدرت پذيرش آنها
تلاش انسان براي رسيدن به دانش در كنار بندگي خداوند همان كمالي است كه در نهايت انسانها بايد به آن برسند


[quote=kamran333;1130711]

به نظر شما احترام می گذارم اما این که کامل است باید بگویید به چه چیز کامل میگویید ؟ ممکن است چیزی برای عرب 1400 سال پیش کامل در نظر آید اما به درد انسان امروز نخورد
آیا اگر آنچه را بلد نبودن ریاضی و حساب کردن ارث در قرآن آمده شنیده اید؟؟ آیا میتوانید به آن پاسخ دهید؟؟( اگر خواستید در اینجا خواهم آورد) آیا خدا ریاضی بلد نیست که در قرآن آنطور مسئله ارث را بیان کرده>>؟[/quote]
نظر شما هم محترم است
1400 سال پيش مسائل طوري بيان ميشد كه در پذيرش انسانهاي آن دوران باشد
اين نقص نيست حسن است چون همان مسائل امروز از ديد علمي ثابت شده است و تماما به درد انسانهاي امروز ميخورد
مسئله ارث هم در قرآن به طور واضح توضيح داده شده است اگر نقصي دارد عناون كنيد تا پاسخ بگيريد




[quote=kamran333;1130715]

من هم که همین را گفته بودم[/quote]
حرفي نيست

[quote=kamran333;1130721]
با نهایت احترام به شما من معتقدم وجود خدا به اثبات نرسیده که عدم او مردود باشد[/quote]
از اين گفته شما تعجب كردم
حداقل 95 در صد انديشمندان و دانشمندان بزرگ دنيا وجود خداوند رو به عنوان قدرت مطلق ثابت كردند
اگر از ديد شما وجود خداوند اثبات نشده و خود شما شخصا ميخواهيد به اين نتيجه برسيد امريست جدا

[quote=kamran333;1130735]

من هم معتقدم تا 1400 سال پیش هم سو بودند اما امروز کسی ازدواج با 4 زن را نمیپذیرد و همگان خدایی را که در اثبات عدم تحریف قرآنش بحث بسیار است را نمیپذیرند زیرا او اگر می خواست راه های زیادی برای اثبات عدم تحریف کتابش به جهان ارائه میداد که می بینیم چنین نکرده>>>> در نتیجه خواست او خدانا باوری در زمان نبود پیامبران بوده[/quote]
شما در حال حاضر با خود خداوند مشكل داريد چطور ميخواهيد قرآن او را قبول كنيد؟؟
بحث در مورد تحريف قرآن هم مثل بحث من و شما در مورد اثبات خداوند است
اين مشكل خداوند نيست مشكل انديشه انسانهاست
البته بنده تا حدودي دليل اين مشكل را فهميده ام

[quote=kamran333;1130742]
اگر نوشته هایم را بخوانید خواهید دید من هم با شما در این مورد موافقم[/quote]
باز هم حرفي نيست
[quote=kamran333;1130766]
زندگی با فرض عدم وجود خدا بی معنی نیست زیرا فرد بیخدا ار تمام امکانات و لذت های دنیا به درستی بهره خواهد برد و هیچگاه وحشت و اضطراب این که نمازم را درست خوانده ام یا نه و این که بازی کردن بیلیارد مرا در قیامت معذب خواهد کرد یا خیر در وجود او نیست و اخلاق را برای خدا اجرا نمیکند بلکه معتقد است خوبی به خاظر وجود خدا نیست که با نبودش لازم شود جهان را به آتش کشیم
بزرگ مرد تاریخ شیعه علی(ع) می فر ماید: اگر بهشت و جهنمی هم نباشد شایسته است اخلاق را رعایت کنیم و این عرب در 1300 سال پیش اخلاق بیخدایی را که امروز در دانشگاه های غربی تدریس می شود تدریس میکند
در این مورد اگر خواستید بیشتر توضیح خواهم داد[/quote]
مهم هدف است
بايد هدف شما از لذت بردن مشخص شود
هدف شما از نماز خواندن چيست؟
آيا شما منظور حضرت علي (ع) را از رعايت اخلاق فهميده ايد كه او را به تبليغ بي خدايي متهم ميكنيد؟
اصلا داشتن اخلاق براي چيست ؟


[quote=kamran333;1130774]
بله از نگر من کاملا درست گفتید اما من جمله بالا را به یک شکل فهم می کنم و شما شاید به نوعی دیگر
منظور از جمله ای که نوشتید این است که به خدا رسیدن یعنی: انسان خداگونه شود-جهان را جستجو کند و بیاموزد و در نهایت خود بهشت برتر را بسازد و مردگان را زنده کند و به حساب خوبان و بدکاران رسیدگی کند نه این که تصور کنیم حتما خدایی باید در آسمان و آنهم گویا از روی تخت پادشاهی فریاد بزند>>> درهای بهشت را باززز کنییییییییییییید!![/quote]
آري انسان خداگونه شود اما نه اينكه خدا شود
اگر هر انساني خدا شود كه جهان ميلياردها ميليارد خدا خواهد داشت
خدا گونه شدن با خدا شدن تفاوت دارد دوست عزيز

همان خداوندي كه چشمان شما را به روي دنياي امروز گشوده است چشمان شما را هم به روي بازخورد كردارتان خواهد گشود
زندگي بشري به همين دنيا ختم نميشود دوست عزيز

221:

با درود به شما دوست عزيز
شما نوشته هاي من را در پستهاي مختلف پاسخ داديد اما من همه آنها را دريك پست پاسخ ميدهم

بله صد درصد از بشر تلاش در راه توليد علم رو خواسته اما در كنار اون خواسته كه بشر از رسيدن به علم به خودش مغرور نشه و جايگاه خودش رو در برابر پروردگارش بدونه
حج كه از ديد شما گشتن به دور يك 4 ديواريه نهايت خلوص و بندگي يك انسان رو نشون ميده
به اعتقاد مسلمانان علمي كه امروز در دست بشر هست و در آينده نيز به دست خواهد آورد در قلمرو اكثر پيامبران بوده و همچنين در قلمرو حضرت محمد (ص) و ائمه معصومين كه با اراده خداوند در سينه آنها قرار داده شده
بيشتر نتايج و تحقيقات علمي امروز به نوعي در زمان پيامبر اشاره شده اما با توجه به ديدگاه و جنبه قدرت پذيرش آنها
تلاش انسان براي رسيدن به دانش در كنار بندگي خداوند همان كمالي است كه در نهايت انسانها بايد به آن برسند


[quote=kamran333;1130711]

به نظر شما احترام می گذارم اما این که کامل است باید بگویید به چه چیز کامل میگویید ؟ ممکن است چیزی برای عرب 1400 سال پیش کامل در نظر آید اما به درد انسان امروز نخورد
آیا اگر آنچه را بلد نبودن ریاضی و حساب کردن ارث در قرآن آمده شنیده اید؟؟ آیا میتوانید به آن پاسخ دهید؟؟( اگر خواستید در اینجا خواهم آورد) آیا خدا ریاضی بلد نیست که در قرآن آنطور مسئله ارث را بیان کرده>>؟[/quote]
نظر شما هم محترم است
1400 سال پيش مسائل طوري بيان ميشد كه در پذيرش انسانهاي آن دوران باشد
اين نقص نيست حسن است چون همان مسائل امروز از ديد علمي ثابت شده است و تماما به درد انسانهاي امروز ميخورد
مسئله ارث هم در قرآن به طور واضح توضيح داده شده است اگر نقصي دارد عناون كنيد تا پاسخ بگيريد




[quote=kamran333;1130715]

من هم که همین را گفته بودم[/quote]
حرفي نيست

[quote=kamran333;1130721]
با نهایت احترام به شما من معتقدم وجود خدا به اثبات نرسیده که عدم او مردود باشد[/quote]
از اين گفته شما تعجب كردم
حداقل 95 در صد انديشمندان و دانشمندان بزرگ دنيا وجود خداوند رو به عنوان قدرت مطلق ثابت كردند
اگر از ديد شما وجود خداوند اثبات نشده و خود شما شخصا ميخواهيد به اين نتيجه برسيد امريست جدا

[quote=kamran333;1130735]

من هم معتقدم تا 1400 سال پیش هم سو بودند اما امروز کسی ازدواج با 4 زن را نمیپذیرد و همگان خدایی را که در اثبات عدم تحریف قرآنش بحث بسیار است را نمیپذیرند زیرا او اگر می خواست راه های زیادی برای اثبات عدم تحریف کتابش به جهان ارائه میداد که می بینیم چنین نکرده>>>> در نتیجه خواست او خدانا باوری در زمان نبود پیامبران بوده[/quote]
شما در حال حاضر با خود خداوند مشكل داريد چطور ميخواهيد قرآن او را قبول كنيد؟؟
بحث در مورد تحريف قرآن هم مثل بحث من و شما در مورد اثبات خداوند است
اين مشكل خداوند نيست مشكل انديشه انسانهاست
البته بنده تا حدودي دليل اين مشكل را فهميده ام

[quote=kamran333;1130742]
اگر نوشته هایم را بخوانید خواهید دید من هم با شما در این مورد موافقم[/quote]
باز هم حرفي نيست
[quote=kamran333;1130766]
زندگی با فرض عدم وجود خدا بی معنی نیست زیرا فرد بیخدا ار تمام امکانات و لذت های دنیا به درستی بهره خواهد برد و هیچگاه وحشت و اضطراب این که نمازم را درست خوانده ام یا نه و این که بازی کردن بیلیارد مرا در قیامت معذب خواهد کرد یا خیر در وجود او نیست و اخلاق را برای خدا اجرا نمیکند بلکه معتقد است خوبی به خاظر وجود خدا نیست که با نبودش لازم شود جهان را به آتش کشیم
بزرگ مرد تاریخ شیعه علی(ع) می فر ماید: اگر بهشت و جهنمی هم نباشد شایسته است اخلاق را رعایت کنیم و این عرب در 1300 سال پیش اخلاق بیخدایی را که امروز در دانشگاه های غربی تدریس می شود تدریس میکند
در این مورد اگر خواستید بیشتر توضیح خواهم داد[/quote]
مهم هدف است
بايد هدف شما از لذت بردن مشخص شود
هدف شما از نماز خواندن چيست؟
آيا شما منظور حضرت علي (ع) را از رعايت اخلاق فهميده ايد كه او را به تبليغ بي خدايي متهم ميكنيد؟
اصلا داشتن اخلاق براي چيست ؟


[quote=kamran333;1130774]
بله از نگر من کاملا درست گفتید اما من جمله بالا را به یک شکل فهم می کنم و شما شاید به نوعی دیگر
منظور از جمله ای که نوشتید این است که به خدا رسیدن یعنی: انسان خداگونه شود-جهان را جستجو کند و بیاموزد و در نهایت خود بهشت برتر را بسازد و مردگان را زنده کند و به حساب خوبان و بدکاران رسیدگی کند نه این که تصور کنیم حتما خدایی باید در آسمان و آنهم گویا از روی تخت پادشاهی فریاد بزند>>> درهای بهشت را باززز کنییییییییییییید!![/quote]
آري انسان خداگونه شود اما نه اينكه خدا شود
اگر هر انساني خدا شود كه جهان ميلياردها ميليارد خدا خواهد داشت
خدا گونه شدن با خدا شدن تفاوت دارد دوست عزيز

همان خداوندي كه چشمان شما را به روي دنياي امروز گشوده است چشمان شما را هم به روي بازخورد كردارتان خواهد گشود
زندگي بشري به همين دنيا ختم نميشود دوست عزيز

222:


از نظر من مسلما برای کاسبی نیست .. برای هیچی نیست !
هست چون من اخلاقی هستم !

223:


درود کامران ارجمند

گویا یک مبحثی خلط شده است . من نگفتم شما فرمودید جهان دایره است . من گمانم این بود که منظور شما از دایره ، "فرم دایره ای" " زنجیره ی علت و معلول " هاست. تنها در این صورت و با این " فرض " سخن شما قابل نقد ، و اثبات ما صحیح است ( اثبات اینکه زنجیره ی علّی نمیتواند دایره وار باشد و " وجود " خدای حالق ( The creator god ) هم بدون خلقت بی معنی ( Meaningless )است . )

224:


درود

کامران عزیز تنها قوانین علمی و فیزیکی است که از آروین پدیده های طبیعی حاصل شده . آن هم تنها برای پدیده های آروین پذیر.
بر این پایه حتی علم هم از " منطق " پیروی میکند و حتی قانون " پایستگی جرم و انرژی " خود را هم از " منطق " دارا است ( بر پایه ی استقرای منطقی (Induction ) ) *
به همین فرنود بود که چنین نوشتیم :

**

در مرحله ی اول اثبات کردیم برای انجام کاری نمیتوان انتظار بی نهایت علت را داشته باشیم .
در مرحله ی بعد

علت نخستین :
یا
1- خداست که تنها مادی نیست در عین حال که ماده میتواند در مجموعه ی خدا باشد .
2- ماده است . در این صورت تناقض داریم چون آنگاه ( با توجه به آنکه دیگر خدا نیست که آفرینش کند )
سوال پیش می آید که علت آن ماده چیست ؟ ( در جایی خواندم که آمده بود افت و خیز های کوانتومی خودانگیخته و بدون علت هستند ! گویا نویسنده ی آن توجه نداشته که خود انگیخته یعنی اینکه علت آن خودش بوده پس علت دارد و دیگر آنکه علت از نگر زمان مقدم بر معلول است و هرگز این دو نمیتوانند یکی شوند ( اگر شرایط محیطی بر سیستم یا سامانه یا آزمایشگاهی و آروینی بر این خودانگیختگی تاثیر گمارده باشند آنگاه علت آنها خواهند شد ) . همانطور که ذرات بنیادین اجزا ندارند و بخش پذیر نیستند ولی بنا بر منطق استقرایی میگوییم که ممکن است این ها هم علتی داشته باشند ولی این علتها " لزوما " و حتما نباید بی پایان باشند بلکه باید شماری پایاندار باشند . پس اگر علت ماده ی نخستین را خود ماده بدانیم
سوال پیش می آید با توجه به اینکه خدایی نیست که خلق کرده باشد باید این ماده هم علت داشته باشد و همینطور الخ .
که گزینه ی دوم مردود است در نتیجه گزینه ی اول انتخاب منطقی میشود .


***

یعنی بر پایه ی منطق حکم به " لزوم " وجودی میدهیم که اولا " علت فاعلی " را در دسته بندی فلسفه ی قدیم ندارد (1 ) و ثانیا باید ازلی و ابدی باشد ( بی نهایت باشد - چرا که اگر ازلی و ابدی نباشد پس پایاندار است => پس باید علتی داشته باشد چرا که تنها وجودی که علت نمیخواهد وجود بی نهایت است به فرنود اینکه دیگر نمیتوان پرسش کرد که : " این وجود بی نهایت از کجا آمده " ؟ چون از کجا برای زمان مطرح است و نمیتوان برای چیز ازلی و ابدی زمانی را متصور بود که از آن جا هستی اش آغاز شده باشد * )
پس میبینید که وجودی " ازلی و ابدی " باید باشد . طبیعی است که برای مشاهده یک " موجود مستقل و دارای شخصیت " باید آنرا تمام و کمال دید که این مستلزم آن است که آن موجود از نظر " مختصات جغرافیایی یا مختصات محوری " دارای نقطه ی شروع و پایانی باشد ( مثلا در بازه ی مکانی M0 - M1 - ... )
باز هم تاکید دارم که تمام دیدنی ها و مکانها در " مجموعه " ی خداست .

پانوشت :

(1)
در فلسفه ی قدیم , فلسفه ی ارسطو داریم که تمام ممکن الوجود ها برای " وجود " باید دارای چهار شرط باشند که به علت های چهارگانه یا " علل اربعه " مشهورند ( شهره اند به : " علل اربعه ی ارسطویی " ) که به ترتیب عبارتند از :
1) - علت مادی 2)- علت صوری 3)- علت فاعلی 4)- علت غایی
علت مادی مثل : پارچه برای دوخت پیراهن
علت صوری مثل : طرح و الگوی دوختن یک پیراهن
علت فاعلی مثل : شخص خیاط برای دوخت پیراهن
علت غایی مثل : پوشیدن پیراهن به فرنود نمایش شخصیت و درون

225:

بله " کاملا " درست میفرمایید.
ما هم همین ادعا را ثابت کردیم که کاری نمیتواند بینهایت " علت " بخواهد . برای همین ابتدا مرحله به مرحله نشان دادیم که " زنجیره ی علّی " ابتدا باید به جایی ختم شود که دیگر علت " مادی " ندارد .
به این فرنود که اگر داشته باشد دیگر زنجیره ی ما " ختم " یا " شروع " ( بسته به زاویه ی دید نگرنده ) ندارد .سپس نشان دادیم باید علتی فرامادی باشد چرا که علت یا مادی است یا غیر مادی و حالت سومی برای آن متصور نیست . همچنان که مجموعه ی اعداد طبیعی یا زوج هستند یا فرد .
نشان دادیم که ماده نمیتواند باشد لذا منطقی است که بدانیم غیر مادی است . همچنان که اگر عددی یا " ارزشی " دلخواه در مجموعه ی اعداد طبیعی زوج نباشد " قطعا " فرد خواهد بود . سپس نشان دادیم که این وجود غیر مادی باید بینهایت هم باشد و از آنجایی که علت ، " نخستین علت مادی " که مثلا انرژی باشد " خالق " نام دارد ترم " خدای خالق " ( The creator god ) * را از آنجا دریافت کردیم .

226:

بحث سر همین " اگر " است و ما نشان دادیم که این اگر " محال منطقی " است . اما نکته ی بزرگ که عموما هم خلط میشود این است که ترم ( Creation ex nihilo - پدید آمدن از هیچ ) دارای یک " کج تابی " و اشتباه بزرگ است . اینجا منظورمان این نیست که چیزی به یکباره ( " یک آنِ فلسفی " ) از " هیچ " بوجود آمده است چرا که میدانیم : " چیزی از هیچ پدید نمی آید " . در مورد خلقت (Creation ) مرحله به مرحله علت را خدا اثبات کردیم . با این تعریفی که ا ز" پدید آمدن از هیچ " میشود علت دیگر خدا نیست بلکه علت " هیچ " است و این همان تناقضی است که باعث میشود " .. از هیچ " را از تعریف به درستی به کناری نهیم . پس خدا هم جهان را " از هیچ " نیافریده و میدانیم زمانی که " چیزی " نیست " مکان " و " زمان " هم بی معنی ( Meaningless ) خواهد شد در نتیجه ترمهایی چون :
... قبل از ... بعد از ... از کجا آمده ... از کجا شروع شده و...
هم بی معنی خواهند شد .

227:

کامران ارجمند

گویا خطایی در برداشتتان رخ داده یکبار دیگر مطالعه بفرمایید .

***

...
علت نخستین :
یا
1- خداست که تنها مادی نیست در عین حال که ماده میتواند در مجموعه ی خدا باشد .
2- ماده است . در این صورت تناقض داریم چون آنگاه ( با توجه به آنکه دیگر خدا نیست که آفرینش کند )
سوال پیش می آید که علت آن ماده چیست ؟...


این سوال در مورد " علت ماده ی نخستین" که شما آنرا انرژی میتوانید بیانگارید " مطرح است ( ذرات بنیادین نوترینو ، فوتون ، گراویتون ، الکترون و ... همه بسته هایی از انرژی - انرژی گرفتار - هستند . در واقع انشتین " جرم را به صورت بسته های انرژی " تعریف کرد)
اگر علت ماده ی نخستین اشکال و چهره های مختلف انرژی باشد آنگاه دیگر آن " ماده ی نخستین نام ندارد و این تناقض است .

228:

نظز من خلاف هیچ کدام از این ها نبود و این که انسان متفکر امروزی در یابد که نمیداند همان دانستن جایگاه خود در برابر خدای متعال است

229:

پس در این مورد هم عقیده ایم

230:

من ندیدم جایی ثابت کنند تایید حق گرفتن 4 زن برای مرد و بی شمار زن صیغه ای به درد زنان حاضر در اجتماع امروز و زنانی که در پی گرفتن حقوق هزاران ساله خود قیام کرده اند بخورد. شما در کدام منبع علمی اثباتی بر کار آمد بودن این سیستم دیده اید؟ به دادگاه های ایران هم سر بزنید بعید میدانم به این قوانین جز قوانین کهنه و باطل نامی بدهید . قرآن خدا به نسبت رشد فکری عرب در طول 23 سال کامل شد مثل قضیه شراب. حال چطور انتظار دارید پس از 1400 سال جامعه بشری هیچ تفاوتی نکند و همه چیز را بخواهد با شتر و خرما حل کند؟
در زمان پیامبر اسلام زنان عرب مردان خود را در جنگ ها از دست می دادند(کامپیوتری هم نبود که منشی شوند و حقوق بگیرند-اصلا زنان از بسیاری حقوق محروم بودند) این را پذیرفته بودند که محتاج جنس مذکر هستند.. اگر فردی می گفت می خواهد آن ها را به همسری بپذیرد و خرجی بدهد خوشحال می شدند.. اما امروز اگر به زنتان بگویید می خواهم زن دیگری اختیار کنم قطعا با لنگه کفش یا جارو دنبالتان خواهد کرد چون این زن آن زن نیست...این زن حقوق خود را می داند...آیا قرآن برای اجرا تا ابد است؟؟
البته تردید در تفسیر هم هست نکاه کنید:
آیه 4 نساء میگوید اگر می ترسید که درباره یتیمان بعدالت رفتار نکنید با زنانی که برای شما پاک و دلخواهتان هستند ازدواج کنید با دوتا و سه تا و چهار تا(به عرب میگوید). اگر میترسید که بیعدالتی کنید به یک زن یا به کنیزانتان اکتفا کنید
آیه 130 نساء: شما توانایی آن را ندارید که بین زنانتان به عدالت رفتار کنید اگر چه خیلی علاقمند به آن باشید پس تمام علاقه خود را به یکی متوجه نکنید که دیگری را بلاتکلیف بگذارید
پس از قوانین معاوضه ای زنان و 10 و 100 زن میرساند به 4 تا و در نهایت میگوید شما نمیتوانید برای بیش از یکی عادل باشید

231:

این هم مطلبی که اگر ببینید جالب است و نشان میدهد نیمی از مردم(رنان) را فراموش کرده ایم و این میشود که غربی به مریخ میرود و ما در صادرات آفتابه و واجبی مانده ایم
متن پایین کپی شده از سایت ضد اسلامی است
بطوریکه میدانیم جزوه کوچک قانون اساسی هم اکنون بصورت یکی از پر فروش ترین کتابها در ایران در آمده است.و از آن به عنوان کتاب جوک استفاده میکنند.
قبل از توضیح این مطلب عین ماده 297 قانون مجازات اسلامی را عینا و بطور کامل درج مینماییم.
ماده 297-دیه؛قتل مرد مسلمان یکی از امور ششگانه زیر است که قاتل در انتخاب هر یک از آنها؛مخیر میباشد.
1-یکصد شتر سالم و بدون عیب که خیلی لاغر نباشد.
2-دویست گاو سالم و بدون عیب که خیلی لاغر نباشد.
3-یکهزار گوسفند سالم و بدون عیب که خیلی لاغر نباشد.
4-دویست لباس سالم و بدون عیب از حله های یمن.
5-یکهزار دینار مسکوک سالم و غیر مغشوش که هر دینار یک مثقال شرعی طلا به وزن 18 نخود است.
6-ده هزار درهم سالم و غیر مغشوش که هر درهم بوزن 6/12 نخود نقره باشد.

"مقدار طلای مندرج در بالا را بر حسب گرم؛بر حسب سکه پهلوی و بر حسب انس محاسبه مینمائیم":
هر 18 نخود طلا معادل3/48گرم میباشد.(هر مثقال 24 نخودی 4/64گرم است).پس 1000 سکه 18 نخودی طلا می شود 3480 گرم طلای خالص.وزن هر سکه طلای پهلوی 8/13598گرم است که 7/322382گرم طلای خالص دارد.با تقسیم مقدار طلای خالص موجود در 1000 سکه طلا، فرض بر مقدار طلای خالصی که در هر سکه طلای پهلوی وجود دارد ؛میتوان تعداد سکه طلای پهلوی را محاسبه کرد.میزان این دیه بر حسب انس بشرح زیر است:تقریبا112 انس =31/1گرم (مقدار هر انس)3480 گرم وزن کل طلای خالص با توجه بقدار انس طلای دیه.
بطوریکه میدانیم ارزش جان یک زن در جمهوری اسلامی؛نصف این مقدار؛و ارزش بیضه چپ مرد؛دوسوم این مقدار میباشد.یعنی ارزش بیضه چپ مرد بیش از 79 سکه طلای پهلوی (580 گرم طلا)از ارزش جان یک بیشتر است!!!
یکی از خنده دار ترین، اصول وزبور ماده 435 آن قانون؛ به شرح زیر میباشد :
ماده 435-قطع دو بیضه با هم ،دیه کامل و قطع بیضه چپ دو ثلث دیه و قطع بیضه راست ،ثلث دیه دارد .
تبصره-فرقی در حکم مذکور بین جوان ،پیر،کودک ؛بزرگ،معلول و سالم و مانند آن نیست.
به این ترتیب در صورت مقایسه ارزش بیضه چپ مرد ،بمیزان یک ششم ، از ارزش تمام جان یک زن گرانتر است.
با توجه به اینکه دیه یک مرد در زمان حال و در ماه های غیر حرام به اندازه 35 میلون تومان است و دیه یک زن به اندازه نصف آن معادل 17/5 میلیون تومان است میتوان گفت که حدودا دیه بیضه چپ برابر است با 20/5 میلیون تومان یعنی 3 میلیون تومان بیشتر از ارزش دیه کامل یک زن

232:


واضح نیست و این نشانه ای بر این است که خدا بعد از 1400 سال اجرای آنها را از ما نمیخواهد(شاید تحریف شده باشد قرآن)
ببینید و نظر خود را بگویید من هم یاری میدهم(تا جایی که بتوانم و سواد داشته باشم)
خداوند در باره فـرزندانتان به شما سفارش می کند که سهم (ميراث) پسر، به اندازه سهم دو دختر باشد; و اگر فرزندان شما، (دو دختر و) بيش از دو دختر باشند، دو سـوم ميراث از آن آنهاست; و اگر يکی باشد، نيمی ( از ميراث،) از آن اوست، و بـرای هر يک از پدر و مادر او، يک ششم ميراث است، اگر (ميت) فرزندی داشته باشد; و اگر فرزندی نداشته باشد، و تـنـها پدر و مادر از او ارث برند، برای مادر او يک سوم است (و بقيه از آن پدر است); و اگر او برادرانی داشته باشد، مادرش يک ششم می برد (و پنج ششم باقـيمانده، برای پدر است). (همه اينها،) بعد از انجام وصيتی است کـه او کرده، و بعد از ادای دين است. شما نمی دانيد پـدران و مادران و فرزندانتان، کداميک برای شما سودمندترند! ــ اين فريضه الهی است; و خداوند، دانا و حکيم است. (11).

بنابر آيه فوق، اگر مردی دارای همسر، پدر، مادر و دو دختر بود و از دنيا برفت. سهم وارثين بدين قرار خواهد شد:

زن (همسر) 8/1

دختران 3/2

پدر 6/1

مادر 6/1

اگر تمام سهام بالا را جمع کنيد آشکارا به اشتباه دانای دانايان پی خواهيد برد.

برای نوجوانانيکه هنوز جمع و ضرب کسری را نياموخته اند:

24/ (4+4+16+3) = 6/1 + 6/1 + 3/2 + 8/1

24/27 =

همچنان که می بينيد جمع سهام بالا از کل ارث بيشتر است.

یا مثال دیگر
سوره نساء آیه 12

و برای شما، نصف میراث زنانتان است، اگر آنها فرزندی نداشته باشند; و اگر فرزندی داشته باشند، یک چهارم از آن شماست; پس از انجام وصیتی که کرده اند، و ادای دین (آنها). و برای زنان شما یک چهارم میراث شماست، اگر فرزندی نداشته باشید; و اگر برای شما فرزندی باشد، یک هشتم از آن آنهاست; بعد از انجام وصیتی که کرده اید، و ادای دین. و اگر مردی بوده باشد که کلاله (خواهر یا برادر) از او ارث میبرد، یا زنی که برادر یا خواهری دارد، سهم هر کدام یک ششم است (اگر برادران و خواهران مادری باشند); و اگر بیش از یک نفر باشند، آنها در یک سوم شریکند; پس از انجام وصیتی که شده، و ادای دین; بشرط آنکه (از طریق وصیت و اقرار به دین،) به آنها ضرر نزند. این سفارش خداست; و خدا دانا و بردبار است. (12)

سوره نسآ آیه 176

از تو (در باره ارث خواهران و برادران) سؤال میکنند، بگو: «خداوند، حکم کلاله (خواهر و برادر) را برای شما بیان میکند: اگر مردی از دنیا برود، که فرزند نداشته باشد، و برای او خواهری باشد، نصف اموالی را که به جا گذاشته، از او (ارث) میبرد; و (اگر خواهری از دنیا برود، وارث او یک برادر باشد،) او تمام مال را از آن خواهر به ارث میبرد، در صورتی که (میت) فرزند نداشته باشد; و اگر دو خواهر (از او) باقی باشند دو سوم اموال را میبرند; و اگر برادران و خواهران با هم باشند، (تمام اموال را میان خود تقسیم میکنند; و) برای هر مذکر، دو برابر سهم مؤنث است. خداوند (احکام خود را) برای شما بیان میکند تا گمراه نشوید; و خداوند به همه چیز داناست. (176)

از سه آیه بالا چنین بر میآید که اگر مردی از دنیا برود و همسر، مادر، و خواهرش و برادران وارثین بجای گذارد: بنابر آیه 12 همسرش 4/1 و بنابر آیه 11 چونکه فرزندی ندارد مادرش 3/1 و بنابر آیه 176 خواهران 3/2 اموال را به ارث میبرند.

یک جمع و ضرب ساده نشان میدهد که یک بار دیگر مجموع سهام وارثین از کل سهام پیشی میگیرد.

15/12 = 12/(8+4+3) = 3/2+ 3/1 + 4/1
به یاد داشته باشید به اشکالات بالا جواب داده شده اما همگان این جواب ها را نمی پذیرند
جوابی از یک معلم دینی در سوئد
http://www.quranology.com

233:


234:

قرآن و حقانیتش را نمیتوان اثبات کرد(در نظر من) اما قرآن به دید برخی دارای معجزات علمی است>>>>> http://www.quranology.com
البته وجود معجزه در قرآن خدا ثابت نمیکند که قرآن تحریف نشده است.. و حتی تحریف شدن قرآن هم بنظر من دلیل آن نیست که باید تا ابد اجرایش کرد

235:


این متهم کردن علی(ع) نیست.
این نشان دهنده فهم و درک و هوش بسیار بسیار زیاد علی(ع) است

236:


خدا در تعاریف بی نهایت است و انسان ناقص هرگز به آنجا نخواهد رسید اما میتواند تلاش برای رسیدن کند
خدا شدن با شبیه خدا شدن اشرف مخلوقات متفاوت است و من به تحقق مورد دوم برای انسان در آینده امیدوارم

237:


نظر من هم خداگونه شدن بود نه خدا شدن
من گفتم زندگی فقط در این دنیاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من کی گفتم؟؟؟؟؟؟ من غلط کردم اگر چنین ادعایی کرده باشم. صفحه و بخشی که من چنین ادعایی کردم بیاورید لطفا
متشکرم

238:

با تشکر از آدلاید گرامی
حق با شماست دور محال است. اما من منظورم همان بود که متوجه شدید و مقصر من بودم که نگفتم منظورم فرم دایره ای علت و معلول نیست و این که شیئی با یک یا چند واسطه علت خودش باشد

239:

برای همین من هم علاقمند به منطقم

240:

آدلاید عزیز متاسفانه بحث به این شکل بسیار متفاوت و مشکل تر از زمانی است که دو نفر رودر روی هم یکدیگر و سخنان یکدیگر را می فهمند
بطور خلاصه نگر من چنین است
1- شايد نخستين اصل منطقي و فلسفي كه بشر در يونان باستان
بدان دست يافت اينست كه از هيچ، چيزي درست نميشود.
2- ازلي بودن ماده، يعني اينكه در زمان ماده وجود داشته است.
از آنجاييكه افرينش به اين معني است كه چيزي كه " آفريده"
شده،م در زماني اصلاً وجود نداشته و سپس در اثر عمل آفرينش
از يك زماني به بعد موجود شده است، پس ازلي بودن بودن ماده
به معني افريده نشده بودن آن(البته واژه صنع و خلق در بین اعراب مشابه بوده و تفکیکی که امروز برای آن می آورند وجود نداشته و جای بحث دارد)

عدم فهم مفهوم بينهايت از سوي برخي
مشكل دیگران نيست. اكنون اين مفهوم از سوي
هوشمندان و فيلسوفان و دانشمندان مدرن
پذرفته شده و مقالات در باره ئ آن هست.
ديگر اينكه اگر با مفهوم بينهايت مشكل داشته باشیم،
چگونه توانستيم وجود ازلي خود خداوند را
بپذيريم؟ پس با مفهوم ازل و بينهايت مشكل
نداريم، با اين مشكل داريم كه بگويیم كه
" ماده" ازلي است!!

توماس آكينو اينگونه توضيح داده است كه زمان را
هم خدا آفريده است، ولي گفته ئ وي هم از ديد منطق
رد شده است، چون طبق تجربه، ميان علت و معلول
بايستي تقدم و تاخر زماني باشد ( به سبب محدود بودن
سرعت نور)
ما نميتوانيم بگوييم كه زمان آغاز شده،
چرا كه آنگاه بايد گفت كه زماني بوده است
كه زمان نبوده است : واژه هاي آغاز، قبل،
بعد، امروز و فردا و هميشه و ..همه واژه هاي
زماني temporal هستند و نميتوان از آنها،
بيرون از متن زمان out of context ، سخن گفت
و بر اين پايه، منطقاً زماني كه زمان نبوده باشد
و يا " زمانِ آغاز زمان " ، يا "زمان پيش از
آغاز زمان " !! وجود ندارد.

صفی بی نهایت از سربازان را در نظر گیرید اگر همه آنها بگویند حمله نمیکنیم مگر اینکه سرباز قبلی حمله کند هرگز حمله صورت نخواهد گرفت . اما حالا که ما هستیم یعنی سربازی حمله کرده که خود نیازمند حمله نفر قبلی نبوده/././ کاملا درست می فرمایید اما اگر بی نهایت واقعا موجود باشد چه؟؟؟ فردی مدعی خواهد شد شاید فرنود درست این است
1- وجود هر حلقه به وجود حلقه ئ پيشين وابسته است
2- ما در حال حاضر، واپسين حلقه ئ زنجير را داريم
3- در نتيجه، حلقه ئ پيشيني هم بوده و همچنين حلقه هاي
پيشين و پيشين، تا منفي بينهايت.
يعني ازلي بودن جهان مادي اثبات ميشود
پس نمیتوان رد تسلسل را اثبات کرد.

