تستهای روانشناسی.سلامت روحی 



x

تستهای روانشناسی.سلامت روحی



بعدی معنی لغت رو بگو؟؟؟
مسابقه هوش(بازی باکلمات انگلیسی)2
Chat room
Free Talk
Q & a
Yes _ No Question Game

پاتوق تازه وارد ها
قدیمی ها بیان تو
كساني كه ميخواهند خودشون را معرفي كنند *اينجا كليك كنند*
خوش آمد به کاربران تازه وارد
پرسش و پاسخ کار با هم میهن
بيوگرافي بچه هاي هم ميهن«««همگي بياين تو »»»
حمایت از ما | مشهدهاست
`

تستهای روانشناسی.سلامت روحی




تستهای روانشناسی.سلامت روحی
تستهای روانشناسی.سلامت روحیتستهای روانشناسی.سلامت روحیتستهای روانشناسی.سلامت روحیتستهای روانشناسی.سلامت روحیتستهای روانشناسی.سلامت روحیتستهای روانشناسی.سلامت روحی
به این ده سوال پاسخ دهید تا دریابید که چه اندازه با احساسات و عواطف خود در ارتباط هستید سپس امتیاز های
خود را جمع کرده و نتیجه حاصل را مشاهده نمایید!

سوال:
1)هنگامی که غمگین و ناراحت هستید, آیا می توانید علت نناراحتی خود را پیدا کنید؟
همیشه (4 امتیاز)بیشتر اوقات (3 امتیاز)برخی مواقع (2 امتیاز)به ندرت ( 1 امتیاز)

2) هر چند وقت یک بار شما چیزهایی را خریداری می کنید, ولی واقعا نمی توانید از پس هزینه های آن ها
برآیید؟
همیشه(1امتیاز)بیشتر اوقات(2 امتیاز)به ندرت (3 امتیاز)هرگز ( 4 امتیاز)

3) آیا شده که حرفی بزنید و بعد از گفتن آن پشیمان شده باشید؟
اغلب (1 امتیاز)گاهی (2 امتیاز)خیلی کم (4 امتیاز)هیچ وقت ( 3 امتیاز)

4) وقتی کسی شما را عصبانی کند, در این صورت شما:
با عصبانیت در مقابل او
می ایستید (2 امتیاز)
به هیچ کس هیچ حرفی
نمی زنید (1 امتیاز)
همه جا از آن شخص گله و
شکایت می کنید (3 امتیاز)
به صورت آرام مساله را
مطرح نمایید ( 4 امتیاز)


5) معمولا چند مدت طول می کش که به خواب بروید؟
معمولا تا به رختخواب می
روید می خوابید (3 امتیاز)
20 دقیقه طول می کشد
که بخوابی (4 امتیاز)
خواب راختی ندارید و سر
جایتان می غلتید(1 امتیاز)
یک ساعت یا بیشتر
( 2 امتیاز)


6) معمولا در چه شرایطی به خود این اجازه را می دهید که گریه کنید؟
وقتی ناراحتم و فقط
دوستان نزدیک یا خانواده ام
حضور دارند (3 امتیاز)
هر زمان که احساس کنم
نیاز به گریه دارم
(4 امتیاز)
هر کاری می کنم تا گریه
نکنم (1امتیاز)
وقتی که تنها هستم
( 2 امتیاز)


7) آیا احساس می کنید که دوستان خوبی دارید؟
جمع صمیمی از دوستان و
اعضای خانواده دارم
(4 امتیاز)
افراد کمی در زندگی ام هستند
(3 امتیاز)
به سختی می توانم با
دیگران ارتباط بر قرار کنم
(2 امتیاز)
تنها متکی به خودم هستم
و نیاز به کسی ندارم
( 1 امتیاز)


8) تا چه حد به توانایی ها و استعدادهایتان اطمینان دارید؟
خیلی زیاد (4 امتیاز)زیاد (3 امتیاز)کم (2 امتیاز)اصلا ( 1 امتیاز)

9) چه چیزی باعث شادی و رضایت بیشتر در شما می شود یا به عبارتی باعث ایجاد انگیزه بیشتر در کارهایتان
است؟
تحسین و تشویق دیگران
(3 امتیاز)
حس درونی خود (4 امتیاز)
ترس از شکست (2 امتیاز)
زنده ماندن و حفظ حیات

( 1 امتیاز)

===========

این نتایج بصورت کلی است
نتیجه تست سلامت روحی

امتیاز بین 32 تا 40
در این صورت باید به شما تبریک گفت. چرا که شما از لحاظ روحی و عاطفی در سلامت کامل هستید و باید به وجود خودتان افتخار کنید. شما توانسته اید با احساسات خود ارتباط خوبی بر قرار کنید .

امتیاز بین 24 تا 32
لازم است تا شما در شیوه زندگی خود کمی تجدید نظر کنید ، شرایط روحی شما به طرز نابسامانی در حالت نوسان است و اگر به همین منوال پیش بروید از لحاظ سلامت روحی دچار مشکل خواهید شد. شاید یافتن یک شغل جدید و یا حتی مشاوره کار مفید باشد .
به هر حال شما گاهی به خودتان اطمینان کامل دارید و برخی مواقع قادر هستید تا به احساسات خود به خوبی کنار بیایید .

امتیاز کمتر از 24
به شما توصیه می شود که به طور جدی تری به فکر سلامت روحی خود باشید و از کمکهای حرفه ای در این راه استفاده نمایید. ممکن است که مشکلی در زندگی خود داشته باشید و نیاز باشد تا برای دستیابی به آرامش و سلامت فکری خود آن مشکل را به نحوی تجزیه و تحلیل نمایید و راه حل مناسبی را برای آن بیابید

04-21-2012


1:

سلام دوستان با جمع زدن اعداد بدست تست شما
حالا امتیاز ها را با هم جمع کرده و روی امتیاز های پایین کلیک کنید؟!
امتیاز بین 32 تا 40 امتیاز بین 24 تا 32امتیاز کمتر از 24

2:

دوستان بعد در این زمینه می توانند سوالات را طرح و اینجانب در حد دانش جوابی دهم
و خواهش داریم دوستان یاری کنند که در زمینه علوم اجتماعی و روان شناختی مطالب خوبی و را گشا و کاربردی را ارایه دهیم
با اردات
و احترام از سر زمین یخها

3:

این هم روش تست اضطراب


تستهای روانشناسی.سلامت روحیتستهای روانشناسی.سلامت روحیتستهای روانشناسی.سلامت روحیتستهای روانشناسی.سلامت روحیتستهای روانشناسی.سلامت روحیتستهای روانشناسی.سلامت روحی


در تست زیر تعیین کنید در همین لحظه چه احساسی دارید؟!