نفهميدن بينهايت ( منفي و يا مثبت بينهايت)
كه در محور زمان همان ازل و ابد، دليل بر غير ممكن بودن
نيست
چيزي كه ما به ميدانيم، اينست كه ما اكنون وجود
داريم، جهان اكنون وجود دارد، شما و من اكنون هستيم..
پس طبق اصل عليت، و با در نظر گرفتن اينكه ما حلقه ئ واپسين
در زمان هستيم، نتيجه ميگيريم كه ما فرآورده ئ حلقه ئ زماني
يك ثانيه پيش مثلان هستيم، من و شما فرآورده ئ پدر و مادر
خود هستيم و همينجور برويد تا " ازل " ( منفي بينهايت در محور زمان )
زمان و حركت
ذاتي ماده ( جرم و انرژي و ..) هستند و زمان بي ماده و ماده بيزمان
تعريف و فهميده نميشود ( نظريه نسبيت را هم نگاه كنيد)
بر اين پايه : " زماني نبوده است كه ماده نبوده باشد"!
اگر منظور تان هم اينست كه بايد احتمال وجود خدا را داد، بله
گفتيم كه در منطق امکانوجودي هيچ چيز را نميتوان رد كرد،
چون عدم را نميتوان ثابت نمود. ولي اگرب وجود چيزي اثبات
عقلي و منطقي نشود، بايد در عمل، با فرض عدم آن كار كرد.
يعني مثلاً ما نميتوانيم امكان وجودي دراكولا را رد كنيم، ولي چون وجودش
ثابت نشده، نيازي نيست كه در عمل ، از گردن خود يك صليب گنده براي
دفع شر دراكولا آويزان كنيم.
سلسله حوادث داراي علت است و آن علت همان نيروهاي ذاتي ماده است.
( نيروهاي 4 گانه كه ماده با آنها تعريف ميشود)
يعني علت دگرگوني، همان حركت مادي است كه ذاتي ماده است و خود
دگرگونيها، زنجير وار و ازلي و ابدي هستند.
چون ماده داراي دو صورت جرم (جرمدار) و انرژي است، و ايندو با هم
هم ارز و قابليت تبديل به يكديگر را هم دارند، پس ماده هم جنباننده ( محرك)
است و هم جنبده ( متحرك). يعني ماده ميتواند ماده را بجنباند.
براي نمينه شما قلم را ميجنبانيد( با انرژي كه داريد) و قلم هم اگر تبديل
به انرژي بشود، چنان انرژي بزرگي است كه ميتواند شما را به كره ئ ماه
پرت كند. يعني جرم چيزي نيست جز انرژي فشرده و دربند و گرفتار و
انرژي چيزي نيست جز جرم " آزاد " شده . بر اين پايه كل جهان مادي خودكفاست،
چون هم جنبنده و هم جنباننده است، نيروهاي ذاتي آن همه ي علت ها و
چينش هاي ذرات آن همه ي معلول ها هستند .
گفتيم كه در ميان ذرات مادي ارتباط از راه
نيرو هست و اين نيرو ها ه را در فيزيك كوانتوم
جزو ذرات "بوزون" ميشناسند اين ها ذرات انرژي
هستند ( مانند فوتون و گلوئون و ..) كه بر روي يك
كاتگوري ديگر از ذرات كه جزو ذرات " فرميون " است
جنبش را پديد مياورند، پس در جهان دوصورت مادي
انرژي و جرم، و در نتيجه دو سري ذره هاي انرژي
ها و ذره هاي جرم دار ( داراي جرم ساكن)هستند
كه يكي نقش محرك و جنباننده و ديگري نقش متحرك
و جنبيده را بازي ميكنند.
اين نيرو ها كه جنباننده و " علت" همه حركتها هستند
داراي حداكثر سرعت نور هستند و پيام و فرمان حركت
را به جنبنده ها ميدهند و از اين رو توالي زماني ميان
" علت و معلول " ( كه جدا از هم هستند) همواره موجود است.
يك ذره نميتواند در آن واحد، هم جرم س- داشته
باشد و هم نداشته باشد. يك ذره نميتواند هم در آن واحد
هم بوزون و هم فرميون باشد. ولي جرم ميتواند در يك
لحظه ي ديگر، انرژي بشود و انرژي در يك زمان ديگر
تبديل به جرم و نقش جنبانندگي را با نقش جنبندگي
عوض كند. امّا در آن واحد، هر دو با هم نميشود.
پس سخن من اين ست كه ما در اين جهان، ميليارد ها
تريليارد ها ذره داريم كه گروهي جنباننده و گروهي
جنبنده هستند و تازه يكي بديگري هم ميتواند تبديل
بشود و از اينروست كه جهان مادي خودكفاست
و نياز به "محرك اوليه " و غيره نداشته و ندارد.

مسائل فلسفه هم هرزمان با مشاهده و تجربه ئ آدميان و با دانش
آن روزگار آنها در پيوند است و فلسفه چيزي بيرون از حيطه ئ
مشاهده و تجربه نيست و از اينرو همزاد دانش است.
بر اين پايه ما حق داريم و بايد كه از يافته هاي نوين
دانش، بويژه فيزيك، در طرح مسائل فلسفي نوين و يا اصلاح
و بروز آوري مسائل فلسفي كهن سود ببريم.
اكنون هم با دانش نوين خود، ديد تازه و نويني از مقوله ئ علت
و معلول پيدا كرده ايم و آن تعريف و مفهوم علت كه در گذشته
روا بود، اكنون ديگر روا نيست ولي شوربختانه، در حوزه ئ
زبان فارسي هيچ نو آوري نشده و همان مفاهيم زمان بوق علي شاه
برپا و بر جا هستند، تو گويي نه انشتيني آمده و نه كوانتومي هست!

ما سلسله ئ علّي، به معني كهن آن نداريم.
يعني اينكه خورشيد پديد امده، به علت چيزهايي كه
پيش از ان بوده و يا ذرات معلق در فضا نبوده است.
آنها تنها پارامتر ها و آجر هاي سازنده ئ خورشيد
بوده اند و نه " علت" آن، علت پديد آمدن خورشيد
نخست نيروي گرانش جرم ها بوده ( كه ذاتي ماده است)
كه توده اي از جرم را گرد هم آورده و علت روشن شدن
خورشيد هم باز نيروي هاي هسته اي ( كه آنها هم مادي هستند)
بوده است. يعني علت ها هميشه و همه جا، همان ويژگي
گوهرين ماده و نيرو هاي سرشتين آن هستند كه از گروهي
آجر ( كه مصالح ساختمان هستند) با توجه به پارامتر هاي
حاكم در هر زمان ، شكل تازه اي و چينشي تازه ميسازند.
در فلسفه ئ كهن، مفهوم " علت" هم به اين آجر هاي
سازنده و كلاً به هر فاكتوري كه در پديد آمدن وضعيت
جديدي مي انجاميده، ميگفته اند كه اكنون ميدانيم غلط است.
چرا كه براي پديد آمدن هر چيزي اكنون
1- مصالح/ آجر ها / ذرات بينادين
2- پارامتر ها
3- علت ( به مفهوم راستين و دانشيك آن)
بايد در نگر گرفته شود.
براي نمونه، همان پديد امدن خورشيد را بگيريم:
1- مصالح آن ذرات هيدروژن ( پروتون ) بوده اند
2- پارامتر هاي آن، وجود مقدار بسيار زياد از اين
مصالح بوده ( يعني اگر كم مي بوده، سياره اي مانند
مشتري و زحل ميشد ولي بصورت اتمي نميسوخت)
3- علت آن در اصل يكي دو تا از اين نيرو ها بوده
مثلاً گرانش جرم كه يك توده ئ هيدروژن را گرد هم
آورده است و روشن شدن آن بعلت نيروي هسته اي بوده.

يا زماني كه يك گلوله ئ توپ بجايي ميخورد، علت
آن همچنان كه در كهن ميگفتند، از جمله وجود خود گلوله ئ
توپ نيست، بلكه آن مصالح اين پديده است، علت آن، نيرويي
است كه از باروت آزاد شده و علت (منحني) حركت آن هم
نيروي گرانش است و اينكه چرا گلوله در يك جا و نه جاي
ديگر فرود ميايد هم پارامتر هاي آغازين، مانند مكان و
زاويه پرتاب و .. است و ...
يعني در كل، پرتاب توبپ تنها يك دگرگوني چينش ماده است،
يعني توپ بجاي اينكه اينجا باشد اكنون جاي ديگر است ولي
علت آن همان نيرويي بوده كه بر آن وارد شده، چه
در زمان پرتاب ( نيروي پرتابي)و چه در زمان پرواز ( نيروي گرانش)

البته چینش های پیشین هم میتوانند دخیل باشند

نتيجه، چنان كه در پيش گفتم، سلسله ئ دگرگوني ها و وضعيت ها
و چينش ها داريم و نه سلسله ئ علّي
، چرا كه علت در همه چيز به يك چيز
بر ميگردد و آن حركت / نيروي ذاتي ماده است ( كه به 4 صورت ميشناسيم)


اينكه پيش از جهان ما جهاني بوده و پيش از انهم
بينهايت جهان ها بوده، چيزي است كه من ميگوييم
و با اصل نخست فلسفه ( كه چيزي از هيچ چيز پديد
نمي ايد) و با اصل نخست فيزيك ( اصل بقاي انرژي/ ماده)
سازگار است. ما هم ميگوييم كه مجموعه ئ آجرهاي سازنده ئ
اين جهان ، هميشه بوده و چون " حركت" ذاتي اين آجرهاست،
ناچار آنها هميشه در حركت و تكاپو هستند و هر لحظه بهمين
" علت"، چينش تازه اي پديد مياورند كه تعادل فيزيكي انزمان
اقتضا ميكند. گاه شده كه اين تكاپو ها در شرايط معيني ، بيگ بنگ
درست كرده اند، مثلاً در شرايطي ستاره و در شرايطي سياهچاله
درست شده. يا مثلاً اگر شما توپي را پرت ميكنيد، بر اثر گرانش
روي زمين فرود ميايد ولي اگر با سرعت خيلي زيادي پرت شود،
همين گرانش آنرا تبديل به ماهواره ميكند . پس همه چيز به همين
نيرو ها و به پارامتر ها و مصالح موجود در هر زمان بر ميگردد
كه در ميان اين ها ، علت همان نيروست.

241:

درود كامران ارجمند

فقط خواندن روزنامه وار اين مطالب زمان بسياري ميطلبد خوب بود قدري هم به ما رحم ميكرديد .
شماره ي نخستين درست است اما دومي داراي اشكال منطقي است چرا كه زمان تنها براي بازه هاي وجود ماده يا گوهره ي جهان معناپذير است يعني زمان با مكان كه همان گوهر هستي باشد " معنادار" است . اينها همگي حكايت از همان مطلبي دارد كه گفتم : هر گونه بحث و ايجاد گزاره در مورد منفي " زمان صفر " بيمعني ( Meaningless ) است و موجب " كژتابي " هرمونوتيكي ميشود . در مورد "منفي زمان صفر" هيچ نميتوان گفت و محدوديت فلسفي - منطقي بسياري در اين مورد داريم .



عدم فهم مفهوم بينهايت از سوي برخي
مشكل دیگران نيست. اكنون اين مفهوم از سوي
هوشمندان و فيلسوفان و دانشمندان مدرن
پذرفته شده و مقالات در باره ئ آن هست.
ديگر اينكه اگر با مفهوم بينهايت مشكل داشته باشیم،
چگونه توانستيم وجود ازلي خود خداوند را
بپذيريم؟ پس با مفهوم ازل و بينهايت مشكل
نداريم، با اين مشكل داريم كه بگويیم كه
" ماده" ازلي است!!


بله براستي از نگر منطقي با اين مشكل داريم كه ماده ازلي باشد چرا كه يك معلول خاص نميتواند بينهايت علت داشته باشد چرا كه شروع انجام آن كار بخصوص مستلزم اتفاق افتادن بينهايت علت است كه منطقا ميدانيم چنين امري ممكن نيست چرا كه بي نهايت پاياني ندارد .

توماس آكينو اينگونه توضيح داده است كه زمان را
هم خدا آفريده است، ولي گفته ئ وي هم از ديد منطق
رد شده است، چون طبق تجربه، ميان علت و معلول
بايستي تقدم و تاخر زماني باشد ( به سبب محدود بودن
سرعت نور)


زمان همان دگرگوني مكان است و اصولا مفهومي فلسفي است براي همين خدا عملا با خلقت گوهره اوليه زمان را هم باعث شده است.

ما نميتوانيم بگوييم كه زمان آغاز شده،
چرا كه آنگاه بايد گفت كه زماني بوده است
كه زمان نبوده است : واژه هاي آغاز، قبل،
بعد، امروز و فردا و هميشه و ..همه واژه هاي
زماني temporal هستند و نميتوان از آنها،
بيرون از متن زمان out of context ، سخن گفت
و بر اين پايه، منطقاً زماني كه زمان نبوده باشد
و يا " زمانِ آغاز زمان " ، يا "زمان پيش از
آغاز زمان " !! وجود ندارد.


حالا با دانستن چم زمان ميتوانيم بدانيم بازه ي زماني نخستين كه دگرگوني نخستين مكان يا گوهر خلقت است شروعي دارد مانند T0 - T1
در واقع اين مورد اظهارنگرها بي معني است ولي اين گزاره ي :‌" زمان آغاز ميشود " را نفي نميكند بلكه تنها ما را از اظهارنگر در مورد "ترم منفي زمان صفر " محدود ميكند . مناسبترين و مطقي ترين ترم در اين مورد همان " منفي زمان صفر " ( زمان صفر ارزشيِ نسبي ) است .


فردی مدعی خواهد شد شاید فرنود درست این است
1- وجود هر حلقه به وجود حلقه ئ پيشين وابسته است
2- ما در حال حاضر، واپسين حلقه ئ زنجير را داريم
3- در نتيجه، حلقه ئ پيشيني هم بوده و همچنين حلقه هاي
پيشين و پيشين، تا منفي بينهايت.
يعني ازلي بودن جهان مادي اثبات ميشود
پس نمیتوان رد تسلسل را اثبات کرد.


اشكال اين نوع برهان و استدلال را در گذشته بارها توضيح داديم . اين حلقه هاي زنجير " پيوستگي نوعي " ندارند بلكه به اين فرنود آنها را پيوسته ميدانيم كه " هر معلول مستلزم و منتظر روي دادن علتي است ". اشكال اين نوع برهان به خلط رياضي وار آن برميگردد .

چيزي كه ما به ميدانيم، اينست كه ما اكنون وجود
داريم، جهان اكنون وجود دارد، شما و من اكنون هستيم..
پس طبق اصل عليت، و با در نظر گرفتن اينكه ما حلقه ئ واپسين
در زمان هستيم، نتيجه ميگيريم كه ما فرآورده ئ حلقه ئ زماني
يك ثانيه پيش مثلان هستيم، من و شما فرآورده ئ پدر و مادر
خود هستيم
و همينجور برويد تا " ازل " ( منفي بينهايت در محور زمان )


اين پاراگراف داراي اشكال منطقي است . نتيجه ي گرفته شده هيچ گونه پيوند منطقي با شرايط و مقدمات چيده شده ندارد .


سلسله حوادث داراي علت است و آن علت همان نيروهاي ذاتي ماده است.
( نيروهاي 4 گانه كه ماده با آنها تعريف ميشود)
يعني علت دگرگوني، همان حركت مادي است كه ذاتي ماده است و خود
دگرگونيها، زنجير وار و ازلي و ابدي هستند.


ماده با نيروهاي چهارگانه تعريف نميشود بلكه به عكس
اين نيروهاي چهارگانه نيروهاي چهارگانه (گرانش، الكترومغناطيس، هسته اي ضعيف و هسته اي قوي ) بوده اند كه از مشاهده و آروين علمي گزاره هاي علمي با ابزار آن كه همان ماده ( به فرمهاي جرم و انرژي ) باشد به چنگ آمده اند . اينجا بحث از " تعريف و معنا پذيري " براي ما است نه اينكه كدام علت ديگري است . نيرو مثل گرانش و .... از آروين جرم حاصل شده .
گزاره ي قرمز رنگ اثبات نشده و در جايگاه حكمي است كه صحت آن بايد بررسي شود .


چون ماده داراي دو صورت جرم (جرمدار) و انرژي است، و ايندو با هم
هم ارز و قابليت تبديل به يكديگر را هم دارند، پس ماده هم جنباننده ( محرك)
است و هم جنبده ( متحرك). يعني ماده ميتواند ماده را بجنباند.
براي نمينه شما قلم را ميجنبانيد( با انرژي كه داريد) و قلم هم اگر تبديل
به انرژي بشود، چنان انرژي بزرگي است كه ميتواند شما را به كره ئ ماه
پرت كند. يعني جرم چيزي نيست جز انرژي فشرده و دربند و گرفتار و
انرژي چيزي نيست جز جرم " آزاد " شده .


بله ، انيشتين هم "جرم " را بصورت " بسته هاي انرژي " در نگر گرفت *

بر اين پايه كل جهان مادي خودكفاست،


اگر معلولي بينهايت علت ( منفي بينهايت در محور مختصاتي ) بخواهد نميتواند خود كفا باشد حتا نميتواند نميتواند وجود داشته باشد .


اين نيرو ها كه جنباننده و " علت" همه حركتها هستند


پرسش اينجا مطرح ميشود اگر نيرويي مثل گرانش يا نيروي قوي هسته اي وجود نداشت هيچ گوهره ي هستي وجود نداشت يا اينكه اگر ماده اي موجود نبود آنگاه اين نيروها بوجود نمي آمد ؟
پاسخ به اين پرسش علت را مشخص خواهد كرد .


يك ذره نميتواند در آن واحد، هم جرم س- داشته
باشد و هم نداشته باشد.


در منطق به اين اصل " ام القضايا يا اول الاوائل " گويند كه ميگويد : اجتماع و ارتفاع دو نقيض غير ممكن است " .

پس سخن من اين ست كه ما در اين جهان، ميليارد ها
تريليارد ها ذره داريم كه گروهي جنباننده و گروهي
جنبنده هستند و تازه يكي بديگري هم ميتواند تبديل
بشود و از اينروست كه جهان مادي خودكفاست
و نياز به "محرك اوليه " و غيره نداشته و ندارد.


اين نوشته هم به خطاست چرا كه ارتباط منطقي به آنچه آمد ندارد و تنها "اكتسابات علمي " ( دقيقا مشابه بحث " تصديقات اكتسابي " كه در منطق مطرح ميشود ) كه از آروين براي آروين پذيران حادث شده ميباشد .





ما سلسله ئ علّي، به معني كهن آن نداريم.
يعني اينكه خورشيد پديد امده، به علت چيزهايي كه
پيش از ان بوده و يا ذرات معلق در فضا نبوده است.
آنها تنها پارامتر ها و آجر هاي سازنده ئ خورشيد
بوده اند و نه " علت" آن، علت پديد آمدن خورشيد
نخست نيروي گرانش جرم ها بوده ( كه ذاتي ماده است)
كه توده اي از جرم را گرد هم آورده و علت روشن شدن
خورشيد هم باز نيروي هاي هسته اي ( كه آنها هم مادي هستند)
بوده است.


خطاي اين نوشتار اين است كه : اينكه چيزي مثل M علت نخستين دارد ( مثلا آنرا ارزش X در نگر بگيريم ) اين را نقض نميكند كه همان Mعلت ميانه اي همچو ايگرگ دارد چه اينكه ايكس علت ايگرگ هم هست .

242:

بله چون من بي خدا هستم

243:

به نگر بهترین نگر را در مورد " منفی زمان صفر " لودوویگ ویتگنشتاین در صفحه ی هفتم از کتاب مشهورش " رساله ی فلسفی - منطقی " یا تراکتاتوس (1) دارد که میگوید : "از آنچه نتوان سخن گفت ، باید به سکوت درگذشت"


Wovon man nicht sprechen kann, darüber muß man schweigen

پانوشت :
(1)

برتراند راسل بسیار به این کتاب اول باور داشت ولی نوشته ی مشهور دیگر ویتگنشتاین یعنی " پژوهشهای فلسفی " اش را فاقد ارزش و " گیج کننده " میدانست ولی من بر پاد نگر راسل کتاب دوم ویتگنشتاین متاخر یعنی پژوهشهایش را یک شاهکار فلسفی منطقی بی همتا میدانم .

244:

الزامآ بی نهایت مثبت که نباید همواره با چینش های
متفاوت و دگرگونی های غیر تکراری از ماده باشد
آینده همان حرکت از ازل ( منفی بنهایت ) به مثبت
بینهایت است جایی که هیچگاه به ان نمیرسید
که این هم با ازلیت و قانون مندی ماده جور است .

ما تنها مقداری محدود و ثابتی از ماده داریم و بر
این پایه چینش های ماده هم محدود است اگر رویدادی
اتفاق افتاد همون رویداد در گذشته هم اتفاق افتاده قطعا
اگر تمام چینش ها اتفاق بیافتد چینش بعدی همان گذشته است .
مگر خلافش را ثابت کنید یعنی نشان دهید که کسی غیر
مادی چینش ها را دست کاری میکند . به بیان ساده
اگر خدایی نباشد چینشی بعدی همان چینشی است ک
ه قانون مندی ماده هدایت میکند مگر کسی باشد چینش
قطعی که در لحظه بعد رخ میدهد را دگرگون کند .

جهان را اگر یک دایره ای( حلقه ای ) متشکل از تعدادی
زنجیر ( هر زنجیر یک چینش خاص ) در نظر بگیریم این
حلقه ازلیست یعنی از جایی کشیده نشده به این چم که جهان
از چینشی خاص شروع نشده که بگوییم این دایره از این
از این زنجیر شروع شده ( کشیده شده ) و این زنجیر هم آخرین زنجیر این
(دایره ) است مگر اینکه باز خلافش را ثابت کنید شیر فهم شدی !


245:



اينكه تكرار پذير باشد يا نباشد يا بي نظمي و افزايش آنتروپي داشته باشيم يا نداشته باشيم ( كه امروزه ميبينيم در سيستمهاي هوشمند و فازي كه بر پايه ي منطق فازي بنا شده " نگره ي آشوب "( chaos theory )را مطرح كرده اند كه در آن به " كنش و واكنش " ارزشي بين صفر و يك ميدهند ) گره گشايي نميكند چه اينكه هر چه باشد " نظام علت و معلول " دستخوش تغيير نخواهد شد و نوشته ي شما هم از نگرگاه منطق " مصادره ي به مطلوب ( Begging the question ) " است كه ارزش منطقي ندارد و در نتيجه پرداختن به آن " بيخردانه " است .



مگر خلافش را ثابت کنید
ثابت كرديم .

جهان را اگر یک دایره ای( حلقه ای ) متشکل از تعدادی
زنجیر ( هر زنجیر یک چینش خاص ) در نظر بگیریم این
حلقه ازلیست یعنی از جایی کشیده نشده به این چم که جهان
از چینشی خاص شروع نشده که بگوییم این دایره از این
از این زنجیر شروع شده ( کشیده شده ) و این زنجیر هم آخرین زنجیر این
(دایره ) است
گرامي از اين " اگرها " زياد داريم مثلا اگر : " ميتوانستيم پرواز كنيم ديگر پشت ترافيك نمي مانديم " . " فرم دايره اي شكل زنجيره ي علت و معلولهاست " را شرحي زديم كه اين تناقض ايجاد ميكند

246:


گرامي از اين " اگرها " زياد داريم مثلا اگر : " ميتوانستيم پرواز كنيم ديگر پشت ترافيك نمي مانديم " . " فرم دايره اي شكل زنجيره ي علت و معلولهاست " را شرحي زديم كه اين تناقض ايجاد ميكند
منظور ما از اولین نوشتار این بود که ایرادی ندارد
اگر در حال حرکت به سمت مثبت بینهایت به گذشته
برگردیم چون چینش ها محدود اند و در بینهایت زمان
قطعا چینش ها دوباره تکرار میشوند .

اگر را برای درک بهتر و آسان شدن مطلب نوشتیم
وگرنه جهان قطعآ یک دایره ای ( حلقه ) متشکل
از تعدادی زنجیر ( یک چینش خاص ) است
مگر خلافش را ثابت کنید ( چیزی که میتواند چینش ها را دست کاری کند )

247:

اوه !
من این جمله را ندیدم بنابراین 10 پست پیشین
شما که به گونه ای با این جمله در ازتباط است پوچ میشود .

ما چیزی به اسم بیزمان نداریم اگر داریم نشانمان دهید همین
طور که از جمله خود شما هم به راحتی قابل فهم است
برای نشان دادن یک نمونه بیزمان باید در رد
ازلیت گوهر بکوشید !

248:


حق با شماست بنده را عفو بفرمایید
متاسفانه زندگی در این دنیا آنقدر مشکل شده که فرصت سر زدن به تالار گفتمان هم برای انسان باقی نمی ماند چه برسد به خواندن متن طولانی از دوستان


چرا كه زمان تنها براي بازه هاي وجود ماده يا گوهره ي جهان معناپذير است يعني زمان با مكان كه همان گوهر هستي باشد " معنادار" است . اينها همگي حكايت از همان مطلبي دارد كه گفتم : هر گونه بحث و ايجاد گزاره در مورد منفي " زمان صفر " بيمعني ( Meaningless ) است و موجب " كژتابي " هرمونوتيكي ميشود . در مورد "منفي زمان صفر" هيچ نميتوان گفت و محدوديت فلسفي - منطقي بسياري در اين مورد داريم .

البته دانش بشر در مورد دورهی پلانک و قوانین نا معلوم آن ناقص است و تردید است که اصلا باید بر سر زمان منفی بحث کنیم یا خیر
تصور می کنم خدا باور معتقد است نیستی به هستی تغییر یافته
و تغییر مخصوص یک چیز است در حالی که عدم چیزی نیست. پس یا باید خالق جهان را از چیزی خلق کند و از نیستی به هستی آورد یا از هیچ. اولی محتمل است و دومی مردود زیرا پدید آمدن از هیچ مشاهده و آروین نشده و تا الان که من اینجا هستم دانش من میگوید ماده و انرژی خلق( در اینجا به معنی از هیچ آورده) یا نابود نمیشود

بله براستي از نگر منطقي با اين مشكل داريم كه ماده ازلي باشد چرا كه يك معلول خاص نميتواند بينهايت علت داشته باشد

نگفتیم بی نهایت علت دارد گفتیم علتی غیر مادی ندارد و تنها چینش کوارک ها بر اثر بازی نیروهای سرشتین ماده است
و دیگر سلسله علی بر طبق دانش گذشتگان نداریم پس با بینهایت علت روبرو نیستیم مگر اینکه منظور شما را درست درک نکرده باشم

براي همين خدا عملا با خلقت گوهره اوليه زمان را هم باعث شده است.
یعنی تنهاحدود 15 میلیارد سال از خالق بودن خدای ازلی که دارای صفت همیشگی خالق است می گذرد؟؟

ولي اين گزاره ي :‌" زمان آغاز ميشود " را نفي نميكند بلكه تنها ما را از اظهارنگر در مورد "ترم منفي زمان صفر " محدود ميكند

آدلاید عزیز و گرامی من هم همین را گفتم
تا زمانی که دانش بشر نتواند نظری قطعی در مورد قدیم بودن یا نبودن جهان صادر کند ترجیح میدهم دانشی که در آن ماده نه خلق میشود نه نابود را بپذیرم تا خدایی که هیچ فلسفی(آنهم نه از نوع فیزیکی آن) را به هستی تبدیل کند
من همیشه فکر می کنم شاید نفهمیم خرگوش چطور از درون کلاه خالی درآمد اما همیشه ممکن است شعبده باز به فنونی آگاه باشد که ما به دلیل عدم آگاهی از آن تصور می کنیم خرگوش از کلاهی خالی در آمده


اشكال اين نوع برهان و استدلال را در گذشته بارها توضيح داديم . اين حلقه هاي زنجير " پيوستگي نوعي " ندارند بلكه به اين فرنود آنها را پيوسته ميدانيم كه " هر معلول مستلزم و منتظر روي دادن علتي است ". اشكال اين نوع برهان به خلط رياضي وار آن برميگردد

اگر من و شما در تمام موارد هم نظر شویم تنها این یک مورد است که اختلاف بین من و شما خواهد بود که اگر فرصت کنم میخواهم تنها به این بپردازم تا شاید هر دو هم سو شویم


اين پاراگراف داراي اشكال منطقي است . نتيجه ي گرفته شده هيچ گونه پيوند منطقي با شرايط و مقدمات چيده شده ندارد .
به این علت در نگر شما اشکال منطقی دارد که شما برهان صف انتظار فارابی را پذیرفته اید و من بعد از پذیرش آن به شک افتاده ام و در واقع در این مورد مرتد شدم!!!


اگر معلولي بينهايت علت ( منفي بينهايت در محور مختصاتي ) بخواهد نميتواند خود كفا باشد حتا نميتواند نميتواند وجود داشته باشد .
باز هم همان اختلاف قدیمی من و شما
سعی میکنم در اولین فرصت این مشکل را حل کنم


پرسش اينجا مطرح ميشود اگر نيرويي مثل گرانش يا نيروي قوي هسته اي وجود نداشت هيچ گوهره ي هستي وجود نداشت يا اينكه اگر ماده اي موجود نبود آنگاه اين نيروها بوجود نمي آمد ؟
پاسخ به اين پرسش علت را مشخص خواهد كرد .
مشکا اینجاست که من تصور میکنم اینها همیشه بوده اند و وجود هر دو در کنار هم ازلی است ولی اگر نظریه همه چیز داده شود و روزی بشر به زیبایی کوانتوم و نسبیت را در کنار هم قرار دهد جواب این پرسش ها ساده تر است. بد نیست cph استاد جوادی هم نگاه کنید


اين نوشته هم به خطاست چرا كه ارتباط منطقي به آنچه آمد ندارد و تنها "اكتسابات علمي " ( دقيقا مشابه بحث " تصديقات اكتسابي " كه در منطق مطرح ميشود ) كه از آروين براي آروين پذيران حادث شده ميباشد .
مگر شما هواپیمایی که سوار شدید و اینترنتی که از آن بهره میبرید به غیر از آروین و مشاهده و دانش بشر حاصل شده؟

خطاي اين نوشتار اين است كه : اينكه چيزي مثل M علت نخستين دارد ( مثلا آنرا ارزش X در نگر بگيريم ) اين را نقض نميكند كه همان Mعلت ميانه اي همچو ايگرگ دارد چه اينكه ايكس علت ايگرگ هم هست .
کاملا درست است
حتی من میگویم شاید وقتی نیروی جاذیه جسمی را به سمتی می کشدباید فرشته ای در زیر دستور صادره امضا بزند اما مسئله اینست که آنچه مشاهده و آروین شده برای بشر پیشرفت به ارمغان آورده نه سیمرغ و دیو و دراکولا که در حکم عدم اند مگر این که وجودشان ثابت شود

249:


درود

شايد ايرادي نداشته باشد ولي چه سودي براي ما و براهين دارد ؟
تناقض و خطاي فرم دايره اي علت و معلول را در پيكهاي پيشين شرح داديم .

250:


سفسطه ي حرف در دهان دیگری گذاشتن Straw man fallacy.
گفتيم كه در مورد منفي زمان صفر چيزي نميتوان گفت براي همين فرنود هم بهترين گفته را متعلق به ويتگنشتاين ميدانيم كه میگوید :
"از آنچه نتوان سخن گفت ، باید به سکوت درگذشت"
Wovon man nicht sprechen kann, darüber muß man schweigen

251:



درود کامران ارجمند
بله پشت دیوار پلانک ناشناخته و مجهول است . در مورد " منفی زمان صفر" هیچ نمیتوان گفت چه اینکه نه مکان دارد که آنرا با مکان آن تعریف کنیم و نه جز دارد یا بسیط است که صفات اولیه ( premiery attributes ) یا ثانویه ( secondary attributes ) ی آنرا در نگر بگیریم . طبیعی است در گاهی که مکان نداریم زمان هم که همان مفهوم ذهنی دگرگونی چینش ذرات مادی یا دگرگونی مکان و ماده است بی چم خواهد بود . نیستی به هستی تغییر نیافته چرا که برای تغییر باید فرآیند t1 => t2 برای مفهوم زمانی و m1=>m2 برای چم مکانی در نگر بگیریم. برای در نگر گرفتن هر کدام از این تک ارزش های فلسفی باید " وجود " موجود باشد در حالی که دانسته ایم نیستی تنها برای پروضوحی هستی است نه بیشتر .پس بنابراین خالق اگر جهان را از چیزی خلق کند دیگر باید پرسید آن چیز که چیزی از آن خلق شده از کجا آمده و این دیگر با چم نیستی به هستی پیوند و تطابقی ندارد .پس میبینید که با بکارگیری درست مفاهیم ( Comprehension ) و تعمیم آن به مصادیق (Extension ) میتوان از کج تابی های زبانی و ناهنجاری هرمنوتیکی دوری جست سپس با کاربست راست گزاره هایی که برایی تبیین مفاهیم فلسفی و فیزیکی گرآمده میتوان از نگر فیزیک و منطق به استدلال و سپس اسنتاج منطقی پرداخت.*





نگفتیم بی نهایت علت دارد گفتیم علتی غیر مادی ندارد و تنها چینش کوارک ها بر اثر بازی نیروهای سرشتین ماده است
و دیگر سلسله علی بر طبق دانش گذشتگان نداریم پس با بینهایت علت روبرو نیستیم مگر اینکه منظور شما را درست درک نکرده باشم
با برهان نشان دادیم که " باید " علتی غیرمادی موجود باشد . زنجیره ی علّی را میتوانید برای یک کار بخصوص در نگر گرفته و آنرا آنالیز کنید سپس براساس فرض استقرایی منطقی ( Induction ) - استقرای ناقص منطقی - به گذشته یا آینده تعمیم منطقی دهید .
داستان نسبت این نیروهای اربعه ی طبیعی با ماده به سان ماجرای مرغ با تخم مرغ است .

یعنی تنهاحدود 15 میلیارد سال از خالق بودن خدای ازلی که دارای صفت همیشگی خالق است می گذرد؟؟

بعضی صفات خدا نسبی و " ربطی " اند . مثل روزی دهنده یا آفریننده و ... .
یعنی باید آفریده ای آفریده شود تا سپس به روزی دهی و دیگر مسائلش پرداخته شود .


آدلاید عزیز و گرامی من هم همین را گفتم
تا زمانی که دانش بشر نتواند نظری قطعی در مورد قدیم بودن یا نبودن جهان صادر کند ترجیح میدهم دانشی که در آن ماده نه خلق میشود نه نابود را بپذیرم تا خدایی که هیچ فلسفی(آنهم نه از نوع فیزیکی آن) را به هستی تبدیل کند
من همیشه فکر می کنم شاید نفهمیم خرگوش چطور از درون کلاه خالی درآمد اما همیشه ممکن است شعبده باز به فنونی آگاه باشد که ما به دلیل عدم آگاهی از آن تصور می کنیم خرگوش از کلاهی خالی در آمده


دقت کنید که نه هیچ فلسفی داریم و نه هیچ فیزیکی .در این مورد هم در دیرین و در بالا شرح داده ایم . دانش پیرو منطق است و منطق هم میگوید تصور بینهایت علت برای یک معلول محال منطقی است .




باز هم همان اختلاف قدیمی من و شما
سعی میکنم در اولین فرصت این مشکل را حل کنم


امتحان کنید . یک قطعه برنامه به زبان اسمبلی نوشته سپس با حلقه ی بینهایت :
HERE : SJMP HERE
یک حلقه و لوپ ( Loop ) ایجاد کنید . سپس یک دستور ساده بعد از این حلقه نوشته و منتظر باشید تا اجرا شود . هیچگاه اجرا نخواهد شد .یا در زبان C و ++C برای ایجاد حلقه ی بینهایت
اینچنین :

For (; ; ) # Comment
#
}
...
...
{
( در اینجا یک دستور اختیاری بنویسید )
خواهید دید که خط قرمز هیچگاه اجرا نمیشود چرا که داخل حلقه ی بینهایت است . برای قطع حلقه Ctrl - break را بفشارید .
حال بصورت علمی و آروینی هم خواهید دید که بینهایت علت نمیتواند وجود داشته باشد در حالی که کاری خاص انجام پذیرفته است .



مشکا اینجاست که من تصور میکنم اینها همیشه بوده اند و وجود هر دو در کنار هم ازلی است ولی اگر نظریه همه چیز داده شود و روزی بشر به زیبایی کوانتوم و نسبیت را در کنار هم قرار دهد جواب این پرسش ها ساده تر است. بد نیست cph استاد جوادی هم نگاه کنید

به شما گفتم ازلیت یعنی خلق نشدن و خالق نبودن خدا و محدودیت برای خدا چرا که میان خدا و جهان آنگاه فاصله می افتد و مثلا جایی هست که خدا نیست . سایت
دکتر جوادی و نگره ی معروف Cph theory را در دیرین بازدید کرده ام .

مگر شما هواپیمایی که سوار شدید و اینترنتی که از آن بهره میبرید به غیر از آروین و مشاهده و دانش بشر حاصل شده؟
در برداشتتان اشتباهی رخ داده . بنا بر قضیه ( Proposituon ) ی شرطی ( منطقیان انگلیسی زبان معمولا Proposition را به معنی Jugement به کار میبرند .
یعنی آنرا به معنی حکم ذهنی استعمال میکنند و برای تعبیر لفظی آن یعنی برای قضیه ی Sentence یا Declarative sentence به کار میبرند ) : اگر < شرط > آنگاه < عمل > این نوشته به خطاست :
تريليارد ها ذره داريم كه گروهي جنباننده و گروهي
جنبنده هستند و تازه يكي بديگري هم ميتواند تبديل

بشود و از اينروست كه جهان مادي خودكفاست
و نياز به "محرك اوليه " و غيره نداشته و ندارد.

=> فرم منطقی آن چنین است :
اگر تعدادی ذره داریم که هر کدام یا گردش میکنند یا میگردانند آنگاه جهان نیاز به علت اولیه ندارد !

که مشاهده میشود از نگر منطق پلی منطقی میان قسمت اگر ( If ) یا از نگرگاه افراطی تر به فرم منطقی : اگر و تنها اگر ( if and onlyif ) ب قسمت آنگاه وجود ندارد و از این رو به خطاست .

252:

خدا عملا با خلقت گوهره اوليه زمان را هم باعث شده است.
که ما سفسته کرده ایم ؟
باز هم که به علی چپ زدید !
جمله به این واضحی برای هرکسی قابل فهم است .

253:


ما هم جواب شما را با فرنود های خود دادیم و به
اینجا رسیدیم که این فرم دایره ای هیچ اشکالی ندارد
و جهان یک دایره است مگر خلافش را ثابت کنید .
همین خیلی هم ساده است !

254:





سفسطه ی ad hominem *

ما چنان گزاره ای را مطرح کردیم :


زمان همان دگرگوني مكان است و اصولا مفهومي فلسفي است براي همين خدا عملا با خلقت گوهره اوليه زمان را هم باعث شده است.

از این گزاره ترم " زمان بیزمان " نتیجه نمیشود . مفهوم زمان چمی است فلسفی و " ذهنی " که از مشاهده ی دگرگونی ها و جنبش ذرات مادی نتیجه میشود . ذهن با ثبت یک ارزش به مکانی خاص ( به عنوان ارزش مکانی ) آنرا به عنوان m1 در نگر گرفته سپس با دیدن تفاوت در چینش ماده ( مکان ) ارزش m2 را می انگارد و از مقایسه ی m1 / m2 فهم میکند که تغییری رخ داده در این حال بر اساس توافق بین المللی مثلا : ثانیه یا ساعت را به آن " بازه ی زمانی " اختصاص میدهد . بر این پایه با مشاهده ی m2 و مقایسه ی تغییراتش با ارزش نخستین پی به مفهوم ذهنی زمان برده میشود برای همین است که اگر در اتاق تاریکی باشید که هیچ روزنه ای نداشته باشد و شما هم در خواب باشید و خواب هم نبینید ( چرا که اگر خواب ببینید با مشاهده ی قدرکم دو تغییر در چینشهای مادی میتوانید حدسی یا تقریبی برای سپری شدن مفهوم زمان بزنید )
با بیدار شدن از خواب اگر از شما پرسیده شود چند ساعت یا دقیقه در خواب بودید هرگز نخواهید توانست گفت ، چرا که قدر کم دو ارزش زمانی را درک نکرده اید تا بر مبنای طول آن بازه یک حدس یا تقریب بزنید . برای همین بود که وقتی اصحاب کهف از خواب برخواستند برای خالی نبودن عریضه یک میگفت یک نصف روز خواب بودیم و یکی کمتر گفت در حالی بیش از صد سال در خواب بوده اند ! ولی چون قدرکم دو ارزش را درنبابیدند نمیتوانند حدسی نزدیک به واقعیت بزنند و دست به گمانه زنی های خیالی میکنند . بر این پایه با استارت خلقت روی کاغذ یک ارزش t0 به آن مکان نخستین اختصاص داده میشود و برای داشتن بازه میتوان از t0 تا همین حال را یک بازه ی زمانی در نگر داشت یا از t0 تا مینیمم جابجایی ( بدور از تاتولوژی tautology واضح است که نسبت به حالت اولیه ) گوهره ی نخستین یا از t0 تا دوبرابر مینیمم جابجایی نخستین و الخ .

255:


سفسطه ی متوسل شدن به لجبازی ( Appeal to spite ) *
در پیک شماره ی 213 در همین جستار دورباطل /دور فاسد ( Cercle Vicieux) بودن این فرم دایره ای را نشان دادیم .
جهان دایره است ؟!
این را باید شما ثابت کنید نه اینکه ما خلافش را ثابت کنیم . همچنان که ما نمیتوانیم بگوییم : " خدا وچود ندارد " را اگر میتوانید اثبات کنید چه اینکه در منطق بار اثبات بر دوش مدعی است .

256:

آدلاید عزیز و ارجمند بسیار خوشحالم که از شما می آموزم و امیدوارم این گفتمان ها ادامه یابد
خوشحالم که فرصتی پیدا شد در آن مورد بیشتر صحبت کنیم و پیش از بررسی کامل پست قبلیتان به آن خواهیم پرداخت
این نوشتار مربوط به شما است
من براي جمع كردن استشهاد محلي نياز به بينهايت تا امضا دارم.پيش همسايه ي کناری كه ميروم
او ميگويد نميخواهم امضاي من اولين امضا باشد و من هم بعد از اينكه بينهايت نفر ديگر امضا كردند من هم امضا ميكنم پيش همسايه ي بعدي ميروم او هم همين را ميگويد و الخ .
پس مسلم است كه هيچگاه امضايي جمع نخواهد شد چون گويا همه منتظر امضاي يكديگرند!
حال يك مقدار مفهومي تر :
فرض كنيد :
For( X ; L ; X - - );/*comment
*/
}
M=0+1
{
K=3
توضيحات كاراكترها :
L=length = بينهايت منفي ( حركت به سوي منفي بينهايت ) --- X= كار من كه از ان
به سوي منفي بينهايت حركت ميكنيم تا سوي مبهم قضيه را اناليز كنيم
X-- = يعني هربار يكي از ايكس كم كن يعني يك گام در زنجيره ي علي به عقب برو.
M و K كارهايي دلخواه .
( اين شبه برنامه در كامپايلر قابليت اجرايي ندارد و تنها براي
نزديك شدن ذهن را مطلب بود )
نيازي نيست كه برنامه نويسي بدانيد تا بفهميد چه نوشته شده
چم اين نوشته ميگويد كه كار K براي اجرايش بايد صبر كند تا بينهايت بار كار M اجرا شود
حال با يك تامل ميشود دريافت كه هيچگاه نوبت به اجراي كار K نميرسد چون با بالفعل شدن كار
M ديگر بايد بينهايت بار اجرا شود و بينهايت هم هيچ پاياني ندارد.

و یا


امتحان کنید . یک قطعه برنامه به زبان اسمبلی نوشته سپس با حلقه ی بینهایت :
HERE : SJMP HERE
یک حلقه و لوپ ( Loop ) ایجاد کنید . سپس یک دستور ساده بعد از این حلقه نوشته و منتظر باشید تا اجرا شود . هیچگاه اجرا نخواهد شد .یا در زبان C و ++C برای ایجاد حلقه ی بینهایت
اینچنین :

For (; ; ) # Comment
#
}
...
...
{
( در اینجا یک دستور اختیاری بنویسید )
خواهید دید که خط قرمز هیچگاه اجرا نمیشود چرا که داخل حلقه ی بینهایت است .
اما سخن من 2 بخش دارد
1: بیان منظورم از اینکه ممکن است آنچه می گویید اشتباه باشد-دلایل این امکان مشابه اینکه فردی ادعا کرده مجموع زوایای یک مثلث 180 درجه است. اگر فرد دومی نشان دهد مجموع زوایای مثلث میتواند(امکان دارد) کمتر یا بیشتر از 180 باشد آنگاه نمیتوان نظر قطعی و محکمی بدین شکل داد>>>> مجموع زوایای هر مثلثی 180 درجه است.
پس ممکن بودن چیزی غیر از برهان صف انتظار میتواند از ارزش های آن کاسته و با ایجاد شک نادرستی آن را اعلام کند
شما جمع آوری امضا را مثال زدید من هم این را مثال می زنم که صفی از سربازان وجود دارد و هر سرباز می گوید حمله نخواهم کرد مگر اینکه سرباز پیش از من حمله کند(تقدم و تاخر زمانی علت و معلول) حال ما می آییم فرض می کنیم این صف بی نهایت است و بعد با برهان خلف نشان می دهیم نمیتواند اینگونه باشد
مثلا هوشنگ مدعی است اگر بی نهایت سرباز داشته باشیم نباید حمله ای رخ دهد زیرا همگان در انتظار فرد پیشین هستند پس حتما سربازی بوده که منتظر دستور سرباز قبلی برای حمله نیست و آن علتی است که معلول علت دیگر نیست(حتما با من هم عقیده اید که این سرباز خدا نیست این سرباز نشانه وجود خدایی است که خلق کرده و جهان را آغاز...)
من یکی از طرفداران این فکر بودم که اگر قرار باشد بی نهایت بار منتظر شویم نباید حمله ای رخ دهد(امضایی از مردم محل گرفته شود) اما می بینیم امضا گرفته شده-ما وجود داریم-مثلا بیگ بنگی که از آن حاصل شدیم بوده پس سربازی در گذشته حمله کرده و شروعی برای حمله صف سربازان بوده
اما من معتقدم ممکن است چیز دیگری رخ داده باشد و این از اعتبار برهان امتناع تسلسل می کاهد و نادرستی آن را ممکن می سازد
آن چیست؟؟؟؟
ببینید فرض کنید باز برگشتیم به اول کار و فرض کردیم صفی از سربازان داریم .پیش سرباز آخر می رویم که معلول واقع شده پرسش می کنیم چرا حمله کردی؟ می گوید چون سرباز پیش از من حمله کرد .پیش سرباز قبلی میرویم . دوباره همین پرسش>>> او هم همین جواب را می دهد حال 2 راه وجود دارد یا جایی بگوییم خسته شدیم دیگر به سوی گذشته نرویم و بگوییم اگر سربازی حمله کرده این صف نمیتوانسته تا همیشه ادامه یابد وگرنه همه در انتظار می ماندند و دست در جیب کنیم و دیواری محکم بنا کنیم و آن را نقطه شروع بنامیم(بی نهایت جایی نبود که برسیم و ادعای خود را ثابت کنیم پس بهتر آن است که اگر حمله ای از سربازان دیده ایم بگوییم سرباز اولی در کار بوده و خود منتظر نبوده
راه دوم فردی معتقد است بی نهایت وجود دارد مثلا مدعی است اینکه دانش نشان میدهد ماده خلق و نابود نمیشود همیشگی آن را می رساند و دست کم با این قانون علمی که تا بحال ردی بر آن ندیده و با قبول اینکه بی نهایت دارای تعریف است -در ریاضی بدان باور دارند-و وجود آن را عجیب نمی شمارند این بار بر عکس کار نفر اول را می کند و به جای حرکت بر خلاف محور زمانی در جهت خود آن حرکت می کند و همانطور که نفر اول به یکباره از جیب خود دیواری درآورد و آنحا را شروع نامید ین بار این فرد با باور به اینکه براستی بی نهایتی هم ممکن است در کار باشد(باور فیزیکی و ریاضیاتی او) از بی نهایت ناگهان فرود آمده و مدعی است بی نهایت سرباز در حال حمله دیده
خنده دار است زیرا نه فرد اول می تواند مدعی عدم وجود بی نهایت باشد نه فرد دوم میتواند بگوید از بی نهایت که جایی نیست فرود آمده و الان پیش آخرین حلقه است و آخرین سرباز است و به جواب رسیده!
2 حالت دارد
1: بی نهایت واقعا وجود ندارد و ما باید به اقتصاد فکر از جیبمان نقطه آغازی در آوریم
2: بی نهایت واقعا موجود است و ما می توانیم بی نهایت سرباز در حال حمله داشته باشیم و امروز نوبت آخرین سرباز است که ما مشاهده وآروین می کنیم
حال اگر اصغر آقا مدعی حالت 1 شود و آقا جواد مدعی حالت 2
چه چیز می تواند بین این دو نفر حل اختلاف کند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من می گویم ادعای جواد دست کم با دانش سازگار تر است
ماده یا همان انرجی خلق یا نابود نمیشود
پس اگر بپذیریم بی نهایت واقعیتی از واقعیت های جهان پیریمون ماست ممکن است با بی نهایت سرباز در حال حمله روبرو شویم یا بالعکس با تعدادی سرباز در حال انتظار
در واقع در دیدگاه شروع دار بودن جهان ما به علت ها که خود معلول علتی دیگرند بدون اجازه دستور ایست می دهیم و پرسش می کنیم چرا منتظری ای سرباز بی درجه!!!! اما فردی ممکن است از آن طرف قضیه(باور به وجود بی نهایت) بیاید همان طور که در ریاضی بشر چنین کرده و مدعی شود سربازان در عین داشتن ذاتی بر مبنای انتظار(تقدم علت بر معلول) همه در حال حمله بوده اند و دلیلش صف بی نهایت آنهاست و وجود بی نهایت در جهان فیزیکی بر پایه این اصل که ماده یا انرژی خلق یا نابود نمیشود میتواند یک ممکن به ممکن ها اضافه کند و این هیچگاه نگرفتن امضا را نقض کند و بگوید همیشه(ازلی) امضایی داده شده و ما منتظر لطف آخرین حلقه(همسایه) هستیم
در مورد کامپایلر هم کمی فکر کردم...من و شما پذیرفتیم ماده هست حال شما می گویید فراتر از ماده خاقی است با شروع در زمان- من می گویم فراتر از ماده خاقی است بدون نیاز به شروع زمان
حلقه را نوشتید اما خود به برنامه دستور دادید بعد از اجرای حلقه به سوی اجرای فرمان در خط قرمزی که گفتید برود اما مسئله اینست که بحث ما بر سر اجرای حلقه بی نهایت است نه وجود یک معلول یا تالی خارج از آن
اگر کامپیوتر ار منهای بی نهایت تا مثبت آن وجود داشت و کار می کرد عجیب نبود که حلقه بی نهایت را (سربازانی که همه در حال حمله اند) بکار گیرد
پش س واجب است اول تکلیف حلقه مشخص شود(چون بحث ما بر سر جهان مادی و خالق آن است) بعد با پشت سر گذاشتن این مقدم به تالی(بردن استشهاد نامه به شهرداری) بپردازیم
دعوا سر همان حلقه است نه معلول آن و اجرای فرمان قرمز رنگی که گفتید
یا بینهایت وجود دارد یا ندارد این دو که با هم یکجا جمع نمیشوند
اما اگر بی نهایت بر پایه دانش فیزیکی بشر و ریاضیات تعریف شده آن موجود باشد چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ممکنی به میان می آید که امتناع تسلسل را کنار می زند این که واقعا بی نهایت سرباز در حال حمله داشته باشیم
و حق بدهید با عدم دسترسی فهم بشری به لمس بی نهایت(هیچ کجا تا همیشه!) قضاوت میان اصغر و جواد حد اقل برای من یکی که مشکل است دیگران را نمیدانم
پرسش: اگر همیشه ماده باشد جایگاه خالق کجاست-برتری او به ماده چیست؟-آیا این شرک نیست؟یعنی خدا و ماده به موازات هم همیشه بوده اند؟؟؟ پس چرا این یکی خدای آن یکی است؟؟؟
پاسخ: پرسش کننده پرسش های بالا ابتدا بگوید به کدام اجازه خدا را از مخلوقش جدا کرده و غیر او به حساب آورده؟؟؟ مگر نه اینست که در قرآن کریم می گوید همه چیز قائم به ذات اوست؟؟؟ در واقع به زبان عرب می گوید چیزی غیر از او نداریم(همان شروع برای داستان کودکانه که می گوید یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود)و این همان اعتقاد امامان شیعه است که خدا را دارای تقدم ذاتی نه زمانی به جهان می دانستند و ما نمیتوانیم خدا و وخلوق را دوتا کنیم و بپرسیم چطور از ازل با هم بوده اند
به عنوان نمونه در مناظره ای بین امام رضا رهبر هشتم شیعه ها و رهبران ادیان دیگر امام میگوید
اما الواحد. فلم یزل واحدا کائنا لا شی ء معه بلا حدود ولا اعراض.و لا یزال کذلک. ثم خلق خلقا مبتدعا مختلفا باعراض حدود...
در عبارت بالا در عین حال که تصریح می کند: خدا از ازل واحد بوده و کسی همراه او نبوده است. اضافه می کند>>> الان هم همین طور است در حالی که می دانیم الان همه موجودات وجود دارند پس (لا شیء معه) یعنی در مرتبه ذاتش هیچ چیز همراه او نیست که الان نیز همین گونه است و همه اشیای دیگر به لحاظ ذاتی حادث هستند و تنها خداست که ذاتا حادث نیست
در این مناظره پس از این که میگوید (لا شیء معه...و لا یزال کذلک) یعنی هیچ چیز همراه او نیست و الان و در آینده نیز وضع به همین منوال خواهد بود... اضافه میکند(:ثم خلق الخلق..)
معلوم میشود ک این ثم به معنای تاخر زمانی نیست بلکه تاخر و حدوث ذاتی است زیرا اگر تاخر زمانی مراد بود آن وقت آن جمله (لا یزال کذلک) کاذب می شد. زیرا اگر بحث به لحاظ زمانی مطرح بود وقتی که خلایق در زمان متاخر آفریده شوند دیگر خدا تنها نیست .حال انکه در عبارت فوق گفته بود خدا تنهاست و الان نیز چنین است پس این تنهایی مربوط به مرتبه ذات است که الان نیز-یعنی پس از خلق خلایق-صادق است
پس این (ثم) نیز مربوط به تاخر و حدوث ذاتی است و نه حدوث زمانی(حدیث در توحید صدوق ص 430 باب 65 حدیث 1)

257:

نوشته اصلي بوسيله آدلاید نمايش نوشته ها
سفسطه ی ad hominem *

ما چنان گزاره ای را مطرح کردیم :




از این گزاره ترم " زمان بیزمان " نتیجه نمیشود . مفهوم زمان چمی است فلسفی و " ذهنی " که از مشاهده ی دگرگونی ها و جنبش ذرات مادی نتیجه میشود.

باز هم شما چیزی را ثابت نکردید که ما لجبازی کنیم .
با فرنود های خود گفتیم جهان از قانون مندی ماده پیروی
میکند هر چینش کنونی هم علت چینش بعد خواهد بود به
علت محدود بودن گوهر ما هم چینش های محدود داریم و
در بی نهایت زمان این چینش ها اتفاق میافتد . اگر شما
بارها به چینش کنونی برسید چینش بعدی همان چینشی
است که در چینش بعد از چینش کنونی قبلی اتفاق افتاده

برای درک بهتر : دو مسیر برای لحظه ای بعد از حال
وجود ندارد که جهان یک بار به این طرف برود یک بار
به طرف دیگر تنها به یک طرف میرود جهان در لحظه
کنونی فقط یک انتخاب دارد همان انتخابی که قانون مندی
ماده برای ان تعریف کرده و در زمان گذشته هم همان مسیر را رفته !
بر این پایه شما باید ثابت کنید چیزی چینش ها را دست کاری
میکند که خود ماده نیست ( پیروی قانون مندی ماده نیست )
خیلی هم روشن است به این در و اون در زدن هم ندارد !

نخست اینکه جنبش ذرات مادی اشتباست ماده خود جنبش
است و دگرگونی ماده هم همان جنبش است . باز هم با
نوشتن چهارده پانزده خط بی ربط راه به جایی نمیبرید
خیلی روشن گفتید زمان را باعث شد

سفسته حمله به شخص مخاطب هم نمیدانید چرا اگر این
چنین میگفتیم که ما سفسطه کردیم آره میتوانستید اینگونه
برداشت کنید و مثل الان حرف تو دهن ما نذارید .

258:


درود گرامي

اينهايي كه اينجا به رشته ي تحرير در آورده ايد همانطور كه قبلا بدان پرداختيم همگي " ممكنات " است كه همه برگرفته از " فرض استقرايي منطقي ناقص "( induction incomplete = imductiom amplifiante ) است كه انبساط و تشريح آن است كه چند بار شما تكرار كرديد و يكبار هم ما رد كرديم ، براي خردمندان هم يكبار در مورد چم " زمان " توضيح داديم كه بسنده است و پافشاري شما هم سفسطه ي appel to spite است كه فاقد ارزش منطقي است . ترم چينش ذرات هم راست است و تناقضي با خصلت ذاتي ماده كه مثلا جنبش يا انر‍ژي و ... باشد ندارد .

259:





درود کامران ارجمند
ما هم امید داریم این گفتمان ادامه داشته و به نتیجه ی مطلوبی برسد .





اما سخن من 2 بخش دارد
1: بیان منظورم از اینکه ممکن است آنچه می گویید اشتباه باشد-دلایل این امکان مشابه اینکه فردی ادعا کرده مجموع زوایای یک مثلث 180 درجه است. اگر فرد دومی نشان دهد مجموع زوایای مثلث میتواند(امکان دارد) کمتر یا بیشتر از 180 باشد آنگاه نمیتوان نظر قطعی و محکمی بدین شکل داد>>>> مجموع زوایای هر مثلثی 180 درجه است.
بله به گمانم در هندسه های اقلیدسی و نااقلیدسی و ریمانی این مساله ی مجموعه ی زوایای مثلث مطرح است ولی گمان نمیکنم این پیوندی به برهان ما داشته باشد چه اینکه در هندسه هیچ کدام از این هندسه ها دیگری را نقض یا ناکارآمد نمی کند بلکه هر کدام در جایگشت های گوناگون کاربرد دارند و مثلا یکی میگوید از یک نقطه خارج از یک خط تنها یک خط میتوان موازی با آن خط رسم و کرد و اگر خطا نکنم هندسه ی ریمانی میگوید هیچ خطی نمیشود رسم کرد و دیگری هم میگوید بیش از یک خط . اینها " همگی " برای عالم " واقع " که فیزیک باشند پذرفته نیست ( هر سه " با هم " پذیرفته نیست ) . از طرفی این را نمیشود به برهان های ما تعمیم داد چرا که ما در عالم واقع و فیزیکی یک ازلیت داریم و یک برهان عدم ازلیت و تنها یکی از این دو میتواند در عالم واقع وجود داشته باشند ( اجتماع نقیضین غیر ممکن است ) ولی شما در هندسه (Geometry ) و ریاضیات میتوانید بنا بر شرایط به کاربستهای گوناگون هندسه های ریمانی و اقلیدسی و نااقلیدسی بپردازید مثل یک بام و چند هوا ولی در " وجود خارجی " که در مغز بازتاب میابد در مورد باورها نمیشود باور به دو نقیض همزمان داشته باشید چرا که عملا چشمانتان باید یا به سمت چپ خیابان بنگرند یا به سمت راست و حالت سومی در ایجا متصور نیست و " منطق دو ارزشی " در اینجا جولان میدهد . نوشته ی شما بیشتر تفسیر منطق فازی و چند ارزشی است که تنها در بعضی عرصه ها کاربرد عملی دارد مثلا اگر دمای اتاق 30 درجه باشد منطق فازی مقدار مثلا سه دهم 3/0 را به آن اختصاص میدهد و در کل این امورات به کار سیستمهای هوشمند وتنها برخی لوازم خانگی و اتوماسیون و... میخورد نه بیشتر .






شما جمع آوری امضا را مثال زدید من هم این را مثال می زنم که صفی از سربازان وجود دارد و هر سرباز می گوید حمله نخواهم کرد مگر اینکه سرباز پیش از من حمله کند(تقدم و تاخر زمانی علت و معلول) حال ما می آییم فرض می کنیم این صف بی نهایت است و بعد با برهان خلف نشان می دهیم نمیتواند اینگونه باشد
مثلا هوشنگ مدعی است اگر بی نهایت سرباز داشته باشیم نباید حمله ای رخ دهد زیرا همگان در انتظار فرد پیشین هستند پس حتما سربازی بوده که منتظر دستور سرباز قبلی برای حمله نیست و آن علتی است که معلول علت دیگر نیست(حتما با من هم عقیده اید که این سرباز خدا نیست این سرباز نشانه وجود خدایی است که خلق کرده و جهان را آغاز...)
این سرباز خدا نیست چرا که خدا صرفا مادی نیست . این سرباز نخستین به فرمان خدا بوجود آمده و خدا نیست .



راه دوم فردی معتقد است بی نهایت وجود دارد مثلا مدعی است اینکه دانش نشان میدهد ماده خلق و نابود نمیشود همیشگی آن را می رساند و دست کم با این قانون علمی که تا بحال ردی بر آن ندیده و با قبول اینکه بی نهایت دارای تعریف است -در ریاضی بدان باور دارند-و وجود آن را عجیب نمی شمارند این بار بر عکس کار نفر اول را می کند و به جای حرکت بر خلاف محور زمانی در جهت خود آن حرکت می کند و همانطور که نفر اول به یکباره از جیب خود دیواری درآورد و آنحا را شروع نامید ین بار این فرد با باور به اینکه براستی بی نهایتی هم ممکن است در کار باشد(باور فیزیکی و ریاضیاتی او) از بی نهایت ناگهان فرود آمده و مدعی است بی نهایت سرباز در حال حمله دیده
خنده دار است زیرا نه فرد اول می تواند مدعی عدم وجود بی نهایت باشد نه فرد دوم میتواند بگوید از بی نهایت که جایی نیست فرود آمده و الان پیش آخرین حلقه است و آخرین سرباز است و به جواب رسیده!
2 حالت دارد
1: بی نهایت واقعا وجود ندارد و ما باید به اقتصاد فکر از جیبمان نقطه آغازی در آوریم
2: بی نهایت واقعا موجود است و ما می توانیم بی نهایت سرباز در حال حمله داشته باشیم و امروز نوبت آخرین سرباز است که ما مشاهده وآروین می کنیم
حال اگر اصغر آقا مدعی حالت 1 شود و آقا جواد مدعی حالت 2
چه چیز می تواند بین این دو نفر حل اختلاف کند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من می گویم ادعای جواد دست کم با دانش سازگار تر است
ماده یا همان انرجی خلق یا نابود نمیشود
پس اگر بپذیریم بی نهایت واقعیتی از واقعیت های جهان پیریمون ماست ممکن است با بی نهایت سرباز در حال حمله روبرو شویم یا بالعکس با تعدادی سرباز در حال انتظار
در واقع در دیدگاه شروع دار بودن جهان ما به علت ها که خود معلول علتی دیگرند بدون اجازه دستور ایست می دهیم و پرسش می کنیم چرا منتظری ای سرباز بی درجه!!!! اما فردی ممکن است از آن طرف قضیه(باور به وجود بی نهایت) بیاید همان طور که در ریاضی بشر چنین کرده و مدعی شود سربازان در عین داشتن ذاتی بر مبنای انتظار(تقدم علت بر معلول) همه در حال حمله بوده اند و دلیلش صف بی نهایت آنهاست و وجود بی نهایت در جهان فیزیکی بر پایه این اصل که ماده یا انرژی خلق یا نابود نمیشود میتواند یک ممکن به ممکن ها اضافه کند و این هیچگاه نگرفتن امضا را نقض کند و بگوید همیشه(ازلی) امضایی داده شده و ما منتظر لطف آخرین حلقه(همسایه) هستیم
کامران ارجمند

نگرتان را به درستی متوجه نشدم ، اگر ممکن است برهان خود را روشن تر بیان کنید تا بدان بپردازیم ( مهر کنید فقط برهانتان را بیان دارید و از پرداختن به امورات متفرقه و غیرانتفاعی بپرهیزید )

در مورد کامپایلر هم کمی فکر کردم...من و شما پذیرفتیم ماده هست حال شما می گویید فراتر از ماده خاقی است با شروع در زمان- من می گویم فراتر از ماده خاقی است بدون نیاز به شروع زمان
حلقه را نوشتید اما خود به برنامه دستور دادید بعد از اجرای حلقه به سوی اجرای فرمان در خط قرمزی که گفتید برود اما مسئله اینست که بحث ما بر سر اجرای حلقه بی نهایت است نه وجود یک معلول یا تالی خارج از آن
اگر کامپیوتر ار منهای بی نهایت تا مثبت آن وجود داشت و کار می کرد عجیب نبود که حلقه بی نهایت را (سربازانی که همه در حال حمله اند) بکار گیرد
پش س واجب است اول تکلیف حلقه مشخص شود(چون بحث ما بر سر جهان مادی و خالق آن است) بعد با پشت سر گذاشتن این مقدم به تالی(بردن استشهاد نامه به شهرداری) بپردازیم
دعوا سر همان حلقه است نه معلول آن و اجرای فرمان قرمز رنگی که گفتید
یا بینهایت وجود دارد یا ندارد این دو که با هم یکجا جمع نمیشوند
اما اگر بی نهایت بر پایه دانش فیزیکی بشر و ریاضیات تعریف شده آن موجود باشد چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شما هم در مورد برهان ما همان خطایی را کردید که دیگران قبل از شما کرده اند . میدانیم که رایانه و برنامه قابلیت اجرا تا بینهایت را ندارند و لزوما این برنامه را برای اجرا ننوشتیم بلکه برای فهم نوشتیم . با اندکی تامل در این برنامه فهم میشود که نمیتواند برای اجرا کار من که مثلا الان تایپ کردن باشد نمیتواند بینهایت بار علت انجام شود چون آنگاه نوبت به کار من نمیرسد . خود کار من و مثلا آن جمله ی قرمز رنگ جزیی از همین حلقه است پس میبینید که در بحث ما میگنجد . مغز شما میتواند دریابد که اجتماع ایکس با بینهایت ، بینهایت است . حال پرسش این است مگر مغز شما بینهایت است یا بینهایت گنجایش دارد که بتواند بینهایت را در خود جای دهد ؟ پاسخ مشخص است که خیر است اما مغز نیازی ندارد تا بینهایت را بطورکامل فهم کند یا بینهایت باشد بلکه با استدلال درمیابد دورادور حکم بدان میدهد . مغز میتواند فرآیند ایکس + بینهایت را پردازش کند اما مگر مغز بینهایت است که پاسخ میدهد ؟ همین حکم را برای رایانه داریم که رایانه بینهایت نیست اما میشود فهمید که اگر برای معلولی خاص بینهایت علت متصور باشیم آن معلول هیچگاه " وجود " ندارد . در دنیای خارج هم ابتدا باید بینهایت کار انجام شود سپس به سراغ کار من و شما که مثلا عمل تایپ شدن است بیاید میبینید که تعمیمی راست را انجام دادیم .

پرسش: اگر همیشه ماده باشد جایگاه خالق کجاست-برتری او به ماده چیست؟-آیا این شرک نیست؟یعنی خدا و ماده به موازات هم همیشه بوده اند؟؟؟ پس چرا این یکی خدای آن یکی است؟؟؟
پاسخ: پرسش کننده پرسش های بالا ابتدا بگوید به کدام اجازه خدا را از مخلوقش جدا کرده و غیر او به حساب آورده؟؟؟ مگر نه اینست که در قرآن کریم می گوید همه چیز قائم به ذات اوست؟؟؟ در واقع به زبان عرب می گوید چیزی غیر از او نداریم(همان شروع برای داستان کودکانه که می گوید یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود)و این همان اعتقاد امامان شیعه است که خدا را دارای تقدم ذاتی نه زمانی به جهان می دانستند و ما نمیتوانیم خدا و وخلوق را دوتا کنیم و بپرسیم چطور از ازل با هم بوده اند
ما در اینجا سعی داریم وجود خدای خالق ( The creator god ) را اثبات کنیم و اگر خلقتی نباشد خدا چطور خالق است ؟ اینهایی که آوردید هیچکدام پاسخی به این پرسش نیست و تنها از یکسری مفروضات مبهم و مجهول بهره جسته شده که خودشان زیر تیغ اثبات هستند و نمیشود بدانان آویخت .

260:

اوکی ما که چیزی را ندیدییم شما برای ما رد کنید بهتر است
تا بیشتر از این ها از شما انگ نخوریم و موضوع کش نیاید
قضاوت را به خوانندگان بسپاریم .

261:


درود

كمي بيشتر دقت مي كرديد مي ديديد ،‌

262:

با تشکر بسیار فراوان
این سرباز خدا نیست چرا که خدا صرفا مادی نیست . این سرباز نخستین به فرمان خدا بوجود آمده و خدا نیست .

پس در این مورد اختلافی نداریم

کامران ارجمند

نگرتان را به درستی متوجه نشدم ، اگر ممکن است برهان خود را روشن تر بیان کنید تا بدان بپردازیم ( مهر کنید فقط برهانتان را بیان دارید و از پرداختن به امورات متفرقه و غیرانتفاعی بپرهیزید )

بله سعی می کنم تنها با یک پرسش به مقصود نزدیک تر شویم
پرسش: آیا بینهایت را به عنوان چیزی که موجود است قبول دارید یا خیر؟

شما هم در مورد برهان ما همان خطایی را کردید که دیگران قبل از شما کرده اند . میدانیم که رایانه و برنامه قابلیت اجرا تا بینهایت را ندارند و لزوما این برنامه را برای اجرا ننوشتیم بلکه برای فهم نوشتیم . با اندکی تامل در این برنامه فهم میشود که نمیتواند برای اجرا کار من که مثلا الان تایپ کردن باشد نمیتواند بینهایت بار علت انجام شود چون آنگاه نوبت به کار من نمیرسد . خود کار من و مثلا آن جمله ی قرمز رنگ جزیی از همین حلقه است پس میبینید که در بحث ما میگنجد . مغز شما میتواند دریابد که اجتماع ایکس با بینهایت ، بینهایت است . حال پرسش این است مگر مغز شما بینهایت است یا بینهایت گنجایش دارد که بتواند بینهایت را در خود جای دهد ؟ پاسخ مشخص است که خیر است اما مغز نیازی ندارد تا بینهایت را بطورکامل فهم کند یا بینهایت باشد بلکه با استدلال درمیابد دورادور حکم بدان میدهد . مغز میتواند فرآیند ایکس + بینهایت را پردازش کند اما مگر مغز بینهایت است که پاسخ میدهد ؟ همین حکم را برای رایانه داریم که رایانه بینهایت نیست اما میشود فهمید که اگر برای معلولی خاص بینهایت علت متصور باشیم آن معلول هیچگاه " وجود " ندارد . در دنیای خارج هم ابتدا باید بینهایت کار انجام شود سپس به سراغ کار من و شما که مثلا عمل تایپ شدن است بیاید میبینید که تعمیمی راست را انجام دادیم .

شما هم در مورد برهان ما همان خطایی را کردید که دیگران قبل از شما کرده اند . میدانیم که رایانه و برنامه قابلیت اجرا تا بینهایت را ندارند و لزوما این برنامه را برای اجرا ننوشتیم بلکه برای فهم نوشتیم

من هم متوجه این شدم که اگر نشده بودم نمی نوشتم
اگر کامپیوتر ار منهای بی نهایت تا مثبت آن وجود داشت و کار می کرد عجیب نبود که حلقه بی نهایت را (سربازانی که همه در حال حمله اند) بکار گیرد
اما میدانید علت اختلاف بین من و شما در چیست؟؟ در جمله زیر که فرمودید
با اندکی تامل در این برنامه فهم میشود که نمیتواند برای اجرا کار من که مثلا الان تایپ کردن باشد نمیتواند بینهایت بار علت انجام شود چون آنگاه نوبت به کار من نمیرسد

به جمله نمیتواند بینهایت بار علت انجام شود در بالا توجه کنید و علتش را خودتان در پاراگراف قبل که آوردم گفته بودید>>>>>>>>
میدانیم که رایانه و برنامه قابلیت اجرا تا بینهایت را ندارند

حال باز هم پرسش من>>>> امکان این را می دهید بی نهایت وجود داشته باشد یا خیر ..حتی امکانش را هم نمی دهید
قرمز رنگ جزیی از همین حلقه است

با توجه به مطلبی که در بالا گفتید چطور آن را خارج از حلقه و در انتظار انجام حلقه قرار دادید؟؟؟؟ با آنکه میدانستید کامپیوتر توان محاسبه آن را ندارد. اما آیا جهان پیرامون ما هم همان کامپیوتر است که روزی زاده شده باشد و توان محاسبه ازلی -ابدی نداشته باشد؟؟ ناتوانی کامپیوتر در ازلی-ابدی بودن دلیل ازلی و ابدی نبودن ماده است؟؟؟؟(این را که باید ثابت می کردیم!)
مغز شما میتواند دریابد که اجتماع ایکس با بینهایت ، بینهایت است . حال پرسش این است مگر مغز شما بینهایت است یا بینهایت گنجایش دارد که بتواند بینهایت را در خود جای دهد ؟ پاسخ مشخص است که خیر است اما مغز نیازی ندارد تا بینهایت را بطورکامل فهم کند یا بینهایت باشد بلکه با استدلال درمیابد دورادور حکم بدان میدهد

در اینجا دقیقا حق با شماست اما پرسش اینست که کامپایلر هم طوری نوشته شده که آزادی بیان در حکم خویش را داشته باشد؟؟؟ من که فکر نکنم کامپیوتر تا حلقه را پشت سر نگذارده به سراغ تحلیل خط قرمز برود اما مغز به گفته خود شما حکم می کند و به قول شما دورادور.....؟!؟
اگر برای معلولی خاص بینهایت علت متصور باشیم

به یاد نمی آورم جمله بالا را گفته باشم>>> من هر سرباز را(معلول) تنها علت سرباز پس از خود میدانستم نه بیشتر(همان طور که دیدید من حرفی از بی نهایت علت برای یک معلول نزدم)


263:



بله بينهايت كه همان وجود ازلي و ابدي باشد را ميپذيريم و آن را هم خدا ( واجب الوجود ‌Self existent ) ميدانيم ،


اگر کامپیوتر ار منهای بی نهایت تا مثبت آن وجود داشت و کار می کرد عجیب نبود که حلقه بی نهایت را (سربازانی که همه در حال حمله اند) بکار گیرد


رايانه بر پايه ي منطق عمل ميكند ( رايانه با منطق صفر ويك كار ميكند ) ، خرد ميگويد بينهايت پايان ندارد ،‌لذا اگر ازليت را لحاظ كنيم يعني همين كه اگر من الان تايپ ميكنم بينهايت علت داشته است " سپس " (‌به كلمه ي "‌سپس " دقت شود ) كار من رخ داده و اين امري راست است .