الف)1 امتیاز ب) 2 امتیاز ج) 3 امتیاز د) 4 امتیاز ه) 5 امتیاز






سوال:

1) به خود مطمئن هستم؟
الف) بسیار زیادب) زیادج) تا حد متوسطد) کمیه) هرگز





2) می توانم بر افکار خود تمرکز کنم؟

الف) بسیار زیادب) زیادج) تا حد متوسطد) کمیه) هرگز





3) آرام هستم؟

الف) بسیار آرامب) تا حدود زیادی آرامج) تا حد متوسطد) کمی آرامه) هرگز





4) عصبی هستم

الف) هرگزب) بسیار کمج) تا حد متوسطد) خیلیه) همیشه





5) ناراحت هستم

الف) هرگزب) بسیار کمج) تا حد متوسطد) خیلیه) همیشه





6) بدنم همواره مرطوب است

الف) هرگزب) بسیار کمج) تا حد متوسطد) خیلیه) همیشه





7) نفسم منظم است

الف) هرگزب) بسیار کمج) تا حد متوسطد) خیلیه) همیشه





8) احساس تنش در معده دارم

الف) هرگزب) بسیار کمج) تا حد متوسطد) خیلیه) همیشه


=====================

در تست زیر تعیین کنید در همین لحظه چه احساسی دارید؟!
الف)1 امتیاز ب) 2 امتیاز ج) 3 امتیاز د) 4 امتیاز ه) 5 امتیاز
www.newfarme.blogfa.com



4:

لذت جویی فن ظریفی است که فقط معدودی از آن آگاهی دارند."

...
"آن نیکی را که در حق دیگری روا می داری به خودت باز می گردد......خدمتی را که امروز در حق همسایه ات می کنی همان فردا به تو می رسد."که یاد آور شعر مشهور سعدی خودمان است که می سراید:تو نیکی می کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز.
هدف محفل اپیکور:برادری و درک شادی و لذت بود.اتفاقا همین فلسفه لذت نام او را به شهوت رانی و بدنامی شهره کرد.کسانی که این چنین او را رسوا کردند به واسطه تفکر بسته خود گمان بردند که کسب لذت فقط در رها کردن شهوت است و تنها چیزی را که نفهمیدند مفاهیمی مانند :خوبی،نیکی،دوستی و با هم بودن در مکتب اپیکور بود.
او مشکلات دنیا را ناشی از بی هدفی می دانست و می گفت :باید به درد لبخند بزنیم.در دنیا درد بیش از عیش است و انسان با غم و شر سازگار تر از شادی و عیش است.او می خواست بین این دو تعادل برقرار کند.می گفت:بیایید با زندگی با احساس معقول انسانی رو برو شویم نه با بی حسی و بی شعوری حیوانی و نباتی.
این حرف اپیکور نشان دهنده این است که او با بی دردی مخالف است و آن را لازمه زندگی می داند و تلاش برای حلش را لازم تر.
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی دوایش آتش است
اپیکور به دوستی و کنار هم بودن بسیار ارج می نهد و شاد ترین لحظات زندگی را در با هم بودن می داند و داشتن یاران موافق و جانی را بالاترین ثروت. می گوید:بسیار مهمتر آن است که بدانی با کی همسفره و پیاله هستی تا اینکه چه می خوری و چه می نوشی.
تو اول بگو با کیان دوستی
پس آنگه بگویم که تو کیستی
در واقع زیباترین لحظات زندگی انسان بودن با دوستان موافق است حتی اگر بد ترین غذا ها را با آنها بخوری.هر آدمی این را می داند اما چیزی را که نمی داند آن است که چطور آن را اجرا کند.
مگر کم داریم زوج های جوان و خل و چلی را که راضی به خوردن نان خشک در کنار هم هستند و به این نیت هم شروع می کنند.اما اجرای آن را نمی توانند و باز می مانند یا دوستانی که می دانند چه لذتی در باهم بودن است اما طرحی را برای آن ندارند و یا طرح های اشتباه برای آن می ریزند مانند اینکه باهم تریاک می کشند از صبح تا شب یا از شب تاصبح باده رقصی می کنند.آنها اصل را یافته اند اما طرح اشتباهی را ریخته اند.اپیکور اما آن را تا حدودی درست پیاده کرد.البته خودم نسبت به بعضی از اعتقاداتش حرف دارم اما بسیاری از اعمالش قابل دفاع هستند.
اپیکور می گوید:هر گونه غم و رنجی هر قدر هم که ناگوار باشد خوابی شیرین در پی دارد.با کنار کشیدن خود از مصائب می توان در امان بود.اما نمی توان یک تماشاچی محض بود بایستی پناهگاه خویش را جان پناه دیگران هم بکنیم.
این انسان دوستی اپیکور قابل تحسین است اما اینکه خود و دیگران را از سر راه درد کنار بگذاریم برای من قابل درک نیست این به مانند این است که صورت مسئله را به جای حل کردن پاک کنیم.نبایستی از دور به درد نگاه کنیم بایستی در آن باشیم از مبارزه با آن لذت ببریم نه اینکه از سر راهش کناررفته و ببینیم که به دیگرانی که نتوانستند از کمک ما بهره ببرند صدمه می زند.
یکی از سر راه مار کنار رفت و آن مار دیگری را به نیش کشید.عاقلی گفت : قاتل آن است که از سر راه مار کنار رفت و آن را نکشت تا دیگری به مرگ دچار آید.
اپیکور نظر جالبی در مورد مرگ دارد. او مرگ را بسیار جالب پذیرا می شود و صراحتا می گوید:"چرا احساس پریشانی و اضطراب در خصوص تن بی جانی بکنیم که اصلا احساس و ادراکی ندارد.آیا از نیستی قبل از تولد واهمه ای داشتید؟زندگی در قبال خواب ازلی و ابدی رویایی بیش نیست که فقط یک لحظه دوام دارد."پس به قول خیام "خوش باش دمی که زندگانی این است" در ادامه می گوید:"همیشه خواب بی رویا از خوابی با رویای آشفته شیرین تر است."
جمله آخر او جای بحث دارد.به اعتقاد من داشتن رویا به هر صورتی از نداشتن آن با ارزش تر است.به قول شاملو:"همیشه بودن به از نبود شدن" است "خاصه اگر در بهار" باشد یعنی شیرین باشد.
در روزگار اپیکور مثل الان جهنم را بسیار بزرگ و شیطان را بسیار قدرتمند تصور می کردند.طوریکه جایی برای بهشت در نزد مومنان باقی نمانده بود.لذا اپیکور در مقابل آن جبهه گرفت و گفت:"دل خوش دارید که عقوبت در آن جهان افسانه ایست"
ریشه این افکار در عملکرد روحانیون آن زمان بود که در حرف هایشان همیشه صحبت از عقوبت و جهنم می کرده اند و جایی برای بهشت و کرم خدا در ذهن مردم نمی گذاشتند. این موضوع در حال حاضر هم به صورت یک مشکل وجود دارد .تعدادی خدا و جهان دیگر را به صورتی ترسیم می کنند که مقاومت بعضی از متفکران(مانند اپیکور) و ترس بسیار شدید عوام را بر می انگیزند که ریشه بعضی از اختلالات روانی نیز می تواند باشد.