با توجه به مطلبی که در بالا گفتید چطور آن را خارج از حلقه و در انتظار انجام حلقه قرار دادید؟؟؟؟ با آنکه میدانستید کامپیوتر توان محاسبه آن را ندارد. اما آیا جهان پیرامون ما هم همان کامپیوتر است که روزی زاده شده باشد و توان محاسبه ازلی -ابدی نداشته باشد؟؟ ناتوانی کامپیوتر در ازلی-ابدی بودن دلیل ازلی و ابدی نبودن ماده است؟؟؟؟(این را که باید ثابت می کردیم!)



دستور پس از حلقه را با حلقه ميشود يك "‌فرآيند " مانند آنچه در دنياي واقع داريم در نگر بگيريم ، يعني همه ي علتها را تا " ارزش زماني " قبل از تايپ كردن شما يك حلقه و همه ي " مجموعه " ي كاركرد علتها و تايپ شما را يك فرآيند به نام " عليت " بيانگاريم و حلقه هم " علت " تايپ شما باشد . ميبينيد كه چه زيبا با هم همگون و سازگار هستند . سپس خود تايپ و علتهاي پسينش را يك حلقه بدانيد و داخل يك حلقه آناليز كنيد سپس آنرا به معلول بعدي بسنجيد و همين روند الخ . اگر حالت اول منطقي باشد بقيه هم عملپذير است و بالعكس .
منطق هميشه جواب ميدهد ، با برهان خلف ( Syllogisme - syll - par I ` absurde ) ( " قياس خلف " قياسي است كه در آن مطلوب را با ابطال نقيضش آن ثابت ميكنند و آن در مقابل
" قياس مستقيم" ( Syllogisme . direct ) است )‌ مساله روشنتر خواهد بود :
ازليت => بينهايت ( A )
=> ( بنا به قضيه ي شرطي ( Proposition - pr - hypothétique) " اگر " ازليت باشد " آنگاه " براي يك كار خاص ( M ) مثل تايپ كردن " نياز است " " بينهايت " علت داشته باشيم . ( " اگر " < شرط > " آنگاه " < عمل > )‌
=> فرض خلف : ( علتهاي M بينهايت هستند )
=> M براي انجامش نياز به اتفاق افتادن علتهايش دارد ( علتهايش بينهايت هستند )
=> بينهايت هيچگاه اتفاق نمي افتد چون پايان ندارد
=> M نميتواند بينهايت علت داشته باشد
=> فرض خلف باطل و در نتيجه نقيض آن اثبات ميشود .
( به گمانم اگر شما هم با قياسات منطقي نگر خود را اثبات كنيد بهتر و زودتر بتوانيم به نتيجه گيري برسيم‌)


264:

باسلام
بر شما دوست گرامی

ببخشید که به این سخنان دیر پاسخ می دهم. آن ها را جا انداخته بودم.

بشر در تمامی علوم و حتی هنرهایش ، به چنین عملی دست زده است.
اما با نوعی علم که امروزه ، قادر به ادامۀ حیات مستقل خویش نیست.
زمانی علم جزیی نگر ؛ عمومی ، فراگیر و پیشرفته نبود.
اما امروزه ، ذهن بشر ، قدرت تجزیه و تحلیل بیشتری دارد.
بنابراین علم امروزی به جایی رسیده است که ، با اتکا به فرض های پیشین خود ، قدرت پیشروی کمتری دارد.
باید پیش فرض های مناسب تری را جایگزین آن ها نماید!
در علم فیزیک ، به مرزهایی رسیده است که ، باید با فرض های جدید و متفاوتی ، آن ها را گسترش دهد!
انسان امروزین تمایل دارد که ، به سوی فراماده و هوشی که در آن پنهان است ؛ جهشی کند.
سخن از هوش مصنوعی ست.
سخن از هوش ذره هاست و موجوداتی که ، انسان نیستند اما از شعوری انتخاب گر برخوردارند!!!
آیا این شعور نیز ، شکلی ویژه از خود اوست؟؟؟!!
علم مورد نظر شما _ اثبات بدیهی ، اثبات از طریق برهان وجودی ، شواهد ، استدلال _ می تواند تا حدودی و در محدوده های خاصی ، کارساز باشد!
گاهی روش های اثباتی دارای مشکل هستند ؛ اما گاهی پیش فرض ها ، ما را دچار مشکل می کنند!
زیرا پیش فرض های آنان ، ناکارآمد هستند.
امروزه به چیزی بیش از این ها نیاز داریم.
درست است که همیشه استدلال می کنیم ؛ اما همواره بر یک پایه و اساس ، استدلال نمی کنیم!!!
در واقع این روش و نیروی استدلال نیست که تفاوت می کند ؛ بلکه اساس استدلالات ، تفاوت می یابند.

باسپاس

265:


باسلام
بر شما دوست گرامی


فهم درونی ، در سطحی پایین ، همان اندیشۀ استدلالی ست.
اما در سطوح متفاوت و برتر ، بدون استدلال صورت می گیرد.
ما در این نوع فهم ، هر ماهیتی را ، تنها درک می کنیم.
همان گونه که هست.
نه آن گونه که باید باشد و ما از استدلالاتمان نتیجه می گیریم!
اگر نوعی هوش برتر باشد که بشر هنوز نتواند از نظر مادی یا استدلالی فهمش کند یا شناسایی اش نماید ؛ باید وجودش را رد کند؟؟!!
اگر با بینایی قلبی و بصیرتی درونی _ که خود نوعی فهم عمیق از واقعیات و حقیقت است _ درکش نماید ؛ باز هم باید از پذیرش یا احتمال صحت وجودش ، سر باز زند؟!!

فرض کنید که:
در وجود شما محبتی می بینم که نمی توانم اثباتش نمایم.
و شما نیز پنهانش می نمایید.
شما نیز چنین وضعیتی را در من می بینید ؛ اما نمی توانید اثباتش کنید.
آیا این فهم رد و بدل نشده است؟؟!!
شاید کسی یا روانشناسی نیز پیدا شود که بتواند آن را توضیح دهد و شاید نه.
اما من و شما ، صرف نظر از تایید دیگران ، آن را درک نکرده ایم؟!
آیا همین درک مشترک بدون کلام و حسی ، برای اثبات کافی نیست؟!
باید مولکول های فهم را زیر میکروسکوپ تماشا کنیم؟!

دوست من
علم لازم است.
اما نه تا آن حدی که ، ما را چنان به اصول و قواعد خود پای بند سازد که ، خود را و بینش درونی خود را ، حقیر بشماریم!
و نتوانیم بیرون از این دایره ، هیچ شناختی را بپذیریم!!!
این نوع علم ، یکی از راه های شناخت است.
علم هایی وجود دارند که راه شناختی بسیار متفاوتی را به ما عرضه می کنند!

باسپاس

266:

باسلام
بر شما دوست گرامی

چرا باید این فرض را بگیرید؟!
آیا باید مبنای پذیرش یک حقیقت ، تایید دیگران باشد؟!!

فهم خود شما بی ارزش است؟!
یعنی اگر نتوانید فهم خود از خویشتن و جهان پیرامونتان را، برای افراد دیگر بیان سازید ؛
دیگر حقیقت ندارند؟!!

یعنی نمی دانید که ، تا خشم یا عاطفه ای را تجربه نکنید ؛ با هزاران توضیح و استدلال افراد دیگر نیز ، نمی توانید حقیقت و مضمون آن را درک نمایید؟؟!!

متاسفانه مردم ، بیش از حد به تفاوت توهم و واقعیت چسبیده اند!!!

دوست من
شما با یک ذهن و بینش ، به خود و جهان می نگرید.
چون بینشی یگانه دارید ؛ نباید آن را حقیر بشمارید.
هرگاه درون خود را می نگرید ؛ اگر دیگران آن را تایید نکنند ؛ آن را توهم می انگارید!!!
اما توهم همان واقعیتی ست که ، هنوز شکل مادی و حادث به خود نگرفته است.
واقعیت نیز ، همان توهمی ست که ، با شراکت اذهان دیگر ، دیده و حادث می گردد.

هرگاه ذهن خالق باشد و با هر بار دیدن به شکلی خاص ، ماهیتی را خلق کند ؛
بنابراین بین آن چه ، در درون خویش می بینیم و آن چه ، بیرون از خود مشاهده می نماییم ؛ از نظر واقعیت وجودی ، فرقی نیست.
اما هنگامی که تمامی اذهان ، به شکل ارثی یا اکتسابی ، یک وضعیت را می بینند یا برای دیدنش برنامه ریزی می گردند ؛ گویا آن وضعیت حقیقتاً وجود دارد!!!
آن وضعیت مشترک ، چرا باید از اهمیت بیشتری برخوردار گردد؟؟!!!
وضعیتی که ذهن یک فرد می بیند ؛ و دیگران قادر به دیدنش نیستند نیز ، همان قدر حقیقت دارد.
اما شاید فرد ، آن را در زندگی خویش محقق سازد ؛
و شاید قدرت لازم و تمرکز ذهنی ضروری برای خلق کردنش را ، نیابد!

اگر دوگانگی وجود حقیقی ندارد ؛
اگر زمان و مکان وجود حقیقی ندارند ؛
چرا باید بین توهم و واقعیت نیز ، این عدم وجود محقق نباشد؟؟!!!

باسپاس


267:

باسلام
برشما دوست گرامی




اگر خدا ازلی ابدی باشد ؛
اگر بی نهایت نیز چنین باشد ؛
موجودات چه هستند؟!
تکلیف نهایت چه می شود؟!
ذهن ما ، با اندیشۀ نهایت و بی نهایت _ یعنی اجتماع نقیضین _ چگونه کنار می آید؟!
خدا چگونه می تواند ازلی ابدی و بی نهایت باشد؟!
چگونه می تواند غیر ابدی باشد؟!
و ازل و ابدی نداشته باشد؟!
ذهن چگونه نقیضین را در خود جای داده است؟!
با توجه به این که ، هر چه به ذهن آید ؛ باید امکان وجود داشته باشد و حتماً در جایی وجود دارد.





ما در عالم واقع و فیزیکی یک ازلیت داریم و یک برهان عدم ازلیت و تنها یکی از این دو میتواند در عالم واقع وجود داشته باشند ( اجتماع نقیضین غیر ممکن است )


چرا در عالم واقع ، یکی از این دو می تواند وجود داشته باشد؟!
آیا عالم واقع و فیزیکی ، دارای نسبیت نیست؟!
از دیدگاهی ازلیت وجود دارد و از دیدگاه دیگر خیر؟!
چگونه و در کجا اجتماع نقیضین ممکن نیست؟!
مگر نه این که تنها غیر ممکن ، خود غیرممکن است؟!



حال پرسش این است مگر مغز شما بینهایت است یا بینهایت گنجایش دارد که بتواند بینهایت را در خود جای دهد ؟ پاسخ مشخص است که خیر است اما مغز نیازی ندارد تا بینهایت را بطورکامل فهم کند یا بینهایت باشد بلکه با استدلال درمیابد دورادور حکم بدان میدهد . مغز میتواند فرآیند ایکس + بینهایت را پردازش کند اما مگر مغز بینهایت است که پاسخ میدهد ؟


ذهن بی نهایت گنجایش دارد. اما از چه دیدگاهی؟!
آیا منظور شما گنجایش مادی ست؟!
ذهن برای درک بی نهایت ، به گنجایش مادی نیاز ندارد.
اما درک بی نهایت به تنهایی ، همان قدر برایش ناممکن به نظر می رسد که درک نهایت!
ذهن با روشی خاص ، این دو را با هم یکی می کند.
یعنی دو روی یک وضعیت می بیند.
و با شراکت این دو ماهیت ، به ماهیت سومی می رسد.
تنها در یک صورت ذهن این دو را می پذیرد:
این که نسبی در نظر گرفته شوند و به شکل مفروض!

باسپاس






268:

باسلام
بر شما دوست گرامی

اما این بیان ، معنای آن را نمی رساند!
" ولی آن همه اش نیست " را چگونه از این سخنان ، نتیجه گرفته اید؟!
معنای این جمله به طور مشخص این است که :
خداوند تمام و کمال ، در ظهورات خودش _ یعنی موجودات _ مستتر است!
در هر ذره ، هم نور است و هم تاریکی!
و ماهیت سومی که عموم مردم نمی توانند ببینندش.
یعنی به طور همزمان ، "بود و نبود" و " نور و تاریکی" با هم اند و یک ماهیت واحد را تشکیل می دهند.

خدا از مخلوقاتش جدا نیست لیکن تفاوت ماهوی دارد از حیث وجود. مخلوقات همه ممکن الوجودند و او واجب الوجود


چگونه خدا از موجوداتش جدا نیست اما تفاوت ماهوی دارد؟!!!!

آیا ما ، بدون اجزای وجودیمان ، می توانیم وجود داشته باشیم؟!
ممکن الوجود و واجب الوجود ، دو قطب یک ماهیت هستند.
خدای واقعی ، آمیخته ای از هر دو می باشد.
چگونه چیزی می تواند مستقل از وی باشد؟!

به عنوان مثال:
من ، واجب الوجود باشم ؛ اما اجزای وجودیم ، ممکن الوجود باشند!!!!!
یعنی خاصیتی یا ماهیتی ، در من باشد که در اجزایم نباشد!!!
یا برعکس.
در اجزای من چیزی باشد که در من نباشد!!!
آن گاه خداوند ، چگونه می تواند بی نهایت باشد و همه چیز را در خود جای دهد؟!!!
این چه مجموعۀ بی نهایتی ست که ، عضوی در آن نیست؟!!


سخن شما درست است. لیکن این انسان است که تمام مخلوقات را پست تر از خود می داند که در واقع نیز چنین است. یعنی اگر یک انسان با درک صحیح از جهان هستی خود را مانند دیگر مخلوقات ببیند (مانند موش و کرم و درخت و استر و ...) هیچ مشکلی پیش نمی آید اگر مانند همانها عمل کند.
این ذهن است که اجازۀ چنین کاری به او نمی دهد.


در نتیجه انسان می تواند ذهن خودش را کنترل نموده و به این وضعیت نزدیک سازد!

اگر ماهیتی تنها با بودن به روش ذاتی اش ، خدایش را بپرستد ؛ نمایانگر این حقیقت است که با وی یکی ست و این خداست که دارد در وجود وی زندگی می کند.

این خداست که به شکل وی موجود شده است.بنابراین این موجود ، شکلی و وضعیتی از خداوند است!
مانند تصویری از یک شخص!
در نتیجه موجودات متفاوت عالم ، تصویرهای متفاوتی از یک ماهیت هستند به نام خدا!
یعنی همان خدایان یکتا و متفاوت!
که در یک ذات واحد نیز ، مشترکند. نه این که از وی به وجود آمده باشند!
بلکه خود اویند!!!


ولی باید عرض کنم دقیقا همین است این تفکرات منطقی مادی بلکه هر تفکر مادی دیگری نمی تواند به حقیقت برسد مگر با استفاده از ارتباط با جهان غیب. جهانی که از دید فهم انسان پوشیده است و اگر هدایت خدا بوسیله انسانهایی مانند خودمان ولی مرتبط با جهان غیب نبود تا سر نخهایی به ما از ان بدهند هرگز نمی توانست به وجود آن پی ببرد.


با توجه به نتیجه گیری های قبلی ، انسان به هدایت بیرونی محتاج نیست!
به دردش می خورد اما ضروری نمی باشد.
زیرا همۀ انسان ها ، در یک ذات هوشمند خدایی یگانه ، مشترکند!

تنها رابطه برقرار کردن با این ماهیت درونی ، شرط شناخت خود و خداست.
هر چه دیگران بگویند و بگویند ؛ تنها دانش ما افزون می گردد. اما درک و فهم عمیق و ملموسی به ما نمی دهند!
نمی توانند بدهند.
زیرا حضور یگانه و بدون دوگانگی ، یعنی آن جایی که خدا و بنده یکی می شوند و مشاهده کننده و مشاهده شونده ، بر یکدیگر منطبق می گردند ؛ تنها با تجربه امکان دارد.
نه با شنیدن!

باسپاس

269:

هميشه اين سوال توي ذهنم بوده كه اينگونه جواب ها چقدر مطمئن هستن، واقعا چرا؟ انگار خود خدا داره جواب ميده. از كجا معلوم؟؟؟

270:


باسلام
برشما دوست گرامی

انسان به دو علت مطمئن سخن می گوید:
یا این اطمینان را از هوش و درک کسی می گیرد ، یا از هوش و درک خودش!
اطمینان نیز ، مانند عدم آن ، از هوش سرچشمه می گیرد.

اگر از اتکا به تفکر و هوش دیگران آن را بدست آوریم ؛ از فضل پدر ما را چه حاصل؟!!
اما اگر از اتکا به هوش درونی خود آن را بدست آوریم ؛ حتماً هوش و درک عظیم و بزرگی در ما هست.
زیرا عدم اطمینان صرف به بزرگان ، و داشتن اطمینان لازم به خویشتن ، از مشخصه های هوش برتر است.
حتماً بزرگ شده ایم!
بالغ گشته ایم!

به همین سادگی!!!

باسپاس

271:

بزودی و به خواست پروردگار در اینجا و در یک پست بطور کامل مشکل بین خود و آدلاید را حل می کنم
اما با این سهخن منم عزیز مخالفت دارم
تصور نمی کنم اینگونه باشد
سیمرغ موجودی ذهنی است
اما آیا سیمرغ وجود دارد؟؟؟؟
نشانه هایی از وجود آن در دست دارید که به ما نشان دهید؟ در کجا دیده شده؟؟ در کجا اثری از خود به جای گذاشته است؟

272:

به كدوم سادگي؟
از هوش و درك خودت اين حرف ها رو ميزني يا از هوش و درك انسان ديگري؟
به هر كدوم از اين دو دليل كه باشه، چطور انسان ميتونه اينجوري با اطمينان از چيزي صحبت كنه كه علم كمترين اطلاعي راجع بهش نداره و اونموقع اسمش رو بزاره فلسفه يا منطق يا مذهب؟؟؟
فلسفه گاهي مياد درباره زندگي انسان و خوبي و بدي صحبت ميكنه و اين ها خيالي و احساسي نيستن و تجربي هستن.
اما درباره كلمه اي بنام خدا، اون هم صفات خدا، كه بالاتر هست، چون يعني هم خدا رو ميشناسيم هم صفاتش رو ميدونيم صحبت كردن اصلا منطقي نيست.
اينكه مثلا كسي به كسي ميگه: "شما توبه كن، خدا ميبخشه". يا اينكه: "حتما خواست خدا اينگونه بوده"؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اين ها عين جهالت نيست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

273:

باسلام
بر شما دوست گرامی

آیا شما مرا می شناسید؟!!!
آیا از روند زندگی درونی من آگاه هستید؟!
اگر شما از خدا هیچ نمی دانید ؛ نباید آن را به من یا دیگری نیز ، ارجاع دهید!!!

شما در وادی شناخت خود و خداوند ، بسیار مبهوت هستید.
شاید من نیز زیاد ندانم.
اما نسبت به شما بسیار می دانم!

دوست گرامی من
قصد اهانت به شما یا دیگری را ندارم.
تنها حقیقت را می گویم.

من هم مانند شما بوده ام.
اما اکنون ، نیستم.

تقریباً هر چه می گویم ؛ از هوش و درک خودم می باشد.
من سختی اهانت دیگران را تحمل می کنم ؛ اما از سخن دانشمندان چیزی برای تایید گفتارم ، نمی گویم!

از قوانین فلسفه برای توجیه نظریات خود چیزی نمی گویم!
زیرا می خواهم ، روش سادۀ با خود بودن و مشاهدۀ خود را ، به تمامی انسان هایی که سخنم را می شنوند یا می خوانند ؛ یاد بدهم!

دوست من
می توانم دربارۀ خلقت جهان و چگونگی آن ، برایت بگویم.
اما از کسی نشنیده ام!
بلکه به قول دوستمان آدلاید ، سخن من ایستادگی در مقابل دانشمندان و بزرگان است.
چه کسی در مقابل بزرگان قد علم می کند؟؟؟!!!
مردم عامی هر حرفی می زنند.
اما اهل علم ، می ترسند کلامی بدون پشتوانۀ بزرگان بگویند!!!
اگر کسی بدون توجه به دیگری ، هر چند بزرگ باشد ؛ سخن بگوید ؛
بدان که خود ، با حقیقت در ارتباط مستقیم بوده است!

باسپاس

274:

باسلام
بر دوست گرامی

اگر مایل هستید ، برای آشنایی با بعضی از نظریات من ، می توانید به تاپیک " تفاوت زاینده است" سری بزنید.

دوست من
ذهن دو دیدگاه دارد.
دیدگاهی فردی ؛
دیدگاهی کلی.

بین وهم و واقعیت فاصله ای نیست!
شما با همان ذهن خلاقی به درون خود می نگرید که به دنیای بیرون می نگرید!!!
چرا آنچه را با شراکت اذهان دیگر می بینید ؛ بر نگرش درونی خود ، ترجیح می دهید؟!

اگر بینش ذهنی شما ، خالق موجودات غیر واقعی باشد ؛
چرا وقتی به جهان پیرامون خود می نگرید ؛ این بینش ذهنی ، درست عمل می کند؟!

ذهن ما هر چیزی را خلق کند ؛ می تواند با افزایش قدرت متمرکزش ، آن را صورت مادی دهد.
اما باید فرد مورد نظر ، قدرت ذهنی متمرکز زیادی ، داشته باشد.
راه دیگر آن هم این است که ، قدرت ذهنی خود را ، با اذهان عمومی جمع کند.

اگر تمامی مردم ، به یک چیز بیاندیشند ؛ آن را صورت مادی خواهند داد.
هرگاه نظر مردم تغییر کند ؛ کم کم دنیای اطراف آن ها نیز ، تغییر خواهد کرد.

تغییرات روح زمانه نیز ، گویای همین اندیشه است.
اگر می خواهید زندگی شما عوض شود ؛ همان گونه بیاندیشید که می خواهید و تصور می کنید!
حال اگر در این نوع اندیشه ، با تمامی یا عموم مردم ، شریک باشید ؛ به سرعت شاهد خلق شدن آرزویتان خواهید بود!

آیا اگر چیزی را شما یا من نبینیم ؛ نمی تواند وجود داشته باشد.
روزی بشر ، باور به پرواز را ، احمقانه می دید.
روزی بشر ، زمین را مسطح می دید و نمی توانست باور کند که ، غیر از این نیز ، می تواند وجود داشته باشد!

اگر روزی سیمرغی دیدید ؛ تعجب می کنید؟!
من که نمی کنم!

من از دیدن هیچ چیز تعجب نمی کنم.
زیرا می دانم که ، بی نهایت بودن ذهن و قدرت خلق کردنش ، چه معنای عمیقی دارد.

ذهن اول طرح یک چیز را در مخیله اش می پروراند.
سپس با داشتن امکانات لازم ، به خلق آن اقدام می کند.
اگر هنوز سیمرغی ندیده ایم ؛ علتش ناباوری ماست!
زیرا همین ناباوری ، اندیشه ایست که ، نمی گذارد ذهن ما ، به ابزار و ادوات لازم برای خلق کردنش ، دست یازد!

ذهنی که با ناباوری ، قدرت خلق کردنش ، به محدوده ای خاص محدود گشته است ؛ نمی تواند آزادانه خلق کند.
چه کسی ذهن خلاق دارد؟!
اگر صاحب این ذهن ، قدرت این خلق را در خود نبیند ؛ چگونه به خلقت آن اقدام می کند؟!

اگر شما معتقد باشید که انسان هرگز نمی تواند پرواز کند ؛ زیرا تاکنون انسانی را در حال پرواز ندیده اید ؛
چگونه ممکن است که ، برای رسیدن به چنین آرزویی ، دست به کار شوید؟!!

باسپاس





275:


باسلام
بر دوست گرامی

با استفاده از یک دلیل یا اندیشه به شکلی رایج ، در محدودۀ علمی خاص ، به روشی تکراری و عمومی برمی خوریم که ، نمی تواند پاسخ گوی هر نوع طرز تفکری باشد.
یا با هر پیش فرضی کنار بیاید.
این روش باعث می شود که نتوانیم درست بیاندیشیم.
اندیشۀ ما ، با سطح انرژی ذهنی ما ، ارتباطی مستقیم دارد. بنابراین ما باید تعیین کنیم که ، چه داده ای باید در مدار ذهنی ما قرار گیرد و کدام داده نباید مورد استفاده قرار گیرد.


بین سئوال و پاسخ فاصله ای نیست.


لااقل در بدو ورود آن ها به ذهن فرد.
اما داده های زیادی که در طی سال ها در ذهن ما حک شده اند و ما با اختیار یا بی اختیار آن ها را پذیرفته ایم ؛ الزاماً با این سئوال و پاسخ همگون نیستند.

حضور آن ها به ما اجازه نمی دهد که ، خواستۀ خود را به توان برسانیم!
با تناقضات خود و تفاوت پیش فرضی ای که با سئوال ما دارند ؛ راه ذهن ما را سد می کنند و اجازه نمی دهند که سئوال ما ، راه خود را به سوی پاسخ بیابد!

به عنوان مثال براده های آهن را در میدان مغناطیسی آهن ربا در نظر بگیرید:

هرگاه نیروی میدان ضعیف باشد ؛ نمی تواند تمامی آن براده ها را ، کاملاً مغناطیسی کرده و در مسیر جریان ، به طور قطبی و منظم ، شکل دهد.
در نتیجه مانع از برقراری جریان کامل و مناسب می گردند.

همواره بین سئوال و پاسخ آن ، داده هایی غلط یا خارج از حیطۀ مورد نظر ذهن ما ، با برداشتی اشتباه ، وجود دارند.


یا این داده ها نمی توانند با مسیر فکری ذهن ما ، جور شوند ؛ یا ما قدرت زیادی برای جور کردنشان نداریم.
یعنی سطح انرژی ذهنی ما آن قدر بالا نیست که بتواند ، این داده را نیز ، در مسیر خود قطبی کرده و به کار گیرد!

به عنوان مثال:
شما نیز مانند هر انسان تحصیل کرده یا اهل دانش و تفکری ، پذیرفته اید که ، مکان و زمان وجود مطلقی ندارند.

اما آیا تاکنون توانسته اید یا دیده اید که _ کسی یا چیزی _ حتی برای لحظه ای ، تحت وضعیت بی زمانی یا بی مکانی زندگی کند ؟!
چرا آن را پذیرفته اید؟!

این یک نوع تفکر ذهنی و غیرمادی ست.
در حیطۀ تئوری ها و نظریات است.

نمونه اش در جهان پیدا نمی شود!!!
اما نه تنها باورش نموده اید ؛ بلکه بر اساس آن ، استدلال نیز می کنید!!!
چرا؟!
آیا وجود داشتن سیمرغ ، عجیب تر و ناشدنی تر از ، وجود بی زمانی و بی مکانی ست؟؟!!!

اگر ترتیبات یک حادثه و سلسله مراتب وجودیش را دانستیم ؛ وجودش برای ما اثبات می گردد و نفی ناپذیر می گردد ؛ اما اگر ندانستیم ، وجودش کاملاً نفی می گردد؟؟؟!!!

آیا فهم فردی و استدلالی ما ، ملاک حقیقت است؟!
آیا این نوع نگرش ، تنگ نظرانه نیست؟!
بسیار محدود و مقید به بینش نادان و ناتوان فردی نیست؟!

اگر بپذیریم که ، خدا یا طبیعت یا هر چیز دیگری ، بی نهایت است یا اساساً بی نهایت نیز وجود دارد ؛ باید به هر ماهیتی که جزو این بی نهایت است ؛ حوزۀ امکان بدهیم.
زیرا داریم در مورد تمامی آن چه که وجود دارد یا ندارد ؛ سخن می گوییم!

یعنی حوزه ای از وجود که ، نباید چیزی یا ماهیتی از آن بیرون باشد!

تفکرات شخصی ، تصورات ، اوهام یا هر ماهیت غیرمادی ای ، جایشان کجاست؟!
آیا از این عالم بیرون است؟!
اگر بیرون نیست ، کجاست؟!

در حوزۀ مورد بررسی ما ، تمامی مخلوقات و خالقان وجود دارند.
هر ماهیتی مخلوقی ست. حتی اگر اندیشه ای ، حسی ، عاطفه ای یا هر چیز دیگری باشد!

کتابی خواندم که ، یک دانشمند محقق در رشتۀ ریاضیات ، به رشتۀ تحریر درآورده بود. ایشان در این کتاب نشان دادند که ، چگونه می توان تنها از عدد "یک" ، که داده ای مبهم در ذهن بشر است ؛ دنیای ریاضیات را به وجود آورد و تا حساب دیفرانسیل و انتگرال پیش رفت!

آن چه برای من اهمیت فوق العاده ای داشت ؛ صرفاً نتیجۀ حاصل شده از این اعمال نبود.
بلکه روش هایی بود که ذهن ما ، برای آفرینش در چهارچوبی معین ، با حداقل فرض ممکن ، به کار گرفته بود!!!

روش اندیشیدن و استدلالات ذهنی ، برایم مهم بود.
روشی برای آفرینش و نابودی!
بها دادن به ریاضیات و حساب دیفرانسیل و انتگرال ، در مقابل بها دادن به شناخت ذهن و نوع عملکردش ، کودکانه است.
اگر خالق شناخته گردد ؛ مخلوق در چنگ ماست!

شناخت روش های زیبای ذهن ، برای همگون ساختن اندیشه ها و به وحدت رساندن اجزاء ، در جهت خواسته های فرد ، هدف بسیار مهمی ست.

روش رسیدن سئوال به پاسخ را ، به ما نشان می دهد!
ماهیت های حائل را ، به ما نشان دهد.
و روش قطبی کردن آنان را ، بر ما نمایان سازد!

حتی با روش هایی می تواند کلیۀ ماهیت های حائل بین این دو را ، بردارد!

می توان اندیشه کردن خویش را تماشا کرد.
و مشاهده نمود که ، چه هستیم؟!
که هستیم و چه ذاتی داریم؟!
این ذات چگونه عمل می کند؟!
چگونه خواستن و توانستن و هر دو نقیض دیگری ، در ما متحدند؟!
چرا بین آن ها فاصله می افتد و در نتیجه ، چگونه می توان این فاصله را برداشت؟!

خود ذهن ، به ماهیت های حائل بین دو نقیض ، مانند سئوال و پاسخ ، شکل علت و معلولی می دهد!
یعنی داده ها را ، در جهت نیل به خواسته اش ، قطبی می سازد!

به عنوان مثال:

فرض کنیم که می خواهیم از کلمۀ "دیروز" به کلمۀ " پسروی برسیم.
با این فرض ذهنی که ، در طی این مسیر ، هر بار تنها می توانیم یک حرف را تغییر بدهیم و کلمات باید معنادار باشند.
آن گاه خواهیم داشت:
دیروز _ پیروز _ پیروی _ پسروی!

این ها علت و معلول حقیقی نیستند.

بلکه ذهن ما به آن ها ، ماهیت و شکل علت و معلولی داده است.
بنابراین می توان به علت ها و معلول های دیگری نیز ، جان داد!

در این زمینه می توان خیلی سخن گفت.

باسپاس

276:

شرمنده، اهل اين كنكاش ها نيستم، اما اميدوارم همين قضاوت هام مشكلي نداشته باشه.
نوشته اصلي بوسيله منـــــــــــم نمايش نوشته ها
دوست من
ذهن دو دیدگاه دارد.
دیدگاهی فردی ؛
دیدگاهی کلی.

بین وهم و واقعیت فاصله ای نیست!
شما با همان ذهن خلاقی به درون خود می نگرید که به دنیای بیرون می نگرید!!!
چرا آنچه را با شراکت اذهان دیگر می بینید ؛ بر نگرش درونی خود ، ترجیح می دهید؟!

اگر بینش ذهنی شما ، خالق موجودات غیر واقعی باشد ؛
چرا وقتی به جهان پیرامون خود می نگرید ؛ این بینش ذهنی ، درست عمل می کند؟!

ذهن ما هر چیزی را خلق کند ؛ می تواند با افزایش قدرت متمرکزش ، آن را صورت مادی دهد.
اما باید فرد مورد نظر ، قدرت ذهنی متمرکز زیادی ، داشته باشد.
راه دیگر آن هم این است که ، قدرت ذهنی خود را ، با اذهان عمومی جمع کند.

اگر تمامی مردم ، به یک چیز بیاندیشند ؛ آن را صورت مادی خواهند داد.
هرگاه نظر مردم تغییر کند ؛ کم کم دنیای اطراف آن ها نیز ، تغییر خواهد کرد.

تغییرات روح زمانه نیز ، گویای همین اندیشه است.
اگر می خواهید زندگی شما عوض شود ؛ همان گونه بیاندیشید که می خواهید و تصور می کنید!
حال اگر در این نوع اندیشه ، با تمامی یا عموم مردم ، شریک باشید ؛ به سرعت شاهد خلق شدن آرزویتان خواهید بود!


متوجه نميشم، درس ميديد يا نصيحت يا راه رو نشون ميديد؟
دوست عزيز، كاش دليل اين حرفات رو هم مينوشتي، اونموقع توجيه پذير تر بودند.
نوشته اصلي بوسيله منـــــــــــم نمايش نوشته ها

آیا اگر چیزی را شما یا من نبینیم ؛ نمی تواند وجود داشته باشد.
روزی بشر ، باور به پرواز را ، احمقانه می دید.
روزی بشر ، زمین را مسطح می دید و نمی توانست باور کند که ، غیر از این نیز ، می تواند وجود داشته باشد!

اگر روزی سیمرغی دیدید ؛ تعجب می کنید؟!
من که نمی کنم!

من از دیدن هیچ چیز تعجب نمی کنم.
زیرا می دانم که ، بی نهایت بودن ذهن و قدرت خلق کردنش ، چه معنای عمیقی دارد.

ذهن اول طرح یک چیز را در مخیله اش می پروراند.
سپس با داشتن امکانات لازم ، به خلق آن اقدام می کند.
اگر هنوز سیمرغی ندیده ایم ؛ علتش ناباوری ماست!
زیرا همین ناباوری ، اندیشه ایست که ، نمی گذارد ذهن ما ، به ابزار و ادوات لازم برای خلق کردنش ، دست یازد!

ذهنی که با ناباوری ، قدرت خلق کردنش ، به محدوده ای خاص محدود گشته است ؛ نمی تواند آزادانه خلق کند.
چه کسی ذهن خلاق دارد؟!
اگر صاحب این ذهن ، قدرت این خلق را در خود نبیند ؛ چگونه به خلقت آن اقدام می کند؟!

اگر شما معتقد باشید که انسان هرگز نمی تواند پرواز کند ؛ زیرا تاکنون انسانی را در حال پرواز ندیده اید ؛
چگونه ممکن است که ، برای رسیدن به چنین آرزویی ، دست به کار شوید؟!!

باسپاس



من به قدرت ذهن ايمان دارم. اگه بگي كه اين ها رو ذهنت خلق كرده قبول ميكنم. چون گاهي ذهن ما حتي خدا رو هم خلق ميكنه و براش صفت و داستان ميگه.
حرف من هم دقيقا همينه، كه سنگ محكت براي مجزا كردن ذهني و تخيلي بودن اين خدايي كه انگار خيلي ميشناسيش از واقعيتي مجزا از ذهنت، چيه؟؟
سيمرغ هست؟ واقعا هست؟ يا اينكه معنايي در ذهن ماست؟؟ خدا هم معنايي در حد سيمرغ (به معناي 30 مرغ منطق الطير) هست؟؟
از مثال بيا بيرون عزيز، من فقط سوالم اينه كه كجاي اين ها تراوشات ذهن بشره و كجا الهام گرفته از طبيعت و واقعيت؟؟

277:

باسلام
بر شما دوست گرامی

این جمله را برای شما ننوشته بودم!
به دوستمان کامران پیشنهاد دادم!
نمی دانم چرا شما به آن پاسخ داده اید؟!


متوجه نميشم، درس ميديد يا نصيحت يا راه رو نشون ميديد؟

چه اهمیتی دارد که کدام را انجام می دهم؟!
این برداشت شماست که دارم درس می دهم یا نصیحت می کنم یا راه را نشان می دهم!
به نظر خودم ، تنها دارم نظرم را بیان می کنم!
آن هم در پاسخ به مخالفت دوستمان کامران!


دوست عزيز، كاش دليل اين حرفات رو هم مينوشتي، اونموقع توجيه پذير تر بودند.


دوست من
چگونه دلایلم را بنویسم؟؟؟!!!
این همه دلیل را موجه ندانستید یا متوجۀ منظور اساسی من نشدید!
در عین حال به قول خودتان ، اهل این کنکاش ها هم که نیستید!
بنابراین تمایلی به دانستن دلایل و نظریات من یا شاید دیگری نیز ، ندارید.
در عین حال ، می خواهید برای بیان چیزی که درکش نمی کنید ؛ از مثال نیز استفاده نکنم!!!

حال نمی دانم پاسخ مرا می خواهید یا نه؟!
آیا آن چه را دربارۀ ذهن نوشته ام ، متوجه شده اید یا نه؟!
اگر پاسخی از من می خواهید ؛ باید سخنان همان تاپیک یا سخنان مشابۀ آن را بیان کنم!
اما شما فرموده اید که اهل این کنکاش ها نیستید!!!
شما چه پیشنهادی دارید؟!
چگونه عمل کنم؟!
چه چیز را بیان کنم و به چه شکلی؟!

من به قدرت ذهن ايمان دارم. اگه بگي كه اين ها رو ذهنت خلق كرده قبول ميكنم. چون گاهي ذهن ما حتي خدا رو هم خلق ميكنه و براش صفت و داستان ميگه.


شما چگونه با ذهن آشنایی دارید ؛ در حالی که اصل این سخنان را درک نمی کنید؟!
شاید برای شما دیدن فیلم مستند "راز" ، کارساز باشد!
شاید اگر دانشمندان بگویند ؛ به پشتوانۀ فهم آنان بپذیرید.
زیرا ما ایرانیان نه خود می اندیشیم و نه اندیشۀ برادرانمان ، برایمان اهمیت دارد!!!

حتی لحظه ای شک نمی کنیم که ، شاید این فردی که با ما سخن می گوید ؛ یک نابغه باشد؟؟!!!
یا یک عارف ، اندیشمند ، نظریه پرداز ، فیلسوف ، متفکر و غیره!!!!!
بالاخره شاید در نزدیکی های ما نیز ، نبوغی پیدا شود!!!!!!!!!

ما در دو صورت دانش و بیانات یک فرد را مهم تلقی می کنیم:
1_ مرده باشد.
2_ غربی باشد.
3_ اگر ایرانی باشد نیز ، لااقل در نزدیکی های ما نباشد!

تنها آوازه اش را از دوردست ها بشنویم!!!



حرف من هم دقيقا همينه، كه سنگ محكت براي مجزا كردن ذهني و تخيلي بودن اين خدايي كه انگار خيلي ميشناسيش از واقعيتي مجزا از ذهنت، چيه؟؟
سيمرغ هست؟ واقعا هست؟ يا اينكه معنايي در ذهن ماست؟؟ خدا هم معنايي در حد سيمرغ (به معناي 30 مرغ منطق الطير) هست؟؟
از مثال بيا بيرون عزيز، من فقط سوالم اينه كه كجاي اين ها تراوشات ذهن بشره و كجا الهام گرفته از طبيعت و واقعيت؟؟



دوست من
پاسخ سئوال شما در بین سخنانم هست.
برای پاسخ دادن به یک فرد ، همواره نیاز دارم که از اساس ، نظریاتم را بیان کنم.
شما نیز اهل خواندن آن ها نیستید.
متاسفانه راه دیگری ندارم.

باسپاس

278:


درود دوست گرامي

1- بهتر است بحث پيرامون ذهن و ... را در همان جستار " تفاوت زاينده است " پيگيري كنيم تا اين جستار به انحراف نرود .
2- شيوه ي ديالكتيك شما جالب نيست البته از اين نگر كه در پيكهايتان سوالات بسياري مطرح ميكنيد كه بعد از پاسخ دادن به آنها دوباره خرواري از سوالات بر سر ما فرو ميريزد و به ناچار بايد بحث با شما را به تاخير انداخت ، پرسشهاي شما طوري است كه با يك خط و دو خط نميشود پاسخ گفت .
موجودات با نهايت هستند، برخي از يك سو بانهايت هستند و از يك سو بي نهايت ( مانند بشر يا مجموعه ي اعداد طبيعي - از نگر درازاي عمر - ) برخي از يك سو بانهايت و از سوي ديگر هم بانهايت و پاياندار هستند ( مانند گياهان يا مجموعه ي اعداد بازه ي 2- تا 2 + )
تكليف نهايت مشخص است ، نهايت ، نهايت است .
در درك چم اجتماع نقيضين به خطا رفته ايد ، اجتماع نقيضين وقتي غير ممكن است (‌ " مهاد ام القضايا يا ام الاوائل " ) كه هر دو را در يك "‌آن " يا يك لحظه در محور مختصات در راستاي زمان داشته باشيم ، مثلا بهروز نميتواند " همزمان " هم در خانه باشد و هم در خانه نباشد ،‌
اما بهروز ميشود در دو بازه ي زماني هم در خانه باشد و هم نباشد .
خدا ذاتا بينهايت است و صفاتش هم عين ذات اوست ، همان حكمي كه براي منفي زمان صفر (‌قرارداد ) برپاست براي " چگونگي " خدا هم برقرار است ( گفته ي ويتگنشتاين كه از آنچه سخن نتوان گفت به سكوت بايد درگذشت )
مغز يك گزاره را به صورت بسته ي اطلاعاتي بصورت پارالل ذخيره ميكند سپس بسته ي اطلاعاتي ديگر را از طرق نورونها ذخيره ميكند ، از مقايسه ي گزاره ي اول و دوم مغز پردازش ميكند كه يكي نقيض ديگري است و بنا بر حكم عقلي هم معمولا از استفاده ي همزمان آن اجتناب ميكند







279:

چه كسي گفته هر چه به ذهن آيد بايد وجود ( وجود خارجي ) داشته باشد ؟
هيولاي شش سر غول پيكر و ديجيمون به سان كارتونها يا غار علي بابا و چهل دزد هم به ذهن مي آيد اما وجود ندارد ( آنكه ويتگنشتاين ميگويد : " قرمز وجود دارد ، بيمعني است ( Meaningless ) چرا كه اگر قرمز وجود نداشت از آن صحبت نميشد " منظورش وجودي است كه از اجتماع ذهن و عين نتيجه شده - اعضاي يك مجموعه كه اجتماع دو مجموعه ي a و b هستند " يا " عضو مجموعه ي a هستند يا عضو مجموعه ي b يا عضو هر دو ) جهان نميتواند هم بينهايت منفي ( ازلي ) باشد و هم خلق شده باشد ( Creation ) همانطور كه شما نميتوانيد هم زن باشيد و هم مرد .
عالم فيزيكي يكتاست ولي برداشتها و هرمونوتيكها متفاوت است . از دو ديدگاهي كه يكي معتقد به ازليت ماده و ديگري باورمند به تناهي گوهر هستي است آنكه سازگاري بيشتري با علوم داشته باشد از نگر منطقي پذيرفته ميشود ،
در همه جا و به هرگونه اجتماع نقيضين ممكن نيست ، اجتماع نقيضين در دسته ي " ممتنع الوجودات " است و " وجود" ش " محال منطقي " (Impossible Logical ) است .
منطق ميگويد وجود غيرممكن ، غيرممكن نيست ، همچنان كه " تصور محال " محال نيست ، تصور غيرممكن ، ممكن و تصور ( concept يا notion ) محال ، هم ممكن است ، مثلا اينكه :‌ " غول چراغ جادو وجود دارد " غيرممكني است كه وجود دارد و غير ممكن نيست .
گنجايش مغز محدود است ،‌ ضمن اينكه قدرت ذخيره گري ( save ) بسيار بالايي دارد اما در ذخيره ي داده هاي ورودي اش ( Input ) تا حدي گنجايش دارد مثلا اگر چه امروزه هاردديسكهايي با قدرت ذخيره ي 200 گيگابايت و بالاتر داريم كه قابليت ذخيره سازي بسياري دارند اما بينهايت نيستند ، حتي جهان هم بينهايت نيست اما لبه و كناره و گوشه ندارد ( چيزي كه ازلي باشد و ابدي بينهايت است كه مغز چنين نيست و خودش در روند تكامل به فرم امروزي درآمده ) مشخص است كه گنجايش مغز ،‌ گنجايشي مادي است چرا كه مغز مادي است و تا به حال هم چيزي غيرمادي از مغز ديده نشده چرا كه چيز ديدني ديگر غيرمادي نيست و حتي لزوم وجود آن هم به اثبات نرسيده و ... براي هر دركي نياز به گنجايش مادي است براي امتحان به قسمتي از مغز مثلا قسمت راست آن آسيب وارد كنيد اگر اتفاقي در درك شما از هر چيزي نيفتاد حرف شما مورد پذيرش است اما اگر اتفاق ديگر افتاد ... هر دركي هم ابتدا بايد وارد شود ( Input ) سپس در مرحله ي بعدي بايد وروديها پردازش ( Processing ) شوند تا روشن شود آنها " معتبر " ( Valid ) هستند يا " نامعتبر" ( Invalid ) پس از پردازش و انجام اعمال استاندارد و ضروري خروجي ( Output ) بصورت يك فرم ايده آل و آماده ،‌ آماده ي بهره برداري و استفاده است ، ممكن است همه ي اين مراحل در چند نانوثانيه انجام شود ( مانند " تصميم " براي انجام حركات غيرارادي مانند كشيدن دست در هنگام برخورد با كتري ، در اين امورات در حافظه ي Rom مغز شما كه تنها حافظه ايست با قابليت خواندن ( Read only ) و اطلاعات در آن تنها يكبار نوشته ميشود كه آن هم از طريق DNA ( كه تنها عضو و موجود زنده ايست كه ميتواند همانند خود را توليد كند )‌ كه اطلاعات حياتي و اساسي را منتقل ميكنند ضبط و نگاشته ميشود ) يا ممكن است چند دقيقه بطول بيانجامد مانند تفكر در مورد يك ايده و نگره ( Theory ) و اظهارنگر قطعي يا " نزديك به واقعيت " در مورد آن .
درك نهايت هم ممكن است ، " مشاهدات " و درك از شما از كتاب ، از دوستان ، از درخت ، از تلويزيون ، از رايانه ، از همين كاراكترهايي كه چشمان شما روي آن حركت ميكند دركي و تجربه اي است متناهي وپاياندارد ولي هرگز نميتوانيد يك درخت بينهايت كه از بالا و پايين پاياني نداشته باشد تصور كنيد .



280:



باسلام
بر شما دوست گرامی

ما اجتماع نقیضین را ، در یک "آن" نیز داریم.
مثال شما ، مثالی صرفاً جسمانی و مادی ست!
شما همه چیز را در ماده خلاصه می کنید!
ما در آن واحد ، هم نهایت داریم و هم بی نهایتیم.
جهان نیز به همین شکل!
اگر جهان تنها نهایت داشت یا بی نهایت بود ؛ امکان وجود داشت؟!
در محدودۀ بسیار کوچک ، می توان تصور کرد که ، اجتماع نقیضین وجود ندارد.
اما در محدودۀ وسیع ، وجود دارد.
فلسفه و منطق ، از این حکم استفاده ای جامع می کنند!

خدا ذاتا بينهايت است و صفاتش هم عين ذات اوست ، همان حكمي كه براي منفي زمان صفر (‌قرارداد ) برپاست براي " چگونگي " خدا هم برقرار است ( گفته ي ويتگنشتاين كه از آنچه سخن نتوان گفت به سكوت بايد درگذشت )
خداوند نمی تواند صرفاً بی نهایت باشد!
باید نهایت هم باشد.
مگر این که منظور شما از خداوند ، خدای خالق باشد.

مغز يك گزاره را به صورت بسته ي اطلاعاتي بصورت پارالل ذخيره ميكند سپس بسته ي اطلاعاتي ديگر را از طرق نورونها ذخيره ميكند ، از مقايسه ي گزاره ي اول و دوم مغز پردازش ميكند كه يكي نقيض ديگري است و بنا بر حكم عقلي هم معمولا از استفاده ي همزمان آن اجتناب ميكند
دوست من
عقل نیرویی ست که ، خیلی دو دو تا چهارتا می کند.
اما پس از مدتی ، به صاحبش گوشزد می نماید که ، باید از عقل گذر کند!!!
خود عقل است که این قوانین محدود را ، به عنوان یک شاخص مطلق ، مطرود می شمارد!
عقل نیز از سطوح ذهنی ست و مراتب دارد.
در سطوح پایین و در دیدگاه صرفاً مادی ، از استفادۀ همزمان نقیض ها اجتناب می ورزد.
اما روش هایی را می شناسد که ، می توان با آن ها ، دو نقیض را ، به طور همزمان مورد استفاده قرار داد.
به عنوان مثال ، در هنرها ، در علوم ذهنی و تئوریک ، در بروز عواطف ...

باسپاس




281:

نوشته اصلي بوسيله منـــــــــــم نمايش نوشته ها
بر شما دوست گرامی
ما اجتماع نقیضین را ، در یک "آن" نیز داریم.
مثال شما ، مثالی صرفاً جسمانی و مادی ست!
شما همه چیز را در ماده خلاصه می کنید!
ما در آن واحد ، هم نهایت داریم و هم بی نهایتیم.
جهان نیز به همین شکل!
اگر جهان تنها نهایت داشت یا بی نهایت بود ؛ امکان وجود داشت؟!
در محدودۀ بسیار کوچک ، می توان تصور کرد که ، اجتماع نقیضین وجود ندارد.
اما در محدودۀ وسیع ، وجود دارد.
فلسفه و منطق ، از این حکم استفاده ای جامع می کنند!


خداوند نمی تواند صرفاً بی نهایت باشد!
باید نهایت هم باشد.
مگر این که منظور شما از خداوند ، خدای خالق باشد.

دوست من
عقل نیرویی ست که ، خیلی دو دو تا چهارتا می کند.
اما پس از مدتی ، به صاحبش گوشزد می نماید که ، باید از عقل گذر کند!!!
خود عقل است که این قوانین محدود را ، به عنوان یک شاخص مطلق ، مطرود می شمارد!
عقل نیز از سطوح ذهنی ست و مراتب دارد.
در سطوح پایین و در دیدگاه صرفاً مادی ، از استفادۀ همزمان نقیض ها اجتناب می ورزد.
اما روش هایی را می شناسد که ، می توان با آن ها ، دو نقیض را ، به طور همزمان مورد استفاده قرار داد.
به عنوان مثال ، در هنرها ، در علوم ذهنی و تئوریک ، در بروز عواطف ...

باسپاس





درود


اجتماع نقيضين در يك واحد و ارزش زماني " غير ممكن " است ، بينهايت و بانهايت را " همواره " داريم اما در يك واحد زماني تنها "‌كاربست " يكي از دو را ميتوانيد داشته باشيد .
بطور مثال نشان دهيد در يك بازي فوتبال تيمي هم ميتواند بازنده باشد و هم برنده . اگر جهان بينهايت بود امكان وجود نداشت ، وفرنود آنرا هم به تفصيل بررسي كرديم ، پس زماني كه بينهايت منفي نيست لزوما بانهايت منفي است ، در محدوده ي كوچك مثل نانو و ميكرو هم نميتوان اجتماع نقيضين داشت ، پروتون كه سه كوارك دارد ( دو كوارك بالا و ديگري پايين )نميتواند در يك واحد زماني (‌كه تنها چمي فلسفي است ) هم دو كوارك بالا داشته باشد و هم نداشته باشد ، خداوند در چمي همگاني به هر صاحب كرامت و داراي فضلي خطاب ميشود مثلا :‌ارسطو را خداوندگار منطق ميخوانند ،‌اما تلقي و اشارات من به ترم " خدا "‌صرفا همان خداي تعريف شده يعني خداي خالق ( The creator god ) است و اين خدا بينهايت است ، در ديدگاه كلي هم ارسطو خداوندگار است و بانهايت است . طرد كردن به چم " راندن "‌است و " عقل سليم " هيچگاه "‌قوانين منطقي "‌را كه استوار هستند مطرود نميكند . حالا شما يك روش يا مورد خاص را براي ما مثال بزنيد كه در يك واحد زماني " اجتماع نقيضين "‌داشته باشيم !‌ (‌به بياني ديگر كافي است فقط يك مثال نقض بياوريد تا اين مهاد فراگير و قانوني هميشه درست نباشد )

282:

در تكميل سخني كه در گذشته در مورد حركت غير ارادي رانديم اين را هم بيافزاييم كه دست داراي حسگرها و سنسورهايي ( Sensor )عصبي است كه تا زماني كه اين حسگرها درست عمل كنند سيستم عصبي بدن دچار اختلال نميشود اما با آسيب رسيدن به رشته هاي عصبي يا تغيير در كاركرد آنها مثل تزريق عنصر بي حس كننده يا بيهوشي عملكرد آن به سويي ديگر مي رود ، در برخورد مثلا انگشت با كتري و پيدا شدن اولين علائم، حسگرها به محض برقراري ارتباط داده هايي در خصوص كشيدن دست بصورت فوري از طريق نورونهاي حسي به مغز ميفرستند كه مغز بنا بر عمل به اصل فرازيست (‌كه اين تنها براي مترياليسم مطرح نيست و براي تمام بشر با هر فرقه اي در حالت كلي برقرار است )‌ با عملكرد بلادرنگ ( Real time ) خود از طريق " نورونهاي حركتي " فرمان به عقب كشيدن را براي عضو مذكور صادر ميكند ،اين توضيحات در راستاي ترم شك برانگير " غيرارادي " بود كه تصور نشود حركات غير ارادي خارج از فرمان مغز به عنوان ليدر و مركز فرماندهي بشر است .

283:

باسلام
بر شما دوست گرامی




چه کسی گفته که نباید باشد؟!!
تصورات ما کجا می روند؟!
باید جایی وجود داشته باشند!
همین ذهنی که من دارم و جهان را مشاهده می کند ؛ درون من ، چیزهای دیگری را نیز مشاهده می کند.
چرا مشاهدۀ بیرونی را حقیقت بدانم و آن را موجود ؛ اما مشاهدات درونی ام را ، ناحق بدانم و ناموجود؟؟؟!!!




هيولاي شش سر غول پيكر و ديجيمون به سان كارتونها يا غار علي بابا و چهل دزد هم به ذهن مي آيد اما وجود ندارد ( آنكه ويتگنشتاين ميگويد : " قرمز وجود دارد ، بيمعني است ( Meaningless ) چرا كه اگر قرمز وجود نداشت از آن صحبت نميشد " منظورش وجودي است كه از اجتماع ذهن و عين نتيجه شده - اعضاي يك مجموعه كه اجتماع دو مجموعه ي a و b هستند " يا " عضو مجموعه ي a هستند يا عضو مجموعه ي b يا عضو هر دو ) جهان نميتواند هم بينهايت منفي ( ازلي ) باشد و هم خلق شده باشد ( Creation ) همانطور كه شما نميتوانيد هم زن باشيد و هم مرد .

نگاه ذهن مادی انسان ها ، ملاک تعیین اعتبار عالم نیست!
تمام این چیزها می توانند وجود داشته باشند.
زمانی انسان وجود هیولای شش سر را ، ناممکن می دید.
اما حالا می تواند در آزمایشگاه ها خلقش کند!!!

اگر چیزی احتمال وجود نمی داشت ؛ به ذهن ما خطور نمی کرد!
در مورد خدا ، این سخن را قبول دارید ؛ اما در مورد سایر چیزها خیر!!!!!!!

ذهن در زمان تجزیه و تحلیل ، مجبور است که از استفادۀ همزمان نقیضین اجتناب ورزد!
اما در صرفاً "بودن" و حضور داشتن ، مجبور به اطاعت از این قاعده نیست.

اگر اجتماع ذهن و عین ، را تنها وجود بدانید ؛ باید خدای خالق ، بی نهایت ، تئوری ها ، انرژی های کشف نشده ، ذرات بنیادین و غیره را ، ناموجود بدانید.
و آنان را تنها پدیده هایی ذهنی بنامید ؛ که نهایتاً قابل پذیرش و اثبات نیستند!

ذرات بنیادینی هستند که هنوز دیده نشده اند. بلکه حدس زده شده اند!
نظریات اینشتین دربارۀ اتساع زمان و مکان ؛ تئوری بود. عینی نبود. اما اکنون در سطحی ، عملی و قابل آزمایش شده است!
بدون آزمایش نیز می توان درک کرد.
بدون عینیت نیز می توان حدس زد.
حدسیات ژول ورن نیز ، عملی شد.
آیا باید به دلیل عینی نبودن ، ردشان می کردند ؟!
اگر تا این حد تنگ نظر بودند و ذهنی محدود به دیده ها و شنیده ها داشتند ؛ نمی توانستند به عملی کردن آنان اقدام نمایند!

تمامی اشکال نقیض ، می توانند به طور همزمان وجود داشته باشند ؛ اما ذهن شما نمی تواند آنان را یک جا ببیند!

بعضی از اذهان می توانند!
امروزه علم به معنای قدیمی و مرسومش ، دارد به مرزهای خود نزدیک می شود.
همه چیز دارد به شهود وابسته می گردد.


از دو ديدگاهي كه يكي معتقد به ازليت ماده و ديگري باورمند به تناهي گوهر هستي است آنكه سازگاري بيشتري با علوم داشته باشد از نگر منطقي پذيرفته ميشود ،
در همه جا و به هرگونه اجتماع نقيضين ممكن نيست ، اجتماع نقيضين در دسته ي " ممتنع الوجودات " است و " وجود" ش " محال منطقي " (Impossible Logical ) است .




این سخنان مربوط به قدیم است.
علم پیشتاز کنونی ، آنان را قبول ندارد.
زیرا خود را به زیور شهود می آراید!

منطق ذهن استدلالی ما _ مانند کامپیوتر _ منطق دو ارزشی ست.
اما از همین منطق ، می توان به ورای آن رفت.
چرا انسان به فکر ساختن روبات های انسان نماست؟!
چرا می خواهد هوش مصنوعی را ارتقاء دهد؟!
آن هم تا جایی که ، احتمال می رود ، روبات ها از انسان ها اطاعت نکنند؟!!!
منطق دو ارزشی از آن جهت ایجاد شد که ، هم به انرژی کمتری نیاز داشت و هم حجم کمتری را اشغال می کرد.
در عین حال هر چه فرض ها کمتر باشند ؛ ذهن ، آزادی عمل ، بیشتری دارد.
قدرت خلاقیت و عدم محدودیتش ، بالا می رود.
شاید مانند کودک انسان _ نسبت به حیوانات _ در اوان خلق شدن ، نتواند با قابلیت تمام عمل کند ؛ اما به زودی و خیلی سریع ، قدرت بیشتری بدست می آورد.
کامپیوتر را ، به شباهت خود و ذهن مان ، آفریده ایم.
بنابراین در نظر داریم که ، آن را به پای خود برسانیم.
و خواهیم رساند!
اما برای شما احتمالاً ، قضیه رد است!!!
زیرا عیان نیست!
هر چند که در ذهن ما عیان باشد!


منطق ميگويد وجود غيرممكن ، غيرممكن نيست ، همچنان كه " تصور محال " محال نيست ، تصور غيرممكن ، ممكن و تصور ( concept يا notion ) محال ، هم ممكن است ، مثلا اينكه :‌ " غول چراغ جادو وجود دارد " غيرممكني است كه وجود دارد و غير ممكن نيست .

آری.
در تصور غیرممکن و محال وجود ندارد.
اما جهان ما، زاییدۀ تصورات ذهنی ذات است.
اگر تمامی عالم به تصور چیزی اقدام نمایند ؛ خلق خواهد شد.
چرا باید وجود غول چراغ جادو ناممکن باشد؟!
ما حتی به تمامی علوم کنونی احاطه نداریم ؛ چه رسد به علوم آینده!!!
ذهن ما از منطق دو ارزشی ، به منطق چند ارزشی نیز رسیده است.
به منطقی که گویا از جنس خودش نیست.
همان گونه که ، روزی روبات ها مانند انسان ها خواهند شد ، (البته نه روبات فلزی) ما نیز ، منطق خود را ارتقاء خواهیم بخشید.
شاید پایۀ منطق ما همیشه دو ارزشی باشد ؛ اما راه هایی برای رهایی از آن نیز وجود دارند.



گنجايش مغز محدود است ،‌ ضمن اينكه قدرت ذخيره گري ( save ) بسيار بالايي دارد اما در ذخيره ي داده هاي ورودي اش ( Input ) تا حدي گنجايش دارد مثلا اگر چه امروزه هاردديسكهايي با قدرت ذخيره ي 200 گيگابايت و بالاتر داريم كه قابليت ذخيره سازي بسياري دارند اما بينهايت نيستند

دوست من
به همین علت ، طبیعت و ما ، از منطق دو ارزشی پا گرفته ایم.
زیرا با کمبود انرژی مواجه هستیم.
بی نهایت یک واقعیت مطلق نیست. نسبی ست. بی نهایت توسط ذهن ، شبیه سازی می گردد. نهایت نیز همین طور.
منطق دو ارزشی ذهن ، حداقل سه مزیت دارد:
1 _ با کمبود انرژی سازگار است.
2 _ قدرت خلاقیت را ، افزایش می دهد.
3 _ انتخاب آزاد را ، ممکن می سازد.



حتي جهان هم بينهايت نيست اما لبه و كناره و گوشه ندارد ( چيزي كه ازلي باشد و ابدي بينهايت است كه مغز چنين نيست و خودش در روند تكامل به فرم امروزي درآمده )



همان گونه که قبلاً گفته ام ؛
بی نهایت و نهایت ، وجود مستقل و مطلقی ندارند.
بی نهایت و نهایت ، شبیه سازی می گردند. چه در ماده و چه در غیرماده.
اگر بخواهیم ابتدایی برای جهان قائل گردیم ؛ آن هم از نظر تجزیه و تحلیل ذهنی ، باید از یک ذرۀ فرضی شعور ، که پس از تکامل ابعاد چهارگانه اش ، به ذره ای عینی مبدل گشته است ؛ شروع کنیم.
جهان ازلی _ ابدی ست.
اما صرفاً بی نهایت نیست.
بلکه با شراکت نهایت و بی نهایت ، به ازلی _ ابدی بودن ، دست یافته است.


مشخص است كه گنجايش مغز ،‌ گنجايشي مادي است چرا كه مغز مادي است و تا به حال هم چيزي غيرمادي از مغز ديده نشده چرا كه چيز ديدني ديگر غيرمادي نيست و حتي لزوم وجود آن هم به اثبات نرسيده و ... براي هر دركي نياز به گنجايش مادي است براي امتحان به قسمتي از مغز مثلا قسمت راست آن آسيب وارد كنيد اگر اتفاقي در درك شما از هر چيزي نيفتاد حرف شما مورد پذيرش است اما اگر اتفاق ديگر افتاد ...


جملۀ قرمز شده ، تنها در مورد درک آگاهانه صدق می کند.
گیاه مغز ندارد.
اما احساسات و عواطف دارد.
اثبات شده است.
اما در ما انسان ها ، عواطف نیز ، تحت کنترل ارتعاش خاصی از مغز هستند.
اگر در ما ، مغز آسیب دیده مشکل زاست ؛ در موجوداتی که اساساً به مغز نیاری ندارند ؛ بی مغزی هرگز مشکل زا نبوده است.
در حالی که یک پدیده را ، در هر دو بررسی کردیم.
مغز اندام ذهن مستدل است.
بخشی از آن ، اندام مربوط به عواطف و بخشی دیگر ، اندام مربوط به عملیات جسمانی ست.
به هر حال در طبیعت ، هر دو ماهیت متضاد ، در جایی وحدت می یابند.
شب و روز هم در زمانی خاص ، ماهیتی پیدا می کنند که ، نه شب است و نه روز ،
و هم هر دو ، در آن واحد.
در خلقت جهان ، چنان نقیضین در هم فرورفته اند که ، ازلی _ ابدی بودن ، برای آن متصور شده است.
نقیض ها به ظاهر تک تک خودنمایی می کنند و در زمانی خاص ، واحد می شوند.
و این به دلیل شیوۀ دیدن ذهنی ماست.
اگر مبنای ذهنی من عوض گردد ؛ بینش من نیز ، تغییر خواهد کرد ؛
و اگر بینش من تغییر کند ، دیدگاه و نحوۀ مشاهدۀ من نیز ، تغییر خواهد کرد.



هر دركي هم ابتدا بايد وارد شود ( Input ) سپس در مرحله ي بعدي بايد وروديها پردازش ( Processing ) شوند تا روشن شود آنها " معتبر " ( Valid ) هستند يا " نامعتبر" ( Invalid )


این اعتبار ، صرفاً به مفروضات اولیۀ ذهنی بستگی دارد.



پس از پردازش و انجام اعمال استاندارد و ضروري خروجي ( Output ) بصورت يك فرم ايده آل و آماده ،‌ آماده ي بهره برداري و استفاده است ،

زیرا با آن پیش فرض ها ، قرار است جهانی بر همان مبنا ، به وجود بیاید.
و ذات و طبیعت جهان در ظاهر ، هدفمندی را شبیه سازی می کند.



درك نهايت هم ممكن است ، " مشاهدات " و درك از شما از كتاب ، از دوستان ، از درخت ، از تلويزيون ، از رايانه ، از همين كاراكترهايي كه چشمان شما روي آن حركت ميكند دركي و تجربه اي است متناهي وپاياندارد ولي هرگز نميتوانيد يك درخت بينهايت كه از بالا و پايين پاياني نداشته باشد تصور كنيد .


دیدن با چشمان مادی و به شکل ظاهری ، درک کردن نیست.

می تواند بخشی از این پروسه باشد.
ذهن نمی تواند نهایت را ، بدون بی نهایت درک کند.
نهایت و بی نهایت ، به شکل مطلق و جدا از یکدیگر ، غیرقابل درکند!

باسپاس

284:


سلام
بر شما دوست گرامی

پیش فرض های ما با یکدیگر متفاوتند.
پیش فرض های شما ، در عموم مطالب صرفآً دیدگاهی مادی دارند.
اجتماع نقیضین با پیش فرض کاملاً مادی ، شاید ممکن نباشد ؛
اما با پیش فرض های غیرمادی یا نیمه مادی ، ممکن است.

جهان هم بی نهایت است و هم با نهایت.
اگر یکی از این دو بود ، نمی توانست بدین شکل وجود داشته باشد.
اما با وضعیت سومی که دارد ؛ همواره در مکان و زمان واحد ، اجتماعی از نقیضین است.
اگر تنها ، سخن از معدن یا ذرات باشد ؛ شاید چنین امکانی وجود نداشته باشد؛
اما جهان ابعاد بیشتری دارد.

جهانی که نه ماده است و نه غیرماده ؛
هم ماده است و هم غیرماده ؛
در آن واحد و به طور همزمان ، در یک مکان ، حاوی اجتماع نقیضین است.
موجودی زنده وجود دارد که ، هر دو ماهیت را از خود نشان می دهد.
انسان و موجودات جهان ، در آن واحد هم انرژی هستند و هم ماده.
در واقع پدیده هایی هستند که ، در عین انرژی بودن ، ماده هستند نه این که گاهی ماده باشند و گاهی انرژی.
هم محدود به یک شکل هستند و هم در سطوح بالای انرژی ، دارای شکل نیستند.
همزمان و در یک مکان ، دارای سطح خیلی بالا و خیلی پایینی از انرژی هستند.

در عواطف ، هم برتری جو هستند و هم حقارت طلب.
اما در یک زمان و مکان واحد ، اجتماعی از این دو هستند.
یعنی متواضع!
هم ترسو هستند و هم بی باک.
یعنی شجاع می باشند.

اما دیدگاه انسان ، دارای اعتدال نمی باشد.
به دلیل تمایل بیش از حد به استدلال ، تجزیه و تحلیل ، دچار نوسان می گردد و به سوی دوگانه بینی ، منحرف می شود.

در مورد ابعاد نیز همین موضوع صدق می کند.
شاید در حالت تجزیه و تحلیل ذهنی ، چند بعد مجزا داشته باشیم ؛
شاید حضور آن ها نه تنها همزمان ، بلکه به شکل مستقل باشد و آن ها در کنار یکدیگر قرار گیرند ؛
اما پدیدۀ کاملی که می بینیم ، دارای اجتماع ابعاد است.

بی نهایت وضعیت ذهنی وجود دارند ؛ که پی در پی به وجود می آیند و بر اثر چینش وضعیت ها ، شعور به خواسته ای شکل می دهد.
البته در ذهن آگاه ، این مسیرها ردیابی می گردند.
مانند کسی که ، در میان اشکال و رنگ های درهم و برهم ، بتواند شکل هایی معین را پیدا کند.

زمان وجود ندارد. حرکت جزیی و تجزیه کنندۀ ذهن ما ، حوادث را جدا جدا می بیند. یعنی مانند دوربین فیلم برداری ، فِرم فِرم ، می بیند.
بنابراین ، رفتن از یک فِرم ، به فِرم بعدی را ، زمان می نامد و با همان مقیاس نیز ، آن را می سنجد و بنیان می نهد.
اگر زمان وجود ندارد ؛ این نوع مکان نیز ، وجود ندارد.
زیرا تمامی حوادث ، فِرم فِرم ، ایجاد می گردند.
هر فِرم و مصالح ساختمانی و بنیادی اش ، مبنایی برای فِرم بعدی ست.
در واقع ذرۀ شعور ، با این انرژی و مصالح کم ، که در واقع ذره ای بی نهایت کوچک است ؛ هربار چیزی یا وضعیتی را حادث می کند.
و برای حادث کردن چیزی یا وضعیتی دیگر ، باید از همین مصالح استفاده کند!
اما به دلیل سرعت بیش از حد آن ذره ، چشم ما و سایر حس هایمان ، می توانند چیزی کش دار و ممتد را ببینند.
پنکۀ برقی را تماشا کنید.
هنگامی که سرعت پره هایش از حدی بیشتر گردد ، چشم ما قادر به تمیز آن ها از یکدیگر ، نخواهد بود.
بنابراین به نظر می رسد که یک سطح وجود دارد نه چند پره!
جهان ما ، با همین شیوه در ذهن ما خلق شده است.
با حداقل انرژی و مصالح!
اما انرژی بی نهایت را ، شبیه سازی می کند.
تا کارها به شکل ذاتی و خودبخود انجام گیرند.
تا ذات مطلق ، بتواند رها و آزاد از هر مسئولیتی باشد.
این بالاترین لذت برای هر انسان یا ذره ایست.

چنان با سرعت تمامی اشکال وجود را می سازد که ، حواس ما را از تمیز دادن ، قاصر می کند.
آنگاه ذهن استدلالی ما می پندارد که ، موجودات متفاوت و بسیاری وجود دارند.
نهایت و بی نهایت را برای خود می سازد.
کل و جزء را .
فرد و جهان را.
بود و نبود را.
نظریۀ اتساع زمان اینشتین را به خاطر بیاورید.




خداوند در چمي همگاني به هر صاحب كرامت و داراي فضلي خطاب ميشود مثلا :‌ارسطو را خداوندگار منطق ميخوانند ،‌اما تلقي و اشارات من به ترم " خدا "‌صرفا همان خداي تعريف شده يعني خداي خالق ( The creator god ) است و اين خدا بينهايت است ، در ديدگاه كلي هم ارسطو خداوندگار است و بانهايت است .

فکر نمی کنم که من دربارۀ چنین خداوندانی سخن گفته باشم!!!!!!!!!!

سخنان من دربارۀ خداوند ، بسیار برتر از این هاست.


طرد كردن به چم " راندن "‌است و " عقل سليم " هيچگاه "‌قوانين منطقي "‌را كه استوار هستند مطرود نميكند .

تا منطق هر کس چه باشد؟!
تا هر فردی ، از علم منطق ، چه برداشتی داشته باشد و چگونه آن را بکار گیرد.
استواری یک دیدگاه خاص نیز ، محدوده ای دارد.
شبیه سازی شده است.
حالا شما يك روش يا مورد خاص را براي ما مثال بزنيد كه در يك واحد زماني " اجتماع نقيضين "‌داشته باشيم !‌ (‌به بياني ديگر كافي است فقط يك مثال نقض بياوريد تا اين مهاد فراگير و قانوني هميشه درست نباشد )
در سخنان قبلی ، گفته شد.