5:

===============================
========


تبلیغات در دنیای امروز نقش بسیار موثری در زندگی تک تک ما دارد.ما خواسته و ناخواسته در چنبره تبلیغات پیدا و پنهان اسیریم و اگر هم الان سر بچرخانی تاثیرات آن را در جای جای زندگی خود می بینی.در دكوراسيون در لباس در لوازم آشپزخانه وووووو



اما آيا ما بايستي در انتخابمان بدون تفكر و صرفا بوسيله تبليغات عمل كنيم. و آيا اصلا بدون فكر عمل مي كنيم يا نه؟تجربه نشان داده كه واقعا همينطور است.يك اسباب بازي مفيد را بخري مورد استقبال قرار نمي گيرد ولي كافي است كه اين اسباب بازي به يك شخصيت كارتوني و يا فيلم مرتبط باشد آنوقت به درد خور بودن يا نبودنش اصلا مهم نيست.در تلويزيون و ماهواره بسياري از جنسهاي بنجول به ما قالب مي شود و ما آنها را مي خريم.ما حتي بسياري از حرفهاي محال را باور مي كنيم.مثلا تبليغاتي در مورد قرص هايافزايش قد.آنها را مي خريم و مي خوريم و منتظر افزايش قد حيرت آور خود مي مانيم.درست به مانند بچه اي كه لوبياي سحرآميز را باور مي كند.


برخي محققان و دانشمندان پيش‌بيني كردند كه در آينده نزديك حكومتها مي‌توانند با هزينه اندك و از طريق انتقال‌دهنده‌هاي شيميايي مغز، رفتار و خلق انسانها را كنترل كنند.


همواره يكي از آرزوهاي عوامل تبليغات و عمليات رواني دستيابي به ساز و كارهايي بوده است كه با بهره‌گيري از آنها بتوانند رفتار آماجهاي خويش را كنترل كنند. پيشرفتهاي حاصل در قلمرو علوم اعصاب، رفتار و زيست‌شناسي رفتار، عوامل عمليات رواني را به چنين هدفي نزديك ساخته است. امروزه آنان مي‌دانند كه برخي پيامهاي تبليغاتي و عمليات رواني قادرند هم بر ساختارهاي مغزي تأثير بگذارند، هم انتقال‌دهنده‌هاي شيميايي مغز را دستكاري كنند و هم هورمونهاي مترشحه از غدد درون‌ريز را تحت تأثير قرار دهند. به همين سبب، به نظر مي‌رسد در مقايسه با گذشته، مهار و كنترل مخاطبان بسيار آسان‌تر شده است و بيم آن مي‌رود كه روزي عوامل عمليات رواني با اندك هزينه‌اي بتوانند گروههاي وسيعي از مخاطبان را تحت انقياد خويش درآورند.


يكي از قلمروهاي تحقيقي نوين در علوم اعصاب و علوم رفتاري رابطه پيامها، روشهاي عمليات رواني با ساز و كارهاي مغزي - غددي است. محققان اين قلمروها با به سامان رساندن تحقيقات و مطالعات مختلف در صدد برآمده‌اند تا براي سؤالاتي نظير سؤالات زير پاسخي بيابند:


1ـ پيامهاي عمليات رواني بر كدام ساختارها و مراكز مغزي تأثير بيشتري برجاي مي‌نهند.


2ـ كدام نوع از پيامهاي عمليات رواني تأثير بيشتري بر مراكز مغزي برجاي مي‌گذارند؟


3ـ پيامهاي عمليات رواني از طريق كداميك از انتقال‌دهنده‌هاي عصبي تأثير خود را به نگرشها و رفتار مخاطبان اعمال مي‌كنند؟


4ـ پيامهاي عمليات رواني با كداميك از هورمونهاي مترشحه از غدد درون‌ريز ارتباط بيشتري دارند؟


محققان براي يافتن پاسخ اين سؤالات از دو دسته يافته بهره گرفته‌اند: يافته‌هاي حاصل از مطالعات كنترل شده آزمايشگاهي و يافته‌هاي مربوط به مطالعات پيشين كه در خصوص رابطه ساز و كارهاي مغزي - غددي و رفتار عرضه شده‌اند. در اين نوشتار نخست يافته‌هاي هر دو قلمرو مرور مي‌شوند، آنگاه چشم‌انداز آينده رابطه مغز و عمليات رواني ترسيم مي‌شود.


ساختارهاي مغزي دخيل در عمليات رواني و نوع پيامهاي مؤثر بر آنها


كارگزاران عمليات رواني همواره تأكيد ورزيده‌اند كه يك پيام عمليات رواني، زماني مي‌تواند اثرات سريع و ماندگاري بر مخاطبان برجاي گذارد كه داراي بار هيجاني شديدي باشد. منظور آنان از پيام داراي بار هيجاني آن است كه پيام عرضه شده بتواند هيجاناتي نظير ترس، وحشت، نفرت و يا شادي، شعف و وجد را در مخاطب برانگيزد.


عصب - روان‌شناسان (نوروپسيكولوژيستها) متخصص در عمليات رواني، براي تبيين يافته مذكور در سطرهاي بالا، توجه خود را معطوف ساختارهاي مغزي ساخته‌اند. يكي از آن ساختارها بادامه مغز است.


بادامه مغز كه از واژه يوناني amygdal به معني بادام گرفته شده، خوشه‌اي بادامي شكل است كه در بالاي ساقه مغز، نزديك انتهاي حلقه ليمبيك، قرار گرفته است. در هر يك از دو نيمكره مغز يك بادامه قرار دارد كه در طرفين سر جاي گرفته‌اند ، بادامه مغز به عنوان مخزن خاطرات هيجاني عمل مي‌كند. به همين خاطر است كه گفته مي‌شود بدون بادامه مغز هيچ اشكي بر اثر غم ريخته نمي‌شود، (گلمن ترجمه پارسا، 1380، ص 40).


تحقيقات لودو (1994) نشان داده است كه بادامه مغز داراي آنچنان موقعيتي است كه مي‌تواند كل ساختار مغز را تحت كنترل خود درآورد. بر اساس يافته‌هاي او، محركهاي حسي،‌ كه از گيرنده‌هاي بينايي يا شنوايي صادر مي‌شوند، ابتدا به تالاموس مي‌روند سپس با استفاده از يك سيناپس منفرد، به بادامه مغز مي‌روند. به باور لودو اين نوع انشعاب به بادامه مغز اجازه مي‌دهد تا قبل از قشر جديد مخ شروع به پاسخ‌دهي نمايد.



يافته‌هاي لودو كمك شاياني به كارگزاران عمليات رواني نموده است. آنان براي سلب اراده مخاطبان و تسخير هيجاني،‌ آنچنان عاطفه و هيجان پيام خويش را افزايش مي‌دهند كه مخاطبان نادانسته و بدون تأمل و انديشه مبادرت به واكنشهايي مي‌كنند كه عوامل عمليات رواني در پي آنند. چه، به باور لودو وقتي شدت محركهاي حسي و پيامهاي هيجاني، زياد باشد «نظام هيجاني متأثر از بادامه مغز مخاطبان، مي‌تواند مستقل از قشر جديد مخ عمل كند و در نتيجه آن، آنان بدون آگاهي و شناخت دست به اعمال خاصي مي‌زنند». به تعبير گلمن (1995) «هر چقدر برانگيختگي بادامه شديدتر باشد، تأثير پيام شديدتر است» (ص 13).


6:

این هم روش تست اضطراب




تستهای روانشناسی.سلامت روحیتستهای روانشناسی.سلامت روحیتستهای روانشناسی.سلامت روحیتستهای روانشناسی.سلامت روحیتستهای روانشناسی.سلامت روحیتستهای روانشناسی.سلامت روحی


در تست زیر تعیین کنید در همین لحظه چه احساسی دارید؟!

الف)1 امتیاز ب) 2 امتیاز ج) 3 امتیاز د) 4 امتیاز ه) 5 امتیاز


سوال:

1) به خود مطمئن هستم؟

الف) بسیار زیادب) زیادج) تا حد متوسطد) کمیه) هرگز


2) می توانم بر افکار خود تمرکز کنم؟

الف) بسیار زیادب) زیادج) تا حد متوسطد) کمیه) هرگز


3) آرام هستم؟

الف) بسیار آرامب) تا حدود زیادی آرامج) تا حد متوسطد) کمی آرامه) هرگز


4) عصبی هستم

الف) هرگزب) بسیار کمج) تا حد متوسطد) خیلیه) همیشه


5) ناراحت هستم

الف) هرگزب) بسیار کمج) تا حد متوسطد) خیلیه) همیشه



6) بدنم همواره مرطوب است

الف) هرگزب) بسیار کمج) تا حد متوسطد) خیلیه) همیشه



7) نفسم منظم است

الف) هرگزب) بسیار کمج) تا حد متوسطد) خیلیه) همیشه

8) احساس تنش در معده دارم

الف) هرگزب) بسیار کمج) تا حد متوسطد) خیلیه) همیشه


=====================

در تست زیر تعیین کنید در همین لحظه چه احساسی دارید؟!
الف)1 امتیاز ب) 2 امتیاز ج) 3 امتیاز د) 4 امتیاز ه) 5 امتیاز

www.newfarme.blogfa.com



امتیاز بین 32 تا 50 امتیاز بین 24 تا 32امتیاز کمتر از 24
[/quote]

7:

تأثير پيامهاي عمليات رواني بر انتقال‌دهنده‌هاي عصبي

با كشف چند ناقل مهم شيميايي مغز در نيمه دوم قرن بيستم، برخي محققان و دانشمندان پيش‌بيني كردند كه در آينده نزديك حكومتها مي‌توانند با هزينه اندك و از طريق انتقال‌دهنده‌هاي شيميايي مغز رفتار و خلق انسانها را كنترل كنند. براي مثال بايلينسكي (1982) در كتابي تحت عنوان مهار خلق نوشت:

«دور از ذهن نخواهد بود كه روزي كشوري با اضافه كردن محرمانه و مخفيانه آنتي‌گونيست LRH (هورمون آزادكننده لوتينانيرنيگ كه موجب افزايش ترشح استروژن مي‌شود) در آب آشاميدني يا غذاي مردم كشور ، خرابكاري جنسي راه بيندازد و ميل جنسي و توليد نسل را در آنها تقليل دهد تا آنجا كه آن را به صفر برساند».