باسپاس




285:





درود
خرد میگوید لزوما نباید باشد ، همچنان که غول چراغ جادو و سندباد به ذهن می آیند ولی عینیت ندارند . تصورات ( Concept / notion / idee / Representation ) از صورت ساده ی ( ساده که معرّب آن " ساذج " است ف در اینجا در مقابل ترکیب نیست بلکه به معنی " بدون " اسناد " خبری " است )
نیست ذهنی ( نه آن ذهن شما ) است که اسناد چیزی به چیز دیگر نباشد
همانند صورتی که از " انسان " و " زمین " و " ماه " و " خورشید " و اسب تیزرو " و " جیوه و حیوان و کروی و گوشتخوار و فلز و شبه فلز و ... در ذهن آدمی مرتسم و منطبع میگردد ، بر دونوع است :
1- تصور واحد مانند تصور سقراط یا ارسطو یا انشتین
2- تصور متعدد بدون نسبت تقییدی و یا وصفی مانند تصور : " خورشید و ماه " ، " سقراط و افلاطون "
3- تصور متعدد با نسبت با نسبت تقییدی یا وصفی مانند تصور : " خانه ی بهروز " و " خانه ی بزرگ " ( در " خانه ی بهروز " ، تقیید اضافی است ، و در " خانه ی بزرگ "
تقیید وصفی )
4- تصور متعدد با نسبت خبری که مشکوک فیه باشد ، مانند شک در اینکه " بهروز عالم است "
با این تفاصیل واضح است که همه ی داده های ورودی ( Data ) به مغز فرستاده میشوند برای پردازش ( Processing ) مشاهدات درونی شما هم ماحصل پردازش مغز است مشاهدات درونی را " علم حضوری " میدانیم ، علم حضوری آن است که معلوم خود در پیشگاه عالم حاضر باشد ( نه صورتش ) ، این نوع علم را در روانشناسی " شعور و یا وجدان ( Conscience ) " مینامند که از آن به ترم " خودآگاهی " هم یاد میشود ، در این علم مثلا علم به اینکه الان گرسنه هستید ، به کارکرد سلولهای شما برمیگردد که نیاز به انرژی دارند یا عضلات قلب برای پمپاژ خون نیاز به انرژی دارد و... در این حال از طریق خطوط انتقال داده ی به مغز درخواستی مبنی بر رفع این مساله داده میشود ، مغز پردازش میکند و بهترین حالت ممکن را
به اعضای بدن برای اتفاق افتادن آن برنامه ی تدوین شده ارائه میدهد . الان هم در هیچ آزمایشگاهی نتوانسته اند هیولای شش سری ایجاد کنند تنها با تغییرات ژنتیککی مثلا یک مار یکی دو متری را رنگ و لعاب و صورت دیگری میبخشند نه اینکه یک هیولای غول آسای شش سر که از دهانش آتش بیرون می آید بسازند ، غار علی بابا و چهل دزد هم که در کتابها آمده با گفتن یک وردی باز میشود و راهزنان به داخل میروند و... از دسته ی همین اوهام است ، در مورد خدا هم وجودش را به فرنود برهان و استدلال و استقرا ( Induction ) و قیاس ( Syllogisme ) میپذیریم نه صرفا به این فرنود که به ذهن خطور میکند .خوب است که توضیحات ما مفید واقع گشت و بالاخره تایید کردید که " مغز " نمیتواند " همزمان " کاربست نقیضین را داشته باشد .
ذرات بنایادین و بینهایت و ... هم همان به قول شما " عین " و به قول ما " آروین و مشاهده " هستند منتها گویا اینجا را هم به خطا رفته اید و تصور کرده اید منظور ما از ترم " مشاهدات " تنها بازه ای است که دو عضو روی صورت " غیر مسلح " میبینند در حالی که اطلاق ما اطلاقی " فیزیکی و علمی " است که مشاهدات از طریق آزمایشات است که به کمک تکنولوژی صورت میپذیرد ، در واقع استدلالات و قیاسات منطقی ( Syllogisme ) هم مشاهده و " آزمون " هستند که در علم و منطق مطرح است ، همانطور که در جستار " تفاوت زاینده است " اشاره کردم تنها ذره ی گراویتون است که " لزوم " وجودش به اثبات رسیده و این لزوم وجود هم از روی آروین و مشاهدات تجربی روی ذرات و میدانها و ... بدست آمده است ، در مورد نقیضین هم گفتیم که میتوانند هر دو " موجود " باشند ولی کاربست تنها یکی از دو پذیرفتنی است ، که نتوانستید مثال نقضی برایمان بیاورید در نتیجه گفتمان منطقی ما به اثبات رسید ( گرچه این امور مانند اجتماع نقیضین غیرممکن است بدیهیات است و نیازی به صغری کبری کردن ندارد)حدسیات هم " قضایایی" ( Proposition ) هستند که از " حدس " بر انسان معلوم و محقق میشوند مانند حکم به اینکه : " نور ماه از آفتاب است " و این بعد از مشاهده ی اختلاف تشکلات ماه است بسبب بعد و قرب به آفتاب ، در اینجا نیز در واقع قیاسی ( Syllogisme ) مستتر است ، چه اگر این اختلافات بر حسب اتفاق و تصادف بود و ارتباطی به خورشید نداشت در طول روزگار بر یک وجه بوقوع نمی پیوست ، به همین جهت هم در حدس بالقوه قیاسی وجود دارد
( قیاس های خاص : قیاس خلف ( Syllogisme par I ` absurde ) ، قیاس مساوات ، قیاس ضمیر ( Enthymeme ) ، قیاس مرکب ( Syllogisme Compose ) ، قیاس ذوالحدین ( Deliemme )و بر کل بر دو قسم :
1- قیاس اقترانی ( Syllogisme Cathegorique )
2- قیاس استثنایی ( Syllogisme Hypothetique ) می باشد ) و باز هم همان انگ و ادعای کهن خود را زدید که گویا ذهن ما قصیرالشهود ! است و نمیتواند اجتماع نقیضین داشته باشد و ذهن شما دارای پردازنده ی Dual core است و میتواند اجتماع نقیضین داشته باشد ، ما که هر چه میگوییم سخن علم نوین است و نمیتوانید به گذشته ارجاع دهید ، خطای بزرگ دیگرتان هم این است که میپندارید مغز هم از منطق دو ارزشی بهره میجوید ، در حالی که مغز هم مانند سیستم های خبره و هوش مصنوعی از منطقی شبیه منطق فازی ( Fuzzy logic ) بهره میجوید برای همین است که در تابستان که احساس گرما به شما دست میدهد اگر مغز دو ارزشی بود باید شما " لخت مادرزاد " میشدید اما معمولا با افزایش دما اندکی از لباسهایتان را کم میکنید یا آنرا عوض میکنید ( مثلا پیرهن مشکی را باسفید تعویض میکنید ) اینها همه حکایت از " فازی انگاری " مغز است ، دیگر آنکه منطق دو ارزشی بر پاد اطلاعات شما برای " کاهش و صرفه جویی در مصرف انرژی " ساخته نشده بلکه تصور میشد این شیوه همواره راست است اما با پیشرفت های تکنولوژی و ساخت وسایل خانگی هوشمند مثل دستگاه تهویه ی هوا نیاز به منطقی علاوه بر
آن بود که البته حالا چنین نیست که منطق چند ارزشی و فازی " زیاده روی و اصاراف " میکند ( به این دلیل که ارزش هایی را در بازه ی 0 و 1 به امورات نسبت میدهد و اگر امری دو حالت برایش متصور باشد بقیه ی ارزشهای بین صفر و یک مثلا 0.1 زائد باشد ، هر چه فرضها کمتر باشد آزادی عمل کمتر میشود نه بیشتر چرا که گزینه های شما برای انتخاب کاهش میابد و آزادی شما محدود و محدود تر میگردد مثلا اگر در دیرین میتوانستید بین 100 گزینه ، تفکر کنید و این صد گزینه به 2 گزینه کاهش یابد فکر شما تنها محدود و دربست به این دو گزینه است و محدود شده است ، مثلا در گذشته برای تابستان قصد داشتید به : شیراز ، اصفهان ، بابل ، رشت ، تبریز بروید اما بنا بر دلایلی حالا این گزینه ها به اصفهان و بابل محدود شده پس آزادی عمل و قدرت مانور ( قدرت خلاقیت و انتخاب آزاد ) کمتری برای شما ایجاد شده است .نشان دهید که اگر تمامی ما برای تصور مثلا یک دراکولا یا غول چراغ جادو اقدام کنیم این دو محقق خواهند شد ! علوم همان دریافتهای ما از جهان است ، بنابراین گزاره ی : " ما علوم کنونی احاطه نداریم " گزاره ای به خطاست چرا که علم همان است که بدان احاطه داریم ، هیچ راهی برای رهایی از منطق دو ارزشی وجود ندارد چرا که مادر منطق همین منطق کلاسیک و دو ارزشی و بولی است ، چرا که تعداد حالتها از دو به سوی مثبت افزایش میابد اما کاهش نمی یابد ، مثل اینکه هر عددی به " دو " بیافزاییم " وجود دو " را از بین نبرده ایم تنها آنرا افزایش و ارتقا داده ایم ، جهان هم تنها از سوی منفی پایاندار است و ازلی نیست و این را با استدلالی بسیار قوی در منطق که قیاس باشد ( " قیاس خلف منطقی Syllogisme par I` absurde ) نشان دادیم ، به خطا بودن پندارتان در مورد اینکه گیاهان مغز ندارند هم در جای دیگر نشان دادیم ، مراد ما از مغز یک سیستم " پردازشگر( Processor ) است که در جانداران گوناگون تنها " چهره و صورت ( Forme ) آن تغییر میکند . شب از زمان " مشاهده ی " روز معنا پیدا کرده ( Meaningful ) نه در جایی که نه شب است و نه روز یا نه در جایی که هم شب است و هم روز ( که خطایتان هم در اینجا استفاده از منطق دو ارزشی است چرا که اینجا هم منطق فازی ( Fuzzy Logic ) مطرح است که اگر کاملا در شب وارد شده باشیم مثلا ارزش 0 و اگر در روز وارد شده باشیم ارزش 1 دهد ، مثلا به هوای گرگ و میش و بین الطلوعین هم ارزش 8/0 و بقیه ی ارزش ها را هم بین حالات مختلف تقسیم کند )













286:

[quote]
باسلام
برشما دوست گرامی

این مهم نیست که عینیت دارند یا ندارند.
مهم این است که توانایی عینیت داشتن را دارند!

باید افراد زیادی ، عینیت آنان را بخواهند.

شاید در جهانی موازی این جهان ، دارند زندگی می کنند.
چیزی که باعث می شود ، ما در این جهان باشیم یا نباشیم ؛ نگاه شعور آگاه ماست.
اگر این نگاه به جهانی دیگر بیافتد ؛ همان را ، پیرامون خود خواهد دید.
وقتی شعور ما ، در بدنمان می باشد و به تصور جهان پیرامون خویش ادامه می دهد ؛ گویا تنها این جهان وجود دارد و حقیقی و ابدی ست.
اما وقتی در خواب هستیم ؛ شعور عموم ما _ ناآگاهانه _ در جهانی دیگر سیر می کند. جهانی که مورد توافق و تایید همگان قرار نگرفته است.
بنابراین وجود عینی ای ، برای همگان ندارد.
بلکه برای هر فردی ، جهانی با اشکالی خاص ، متصور و پدیدار می شود.



با این تفاصیل واضح است که همه ی داده های ورودی ( Data ) به مغز فرستاده میشوند برای پردازش ( Processing )
مشاهدات درونی شما هم ماحصل پردازش مغز است

مغز نمی تواند مشاهدات درونی مرا شامل گردد.
ذهن می تواند.
اما چون جهان ، ناشی از دو وجه مخالف منطبق بر یکدیگر است ؛ همه با هم همکاری می کنند و در نهایت ، جهان را به وجود می آورند.
جهان ناشی از وحدت همه چیز است.
مادی و غیرمادی.
وجود عینی جهان عمومی ، ناشی از پذیرش آن ، در نزد عموم است.
اگر مغز که ، شباهت به بخش اجرایی کامپیوتر من دارد ؛ داده های درونی مرا دریافت نکند ؛ چگونه می تواند آن ها را بیان سازد؟!
چگونه ممکن است ، پردازش خاصی که شما ، از عمل مغز در نظر دارید ؛ مشاهدات درونی مرا نشان دهد؟!
زمانی می تواند قادر به این کار گردد که ، من با همین مغز ، به شکل آگاهانه ، به درونم نگاه کنم.
منی که هرگز با خود خلوت نمی کنم ؛
تعمق نمی نمایم ؛
و به نظریات خود ، صرف نظر از درست یا نادرست بودن ، اهمیتی چندانی نمی دهم ؛
و همواره صحت و درستی نظریات خود را ، با نظریات دیگران و محیط پیرامون خویش می سنجم ؛
چگونه می توانم با بخش ناآگاه خود ، که تمامی حقایق فردی ام را در خود دارد ؛ ارتباط برقرار سازم و آن ها را از طریق مغز و شعورآگاهم ، به درستی و مستدل ، بیان سازم؟!
منی که به شکلی اهانت آمیز ، خود را قبول ندارم و با منطق های گوناگون کسب شده از این جهان ، حقیقت خویشتن را محک می زنم ؛
چگونه می توانم بدون در نظر گرفتن هر چیز دیگری و تنها با تکیه به ادراکات درونی خودم ، به خودم و جهان پیرامونم بنگرم؟!
اکنون چه چیزی از همنوایی با قوانین این جهان ، نسیبم شده است که ، از همنوایی با درون خویش ، از آن محروم گردم ؛
و از نداشتنش ، آزرده گردم؟!

این جهان اگر زندگی ، شادمانی ، خوشبختی ، دانش ، منطق ، فهم ، مادیات ، مکان ، زمان یا هر چیز مهم دیگری ، به ما داده است ؛
همه را دوباره ، در مقطع بسیار کوچکی از زمان ، از ما می ستاند!
مطمئن باشید که با تکیه بر فهم خود ، نخواهیم باخت.
چیزی را از دست نخواهیم داد که خود دنیا نخواهد و نتواند آن را ، از ما بگیرد!!!

اما در ازای اهمیت به تفکرات درونی و فردی خویشتن ، اعتماد بنفسی را در درونمان پرورش خواهیم داد ؛ که منشا علم واقعی و همیشگی ، برای ما و شاید دیگران نیز خواهد شد!
لااقل مستقل و آگاه ، می اندیشیم و زندگی می کنیم.
بر اساس شعور ذاتی مان زندگی می کنیم.
تنها چیزی که دنیا به ما نداده است و نمی تواند آن را از ما بگیرد!!!


مشاهدات درونی را " علم حضوری " میدانیم ، علم حضوری آن است که معلوم خود در پیشگاه عالم حاضر باشد ( نه صورتش ) ، این نوع علم را در روانشناسی " شعور و یا وجدان ( Conscience ) " مینامند که از آن به ترم " خودآگاهی " هم یاد میشود ،
وجدان در روانشناسی ، با معنای کامل شعور در حوزه های عمیق انسان شناختی و جهان شناختی ، فرق دارد.
علم روانشناسی ، در حیطۀ ذهن روانی ، عمل می کند.
نه در حیطۀ تمامیت انسان.
وجدان صرفاً با خودآگاهی یکی نیست.
وجدان ناخودآگاه نیز عمل می کند.
خودآگاه و ناخودآگاه نیز ، نسبی هستند.


الان هم در هیچ آزمایشگاهی نتوانسته اند هیولای شش سری ایجاد کنند تنها با تغییرات ژنتیککی مثلا یک مار یکی دو متری را رنگ و لعاب و صورت دیگری میبخشند نه اینکه یک هیولای غول آسای شش سر که از دهانش آتش بیرون می آید بسازند ،
نتوانسته اند یا نخواسته اند؟!
اگر هنوز هیولایی نساخته اند که آتش از دهانش بیرون آید ؛ شما می توانید ضمانت دهید که هرگز نخواهند ساخت؟!!
اگر هم ضمانت دهید ؛ به هیچ عنوان عاقلانه نخواهد بود!
اما دانشمندان علم ژنتیک ، بیشتر از آنی که شما می پندارید جلو رفته اند.
علوم هم مانند سایر قدرت ها ، همواره پنهانی به پیش می روند و قدرتمندان سعی می کنند تا آن جایی که بشود ، علوم خاص ، مخفی بمانند.
تا در انحصار قدرت طلبان و صاحبان قدرت ، باقی بمانند.
اما با شنیدن گزارشات یک سری آزمایش ها ، می توانیم ، حوزۀ فعالیت ایشان را حدس بزنیم.
احتمالاً ذهن شما ، بال و پری دارد به وسعت یک صحنۀ قابل مشاهده!!!


خوب است که توضیحات ما مفید واقع گشت و بالاخره تایید کردید که " مغز " نمیتواند " همزمان " کاربست نقیضین را داشته باشد .
نمی دانم چرا این سخنان سطحی را بیان می کنید؟!!!
گویا برای شما آرزو شده است که ، یکی از سخنانتان را بپذیریم!!!
دانسته ای همگانی را ، جزو شاهکارهای علمی خود گذاشته اید؟!!!

اگر مغزی که شما می شناسید و استدلال مادی می کند ؛ همزمان نقیضین را به کار می گرفت ؛ دیگر خودآگاهی معنایی نداشت!!!!!!!!
دیگر من و تویی وجود نداشت.
"یک" و " دو " یا هر دوگانگی دیگری ، امکان وجود نمی یافت!
قبلاً نیز گفته ام که ، "دو" قادر به بیان است. گویاست. اما "یک" گویا نیست. الهام بخش است.
من در این زمینه ها ، بسیار بیشتر از شما می دانم.
چگونه ممکن است این موضوع را شما برای من اثبات کرده باشید؟!!!!
آن هم شمایی که در این وادی گم هستید!!!
شمایی که هنوز سخن مرا درک نکرده اید و ندانسته اید که ذهن با مغز فرق دارد.
مغز اندامی ، برای نمایش بخشی از ذهن است.

در عین حال ، با ارتقاء این منطق در ذهن بشر ، منطق فازی به وجود آمده است.
این که ما بخواهیم ، کاربست نقیضین را به طور همزمان ، شبیه سازی کنیم ؛ نمایانگر این است که ، می دانیم منطقی بهتر و کامل تر از منطق دو ارزشی وجود دارد.
منطقی که همزمان هر دو گزینۀ متضاد را ، مد نظر قرار می دهد.
اگر سلطۀ ارسطو و تفکرات دوگانه و مطلقش ، از ذهن ما فاصله گیرد ؛ بهتر می توانیم منطق فازی و چند ارزشی و این که چگونه به وجود آمده اند را درک کنیم.
مغز ما باید به کارکرد نسبی بها بدهد.
با این که نسبیت بر ما و جهان ما حاکم است ؛ اما آن را مهم نمی شمارد.
یعنی قادر به تلفیق آن ، با دانش گذشته نیست.

مشکل شما این است که ، همواره می خواهید خطای دیگران را اثبات کنید نه فرضیۀ خودتان را.
کسی که می خواهد خطای دیگران را اثبات کند ؛ باید بداند که ، تنها خطای خود را اثبات کرده و خواهد کرد!
معنای عمیق این سخن مرا ، شاید ده سال دیگر هم متوجه نشوید. زیرا در ماز گزاره های منطقی شخصی تان ، گیر افتاده و گم شده اید!

ذرات بنایادین و بینهایت و ... هم همان به قول شما " عین " و به قول ما " آروین و مشاهده " هستند منتها گویا اینجا را هم به خطا رفته اید و تصور کرده اید منظور ما از ترم " مشاهدات " تنها بازه ای است که دو عضو روی صورت " غیر مسلح " میبینند در حالی که اطلاق ما اطلاقی " فیزیکی و علمی " است که مشاهدات از طریق آزمایشات است که به کمک تکنولوژی صورت میپذیرد ، در واقع استدلالات و قیاسات منطقی ( Syllogisme ) هم مشاهده و " آزمون " هستند که در علم و منطق مطرح است ،


اما شما به این سخنان خود ، عمل نمی کنید.
من از شما پرسیدم که :
چرا باید مشاهدات ذهنی خود را ، که با دیگران در درک جهان بیرونی شریکند ؛ بپذیرم اما آنانی را که انفرادی هستند ، رد نمایم؟!
این ذهن بیننده ، همان ذهن است.
چرا باید بین مشاهداتش فرق بگذارم؟!
آن هم به صرف این که کسی جز خودم آن ها را نمی بیند؟!
هنوز پاسخ آن را نشنیده ام.
آن هم استدلالی منطقی دارد.
قیاسی شایسته است.


همانطور که در جستار " تفاوت زاینده است " اشاره کردم تنها ذره ی گراویتون است که " لزوم " وجودش به اثبات رسیده و این لزوم وجود هم از روی آروین و مشاهدات تجربی روی ذرات و میدانها و ... بدست آمده است ،
در بسیاری از مواقع ، بشر همانی را می بیند که می خواهد.
گاهی شواهد آنی نیستند که ، حقیقت دارند.
بلکه آنی هستند که ما ، در روابط علت و معلولی ذهنی _ عملی خویشتن ، در نظر گرفته ایم!
تصاویری وجود دارند که ، شامل چند تصویر درهم هستند.
هر کسی ، به دنبال آنی می گردد که خود می خواهد.
در نتیجه ، آن را نیز می بیند.
در حالی که ، تمامی تصویرهای دیده شده توسط افراد مختلف ، در آن وجود دارند.
کدام درست می گوید!
در نوعی تست روانشناسی نیز ، این روش ، کاربردی وسیع دارد.
با تصویری که شخص فوق می بیند ، می توان به تفکرات درونی و روانی وی ، پی برد.
مشاهدات تجربی و استدلالات مربوطۀ آنان ، نمی توانند همیشه قابل اتکا باشند.
به شکلی که بتوانیم ، نظریات همۀ مخالفین اش را ، از حیطۀ حقیقت بیرون بدانیم!


در مورد نقیضین هم گفتیم که میتوانند هر دو " موجود " باشند ولی کاربست تنها یکی از دو پذیرفتنی است ، که نتوانستید مثال نقضی برایمان بیاورید در نتیجه گفتمان منطقی ما به اثبات رسید

مثال نقض آورده شد. درنیافتید.

(گرچه این امور مانند اجتماع نقیضین غیرممکن است بدیهیات است و نیازی به صغری کبری کردن ندارد)


اما شما افتخار می کردید که آن را ، شخصاً به من ثابت کرده اید!!!!!
به قول خودتان ، آن هم بدیهیات را!!!
اما این سخنان ، تبصره دارند.
جهان به شکل حیرت انگیزی ، نسبی ست.
با فرار به سمت دوگانگی و مطلق بینی ، نمی توان این حقیقت را ، نادیده گرفت.
با منطق دو ارزشی ، به کاری می پردازیم که با منطق فازی ، به خوبی نمی توان به جواب مناسب دست یافت و برعکس.
اما جهان هوشمند ، خصوصاً ذهن انسان ، از هر دو منطق استفاده کرده و کاربست همزمان را ، بازسازی می کند.
یعنی اول به راست نگاه می کند و سپس به چپ.
در آخر نیز ، چیزی مابین این دو را ، به عنوان حقیقت حاضر ، می پذیرد.

حدسیات هم " قضایایی" ( Proposition ) هستند که از " حدس " بر انسان معلوم و محقق میشوند مانند حکم به اینکه : " نور ماه از آفتاب است " و این بعد از مشاهده ی اختلاف تشکلات ماه است بسبب بعد و قرب به آفتاب ، در اینجا نیز در واقع قیاسی ( Syllogisme ) مستتر است ، چه اگر این اختلافات بر حسب اتفاق و تصادف بود و ارتباطی به خورشید نداشت در طول روزگار بر یک وجه بوقوع نمی پیوست ، به همین جهت هم در حدس بالقوه قیاسی وجود دارد


حدس منطقی ما دربارۀ آفرینش هیولای شش سر ، از این دسته نبود؟!!!
حدس های بزرگ تری نیز داریم.
مانند غلبه بر مرگ.
برای من کاملاً قابل درک و برای شما معجزه!!!!
اگر جهان درونی ما ، بر جهان بیرونی ما منطبق نبود ؛ چرا باید هر عکس العمل ما ، دقیقاً برابر با عمل ما باشد؟!
یا هر چیز دیگری که در جهان ما زندگی می کند؟!
در هر موضوعی ، و از هر زاویۀ دید ، به همین شکل عمل می کند.
حدسی که ما می زنیم ، چیزی نیست که هر لحظه به شکلی باشد!!!
در نتیجه تصادف نیست و علتی دارد که با معلول خویشتن ، رابطه ای تام دارد.
سخنانی چون غلبه بر مرگ نیز ، حدس منطقی هستند.
زیرا توسط ذهن ما ، دلالیلی برای وجودشان ، ارائه می گردد.
این علم به آیندگان تعلق دارد.
هر چند که در گذشته جزو اسرار بوده است!
مانند نامریی شدن!


ما که هر چه میگوییم سخن علم نوین است و نمیتوانید به گذشته ارجاع دهید ،

مسلماً تا حدودی همین طور است.
غیر از فلاسفۀ مورد نظر شما و منطق شان.
سخن شما چه علم نوین باشد و چه علم قدیم ؛ همواره عاریه ای ست.

گذشته به صرف گذشته بودنش ، محکوم نیست!
به خاطر مخالفتش با نو و تازه ، محکوم می گردد.
و این که سد راه ما می شود تا خود را با تمام وجود ، ابراز کنیم.
گذشته مبنای آینده است.
نمی تواند به خودی خود ، محکوم باشد!

خطای بزرگ دیگرتان هم این است که میپندارید مغز هم از منطق دو ارزشی بهره میجوید ، در حالی که مغز هم مانند سیستم های خبره و هوش مصنوعی از منطقی شبیه منطق فازی ( Fuzzylogic ) بهره میجوید

شما با نظریه هایی که از بزرگان عاریه گرفته اید و به هم وصله پینه کرده اید ؛ پاسخ ما را می دهید!
منطق فازی ، ناشی از منطق دو ارزشی ست.
اصل تفکرات مغز ، بر اساس منطق دو ارزشی ست.
و در اساس ، بنیان ذهن هم همین طور.
جهان مادی ، از این منطق شکل گرفته است.
اما می توان به شکلی گفت که ، منطق یک ارزشی هم وجود دارد.
رسیدن به آن به شکل خودآگاه ، راه و روشی خاص دارد.

اگر مغز از منطقی با اجزای بیشتر استفاده می کند ؛ منافاتی با اصلش ندارد!
منطق فازی نیز ، به علتی در مغز وجود دارد که ، ذهن مادی و غیرمادی ، به یکدیگر پیوسته اند و با هم وحدت یافته اند.
گویا مادر مغز با پدر وی ، دو منطق دارند.
یکی دو ارزشی و ، یکی یک ارزشی.
از وحدت این دو منطق ، منطق سومی حاصل می گردد که ، چند ارزشی ست.

این وحدت پیچیدگی می آورد.
مانند به وجود آمدن تمامی مولکول های پیچیده ، از اتم های ساده.
چون مغز از روش فازی استفاده می کند ؛ باید روش مادر آن را ، نادیده انگاشت؟!
منطق فازی ، صرفاً پیچیدگی می آورد.
نه این که ، اساسی تر از منطق دو ارزشی ست.
اگر منطق دو ارزشی نبود ، چگونه منطق فازی به وجود می آمد؟!

اما منطق فازی ، طبیعی تر و غیرانتزاعی تر است.
زیرا جهان ما ، حاصل وحدت کامل دو نقیض است.
حاصل کاربرد همزمان نقیضین.
شاید مغز استدلالی نتواند این کار را درک کند یا انجام دهد. اما انسان نمی تواند منکر آن گردد.
زیرا در زندگی روزمره اش ، همواره این وضعیت را می بیند.
مغز استدلالی می تواند این منطق را ، بازسازی کند.

دیگر آنکه منطق دو ارزشی بر پاد اطلاعات شما برای " کاهش و صرفه جویی در مصرف انرژی " ساخته نشده بلکه تصور میشد این شیوه همواره راست است

این جمله چه معنایی دارد؟!!
این دیگر چه دلیلی ست؟!
وقتی که جهان نبود و ذات می خواست همه چیز را خلق کند ، به راست و ناراست می اندیشید؟!!!
آیا برای ذات ، دوگانگی معنایی دارد؟!
آن هم قبل از خلق ذهنی جهان های دوگانه؟!

شما صرفه جویی های ذات را ، به صرفه جویی های مردم جهان مادی شبیه می پندارید؟!
اگر بدانید که جهان ، از یک ذرۀ بسیار ناچیز فرضی آغاز شد ؛
با تصور وجود این ابتدا و انتها به شکل فرضی ؛
و اگر بدانید که برای به وجود آوردن هر چیز ، باید خودش را به شکل آن دربیاورد ؛
شاید درک نمایید که از چه صرفه جویی ای سخن می گویم!
این ذره ، "هیچ " چیز نیست.
البته نه به معنای عدم. بلکه به معنای عدم یک ماهیت معلوم.
اما به "همه" چیز مبدل می گردد.
و "همه" را ، بازسازی می کند.
جهان همواره از "هیچ" به " همه " ، و از "همه" به هیچ می رسد. چگونه؟!
باید نظریات ما بتوانند ، این تناقضات را حل نمایند.
باید عدم انرژی شناخته شده و انرژی ناشناختنی نیز ، قابل بیان باشند.
وقتی که من تنها ، یک تکه گل برای ساختن مجسمه دارم ؛ مجبورم که تمامی مجسمه هایم را ، از همان بسازم.
اما چگونه می توانم این کار را انجان دهم؟!
آیا هربار یکی را بسازم و برای ساختن دیگری ، آن را نابود سازم؟!
اگر این کار را انجام دهم ، چگونه تمامی مخلوقات خود را ، ابدی و همیشگی سازم؟!
چگونه همه یا تعداد بی شماری را _ در آن واحد _ در یک مکان و زمان قرار دهم ؟!
منطق دو ارزشی ، به انرژی کمتری نیاز دارد زیرا حافظه را کمتر درگیر می کند.
ذهن تنها دو گزینه را ، حفظ می کند.
بقیه را با توجه به آن ها ، شبیه سازی می کند.
اگر بر اساس گزینه های کمتری تفکر کنیم ؛ قدرت و انرژی بیشتری برای استدلال خواهیم داشت.
حافظه ، انرژی ذهن را مصرف می کند و از قدرت استدلال فرد ، می کاهد.
ما به طور عادی ، میزان محدودی انرژی داریم.
اگر بیش از حد صرف کاری شود ، در عمل دیگری ، با کمبود انرژی روبرو می شویم!
باید راهی باشد.
من آن را می دانم.
در صورت لزوم ، می توانم توضیح دهم.
اما باید پیش زمینه هایش را نیز ، بیان سازم.

هر چه فرضها کمتر باشد آزادی عمل کمتر میشود نه بیشتر چرا که گزینه های شما برای انتخاب کاهش میابد و آزادی شما محدود و محدود تر میگردد مثلا اگر در دیرین میتوانستید بین 100 گزینه ، تفکر کنید و این صد گزینه به 2 گزینه کاهش یابد فکر شما تنها محدود و دربست به این دو گزینه است و محدود شده است ، مثلا در گذشته برای تابستان قصد داشتید به : شیراز ، اصفهان ، بابل ، رشت ، تبریز بروید اما بنا بر دلایلی حالا این گزینه ها به اصفهان و بابل محدود شده پس آزادی عمل و قدرت مانور ( قدرت خلاقیت و انتخاب آزاد ) کمتری برای شما ایجاد شده است .
من دارم دربارۀ کل جهان خلقت سخن می گویم و روند ذهن را تشریح می کنم ؛ شما دارید از شیراز و رشت و اصفهان سخن می گویید؟؟؟!!!
سخن مرا دوباره بخوانید:
منطق دو ارزشی از آن جهت ایجاد شد که ، هم به انرژی کمتری نیاز داشت و هم حجم کمتری را اشغال می کرد.
در عین حال هر چه فرض ها کمتر باشند ؛ ذهن ، آزادی عمل ، بیشتری دارد.
قدرت خلاقیت و عدم محدودیتش ، بالا می رود.
شاید مانند کودک انسان _ نسبت به حیوانات _ در اوان خلق شدن ، نتواند با قابلیت تمام عمل کند ؛ اما به زودی و خیلی سریع ، قدرت بیشتری بدست می آورد.
کودک انسان را مثال زدم تا بتوانید موقعیت را درک نمایید!
کودک انسان در مقابل حیوانات و گیاهان ، چندان برنامه ریزی نشده است.
منطق ساده ای دارد.
می تواند یا نمی تواند.
حیوانات و گیاهان ، همانی را که باید بتوانند یا بدانند ، از بدو تولد می دانند و می توانند.
اما انسان ، در بدو تولدش ، چیزی نمی داند. نمی تواند.
و باید ، آن را کسب کند.
منطق چند ارزشی منطقی ست که ، در طی این مسیر ، از منطق دو ارزشی ذهن انسان ، متولد می شود.
به همین دلیل انسان را هوشمند می دانیم. یعنی آن هوشی که ، می تواند انتخاب کند. وگرنه ، هر موجودی شعور دارد.
هوش انسان می تواند ، انواع درک و منطق را ، برای خود بازسازی کند.
به همین علت ، شعور بشری به گونه ای ست که ، می تواند از دو ماهیت ساده ، یک ماهیت بسیار پیچیده تری به وجود بیاورد.
می تواند مجموعه ای از ماهیت ها را ، به ماهیت واحدی مبدل سازد.
و برای آن شرط و شروط بسازد.
روبات های آینده نیز ، از همین نوع شعور ، بهره مند خواهند گشت.
حیوانات و گیاهان در اوان زندگی ، مانند کسانی هستند که در حیطۀ صنعت ، ثروتمند و صرفاً مصرف کننده اند.
اما کودک انسان ، با منطق دو ارزشی ، مانند کسی ست که چیزی ندارد ؛ اما به زودی می تواند بیش از تصور دیگران ، در حیطۀ صنعت ثروتمند گردد و خود خالق همه چیزش باشد.

منطق دو ارزشی ، به حجم زیادی نیز ، احتیاج ندارد.

زیرا به دلایلی خاص ، حجم ذره ، نباید زیاد باشد.
بلکه باید بتواند به "هیچ" ، مانند باشد.
باید از لحاظ دیگری نیز ، جواب گوی تئوری ذهنی وجود باشد.

کسی که خلق می کند ، اگر عناصر کارش محدود باشند ؛ باید برای انجام خواسته اش ، اجزای مورد نیاز دیگرش را نیز ، بسازد و خلق کند.
نه تنها خلاقیت وی کم نمی شود ، بلکه وادار به استفادۀ بیشتر از این قدرت می گردد.
چنین کسی آزاد است که ، قوانین بینابینی را ، به خواست خودش خلق کند.
شاید هر موجودی به غیر از انسان ، داده های بیشتری داشته باشد ؛ اما مجبور است که ، تحت آن قوانین از پیش ساخته شده عمل نماید.
اما انسان ، تنها به دو گزینۀ مبهم ، محدود است.
در نتیجه در انتخاب گزینه های حد واسط ، آزادتر است.

هنرمندان هنرهای تجسمی ، یک شی را ، در ذهن خود به اجزای تشکیل دهنده اش تجزیه می سازند تا ، با شناخت اجزای غیرقابل تجزیه و واحدهای تشکیل دهندۀ آن ، بتوانند اشیاء مورد نظر خود را بسازند.

خلاقیت با عنصر آزادی ، رابطه ای مستقیم دارد.
ظاهراً به دو گزینه محدود می شویم و مانور کمتری داریم.
اما در باطن ، قوانین کمتری داریم.
مجبور نیستیم که از میلیون ها قانون اطاعت نماییم ؛ بلکه قوانین رابط را ، خود می سازیم. یعنی از روشی کاملاً شخصی و دلخواه ، به نتایج حاصله خواهیم رسید.
مانند این :
می خواهیم از فرض های داده شده ، مسئله ای را حل کنیم.
اگر فرمول های خاصی را بین ما قرار ندهند و ما را وادار به رعایت آنان در حل مسئله نکنند ؛ از روشی دلخواه که دوست داریم و می توانیم ؛ آن را حل خواهیم کرد.

رفاه و داشتن گزینه های آماده ، مانند برنامه های کامپیوتری آماده ، یا زبان های برنامه نویسی با فرمول های آماده ، می باشد.
فردی که به زبان ماشین برنامه می نویسد ؛ قدرت برنامه ریزی بیشتری دارد.
اما استفاده از زبان های رایج ، آسان تر است.
کاربرد آسان و سریع ، فرق دارد با ، خلاقیت و آزادی عمل.
اولی ، فرد را در اسارت فرمول های آماده اش نگاه می دارد.
اما دومی ، فرمول های کارش را ، خود می سازد.
بنابراین به هنگام تغییر برنامه ، به دلیل شناخت بیشتری که از برنامه دارد ؛ ماهرتر و قدرتمندتر است.