گرچه شايد پيش‌بيني بايلينسكي هرگز اتفاق نيفتد، اما امروز، باور بسياري از متخصصان علوم مغز و رفتار بر آن است كه بسياري از كنشهاي آدميان را مي‌توان از طريق بيست ناقل از دويست ناقل اصلي شيميايي مغز آنها تحت كنترل درآورد. از بين دويست ناقل شيميايي مغز، رابطه سروتونين، نورآدرنالين و اندروفين و دوپامين با پيامهاي عمليات رواني و نيز فنوني همچون محروميت حسي، بي‌خوابي و بمباران اطلاعاتي بيشتر مورد مطالعه قرار گرفته است.

سروتونين يك ناقل شيميايي است كه اساساً نقش بازدارنده‌اي در رفتار و توجه دارد. ترشح زياد اين ناقل مغزي موجب پديد آمدن ترس، وسواس، خشم فروخورده، غم و افكار خود سرزنش‌گرانه مي‌شود (گراهام، 1991). ثابت شده است كه نشر مستمر پيامهاي تراژيك، ترويج نااميدي، القاي بدبيني و ترسيم و تصوير جهان به منزله صحنه مرگ و كشتار و خصومت، موجب افزايش ترشح اين ناقل شيميايي مي‌شود.

سيلبر (2003) ادعا كرده است خودكشي جمعي برخي گروههاي افراطي بر اثر تبليغات رهبران آنها ناشي از افزايش سطح سروتونين مغزي قربانيان است. او بر اين باور است كه با افزايش تبليغات يأس‌آور و ارائه پيامهاي دلهره‌آميز عليه نيروها و مردم آماج، مي‌توان آنان را دچار نوعي فلج رفتاري كرد و مانع از بروز هر نوع واكنشي در آنان شد. او تأكيد مي‌كند كه «به نظر مي‌رسد قدرتهاي بزرگ در پي آن‌اند تا براي غلبه بر جهانيان به روشهايي دست يابند كه سريع‌تر بتوانند ميزان ترشح سروتونين مغزي آنان را به نقطه پيك (اوج) برسانند» (ص 139).

اما، افزايش ترشح نورآدرنالين تأثيري متفاوت از ترشح سروتونين برجاي مي‌گذارد. افزايش ترشح اين ماده موجب برانگيختگي شديد، تكانشگري (واكنشهاي انفجاري)، خطرجويي و رفتارهاي خشونت‌آميز مي‌شود (گراهام، 1991)، به همين سبب، زماني كه عوامل عمليات رواني در پي آن هستند تا مردم يك كشور را عليه نظام سياسي‌اشان برانگيزند به دنبال روشهايي مي‌گردند كه سطح ترشح اين ماده را در مغز آنان فزوني بخشد. سيلبر (2003) معتقد است كه بمباران مخاطبان با استفاده از پيامهاي حاوي خشونت، كشتار،‌ قتل و نيز با نشان دادن صحنه‌هاي خون، غارت و بهره‌گيري از رنگهاي قرمز و زرد مي‌تواند سطح ترشح نورآدرنالين مخاطبان را افزايش دهد. او تأكيد مي‌كند كه با افزايش سطح ترشح نورآدرنالين، مهار مخاطبان دشوار مي‌شود. از همين روي، به اعتقادي، بسياري از كنشهاي خشونت‌آميز جمعي ناشي از تبليغات گروهي را مي‌توان به سطح ترشح نورآدرنالين نسبت داد.

رابطه پيامهاي هيجاني با ترشح مواد شيميايي مغز نيز از نظر محققان دور نمانده است. آنان نشان داده‌اند كه علت اصلي اثرگذاري سريع پيامهاي داراي هيجان شديد آن است كه بر ناقلان شيميايي مغز تأثير انكارناپذيري بر جاي مي‌گذارند. مك‌گاف(زيست روان‌شناس مشهور دانشگاه كاليفرنيا) معتقد است: «موضوعاتي كه ما را هيجاني كنند بهتر و بيشتر به خاطر سپرده مي‌شوند. چون هيجان موجب ترشح مجموعه‌اي از مواد شيميايي نظير نورابي نفرين و وازوپرسين مي‌شوند. اين مواد مستقيماً بر مغز تأثير مي‌گذارند.

پيامهاي تبليغاتي بر اندورفينهاي مغزي نيز تأثير مي‌گذارند. سيلبر (2003) معتقد است حكومتهايي كه در پي بي‌تفاوت ساختن مردم خويش در برابر تصميمات و رفتارهاي خود هستند، از آن دسته از شگردهاي رواني - اجتماعي استفاده مي‌كنند كه موجب افزايش ترشح اندورفينهاي مغزي در مردم مي‌شوند. اندورفينها تركيبات شيميايي طبيعي مغز هستند كه ساختمان مولكولي آنها شبيه مورفين است. اين ناقلان شيميايي به منزله مسكنهاي پر اثري عمل مي‌كنند كه سطح نشاط و خوش‌بيني را افزايش و ميزان ترديد و بدبيني را كاهش مي‌دهند (گراهام، 1991).

به باور آرجل (2002) انتشار پيامهاي حاوي شادي و نشاط و نيز برگزاري كارناوالهاي شادي موجب افزايش سطح آندورفين مغزي در مخاطبان مي‌شود. شايد به همين خاطر است كه در تبليغاتهاي انتخاباتي، نامزدها و طرفداران آنان مبادرت به راه‌اندازي چنين كارناوالهايي مي‌كنند. چه، آدميان هنگامي كه در اتمسفر رواني مثبتي قرار دارند حتي با استفاده از پيامهاي حاوي استدلال ضعيف نيز مي‌توان آنان را براي انجام يك كنش يا خريد يك كالا مجاب ساخت .

نيازي به ذكر دليل نيست كه در اردوگاههاي اسرا و زندانهاي سياسي بهتر از هر جاي ديگري مي‌توان به دستكاري ناقلان شيميايي مغز قربانيان پرداخت. در زندان با بهره‌گيري از روشهايي نظير محروميت حسي، اعمال بي‌خوابيهاي مكرر و طولاني، ايجاد استرس و مانند آن مي‌توان آنچنان ترشح ناقلان شيميايي مغز را دچار اختلال ساخت كه قرباني از انجام هر رفتار ارادي باز بماند. سارجنت (ترجمه بهزاد و صالحي 1372) از مواردي ياد مي‌كند كه در زندانهاي دوران استالين در شوروي سابق و موسوليني (در ايتاليا) واكنشهاي شيميايي مغز زندانيان كاملاً معكوس شده بود. به باور گراهام (1992) در محروميت حسي، آشفتگي شديدي در ترشح دوپامين مغزي پديد مي‌آيد به گونه‌اي كه فرد دچار اختلالات ادراكي نظير توهم، هذيان و ... مي‌شود.

هورمونهاي ترشح شده از غدد درون‌ريز از حملات عوامل عمليات رواني مصون نمانده‌اند. تحقيقات نشان داده است كه حتي محركهاي زيرآستانه‌اي قادرند بر هورمونها تأثير بگذارند. منظور از محركهاي زيرآستانه‌اي محركهايي هستند كه در لابه‌لاي محركهاي ديگر گم مي‌شوند و فرد بدون آنكه از آنها آگاه شود تحت تأثير آنها قرار مي‌گيرد. روان‌شناسان چنين حالتي را ادراك بدون آگاهي نام نهاده‌اند. منظور از اين اصطلاح آن است كه ارگانيزم در برابر محركهايي از خود واكنش نشان مي‌دهد كه به صورت هشيارانه از آنها آگاه نشده است (پروس، ترجمه جعفري و كديور، 1372).

لوين (1986) از آزمايشي ياد كرده است كه در آن آزمودنيها تحت تأثير محركهاي برانگيزاننده هورمونهاي جنسي قرار گرفته‌اند بدون آنكه آن محركها را ادراك كنند. در آن آزمايش چند تصوير برانگيزاننده جنسي در لابه‌لاي تصاوير متعدد ديگري قرار داده شد و با استفاده از دستگاه تصويرافكن (تاكيستوسكوپ) به آزمودنيها نمايش داده شد. در پايان آزمايش مشخص شد كه سطح برانگيختگي جنسي آزمودنيها به صورت معناداري افزايش يافته بود در حالي كه آنان منكر ديدن هر نوع تصوير جنسي شدند البته، هورمونهاي جنسي تنها هورمونهايي نيستند كه تحت تأثير محركهاي تبليغاتي و عمليات رواني قرار مي‌گيرند، بلكه هورمونهاي ديگري نظير آدرنوكورتيكوتروپين (Actlt) كه از غده هيپوفيز مغز ترشح مي‌شود، نيز تحت تأثير محركهاي تبليغاتي قرار مي‌گيرند و به نوبه خود كم و زياد شدن آنها بر رفتار مخاطبان تأثير مي‌گذارد.



نتيجه‌گيري

از آنچه گذشت مي‌توان نتيجه گرفت كه:

1- امروزه عوامل تبليغات و عمليات رواني با آگاهي از ساختار مغز و ساز و كارهاي عصبي - غددي، پيامهاي خويش را به گونه‌اي طراحي و عرضه مي‌دارند كه مخاطبان ندانسته تحت تأثير آن قرار گيرند.

2- مهم‌ترين ساختار مغزي مرتبط با عمليات رواني بادامه مغز است. يافته‌هاي تحقيقي نشان داده است كه تصاوير، پيامها و حركات داراي بار هيجاني شديد بر بادامه مغز تأثير جدي بر جاي مي‌گذارند و مانع از تأمل و تدبر مخاطبان براي واكنش در برابر آن‌گونه محركها مي‌شوند.


3- عوامل عمليات رواني بيش از هر چيز علاقه‌مندند كه مغز مخاطبان را تحت كنترل خويش درآورند. اين بدان معنا است كه آنان سناريوي عمليات رواني خويش را به گونه‌اي تدوين و اجرا مي‌كنند كه موجب مهار كرتكس مخاطبان مي‌شود.

4- بسياري از پيامهاي (اعم از تصاوير،‌ گفته‌ها، نوشته‌ها و ...) عمليات رواني مي‌توانند بر ناقلان شيميايي (نوروترانسميترهاي) مغزي تأثير بگذارند. اين انتقال‌دهنده‌هاي شيميايي نيز تأثير انكارناپذيري در كنترل و هدايت رفتار دارند.

5- امروزه عوامل عمليات رواني آنچنان خبره شده‌اند كه مي‌توانند محركهايي را در سطح ناهشيار مخاطبان عرضه دارند در نتيجه مخاطبان بدون آگاهي از حضور محركها تحت تأثير آنها قرار مي‌گيرند. اين‌گونه محركها اغلب تأثير خود را از طريق هورمونهاي غدد مترشحه داخلي بر فرد بر جاي مي‌گذارند.

6- به نظر مي‌رسد عوامل عمليات رواني اميدوارند كه با پيشرفت روزافزون علوم اعصاب، رفتار و زيست‌شناسي غدد درون‌ريز،‌ به ساز و كارهايي دست يابند كه با سهولت بيشتري بتوانند روحيه، انگيزش و رفتار مخاطبان را تحت انقياد خويش درآورند، اما، آيا آنان به چنين ساز و كارهايي دست خواهند يافت؟ پاسخ اين سؤال را بايد در نوشتاري ديگر پي گرفت.