نشان دهید که اگر تمامی ما برای تصور مثلا یک دراکولا یا غول چراغ جادو اقدام کنیم این دو محقق خواهند شد !

همان گونه که گالیله باید کروی بودن زمین را ، به انسان های دیگر نشان می داد؟!
مردم به دستگاه خاصی مانند تلسکوپ نیاز خواهند داشت!
و در مورد افکار افرادی مانند ژول ورن و زیردریایی اش ، یا اعماق زمین وی ، باید سال ها و شاید قرن ها صبر کنند!


علوم همان دریافتهای ما از جهان است ، بنابراین گزاره ی : " ما علوم کنونی احاطه نداریم " گزاره ای به خطاست چرا که علم همان است که بدان احاطه داریم ،


آیا من و شما ، به تمامی علوم کنونی احاطه داریم؟؟!!
اگر یک گزاره را ، به صرف ظاهر آن ، و بدون توجه به مفهوم درونی آن بنگریم ؛ گویا انسان را بدون شعور انتخابگرش ، در نظر بگیریم!
خطا بودن این گزاره ، آن هم به شکلی که شما آن را بکار می گیرید ؛ اصل موضوع و مفهوم آن را ، خدشه دار نمی کند!
بلکه بر همه عیان است که نتیجۀ شما درست نیست!!!
این نشات گرفته از افکار دوسویه و مطلق ارسطویی ست.
افکاری که ، میانه ها و درجات بینابینی وجود را ، در نظر نمی گیرند.
افکاری که ، تنها سیاه و سفید را می شناسند!
تنها این را می دانند که ، گزاره ای درست است یا نیست!
اما در مورد انسان و هر ماهیت چند بعدی ، نمی توان از این نوع منطق صرف ، استفاده کرد.
تمامی انسان ها ، با هم ، به تمامی علوم احاطه دارند.
نه اجتماعی خاص از آن ها!!!
علومی نیز هستند که افراد دانندۀ آن ها ، از دنیا رفته اند و بقیۀ مردم ، آن ها را تئوری هایی مورد قبول ، از آن جهت که نمی توانند ردشان نمایند ، می دانند.
یا این که آن ها را ، به خاطر نمای مقدس شان ، به اجبار پذیرفته اند.

احاطه بر علم ، هر چه هست ، این نیست.
درک عمیق دانسته ها منظور است. نه شنیدن احتمالشان. آن هم با نگاهی مردد و ترسان!




هیچ راهی برای رهایی از منطق دو ارزشی وجود ندارد چرا که مادر منطق همین منطق کلاسیک و دو ارزشی و بولی است ، چرا که تعداد حالتها از دو به سوی مثبت افزایش میابد اما کاهش نمی یابد ، مثل اینکه هر عددی به " دو " بیافزاییم " وجود دو " را از بین نبرده ایم تنها آنرا افزایش و ارتقا داده ایم

نگفتم که ، در حیطۀ تفکرات شما و افرادی که مانند شما می اندیشند ، راه رهایی از منطق دو ارزشی وجود دارد!
با دیدگاهی دیگر ، می توان به منطق یک ارزشی رسید.
منطق واحد.
منطق بی منطقی!
منطق نسبی!
منطقی که قوانینش بسیار متفاوتند.
منطقی که زمان و مکان نمی شناسد.
منطقی درونی که به استدلال رایج ، نیاز ندارد.
منطقی که از طریق بودن و ذات ، خودش را مطرح می سازد.
در واقع هیچ علت و معلول ثابتی وجود ندارد.
بلکه در هر ذهنی ، به یک شکل حضور می یابند و چیدمانشان ، عوض می شود.
منطقی هست که می گوید:
دو دوتا ، می شود ، هر چه من می خواهم!
این منطق افراد خاصی ست.
نه این که منطق قبلی را رد کنند ، بلکه با روش هایی ، وسایل حضور عملی چنین منطقی را ، در جهان ، به وجود می آورند.


، جهان هم تنها از سوی منفی پایاندار است و ازلی نیست و این را با استدلالی بسیار قوی در منطق که قیاس باشد ( " قیاس خلف منطقی Syllogisme par I` absurde ) نشان دادیم ،


من نمی دانم شما در کجا و چگونه این مطلب را اثبات کرده اید.
اما به نظر من ، جهان در هیچ کدام از جهاتش ، نمی تواند ازلی نباشد.
از آن جایی که هر چیز باید در جهان وجود داشته باشد ؛ در نتیجه باید غیر ازلی هم باشد.
جهان همواره از دو سو ، ازلی ست.
اما ازلی بودن سوی دیگر ، به طریقی دیگر درک می گردد.
بنابراین ، به نظر می رسد که از سویی پایان دار است.
یعنی مانند هر دو چیز متضاد دیگری ، شبیه سازی وجود دارد.
جهان مادی ، حاصل ازلی بودن هر دو سو می باشد.
اگر شیوِۀ استدلالی سوی مثبت را کنار بگذاریم ؛ به شیوه ای متفاوت دست می یابیم.
دنیا تنها با ریاضیات ، قابل درک نیست.
با هیچ علمی به تنهایی ، قابل توجیه و شناسایی نیست.
همه باید با یکدیگر جمع شوند و برآیندی بگیرند تا به نتیجه برسند.
اما باز هم ، به چیز دیگری نیاز است.
آن هم علم حضوری ست.یعنی تجربه کردن ماهیت ها.
آن گونه که هستند.
نه آن گونه که به نظر می رسند.
از طریق شعور خلاق انسانی می توان ، شعور تمامی موجودات جهان را تجربه کرد.
علم حاصله ، بی واسطه خواهد بود.
اما علم معمول و استدلالی ، این بخش را ، پایاندار می بیند.
جهان بدین طریق ، هر دو ماهیت را داراست.


اگر ماهیتی ، منشا وجودی ماهیت دومی باشد ؛
و اگر ماهیت اول ، ازلی باشد ؛
حتی اگر ماهیت دوم پایاندار باشد ، باید ازلی نیز باشد.


به خطا بودن پندارتان در مورد اینکه گیاهان مغز ندارند هم در جای دیگر نشان دادیم ، مراد ما از مغز یک سیستم " پردازشگر( Processor ) است که در جانداران گوناگون تنها " چهره و صورت ( Forme ) آن تغییر میکند .

منظور شما از مغز ، تنها سیستم مغزی انسان و حیوان بود.
اگر بخواهید آن را به گیاهان نیز تعمیم بدهید ؛
نباید از مغز نام ببرید.
بلکه باید بگویید :
شعور موجودات زنده.
زیرا عمل پردازش گری ، همان گونه که به شکل ضعیف تر و ناقص ترش ، در گیاهان نیز وجود دارد ؛ در معدن و هر ذرۀ جهان نیز ، وجود دارد.
هر ذره حاوی شعور است و شعور ، پردازش می کند.
اما برای هر ماهیتی ، در سطحی و به شکلی.
آگاهانه و یا ناآگاهانه.
همۀ ذرات حافظه دارند.
همۀ ذرات بر اساس اطلاعات ذاتی شان ، که حافظۀ آنان را تشکیل می دهند ؛ به نوعی می اندیشند و عمل می کنند.
گویا چیزی شبیه به دی .ان. آ دارند.
زیرا هر ذره ، خاصیتی از خود نشان می دهد که ، همواره وجود دارد.
در ذرات نیز ، پردازش ضعیفی صورت می گیرد.
مغز نام اندامی در حیوان و انسان است. نه گیاه!
اگر منظور شما این بود ؛ از اول عنوان می کردید.
اگر من چنین ادعایی می کردم ، قابل پذیرش بود. زیرا جامع و کلی تر سخن می گویم.
اما شما سعی می کنید که ، تجزیه و تحلیل بیشتری انجام دهید.
چنین سخنی از شما بعید است.
بیشتر شبیه اشتباه است.



شب از زمان " مشاهده ی " روز معنا پیدا کرده ( Meaningful ) نه در جایی که نه شب است و نه روز یا نه در جایی که هم شب است و هم روز ( که خطایتان هم در اینجا استفاده از منطق دو ارزشی است چرا که اینجا هم منطق فازی ( Fuzzy Logic ) مطرح است که اگر کاملا در شب وارد شده باشیم مثلا ارزش 0 و اگر در روز وارد شده باشیم ارزش 1 دهد ، مثلا به هوای گرگ و میش و بین الطلوعین هم ارزش 8/0 و بقیه ی ارزش ها را هم بین حالات مختلف تقسیم کند )

شب یا روز ، از زمانی موجود شده اند که ، یک ماهیت واحد ، به دو ماهیت متفاوت سازنده اش ، تجزیه شده است.
یعنی در ذهن ، میدان تشکیل شده است.

به عنوان مثال:
اگر "یک" و منفی "یک" را در نظر بگیریم ، یعنی دو ماهیت متضاد باشند ؛
حالت سوم ، صفر است. عددی که خاص و مبهم است.
صفر هیچ چیز نیست.
صفر در واقع بین "یک" و منفی "یک" نیست.
ظاهراً از نظر عددی و مجرد ، کاربرد این چنینی دارد.
اما از دید مفهومی غیرمجرد ، معنای متفاوتی دارد.
در رنگ ها ، صفر معنای خاکستری را می دهد.
شرایط صفر حتی در علم ریاضیات ، بسیار ویژه است.
در مبدا مختصات نیز همین طور.
در لحظات اعتدال ، در موقعیت های معتدل ، در وضعیت های میانه ، اتفاق خاصی روی می دهد که با این نوع بیان های ریاضی گونه ، قابل بیان نیست.
اما ریاضیات نیز ، این حالت خاص را ، به شکلی گزارش می دهد.
با ایجاد و درک عدد مبهم صفر.
حالت سوم ، برای ذهن مستدل ، مبهم است. زیرا قدرت استدلال را از وی می ستاند.
ذهن مستدل کور است.
اگر قادر به استدلال نگردد ، دچار ابهام می گردد.
بنابراین صفر را به وجود می آورد.
اعمالی که بر سایر اعداد حاکمند ، عموماً بر این عدد حاکم نیستند.

این نوع بینش ، در مورد زمان متفاوت است.
در حالت اعتدال بین شب و روز ، شکافی در زمان پیدا می شود.
در هر اعتدالی ، شکافی در ذهن مستدل نمود می یابد.
این یک درک ویژه است.
این نقاط شکاف ، نقاط ماکزیمم یا می نیمم هستند.
حرکت را در نوع خود ، تغییر می دهند.

منطق فازی ، نشات گرفته از طبیعت جهان است.
اما فرزند منطق دو ارزشی و تک ارزشی ست.
وحدت شب و روز ، منافاتی با منطق فازی و غیره ندارد.
تنها وحدت تمامی منطق هاست.
سخن در این مورد طولانی ست و بحث جداگانه می طلبد.


باسپاس

287:

بله خواست خدا بی خدایی ماست چنانچه فرمود : لا اله . یعنی خدایی نیست.

288:

چه کسی فرمود لا اله؟؟؟؟

289:

پیامبر در قرآن .

290:

کامران :




علیجوهر :

بله خواست خدا بی خدایی ماست چنانچه فرمود : لا اله . یعنی خدایی نیست.


کامران :

چه کسی فرمود لا اله؟؟؟؟


علیجوهر :

پیامبر در قرآن


درود

جناب علیجوهر گرامی موضوعی روشن نیست ،
شما قرآن را کلام حضرت محمد می انگاریدید اما حال میگویید خدا فرمود : لا اله ،
سپس میگویید : پیامبر در قرآن ،
..
؟


291:

[quote=منـــــــــــم;1220022]
درود

دانش و خرد ، منطق و فلسفه ، هيچ پاسخي براي اين نوشته ها ندارند ، چرا كه منطق و دانش تنها جايي كاربرد دارد كه پاي سخنان و اشخاص منطقي و دانشيك به ميان باشد ،‌ تنها يك نكته مي ماند ، اگر خودتان حرف خرد را نميپذيريد اجازه نداريد منطقيون و خردمندان را به فرنود پذيرفتن و مصادره و استفاده ي بهينه از آن ،سرزنش و نصيحت و پند و اندرز ! دهيد .

292:

باسلام
بر شما دوست گرامی




مگر شما احاطۀ کامل بر تمامی علوم ، فلسفه و منطق ، دانش و خرد بشری دارید که ، می فرمایید ؛
آن ها هیچ پاسخی برای این نوشته ها ندارند؟؟؟؟!!!!
تنها چیزی که می توانید با اطمینان به آن اذعان نمایید ، این است که ، خودتان برای این سخنان ، هیچ پاسخی ندارید.


تنها يك نكته مي ماند ، اگر خودتان حرف خرد را نميپذيريد اجازه نداريد منطقيون و خردمندان را به فرنود پذيرفتن و مصادره و استفاده ي بهينه از آن ،سرزنش و نصيحت و پند و اندرز ! دهيد .


هرگز امکان ندارد که ، آدمی محقق چون من ، خرد را نپذیرد!!!
زیرا سخنان من ، آمیخته به خرد است.
اما خردی که جذب وجودم شده است.
و حال در سخن گفتن ، رنگ و بوی ذهن خودم را دارد.

در ضمن ،
کسی اجازه ندارد برای من یا دیگری ، تعیین تکلیف نماید.
تنها می تواند ، با من یا دیگران تبادل نظر داشته باشد.
همان کاری که ما داریم انجام می دهیم!

باسپاس

293:


درود

گفتار و علم دانشمندان همان فحوای علم است و تابحال در هیچ کتابی وگفتاوردی دانشمندان برای خزئبلات نوسترآداموس و ژول ورنها و امثالهم جوابی خردگرا و منطقی نیاورده اند چرا که اصولا پاسخ منطقی برای انسان و گفتار منطقی وجود دارد ، کتب دانشمندان بینهایت نیست که ما نتوانسته باشیم بدان دست یازیم ، حرف شما را خرد ژول ورن تایید میکند نه خرد برتراند راسل ( دانشمند و منطقدان نوین )( پس خرد شما خرد نوسترآداموسی است نه خرد هاوکینگی )
به همین فرنود من پیرو خرد و دانش برترم و سخن شما پذیرفتنی نیست .

294:

با سلام
بحث زیبایی بین منم و ادلاید در گرفته است
بحث بر سر و جود ذهنی است.
این مسئله روزگاری در فلسفه مسئله ی بغرنجی شده بود.زمانی که میگفتند که شرط تناقض 8 تا است. و در نتیجه چون مسئله وحدت داشت در این 8 تا ، می دیدند که دارند تناقض می گویند. اما چاره ای هم نداشتند.
تو ضیح مطلب این که
مثلا" می گفتند که شریک الباری (یعنی شریک خدا) معدوم است.(یعنی وجود ندارد)
از طرف دیگر قاعده ای فلسفی است که میگوید از معدوم نمی توان خبر داد
در اینجا می دیدند که میگویند شریک الباری وجود ندارد.، اما دارند از شرسیک الباری خبر می دهند و ان این خبر که ان وجود ندارد.. خود همین گزاره که می گوید
شریک الباری وجود ندارد
خود همین سخن دارد خبری می دهد. و این متناقض این اصل فلسفی است که از معدوم نمی توان خبر داد.
و کاملا" هم در 8 جهت محرز است. و این یک تناقض بود . و خیلی به دنبال حل ان گشتند.
تا این که ملا صدرا توانست این معما را حل کند.
او ابتدا مطرح می کند که وجود دوگونه است.
1_ وجود ذهنی
2_ وجود خارجی
وجود خارجی چیزی است که دارای اثر باشد. و وجود خارجی بر حواس ما اثر می گذارد.
اما نتیجه ای که ملا صدرا می گیرد خیلی زیباست.
او میگوید که وجود ذهنی خحود یک وجود خارجی است.
راه اثباتش به صورت غیر تخصصی و به بیانی ساده این است که:
وجود خارجی چیزی است که منشا اثر باشد.
وجود ذهنی نیز دارای اثر است. کمترین اثری که وجود ذهنی دارد رفع جهل است.پس و جود ذهنی خود وجود خارجی است.
و بعد این مطلب را بیان می کند که شرط تناقض 9 تا است. و یکی دیگر به ان 8 تا می افزاید
و ان شرط حمل است.
او میگوید که ما دو نوع حمل داریم
1 حمل اولی
2_ حمل شایع
اما حمل اولی چیست؟
حمل اولی یعنی مفهوم یک چیز ،یعنی معنا و تعریف یک چیز، یعنی کلیت یک چیز
ما حمل شایع یعنی مصداق یک مفهوم. یعنی چیز هایی که ان مفهمو را در خود دارند و لذا مصداقی برای ان مفهمو به شمار می روند.
مثلا" می گوئیم که
جزئی جزئی است به حمل شایع( یعنی مصادیق جزئی همگی جزئی هستند و کلی نیستند)
اما میگوئیم جزئی جزئی نیست به حمل اولی(یعنی مفهوم جزئی مصداق جزئی نیست و خود یک کلی است.)
حال می رسیم به بحث تناقض اولیه ی خودمان
بحث این می شود که
شریک الباری (شریک خداوند) موجود است به حمل اولی(یعنی مفهوم شریک الباری موجود است و جایگاه ان در ذهن است)
و
شریک الباری موجود نیست به حمل شایع(یعنی مصداقی برای شریک الباری وجود ندارد . یعنی مجموعه ی مصادق شریک الباری تهی است)
حال اگر ایراد بگیرند که از معدوم نمی توان خبر داد
جواب این است که ما از مفهوم شریک الباری خبر (به عدمش) می دهیم
و اگر بگویند که خود همین که داری خبر می دهی نشان از این است که شریک الباری وجود دارد
جواب این است که تو خلط مصداق و مفهوم کردی. ما از مفهوم خبر می دهیم به عدم مصداقش
مفهوم و جود دارد ، اما مصداقی ندارد

295:


درود آزاد ارجمند

سخنان بجا و راستی است ، چم داشتن ( Compréhension ) لزوما به فرنود مصداق (Extension ) داشتن نیست.همچنان که در نگرگاه کلی ، مفهوم " تخیلات و توهمات " وجود دارند اما مصادیق آن که " غول چراغ جادو یا فرش پرنده " باشد وجود ندارند برای همین در حکم " عدم " منطقی هستند .
دیگر آنکه در گزاره ی :

وجود خارجی چیزی است که دارای اثر باشد. و وجود خارجی بر حواس ما اثر می گذارد.




میان دو ترم " اثر " ( Effect ) خلط صورت گرفته است ،
ترم "اثر " در گزاره ی اول ، یک " اثر تجربی " است ، اما
ترم " اثر " در گزاره ی دوم ، یک " اثر درونی " است که صدق آن به روش " پیشینی " اثبات میشود ، بر پاد اثر تجربی که صدق آن " تجربی " است نه پیشینی .
آنکه از " معدوم نمیتوان خبر داد " هم گزاره ای راست است چرا که " عدم " وجود ندارد ( اینهمانی / هوهویه Identité نیست)
و از آنجایی که بنا بر گزاره ی : " عدم ( Nihilo ) وجود ندارد " در موردآن چیزی نمیتوان گفت " => ( پس ) گزاره ی : شریک البارئ وجود ندارد / معدوم است " گزاره ای راست است و از " عدم / هیچ " ( Nihilo ) خبر نمیدهد بلکه از " عدم وجود شریک البارئ " خبر میدهد ، دراینجا باز هم خلط معنی میان " معدوم است " ، یعنی : " وجود ندارد "
با خود " عدم " که نمیتوان از آن سخن راند شده بود صورت گرفت( به قول ویتگنشتاین : از آنچه نتوان سخن گفت باید به سکوت در گذشت )
مثلا گزاره ی : " وجود دراکولا معدوم است "
یک " گزاره ی خبری " و بیتناقض است ، چرا که راستی و عدم تناقض این گزاره مشروط به این نیست که ما از عدم ، خبر وجودی دراکولا را بدهیم که " وجود آن معدوم " باشد و نباید میان گزاره های خبری " درونی " با پتانسیل صدق پیشینی ، و گزاره های خبری بیرونی و تجربی و تحقیقی با پتانسیل صدق تجربی ، خلط مبحث کرد .
با شادباش موفقیت شما ،امید دارم روند صعودی و بهروزی شما تا دکترا تداوم داشته باشد .

296:

با سلام.
بحث پرحرارت و خوش مضمونی است. هرچند دمای آن کمی از حد معمول بالاتر رفته ولی مایلم آن را پی گیری نمایم. به دلایلی دوست داشتم فقط نظاره گر باشم اما به مطلبی اشاره فرمودید که حساسیت من را برانگیخت. از آنجا که شخصا نویسندۀ داستانهای علمی/تخیلی و همچنین طراح هستم، جبهه گیری شما را - در این زمینه - نمی پسندم و به آن اعتراض دارم.

هر نو آوریی شامل سه مرحلۀ تخیل، تعقل و عمل است که تمامی انسانها از هرسه، بهره برده اند. (سه مرحلۀ فوق فقط زائیدۀ تجربۀ شخصی ام است). به نظر نمی رسد بتوان تخیل و تعقل را مقابل هم قرار داد و آن کس که از یکی بهره برده، از دیگری بی بهره دانست. تخيل عبارت است از تصور آنچه که درحال حاضر وجود ندارد و يا ما به آن دسترسی نداريم. منظور از دسترسی نيز مشاهدۀ آن پديده يا رخداد می باشد. به اين ترتيب تجسم اينکه مردم آمريکا چگونه زندگی می کنند، درحقيقت تصور است... بگذریم.

تخيل مرحله ای است که ذهن در رخوت و آرامش به سر می برد. درتخيـل، واقعيت دچار دگرديسی می گردد و ذهن، قوانين را نقض می کند تا به يک ارضای هدفمند برسد. ارضاء می گردد چون آرزوهای دور را ملموس می سازد. ارضاء می گردد چون غايت انديشه را دست يافتنی می سازد. ولی هدفمند بودن آن را در انتها، انديشه رقم ميزند.
تخيل پلی است که از گذرگاه تعقل گذر می کند. تخیل تخم ایده را در ذهن می کارد و آب می دهد، تعقل آن را هرس می کند و عمل، میوه را می چیند.

اما این که حاصل تمام این ها چه باشد، بستگی دارد به درصد هرکدام در وجود شخص. وقتی تخیل حاکم است یک خیال پرداز می سازد، وقتی تعقل حاکم است یک دانشمند مدرس، وقتی عمل بر مصدر است یک کارگر، و زمانی که تخیل و تعقل به کار افتند می توانند یک نویسندۀ قابل چون ژول ورن بسازند که اگر چاشنی عمل نیز به آن آمیخته بود، قطعا مخترع و مکتشفی بزرگ پدید می آورد.

ژول ورن فقط یک نویسنده نبود. او یک نظریه پرداز ماهر بود که نظریاتش همگی به حقیقت پیوستند. وی در « خانۀ متحرک » اختراع اتومبیل را نوید می دهد. در « فاتح آسمان ها » هلی کوپتر را، در « بیست هزار فرسنگ زیر دریا »، زیردریایی را، در « سفر به ماه » و گردش به دور ماه سفینه های فضایی را، در « قلعۀ مرموز » تلفن و رقص نور و ... جفاست که اختراعات وی را خزعبلات بخوانیم و در کنار نوسترآداموس قرارش دهیم. ایده های اولی بی هیچ کم و کاستی و با صراحت تمام عینیت یافتند و دومی را تنها به یاری « تفسیر و تطابق » می توان عینیت بخشید.

دوست عزیز، آن چه در جهان بیرونی واقع می گردد، بی برو برگرد ابتدا در کورۀ ذهن ساخته و پرداخته می شود. تنها این عامل ساختگی زمان است که بین تخیل/ تعقل، و عمل قرار می گیرد و ساده دلی ست اگر عامل فرعی زمان را، اصل بدانیم.

موفق باشید.

(راستی یک سوال هم داشتم. البته از روی کنجکاوی. چگونه است که در متون شما گاهی اوقات حرف «ی» بصورت «ی» و گاهی به صورت «ي» تایپ می شود؟ با یک کامپیوتر که فکر نمی کنم بشود چنین کاری کرد. البته فقط یک کنجکاوی بود و بس)

297:


باسلام
بر شما دوست گرامی

سخن گفتن از دهان ملاصدرا ، هنر نیست.
نتیجۀ خودتان را بگویید.
چالش های درونی خود را ، با جهان پیرامونتان.

هر چند که من ، این نوع فلسفه را ، برای این زمانه ، کم اهمیت می بینم.

شما و دیگران ، به زمان نیاز دارید.
تا بتوانید به آینده ، پیوند بخورید.
ذهن تان درگیر آموخته هاست.


دوستمان آدلاید ، بر خلاف میلم ، مرا درگیر کرد.
اما حاضر به شنیدن سخنانم نشد.

تنها نظریات خودش را ، نثار من کرد.

از اول هم ، آن را بیهوده می دانستم.
من هم می توانم کتاب ملاصدرا و بقیه را ، برای شما ، کپی کنم و بیاورم.
اما از فضل ایشان ما را چه حاصل؟؟؟!!!

برای سوالات و رنج های خودم ، باید پاسخ خودم را داشته باشم.

من حوصلۀ چنین مباحث محدودی را ندارم.
به هر حال موفق باشید.
دیگر تمایلی به هدر دادن وقتم ندارم.

باسپاس

298:


درود اي گرامي

از اينكه در اين گفتمان شركت جستيد متشكرم ، البته تلاش شما براي موثر نشان دادن ژول ورن و گروه بندي به سه بخش تخيل ، تعقل و عمل قابل تقدير است ، اما باز هم اين تغييري در اصل قضيه بوجود نمي آورد ، چرا كه بيشتر انسانها از اين دو صورت اول برخوردارند و تنها وجه تمايز آنها همان صورت سوم است كه يكي را پزشك و جراح واديسون ميكند كه برسر بشر منت دارند و ديگري را خيال پرداز و تماشاچي.
به قول معروف با " حلوا حلوا گفتن دهن شيرين نميشود"
( با گرفتن Shift + V حرف " ی‌ " تايپ ميشود)
پيروز باشيد

299:

با سلام.

دوست عزیز، من هیچ کوششی برای موثر نشان دادن ژول ورن انجام نداده ام. ژول ورن بزرگتر از آن است که بخواهیم اثباتش کنیم یا تعریفی نو از او بیاوریم. وی را « پیامبر اختراعات قرن بیستم » لقب داده اند. تمامی مخترعین و نظریه پردازان عالم، ابتدا - به قول شما - حلوا حلوا کرده اند و سپس دهانها شیرین شده است. آیا اگر فاصلۀ این دو، چند روز باشد معتبر است ولی هرگاه به چند سال یا صدها سال رسد - چون عمر ما کفاف آن نمی دهد - پس بی اعتبار و یک رویا پردازیست؟
لئوناردو داوینچی نیز بسیاری از طرحهای خود را در ذهن داشت یا فقط آنها را روی کاغذ آورد و هیچگاه عملی نشدند. ولی طرحهای بسیاری را نیز اجرا کرد. آیا وی نیز یک رویا پرداز بود که فقط گهگاه واقع گرا می شد؟ یا بهتر آنکه او را یک خلاق عقل گرا بدانیم که امکانات زمانۀ وی، تنها اجازۀ وقوع برخی ایده هایش را می داد؟ همانطور که برای ژول ورن نیز چنین بود. با این تفاوت که خوابهای صالحۀ او، سالها وقت می خواست تا تعبییر شود.

با توصیف جنابعالی، تکلیف ذیمقراطیس - که 1400 سال قبل با دقت وجود اتم و حتی ویژگیهای دقیق آن را بیان کرد - چیست؟ وی یک رویا پرداز بود. یا جیوردانو برونو که صدها سال قبل وجود سیارات و کهکشانها و بسیاری چیزهای دیگر را بیان کرد. بله در زمان ذیمقراطیس یا برونو، میکروسکوپ الکترونی و تلسکوپهای نیرومند و ریاضیات پیشرفته نبود تا خلاقیت آنها را در سبد عمل بنشاند. ولی نبودِ تکنولوژی و دانش عملی، به هیچ وجه از بار عمل بزرگانی چون ژول ورن و آیزاک آسیموف و آرتور سی کلارک و دیگران نمی کاهد.

ادیسون - که از وی نام بردید - در کودکی به خاطر طرحهای بلند پروازانه ای که داشت سرزنش می شد و چه بسا وی را یک خیالپرداز می پنداشتند. اگر امکانات عملی طرحهای وی هیچگاه مهیا نمی شد، اگر ادیسون هزار سال قبل می زیست یا بدتر، اگر وی در جوانی از دنیا می رفت، امروزه وی را چه می نامیدید؟

توجه داشته باشید که هدف من از آوردن نام بزرگان، اثبات حقانیت آنان از طریق نامشان نیست. فقط از آنجا که خودتان در نوشته هایتان به بزرگان اقتدا می فرمائید، بنده نیز از این راه رفتم. وگرنه احتمالا تصدیق می فرمائید که هیچ عملی نمی تواند از مسیر اندیشه و ذهن و خلاقیت و تعقل عبور نکند و به عمل برسد و البته اگر در این مسیر کاستی های بیرونی سد راه شوند، به ارزش اصل روند، خدشه ای وارد نمی آید.

متشکرم.

300:

شاید منظورم را خوب بیان نکردم، بله. بنده اعتقاد دارم خداوند همیشه خیر خواه نیست. چون برای جلوه دادن خیر در برابر شر همیشه شر را آفریده است و اگر شرایط اجتماعی را در نظر بگیریم در خواهیم یافت که در شر شدن یک فرد عالم و آدم دست به دست هم داده اند تا آن اتفاق بیافتد.

در مورد تحریف نشدن قرآن همان تعاریفی را دارم که بی شک از خیلی ها شنیده اید، حتی از همان کسانی که بعدها سعی در تحریف دین داشتند. شاید احساس را هم در این امر مدخل بدانم.

بله. اختلاف نظر داریم. بنده احساس میکنم دین لازم است، اما با توجه به پیشرفت جهان ممکن است خیلی از مسائل تغییر کنند. البته اسلام زمان شمول است و این مسئله را متذکر شده است. ممکن است بسیاری از مسائل در قسمتی از زمان اشکال داشته باشد و در بعدی دیگر آن شر به نیک تشبیه شود.
مانند واکسن که ویروس یا میکرب را به بدن انتقال میدهد. خوب این در یک عصر ممکن است با این تعبیر باشد که انتقال بیماری به انسان حرام است و ناشایست. اما هنگامی که از آن استفاده دقیق یعنی تدافعی (برای بدن) به میان آید آن میشود حلال و البته شایسته و زیبا.
در مسائل کلی تر هم ممکن است اینطور باشد.

301:

این که میفرمایید خدا شر را آفریده خود یک بحث فلسفی است زیرا آنچه شما شر میخوانید شاید براستی شر نباشد. به عنوان مثال جوانی در اثر تصادف با خودرو جان خود را از دست میدهد. شما و من این را شر میخوانیم و بد و ناجوانمردانه در نگر میگیریم زیرا مردن بد است-جوان مرگ شدن بد است اما در تفسیر این اتفاق میتوان نتیجه گرفت نام شر بر این اتفاق نهادن هم چندان استوار و محکم نیست
میگوییم اطرافیان و خانواده اشک خواهند ریخت و عذاب خواهند کشید ( روایت: خدا گناهان را می بخشد با سختی ها حتی با رفتن میخ به پا یا موژه به چشم) پس سختی کشیدن اطرافیان برای از دست دادن عزیزشان بخشیده شدن گناهان در جهان ابدی و اصلی را به همراه خواهد داشت
میگوییم خود جوان چرا مرد؟ مردن که برای همه است اگر ناراحت دردی باشیم که در لحظه تصادف تحمل کرده که آن هم مشمول تفکر بالا است و اگر بگوییم در جوانی مرده... یا مثلا کودک و نوزادی بوده که باز نمیتوان نظر قطعی به شر بودن آن داد .. شاید روح یک برزخی است که در دنیا ظالم بوده و حال در بدن یک کودکی که تنها چند ساعت زنده است زجر کشیده... شاید انتخابی از پیش در جهانی که زمان معنا ندارد بوده و از او پرسش کردند اگر به تو در جهان ثروت دهیم یا فلان خوشی احتمال گمراه شدن بیشتر است ... گفته نه سختی را بدهید و مزد آخرت را ..... و این انتخاب او بوده ( پیش از به دنیا آمدن) ... شاید استثنا در کار باشد و چنین جوان یا کودکانی برای تحمل سختی والدین متولد شده اند باز به دنیا بیایند و شکل دیگر زندگی کنند(قرآن قانون را برای اکثریت صادر کرده که یک بار زندگی میکنید نه بیشتر و از استثنا سخنی نگفته باشد) یا اصلا فرد مرده فرشته ای برای امتحان والدین باشد و و و ................
پس تصمیم گیری راجع به این که چه چیز شر است و چه چیز خیر هم مشکل است تا برسیم به آن که خدا آن شر را آفرید یا خیر ./././
سعی کردم به زبان ساده گفته باشم و زیاد فلسفه بافی نکنم ... امیدوارم منظور را رسانده باشم... مردن بد شمرده میشود زیرا برای موجودی که در میلیون ها سال تکامل از یک موجود پست به یک موجود پیچیده تبدیل گشته که حتی ممکن است پیچیده تر از خود را تولید کند( کاسپاروف و آن کامپیوتر شطرنج باز) مردن به معنای عدم تداوم نسل و زادمان و از بین رفتن گروه و قبیله بوده........
. بنده احساس میکنم دین لازم است، اما با توجه به پیشرفت جهان ممکن است خیلی از مسائل تغییر کنند.
قرآن خدا طی 23 سال بنا به شرایط عرب تکمیل شد( تئوری ناسخ و منسوخ را ببینید) حال چطور انتظار داریم بعد از 1400 سال بشر و جوامع متفاوت نشوند و بخواهیم تا ابد با شتر و خرما همه چیز را حل کنیم؟؟؟؟؟ قرآن می فرماید: هیچ قومی نیست مگر برای آن فرستاده ای داشتیم تا عدالت را برپا کنند و غیره..... (روایت زردشت و اوستا هم ببینید)
البته اسلام زمان شمول است و این مسئله را متذکر شده است
کدام آیه قرآن و در کدام سوره گفته این کتاب را تا ابد به اجرا درآورید و تا همیشه دست دزدان را ببرید و 4 زن بگیرید و ..........
تنها یک جا میگوید تو را فرستادیم تا جهانیان را بشارت دهی>>> که این کار را وجود مقدسش انجام داد>>> به کشورها و پادشاهان اطراف نامه فرستاد و بشارت دادن را عملی کرد و هیچ جا ندیدم خدا 50 محمد دیگر را شبیه سازی کند و به آفریقا و قطب بفرستد(برای خدا که کاری نداشت) برای شما سوال نیست اگر خدا میخواست غیر عرب از قرآن پاسداری کند و آن را اجرا کند جمع آوری کتابش را به دست یک بشر ( عثمان و اطرافیانش) نمیداد. امروز یک هارد دیسک سالها اطلاعات را نگهداری میکند( خدا تکنولوژی بسیار بالاتر را صد در صد دارد) اما امروز میبینیم صد ها صفحه کتاب مینویسند که قرآن تحریف شده یا نشده !!! آیا خدا انتظار این را دارد که بشر امروز کل عمر خود را بگذارد و آخر با شک بگوید احتمالا تحریف نشده؟؟؟؟
باز پرسش بنیادین این است آیا خدا اسلام را برای همیشه فرستاد یا از این که دیگر پیامبر نمیفرستد هدفی دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟//
دین امروز برای من اخلاق مداری-دموکراسی-حقوق بشر-آزادی بیان و..... است و پیامبران من>>> نیچه و هگل و ویتگنشتاین و کواین و .......
دانش باوری زاده قرآنی است که در دل دین وجود دارد>>> آیه قرآن کریم: هیچ چیز برای انسان نیست جز سعی و تلاش خود او >>> یعنی برو پزشکیتو قوی کن و بیماری ها رو درمان کن و به پزشک برو به جای آویزان شدند به خاک فلان امام زاده..........
ممکن است بسیاری از مسائل در قسمتی از زمان اشکال داشته باشد و در بعدی دیگر آن شر به نیک تشبیه شود.
دقیقا .... مثلا برای عربی که 50 زن میگرفت و تازه آن ها را با هم تعویض میکرد گرفتن زن تا 4 تا خیر بزرگی است !!!!! اما نه برای جامعه امروز که اگر به زنت بگویی میخواهم زن دیگری بگیرم با لنگه کفش و جارو دنبالت میکند ... زیرا فمینیسم را شنیده است و این زن دیگر آن زن عرب نیست که هر روز شوهرش را در جنگ قبیله ای از دست بدهد و به امید مردی بنشیند که 40 زن دارد و میخواهد خرج او را هم بدهد... زن امروز گاهی با یک کامپیوتر در پشت میز درامدش از من و شما بیشتر است !!!!!!!!!!!
حتی مملکت ها هم مردمانی متفاوت دارند.. در ایران تا چند شال پیش زن را با چادر در پشت در نیمه باز میدیدی( در واقع نمیدیدی صدایش را میشنیدی) اما در کشورهایی که حکومتی ایدئولوژیک ندارند در ساحل دریا............... آنجا زشت و بد بودن معنای دیگری دارد
پس آیا اسلام برای همگان و برای همیشه بوده؟؟؟

302:

درود بر دوستان

اگر بحثهای مذهبی دنباله دار باشد ، جستار به بخش هم اندیشی یا مذهب منتقل خواهد شد .