8:

سارجنت، عصب‌شناسي كه مطالعات او در مورد فيزيولوژي تغيير عقيده بر اثر تبليغات و شست‌وشوي مغزي اشتهار جهاني دارد، آثار فيزيولوژيكي و مغزي پيامهاي تبليغاتي را مورد تأييد قرار داده است. او تأكيد كرده است: اكنون بيش از پيش مشخص شده است كه امواج الكتريكي مغز انسان نسبت به محركات ديتميك حساس است. از ميان عوامل تحريكي مي‌توان موسيقي و نور را نام برد. حتي در مواردي با بعضي از سرعتهاي ريتم مغز، مي‌توان در كاركرد مغز ناهنجاري ايجاد و حتي مي‌توان مبادرت به ايجاد حالات انفجاري در مغز كرد (سارجنت، ترجمه بهزاد و صالحي، 1372، ص 157)

فرانكين (2002) نيز همانند سارجنت، بر اين باور است كه با به هيجان در آوردن شديد مخاطبان مي‌توان ميزان تلقين‌پذيري آماج را به شدت افزايش داد. او نيز در تبيين اين ابعاد، تبييني همانند تبيين لودو (1994) به دست مي‌دهد. به تعبير ديگر،‌ فرانكين نيز معتقد است كه هيجاني ساختن آدميان موجب مي‌شود تا رفتار و واكنش آنان تحت انقياد بادامه مغز درآيد.

پاره‌اي از محققان عصب‌شناس نيز پا را از اين فراتر گذاشته و معتقدند كه پيامهاي تبليغاتي داراي بار هيجاني شديد به ويژه اگر به صورت جمعي عرضه شوند، قادرند بر مراكز درد مغزي نيز تأثير بگذارند. اين محققان معتقدند گاهي كارگزاران تبليغات آنچنان مخاطبان را رام مي‌سازند كه آنان جراحات شديدي برخود وارد مي‌سازند بدون آنكه دردي را حس كنند. اين عصب‌شناسان تأكيد مي‌كنند كه در چنين شرايطي مراكز درد مغزي از فعاليت باز مي‌ايستند. (ميرز، 2000)

سارجنت نيز پيش‌تر شواهدي ارائه داده است كه همانند ادعاهاي اخير فرانكين و ميرز انكارناپذير به نظر مي‌رسند. او در تأييد فرضيه افزايش تلقين‌پذيري به دنبال واكنشهاي هيجاني بر اثر ناكارآمد شدن مراكز عالي مغز از واكنشهاي توده‌اي در برابر اقدامات دستگاه تبليغاتي آلمان نازي ياد مي‌كند؛ «در آلمان پيش از شروع سخنرانيهاي هيتلر از سرودخواني ريتميك، دسته‌هاي مشعل‌دار و ساير روشهاي شبيه آن استفاده مي‌شد تا حالت تلقين‌پذيري هيستريكي در اجتماع ايجاد شود» (ص 206). او همچنين تأكيد كرده است كه خودكشيهاي دسته‌جمعي آييني شاهدي است در تأييد اين ادعا كه تبليغات شديد و هيجاني موجب از فعاليت باز ايستادن مراكز درد مغزي مي‌شود، به گونه‌اي كه قربانيان بدون آنكه دردي را حس كنند ضربات شديدي برخود وارد مي‌سازند.

مجد (1383) در تحليلي پيرامون تارانتيسم (اپيدمي هيجاني) معتقد است كه علت اصلي وقوع اين حالت كاهش كنترل مغز بر اثر فعاليتهاي تبليغاتي است. در چنين شرايطي گروهي از افراد بر اثر شنيدن صداي طبل، آواز، سخنرانيهاي تند و هيجاني و يا مبادرت كردن به حركات تند ريتميك، كنترل قشر مغزي خود را از دست مي‌دهند و مرتكب رفتارهايي مي‌شوند كه در شرايط عادي از آنان سرنمي‌زند. به باور مجد در چنين شرايطي ممكن است كه افراد آماج فعاليتهاي مذكور، دچار نوعي جنون شوند. اين جنون اغلب سرايت مي‌كند و بعدها ممكن است به صورت ناخواسته شيوه‌‌اي از اين‌گونه حركات مد شود. البته، مجد تأكيد مي‌كند كه تنها افرادي در برابر تبليغات كنترل قشر مغز خود را از دست مي‌دهند كه تلقين‌پذير هستند. البته نبايد فراموش كرد كه بسياري از افراد جامعه در زمره تلقين‌پذيران قرار مي‌گيرند. هرچند كه تلقين‌پذيري آنان از شديد تا خفيف در نوسان است .

به اعتقاد مجد مراسمي مانند چهارشنبه‌سوري،‌ كه در آن گروهي دور هم جمع مي‌شوند و به صورت دسته‌جمعي به خواندن سرود و پريدن از روي آتش يا به منفجر كردن ترقه مي‌پردازند، نوعي تارانتيسم است كه در آن عده‌اي به صورت موقت كنترل مغزي خود را از دست مي‌دهند و بي‌توجه به امر و نهي‌هاي مأموران واكنشهاي تند و خطرناك از خود بروز مي‌دهند. تبليغاتچيها نيز از اين آمادگي و استعداد ناخودآگاه مخاطبان براي بروز واكنشهاي تند و هيجاني، بهره‌برداري و آن را در جهت مقاصد خويش هدايت مي‌كنند.

از آنچه گفته شد مي‌توان نتيجه گرفت كه پيامهاي تبليغاتي و عمليات رواني با تأثير نهادن بر مراكز مختلف مغز، به ويژه بادامه مغز و مراكز احساسهايي همچون درد و لذت، موجب كاهش مهار كرتكسي مخاطبان آماج مي‌شود و در نتيجه آنان را براي انجام رفتارهاي معين، به ويژه رفتارهاي تند و هيستريك، برمي‌انگيزد. بنابراين، در پاسخ به سؤال آغازين اين نوشتار مي‌توان اذعان داشت كه پيامهاي حاوي بار هيجاني شديد، به ويژه هنگامي كه با آهنگ، موسيقي و حركات ريتميك گروهي همراه شوند، قادرند بر مراكز زير قشري مغز تأثير بگذارند و مانع از بروز رفتارهاي نشئت گرفته از مراكز عالي مغز، كه اغلب خردورزانه‌اند، شوند. اما، اثر پيامهاي عمليات رواني در سطح ساختارهاي مغزي محدود نمي‌ماند بلكه بر انتقال‌دهنده‌هاي عصبي (نوروترانسميترها) و هورمونهاي غدد درون‌ريز نيز تأثير مي‌گذارند. در سطرهاي زير يافته‌هاي مربوط به اين دو قلمرو مرور مي‌شوند.