303:

سلام بر دوست عزیز و گرامی بزرگمهر دانشمند
عنوان این است>> ممکن است خواست خدا......
خواست خدا را در کجا میتوان جستجو کرد؟؟؟ دین
عنوان این است>> ممکن است خواست خدا بیخدایی ما شده باشد؟
بیخدایی مکتبی فلسفی است (آتئیست)
و ناچار بحث به هر یک از این دو بخش کشیده میشود
اگر دوستان بر پایه فلسفه و متون فلسفی بحث کنند بهتر است تا در مورد وجود یا عدم وجود خدا و این که دانش بدان راه دارد یا خیر بحث خواهیم کرد اما وقتی بحثی فلسفی است ناگهان ممکن است بر طبق آن واژه خواست خدا(در عنوان) به سمت دین و مذهب رود و فکر نمیکنم راه گریزی از آن باشد
موفق و بهکام باشید

304:

درود کامران بزرگوار
اگر چنین باشد که فرمودید سخنی در میان نیست . احساس کردم جستار از هدف خود دور شده است ، خواستم یادآوری کرده باشم .

305:

به هر حال شما مسئول هستید پس هر چه بفرمایید اطاعت میکنیم

306:

خدایی که خواسته اش بی خدایی ما باشد خدا نیست شیطان است

307:

متاسفانه هر جا سخن از تفکر بیخدایی میشود مردم کشور ما تصور میکنند منظور بی اخلاقی و دشمنی با خلق و دزدی و آدم کشی و.... است .. غافل از آنکه امروز در دنیا اخلاق بیخدایی در مکتب آتئیست تدریس میشود.
و بیخدایی معنایش بی اخلاقی نیست همانطور که دین باوری معنایش خوب بودن نیست( مسلمان-مسیحی-یهودی که دزدی میکند یا آدم می کشد) ... پس خدا باوری یا دین چیزی را ضمانت نمیکند

308:

منظور بنده از شر کسی است که آخرت را بر خود و دیگران سیاه کند. مثلا فراعنه که همه بدی آنها اکتسابی نبوده است.

اما بنده قرآن و دین را مربوط به 1400 سال پیش نمیدانم و آن را زمان شمول میدانم. بعدازظهر پستی در این زمنیه نزدم که نمیدانم چرا اکنون وجود ندارد.
از یک حدیث نقل کردم که زمان شمول است. اگر این حدیث برای 1400 سال پیش بود به نوعی دیگر تعبیر میشد.
(به فرزندان خود سروارکاری (که میتوانند ماشین سواری، یا صفیه نوازی یا هر چیز مربوط به زمان)، شنا و تیر اندازی را بیاموزید. (مثلا میتوانستند بگویند تیراندازی با تیرکمان، یا شمیشر زنی، اما از تیراندازی بحث به میان آمد که اگر روزی روزگاری قرار شد با لیزر دفاع کنید هم شامل این بحث بشود) حالا در قرآن این نمونه ها بیشتر مصداق دارد.

دینی که در ذهن شما تصور میشود همان دین واقعیست که متاسفانه آخوندها به گونه ای دیگر آن را بیان میکنند و گاها از اصل دور میشوند، اما هدف دین همین مسائلی است که شما به آن اشاره کردید به علاوه بهشت کردن دنیا و آخرت خود و همه مردم.

309:

بله مثلا صدام
اما بنده قرآن و دین را مربوط به 1400 سال پیش نمیدانم و آن را زمان شمول میدانم
نظر شما محترم است
این را هم بگویم در اسلام صحبت از این است که اگر با اسب به هم رسیدید و خواستید صحبت کنید از پشت حیوان پایین بیایید(حقوق حیوانات) پس اسلام پر محتوا است اما برای چه کسی؟؟ تا کی؟؟؟ آیه ای که میگوید کافران را هر کجا یافتید بکشید هم مربوط به همه زمان هاست؟؟؟ یا شرایط خاص آن دوران؟؟؟ آیات برده داری چه؟؟؟
مخصوصا آیه کشتن و قتل را آوردم تا منظورم را به شما برسانم وگرنه قرآن در جایی میگوید هر کس که فرد بیگناهی را بکشد انگار همه را کشته و هر کس بنده ای را زنده کند انگار همه را زنده کرده.... پس قرآن و اسلام مترقی است اما برای چه کسی؟؟؟ برای کشوری که حقوق بشر کوروش کبیر را دارد ( عده ای او را ذوالقرنین قرآن میدانند) یا کشوری که در آن سر بریدن و جنگ قبایل افتخار بوده؟؟
اما هدف دین همین مسائلی است که شما به آن اشاره کردید
بله هدف دین انسان شدن است و تکامل تا دوره ای که دیگر پیامبری نیاید و انسان خود به دنبال حقیقت بگردد و از کودکی خود رها شود و حقوق بشر بنویسد
علاوه بهشت کردن دنیا و آخرت خود و همه مردم
هر چه انسان انجام میدهد جدا از خدا نیست -پس چه اشکالی دارد تلاش کنیم و جان دهیم تا بشر نردبان سعادت را بپیماید و دانشمند شود و خود بهشت را بسازد و من و شما را زنده کند و خوبان را پاداش دهد و بدان را مجازات... آیا حتما باید کسی از درون آسمان ها دستی تکان دهد و بهشت ساخته شود؟؟؟؟؟؟ بشر جهان را بهشت کند این چیزی جز همان نیست که خداوند میفرماید درهای بهشت را بگشایم.

310:

و تفکراتی که امثال او را میسازد
صدام اعدام میکرد
او را نیز اعدام کردند
نظر شما محترم است

البته نه برای شما
واقعیت را نمیگویم ؟
این را هم بگویم در اسلام صحبت از این است که اگر با اسب به هم رسیدید و خواستید صحبت کنید از پشت حیوان پایین بیایید(حقوق حیوانات) پس اسلام پر محتوا است اما برای چه کسی؟؟ تا کی؟؟؟

شما بگو !
تا کی ؟
آیه ای که میگوید کافران را هر کجا یافتید بکشید هم مربوط به همه زمان هاست؟؟؟ یا شرایط خاص آن دوران؟؟؟ آیات برده داری چه؟؟؟

یعنی معتقدید امروز دیگر این آیات کاربرد ندارد ؟
آیا به آن عمل نمیشود ؟
مخصوصا آیه کشتن و قتل را آوردم تا منظورم را به شما برسانم وگرنه قرآن در جایی میگوید هر کس که فرد بیگناهی را بکشد انگار همه را کشته و هر کس بنده ای را زنده کند انگار همه را زنده کرده.... پس قرآن و اسلام مترقی است اما برای چه کسی؟؟؟ برای کشوری که حقوق بشر کوروش کبیر را دارد ( عده ای او را ذوالقرنین قرآن میدانند) یا کشوری که در آن سر بریدن و جنگ قبایل افتخار بوده؟؟

مهم نیست برای چه کسی !
ببینید بدرد شما میخورد یا نه ؟
آسپرین هم میتواند مورد چنین سؤالی واقع شود .
بله هدف دین انسان شدن است و تکامل تا دوره ای که دیگر پیامبری نیاید و انسان خود به دنبال حقیقت بگردد و از کودکی خود رها شود و حقوق بشر بنویسد

و لابد اکنون همان زمان است !
هر چه انسان انجام میدهد جدا از خدا نیست -پس چه اشکالی دارد تلاش کنیم و جان دهیم تا بشر نردبان سعادت را بپیماید و دانشمند شود و خود بهشت را بسازد و من و شما را زنده کند و خوبان را پاداش دهد و بدان را مجازات... آیا حتما باید کسی از درون آسمان ها دستی تکان دهد و بهشت ساخته شود؟؟؟؟؟؟

فرقی نمیکند از درون آسمان یا پنت هاوس
مهم اینست که همیشه دستی تکان میخورد !
همین حق انتخاب بمن حق میدهد از دستی که از درون آسمان تکان میخورد انتظار بهشت داشته باشم ..
اگر چه آنرا هرگز نمیبینم .. مثل دستهای پنهان در پشت درهای بسته !
بشر جهان را بهشت کند این چیزی جز همان نیست که خداوند میفرماید درهای بهشت را بگشایم.

آن مادر مرده ای که اتم را کشف کرد حتی اگر میدانست روزی بمب خواهد شد نمیتوانست نگوید که چه کشف کرده است .
او میگوید ، اما اینکه چه استفاده ای میشود مهم است .. گناهش بگردن گوینده نیست !
مثل چاقوسازهای زنجانی که نمیتوانند به این بیاندیشند که چاقوهایشان چه گلوئی را میبرد !

311:

خوب شاید بنده نتوانم به علت اطلاعات اندک پاسخ شما را دهم، اما بی شک پاسخی برای آینه های کشف نشده هم وجود دارد. به هر حال در همین اسلام حدیثی داریم که میگویند تا پیش از ظهور مهدی موعود 2 کلید از علم کشف شده خواهد شد. یعنی تمام پیامبران از 27 کلید تنها 2 کلید را برملا کرده اند که تازه هنوز اکثر مردم جهان به همان هم اشراف ندارند.
هرچه زمان بگذرد اطلاعات و دانش بشری بیشتر خواهد شد و به آن دو کلید نزدیکتر. بعد هم کلیدهای دیگر.
چه بسا بهشت همین دنیای خودمان باشد. یعنی علم به جایی برسد که هیچ چیز نابود نشود و همه چیز پایدار بماند، سپس بهشتی در همین جهان بنا شود. (که این غیر قابل تصور نیست، چون با همین علم پزشکی میتوان عمر جاوید به انسان بخشید)

اگر پاسخی برای سوالهای شما در مورد اسلام نیست مشکل از بنده است، نه از دین. البته بنده هم انتقاداتی نسبت به برخی از مسائل تاریخی دینی دارم (کمتر به اسلام مربوط میشود) اما امیدوارم زمانی پاسخی برای آنها بیابم.
از آن بیشتر به گسترش اخلاق در میان عموم امیدوارم. هرچند که هروز خود از این بحث دورتر و دورتر میشوم و در روزمرگی خود بیشتر گرفتار. شاید اصلا همین روزمرگی و گرفتاری هایش جهنم و دوزخ باشد و جهنمی بدتر از آن نباشد و نوید خداوند از سطونهای آتش که در جهنم وجود دارد همین تصورات ما باشد که از سطونهای آتش هم سوزنده تر است.

312:


درود

گناهکار دانستن انشتین در پروژه ی بمب اتم ، همانند این است که سقوط هواپیماها و کشته شدن انسانها را به گردن نیوتن بیاندازیم .

313:

این یکم اقراق آمیز بود.
شاید به جای واژه نیوتن به همان مفهوم یعنی جاذبه باید اشاره میشد.

314:

درود بر شما

فکر نمیکنم ،
خطاب " مادرمرده " به انشتین بود ، پس" وجود اشاری" ما باید همجنس
آن باشد . انشتین از یک حقیقت هستی که میتوان ماده را به انرژی ( مثل بمب اتم که دارای انرژی نفهته ی بسیار است ) تبدیل کرد پرده برداشت همچنان که نیوتن از وجود نیرویی به نام جاذبه و گرانش در طبیعت پرده برداشت .

315:


جناب
A R Y A N A
در میان نظرات شما مهملات زیاد دیده میشود . اما چیزی که برایم بسیار خنده آور بود این است که:
بنده حاضرم بر سر این موضوع که آیا اصولا" کلمه بیخدا معنا دار است یا نه با شما مناظره کنم . کلمه بی خدا مانند کلمه زاقارت برای من معنا دار نیست .
خیلی جالب است که شما با خدایی را عارض بی بی خدایی میدانید .
امر بی معنا، به مثابه عدم مطلق میباشد که " بخواهیم از آن سوء تعبیر کنیم کما اینکه اصلا" تعبیری نداریم که سوء ش کنیم .
در وجهی دیگر مغرضانه بخواهیم با اصرار تأیید یا نفی آن کنیم .
مثلا" بگوییم عدم امری ممکن است گو اینکه نه جوهر است و نه عرض .
ذات اقدس الهی ، در سیطره وجودات است و چون اصالت به وجود است ، اگر عدم وجودی شکل گیرد به تبع وجود است وگر نه از معدوم مطلق خبر داده نمیشود که شما میگویید بیخدایی نباشد خدایی نیز وجود ندارد . مفهوم وجود نیز به سبب آنکه بسیط است ، يا اصلا" عارض به ذهن نميشه يا عارض ذهن ميشه و اگر عارض به ذهن شد، دیگر هيچ گونه ابهامي در كار نيست و از غير خود متميزاست . این تحلیل در جای خود تأکید بر بداهت وبساطت امر وجود نیز دارد .

امیدوارم دیگر از این حرفها نزنی . و سر عقل بیایی .و بشینی چهار تا کتاب بخونی که دیگر سوتی های اینچنینی ندهی . (اصول فلسفه و روش رئالیسم ، پیشنهاد من است )

316:

دوست گرامی سلام , سوالتان کمی نامفهوم است , یعنی خدا اراده اش براین باشد که خلقش بدون خدا باشند ؟

اگر این چنین باشد , چون این موضوع یک موضوع خداشناسی است باید موضع شما مشخص شود , یعنی من برای چه کسی باید توضیح بدهم به یک شیعه یا تنها به عنوان یک موحد یا مثلا بیدین ( قصد هیچ گونه توهینی ندارم , این را مطرح کردم زیراکه اگر مثلا برای یک بیدین بخواهیم این را توضیح بدهیم ابتدا باید ذات و صفات مطلق ان را از طریق عقل اثبات کرد , اما حال فرض را براین می گیریم که شما یک فرد موحد هستید و صفات تامه خدا را قبول دارید) . اگر این چنین باشد , این سوال شما دوحالت پیدا می کند , یا خدا موجودات را خلق کرد و وچون اراده بر بی خدایی خلقش می کند پس باید خودش را نیست کند که نشدنی است . این حالت اول , حالت دیگر انکه پس از خلق , موجودات وافریده های خودش را رها کرده و کاری به انها نداشته باشد , تا این اراده تحقق پیداکند, این نیز نمی شود چونکه اولا : خداوند در تمام ادیان , موحدان را به چیزی به نام بهشت سوق و از چیزی به نام جهنم باز می دارد . اگر خدا خواست بی خدایی ما راکند وعده ی بهشت و جهنم بیهوده و عبث است و این خلاف اصلی است که موحدان قبول دارند یعنی حکیم بودن خدا. ثانیا:فرستادن پیغمبر های گوناگون که تعدادشان هم زیاد است , زیر سوال می رود واین سوال در ذهن ما شکل می گیرد که اگر خدا می دانست که در یک زمانی اراده اش را تغییر می دهد , چرا پس این همه وصی و پیغمبر و کتب مختلف اسمانی را فرستاد ؟ . لذا جواب این سوال شما را با قاطعیت می توان اینگونه پاسخ داد که , خداوند حکیم , بزرگ وقادر توانا است , شان خدا بالاتر است از انکه که کارهای بیهوده و نشدنی بکند. اینکه می گوییم نشدنی , منظور این نیست که خدا تواناییش را ندارد , خیر اما چون خلاف عقل است این خواسته و اراده را هیچ گاه انجام نمی دهد.

317:

با سپاس از شما
ببینید منظور این است که خواست خدا اینگونه شده باشد -یعنی میتوانید در این نوع تفکر بپذیرید که خدا وجود دارد و پیامبرانی فرستاده است و پیامبر اسلام از سوی او بوده و مثلا 12 امام معصوم برای بشر در نظر گرفته است اما بعد از این دوران به دلیل متفاوت شدن بشر و جوامع انسانی (بعد از غیبت امام عصر) خواست خداوند بر این باشد که بر پایه اومانیسم یا چیزی مشابه به آن و با دانش باوری نه دین باوری زندگی کنیم و حقوق بشر بنویسیم و به آن پایبند باشیم (به جای سنگسار در مسیحیت و یهودیت یا بریدن دست دزد در اسلام و.....)
در واقع منظور این است که فرد معتقد شود دین مربوط به امروز نیست و خداوند از بشر امروز خدمت به خلق را میخواهد تا فرستادن 1000 صلوات برای بخشیده شدن
یعنی من برای چه کسی باید توضیح بدهم به یک شیعه یا تنها به عنوان یک موحد یا مثلا بیدین ( قصد هیچ گونه توهینی ندارم , این را مطرح کردم زیراکه اگر مثلا برای یک بیدین بخواهیم این را توضیح بدهیم ابتدا باید ذات و صفات مطلق ان را از طریق عقل اثبات کرد , اما حال فرض را براین می گیریم که شما یک فرد موحد هستید و صفات تامه خدا را قبول دارید)
ببینید فرض کنید من فرد زیر هستم ( اگر چنین کنید بیشتر به من کمک خواهید کرد که بیاموزم و مشکلات چنین برداشت دینی فلسفی را بیابم)
فرد x دارای اعتقادات زیر است
1: من به وجود خدا باور دارم و این باور من بر پایه دانشی فلسفی نیست بلکه کاملا اعتقادی و ایمانی است ( و شاید چون دلایل بیشتر به سمت وجود داشتن او متمایل است)
2: وجود خدا در زمان ما با توجه به رشد فلسفه و دانش فلسفی (همراه با تحولات دانش) معلوم نیست و در واقع هیچ استدلالی نمیتواند نشان دهد خدا وجود ندارد یا دارد
3: من به پیامبران خدا ایمان دارم و حتی شیعه بوده و به مردی 1400 ساله مثل سرورم مهدی باور دارم
4: معتقدم دین برای گذشتگان بوده و نمیتوان از بشر امروز انتظار داشت مو به مو آن تفکرات و بینش ها را بپذیرد ( پیامبری هم دیگر فرستاده نشده) و خواست خدا را در این دوران دموکراسی -حقوق بشر-آزادی بیان-سکولاریسم-اومانیسم و......... میدانم نه دین باوری و آویزان شدن به در امام زاده y
اگر این چنین باشد , این سوال شما دوحالت پیدا می کند , یا خدا موجودات را خلق کرد و وچون اراده بر بی خدایی خلقش می کند پس باید خودش را نیست کند که نشدنی است .
دلیلی نمیبینم که او مجبور باشد خود را نیست کند>>> به کودکی میگویند مادرت در این مکان پیش تو نخواهد بود و این به معنای آن نیست که مادر باید خود را بکشد و نیست و نابود کند بلکه تنها از برابر چشمان کودک دور می شود تا معلوم شود کودک نیازمند است یا میخواهد خداگونه باشد و از غیر از خود انتظار نداشته باشد .
حالت دیگر انکه پس از خلق , موجودات وافریده های خودش را رها کرده و کاری به انها نداشته باشد , تا این اراده تحقق پیداکند
اول اینکه نمیتوانیم و اجازه نداریم خدا را کاملا موجودی جدا فرض کنیم و بگوییم خدا(x) آمده و مخلوق(Y) را آفریده حال رهایش میکند یا خیر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه این دیدگاه را درست نمیدانم اولا در پرسش من قرار نیست خدا مخلوق را رها کند بلکه تا آخرین پیامبر کاملا در کنار او بوده ... اما فراموش نکنیم در متون دینی مثل قرآن مسلمین تنها جمله دعا کنید تا خدا استجابت کند وجود ندارد بلکه آیه ی هیچ چیز برای انسان نیست جز سعی و تلاش او هم موجود است.
پس اشرف مخلوقات قرار است خداگونه شود(همان که شیطان آدم را بدان فریب داد و گفت از این بخور تا همچون خدایان شوی) نه اینکه برخی به دنبال کاوش هستی باشند و ما برای باریدن باران همچون انسان نخستین دست به آسمان( که قطعا جای خدا آنجا نیست !!!) دراز کنیم
میخواهیم ابرها را باردار کنیم یا می خواهیم علما را به صف کنیم که نماز بخوانید باران ببارد امسال؟؟؟؟؟
موحدان را به چیزی به نام بهشت سوق و از چیزی به نام جهنم باز می دارد . اگر خدا خواست بی خدایی ما راکند وعده ی بهشت و جهنم بیهوده و عبث است
اعراب را شاید باید از ریختن مذاب در گلویشان ترساند و به دختران سیاه موی و سیاه چشم وعده داد تا نکشند و تجاوز نکنند و امیدوار باشند ... اما بشر امروز که حقوق بشر مینویسد به دنبال این است که به خود بفهماند که خوبی کنی خوبی میبینی و بدی کنی بدی و کسی خوب نیست چون موجودی ناشناخته و نادیدنی چون خدا به خوبی امر کرده>>>>>
خوب باشد نه بخاطر اینکه الله و یهوه و عیسی گفته اند... بلکه خوب باشد چون خوبی خوب است و آنچه در میان اعراب خوبی بود متفاوت با آنچه در میان مردم امروز است می باشد به عنوان مثال مقایسه ای بین کشور خودمان و کشوری دیگر.... در ایران نگاه به نا محرم گناه و مردود است در حالی که در کشوری دیگر دختری بدون پوشش در ساحل دریا استراحت میکند و شرمی نیز ندارد.
طی میلیون ها سال تکامل - نوع بشر در میان قوم و قبیله خود آموخته که دوستی و محبت است که قبیله را پایدار و زادمان را ممکن می سازد و به صورت ژن کد شده است
چرا پس این همه وصی و پیغمبر و کتب مختلف اسمانی را فرستاد ؟ .
تا بشر کودکی خود را پشت سر بگذارد و راه رفتن بیاموزد(حقوق بشر بنویسد و دموکراسی بیاورد) و دیگر نیازی به گرفتن دستش برای قدم برداشتن نباشد و هچون دوران کودکی خود برای باران باریدن کسی را فدای خدایان نکند و دختران را زنده بگور نکند و غیره....

318:

واقعا اگه جواب اين تاپيك مثبت باشه، اونموقع كلاه بزرگي رو ميتونيد سر اين بيخدايان بكنيد...
كلاهي به بزرگي تمامي ناتوانايي هاتون...

319:

خدا رحمانه... همرو هم دوست داره:17:

320:

هميشه انسان به يه نفر احتياج داره كه همه چيزرو نشونش بده ... خدا هم اگر خودش حضور فيزيكي نداره اما فرستادههاش هستن (قران)

321:

نوشته اصلي بوسيله bahar@ نمايش نوشته ها
هميشه انسان به يه نفر احتياج داره كه همه چيزرو نشونش بده ... خدا هم اگر خودش حضور فيزيكي نداره اما فرستادههاش هستن (قران)
چه ربطي به بحث داشت؟؟!

322:

ببخشید من متوجه نشدم کی سر کی میخواد کلاه بکنه؟

323:

هميشه انسان به يه نفر احتياج داره كه همه چيزرو نشونش بده ... خدا هم اگر خودش حضور فيزيكي نداره اما فرستادههاش هستن
کسی منکر اینها نشده

324:

باخداها سر بي خداها.
به اين معني كه عده اي از خداباورها احساس ميكنند كه بشر داره روز به روز از باور "علمي" و "دروني" به خدا دورتر ميشه و ترس از رسيدن به روزي دارند كه "از تمام جهات" بي خدا بشن.
پس مايل هستند تا با بهره گرفتن از جواب مثبت به سوال اين تاپيك، براي اون روز، حاضر جواب باشن كه: "اين خواست خدا بود كه ما امروز بي خدا باشيم."
...
كلاهي به بزرگي ناتواني خداباورها
و به بزرگي تمام دستاوردهاي ارزشمند خداناباورها

325:

فقط به یک مفهوم
آری

من نگفتم به اسلام احترام نگذاریم( مگر اینکه فرزند کوروش نباشم)

خودت میدانی از فرزند کوروش چیزی باقی نمانده است . آنچه میبینی همین است .
این مردم به اسلام احترام میگذارند و من میخواهم بفهمم چرا باید دنیایشان را بهم ریخت !
این مردم بدون خدا به کجا میروند ؟
بیخدائی در دست کیست ؟ ... به کجا میخواهد ببردش ؟
اینها دریایی از سؤالات است که بایستی یک تفکر پاسخ بدهد .
وقتی حرف میزنی اگر ببینم از سر این ریز مطالب میگذری تنها اتفاقی که در مغزم می افتد اینست که تو را هم در طبقۀ بی تعهد ها بگذارم ... زیرا بعید میدانم ( غیر ممکن ! ) که تو احاطه به مطلبی که میگوئی نداشته باشی .
اگر فکر کنم عامدانه از سر بعضی مسائل میگذری اشتباه کرده ام ؟
فکر میکنم حالا فهمیدی که منظورم از احترام به اسلام چیست .
احترام به افکار دیگران ... دموکراسی ..
اگر منظورتان نیاز مردم به اسلام و ایمان است که من هم یک پرسش دارم چرا مردم وقتی ضعف و نیاز از راه میرسد تنها آیه ی از من بخواهید تا اجابت کنم را می بینند اما وقتی نوبت خداگونه شدن فرا میرسد انسان باید از غیر بزند و خود خداگونه شود (این اشرف مخلوقات) آیه ای که می گوید هیچ چیز برای انسان نیست جز سعی و تلاش خود او را فراموش میکنند .

چرائیش را جای دیگری باید دنبال کرد . آنچه هست همین است .. و تلاش برای تغییر آن فابل تقدیر است ... اما تغییر به چه سمتی و چگونه !
علتش این است که یاد گرفته اند مریض شدند هم بجای دکتر به امام زاده بروند در حالی که میتوان این دو آیه را از هم جدا کرد ...

در اینکه بعضی دردها فقط در مطب امام رضا درمان میشوند شک نکن !
و نیز در اینکه وقتی از جامعه حرف میزنیم باید از القای تفکر خودمان پرهیز کنیم و جامعه را ببینیم . یعنی در جامعه واقعا هر دو جای خود را دارند .
امام رضا و و دکتر رضا .....
در واقع به این شکل بگویم که سعی و تلاش برای ساختن قطعه هواپیما ممکن است اما برای شفا گرفتن بچه مریضی که هیچ درمانی برایش نیست بهترین تلاش خواندن دو رکعت نماز در مسجد جمکران یا حرم امام رضا است

خوب این از آن جملات است که من در سطحی به این وسعت چیزی جز تفکر شخصی نمیتوانم نام آنرا بگذارم .
آیا تو واقعا از نیازی که مردم را به آن مطب میکشاند بیخبری ؟
در هر صورت بیخبر هم که باشی دیدن آن ازدحام باید چیزی به تو بدهد !
پس نیاز را انسان متمدن باید در مغز خود برنامه ریزی کند نه ملا و آخوند دینی

سیاسی !
فعلا !
و اما باید برای آینده منتظر انسان متمدن نشست که آیا تعریفش مطابق آن چیزی خواهد بود که مردم بپذیرند ؟
هر دو آیه هم آیه قرآن است و هر کس بتواند ترکیبش کند پیروز است>>> 1

یکجائی من از برداشتی که میشود کرد حرف زدم ... و گفتم اگر ببینم کسی میتواند از این زاویه به مطلب بنگرد و سوهای سیاسی را از حرفش بزداید خیلی خوب خواهد شد ... زیرا کمبودش شدیدا احساس میشود ... کمبود صداقتی که مردم به آن نیاز دارند و ندیده اند . در اینسوی مطلب ترکیبات سیاسی است و بهره بردارانه ... هر آیت اللهی ساز خودش را میزند . و در آنسوی مطلب هم مبارزات بر علیه این ترکیبات دچار همین وضع است و اگر شما از وضع موجود ناراضی هستی باید بفهمی چگونه عمل کنی که به این آشفته بازار دامن نزنی !
نوعی ترکیب صادقانه هست که ایکاش آن ترکیب جای این بد ترکیب را بگیرد .
: هیچ چیز برای انسان نیست جز سعی و تلاش خود او
2: خداوند دعا را استجابت میکند.
دقیقا میانۀ مطلب را نشانه گرفته است .
1:ظاهر انسان ها در اینترنت مشتی صفر و یک است اما در دنیای واقعی مشتی کوارک و ذرات بنیادی که میتوان 13 صفحه در موردش با مزدک بحث کرد( بحث من با او در هوپا)

و اما باطن ... !؟
چکارش داریم ؟
تنها صداست که میماند
و فقط حرفها هستند که اگر نه امروز ، فردا شناسنامه میشوند .
جنگ احتمالی ایران با آمریکا هم برای من همان جنگ اسراییل و انگلیس است پس واضح است از کشوری که بوی کثافت انگلیس بدهد بیزارم اما باز ایرانیم و اگر روزی برخی مسائل برایم روشن شود تا آخرین قطره خون شهیدان را از تن ..... بیرون می کشم. وگرنه دشمنی من با این پرچمی که در آنجا قرار دادم به اندازه دشمنی هزاران کودک فلسطینی با سربازان اسراییلی است. (گفتید از نوشته های طرف مقابل او را می شناسید من هم همان کردم که می خواستید)

من واقعا از اسم بردن بیزارم . اینکه یک اسم جلوی یک مفهوم را بگیرد خائنانه است .
آنچه در حرف میخواهم همین است .. آرمانشهری بدون آدرس ساختگی
جهنمی بدون آدرس جعلی
دشمنی با آمریکا و اسراییل فقط جنگ است ... با تلی از کشته ها .. جنازه هائی که نمیدانم تو دیده ای یا نه ... اما من شبها در میانشان قدم میزدم و فکر میکردم
و به این نتیجه رسیدم که خودم نیز قاتلم ... و در خواب مرگ بنوعی واقعی اعتراف کردم یکی را کشته ام . ... و از آنزمان تا کنون هر چه تلاش میکنم بخودم ثابت کنم دروغ گفتم نمیشود ..
از کجا میدانم ؟
شاید آن تیرهائی که الکی و بی معنی شلیک میکردم یکی را کشته باشد
و فهمیدم که باید با تفکری که بستر آن سردخانه ها میشود مبارزه کرد ..
مبارزه ... و نه جنگ !
ما که آیه ای ندیدیدم .. اگر کسی فهمید قرآن خانه ما و رساله ایشان در کتابخانه خانه من با دیگری متفاوت است خبر دهد خوشحال میشوم
یا علی
حتما آیه ای هست
قرآنها با هم یکی هستند .. قاریان فرق میکنند .
یا علی .

326:

شايد بهتر باشه هرگز با تو صحبت نكنم.
چون تو همين تاپيك زماني منكر خدا و حالا با سري به سنگ خورده مدافع خدايي.
ترسم از اين هست كه بازبرگردي.
درحاليكه تو همين حالي كه هستي برات "ايمن تر"ه.
پس خاموشي بهتره..

327:

شک ندارم .
اما هنوز موردش را پیدا نکرده ام .
لطفا با سند حرف بزنید .
. اما چیزی که برایم بسیار خنده آور بود این است که:
و برای من گریه آور است وقتی میبینم انسانی از موردی که هنوز برایش روشن نشده خنده اش بگیرد .
بنده حاضرم بر سر این موضوع که آیا اصولا" کلمه بیخدا معنا دار است یا نه با شما مناظره کنم . کلمه بی خدا مانند کلمه زاقارت برای من معنا دار نیست .
مسلما مناظره ای بر این اساس شکل نخواهد گرفت .
شما میتوانی معنا بدهی یا ندهی .
خیلی جالب است که شما با خدایی را عارض بی بی خدایی میدانید .
اشتباه است .
بدون یکی .. دیگری وجود ندارد !
یکی بود یکی نبود !
ما از تفاوتها به وجود پی میبریم . وقتی همه چیز یکسان باشد یا یکی هست یا هیچی نیست .
معلوم است که وقتی پیامبری می آید که بگوید خدا هست یعنی اینکه بیخدائی بوده است .
بقیه بماند در تاپیک خودش .
اگر .........
امر بی معنا، به مثابه عدم مطلق میباشد که " بخواهیم از آن سوء تعبیر کنیم کما اینکه اصلا" تعبیری نداریم که سوء ش کنیم .
در وجهی دیگر مغرضانه بخواهیم با اصرار تأیید یا نفی آن کنیم .
مثلا" بگوییم عدم امری ممکن است گو اینکه نه جوهر است و نه عرض .
ذات اقدس الهی ، در سیطره وجودات است و چون اصالت به وجود است ، اگر عدم وجودی شکل گیرد به تبع وجود است وگر نه از معدوم مطلق خبر داده نمیشود که شما میگویید بیخدایی نباشد خدایی نیز وجود ندارد . مفهوم وجود نیز به سبب آنکه بسیط است ، يا اصلا" عارض به ذهن نميشه يا عارض ذهن ميشه و اگر عارض به ذهن شد، دیگر هيچ گونه ابهامي در كار نيست و از غير خود متميزاست . این تحلیل در جای خود تأکید بر بداهت وبساطت امر وجود نیز دارد .
کلا هیچ نفهمیدم .. اما فلاسفه ای هستند که برایم ترجمه اش کنند .
لطفا مترجم !
امیدوارم دیگر از این حرفها نزنی . و سر عقل بیایی .و بشینی چهار تا کتاب بخونی که دیگر سوتی های اینچنینی ندهی . (اصول فلسفه و روش رئالیسم ، پیشنهاد من است )
من از کسی که کتاب میخواند چیزی نمیفهمم .
دوست دارم آدمها خودشان حرفی داشته باشند
اگر بنظرت باز هم حرفم اشتباه است در تاپیک مخصوصش ثابت کن .. ممنونت میشوم !

328:

با تشکر از پاسخ خوبتان
از هر چیزی میتوان برداشت منفی درست کرد . مثلا من بگویم مریم خانم زن همسایه از فروشگاه چاقو خریده نه بخاطر پوست کندن سیب بلکه برای بریدن سر خانم x
پس نمیتوان گفت هر کس هر نظری داد حتما برای حاضر جوابی و کم نیاوردن در آینده است
وقتی مسئله ای به عنوان چیزی که ممکن است مطرح می شود باید با دلیل و برهان آن را آزمایش کرد . نه اینکه تنها به این جمله اکتفا کرد که این را میگویید که پس فردا بگویید فلان...../././. شاید هم این را نگویند که در آینده به آن استناد کنند .. بلکه شاید می گویند چون آن را ممکن میدانند
دستاورد بیخدایان چیست؟؟؟ این که خدا نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوب این که به اثبات نرسیده- نیاز به اثبات دارد. اگر مدعی هستند(بیخدایان) که خدا نیست... بیایند اثبات کنند ما هم یاد بگیریم ( من که بعید می دانم بتوانند زیرا خدا اصلا موضوع دانش نیست که با فیزیک و ریاضی و.... مردود اعلام شود)
مدعی اگر میخواهد دیگران (مردم جهان) سخنش را بپذیرند باید برای ادعای خود دلیل و برهان و سند و گواهان بیاورد .
پس نشان دهید دستاورد بی خدایان برای بشر که گویا همان خدا وجود ندارد است از کجا آمده؟ شاید ما هم پذیرفتیم

329:

سلام
شما که خدا رو تصور میکنی بعد چنین سوال میکنی
عقلا درست است
توضیحاتتان را خواندم
پیامبر برای چی فرستاده
قران برای چی فرستاده
امامان معصوم برای چی فرستاده
همش اینکه
خواست من این است که با خدا باشید



 اين مطلب بدون دخالت انساني عينا از اين آدرس کپي شده و تمامي مسوليت آن با ناشر اصلي است.

عکسهایی که خودم گرفتم
اتاق گفتگوی تالار عکس
عکس های شخصی اعضا (عکس های موقت)
عکس های شخصی اعضا (عکس های دائم)
تفسیر آواتارهای هم میهنی
عكسهاي خنده دار

جنگلهای آمازون
زیباترین دریاچه جهان
زیباترین طاووس جهان
تصاویر زمستانی
خواص اسطوخودوس + عکس های دیدنی از مزرعه اسطوخودوس
خیلی زیباست ! ارزش داره ببینی
*