تأثير پيامهاي عمليات رواني بر انتقال‌دهنده‌هاي عصبي

با كشف چند ناقل مهم شيميايي مغز در نيمه دوم قرن بيستم، برخي محققان و دانشمندان پيش‌بيني كردند كه در آينده نزديك حكومتها مي‌توانند با هزينه اندك و از طريق انتقال‌دهنده‌هاي شيميايي مغز رفتار و خلق انسانها را كنترل كنند. براي مثال بايلينسكي (1982) در كتابي تحت عنوان مهار خلق نوشت:

«دور از ذهن نخواهد بود كه روزي كشوري با اضافه كردن محرمانه و مخفيانه آنتي‌گونيست LRH (هورمون آزادكننده لوتينانيرنيگ كه موجب افزايش ترشح استروژن مي‌شود) در آب آشاميدني يا غذاي مردم كشور ، خرابكاري جنسي راه بيندازد و ميل جنسي و توليد نسل را در آنها تقليل دهد تا آنجا كه آن را به صفر برساند».

گرچه شايد پيش‌بيني بايلينسكي هرگز اتفاق نيفتد، اما امروز، باور بسياري از متخصصان علوم مغز و رفتار بر آن است كه بسياري از كنشهاي آدميان را مي‌توان از طريق بيست ناقل از دويست ناقل اصلي شيميايي مغز آنها تحت كنترل درآورد. از بين دويست ناقل شيميايي مغز، رابطه سروتونين، نورآدرنالين و اندروفين و دوپامين با پيامهاي عمليات رواني و نيز فنوني همچون محروميت حسي، بي‌خوابي و بمباران اطلاعاتي بيشتر مورد مطالعه قرار گرفته است.

سروتونين يك ناقل شيميايي است كه اساساً نقش بازدارنده‌اي در رفتار و توجه دارد. ترشح زياد اين ناقل مغزي موجب پديد آمدن ترس، وسواس، خشم فروخورده، غم و افكار خود سرزنش‌گرانه مي‌شود (گراهام، 1991). ثابت شده است كه نشر مستمر پيامهاي تراژيك، ترويج نااميدي، القاي بدبيني و ترسيم و تصوير جهان به منزله صحنه مرگ و كشتار و خصومت، موجب افزايش ترشح اين ناقل شيميايي مي‌شود.

سيلبر (2003) ادعا كرده است خودكشي جمعي برخي گروههاي افراطي بر اثر تبليغات رهبران آنها ناشي از افزايش سطح سروتونين مغزي قربانيان است. او بر اين باور است كه با افزايش تبليغات يأس‌آور و ارائه پيامهاي دلهره‌آميز عليه نيروها و مردم آماج، مي‌توان آنان را دچار نوعي فلج رفتاري كرد و مانع از بروز هر نوع واكنشي در آنان شد. او تأكيد مي‌كند كه «به نظر مي‌رسد قدرتهاي بزرگ در پي آن‌اند تا براي غلبه بر جهانيان به روشهايي دست يابند كه سريع‌تر بتوانند ميزان ترشح سروتونين مغزي آنان را به نقطه پيك (اوج) برسانند» (ص 139).

اما، افزايش ترشح نورآدرنالين تأثيري متفاوت از ترشح سروتونين برجاي مي‌گذارد. افزايش ترشح اين ماده موجب برانگيختگي شديد، تكانشگري (واكنشهاي انفجاري)، خطرجويي و رفتارهاي خشونت‌آميز مي‌شود (گراهام، 1991)، به همين سبب، زماني كه عوامل عمليات رواني در پي آن هستند تا مردم يك كشور را عليه نظام سياسي‌اشان برانگيزند به دنبال روشهايي مي‌گردند كه سطح ترشح اين ماده را در مغز آنان فزوني بخشد. سيلبر (2003) معتقد است كه بمباران مخاطبان با استفاده از پيامهاي حاوي خشونت، كشتار،‌ قتل و نيز با نشان دادن صحنه‌هاي خون، غارت و بهره‌گيري از رنگهاي قرمز و زرد مي‌تواند سطح ترشح نورآدرنالين مخاطبان را افزايش دهد. او تأكيد مي‌كند كه با افزايش سطح ترشح نورآدرنالين، مهار مخاطبان دشوار مي‌شود. از همين روي، به اعتقادي، بسياري از كنشهاي خشونت‌آميز جمعي ناشي از تبليغات گروهي را مي‌توان به سطح ترشح نورآدرنالين نسبت داد.

رابطه پيامهاي هيجاني با ترشح مواد شيميايي مغز نيز از نظر محققان دور نمانده است. آنان نشان داده‌اند كه علت اصلي اثرگذاري سريع پيامهاي داراي هيجان شديد آن است كه بر ناقلان شيميايي مغز تأثير انكارناپذيري بر جاي مي‌گذارند. مك‌گاف(زيست روان‌شناس مشهور دانشگاه كاليفرنيا) معتقد است: «موضوعاتي كه ما را هيجاني كنند بهتر و بيشتر به خاطر سپرده مي‌شوند. چون هيجان موجب ترشح مجموعه‌اي از مواد شيميايي نظير نورابي نفرين و وازوپرسين مي‌شوند. اين مواد مستقيماً بر مغز تأثير مي‌گذارند.

پيامهاي تبليغاتي بر اندورفينهاي مغزي نيز تأثير مي‌گذارند. سيلبر (2003) معتقد است حكومتهايي كه در پي بي‌تفاوت ساختن مردم خويش در برابر تصميمات و رفتارهاي خود هستند، از آن دسته از شگردهاي رواني - اجتماعي استفاده مي‌كنند كه موجب افزايش ترشح اندورفينهاي مغزي در مردم مي‌شوند. اندورفينها تركيبات شيميايي طبيعي مغز هستند كه ساختمان مولكولي آنها شبيه مورفين است. اين ناقلان شيميايي به منزله مسكنهاي پر اثري عمل مي‌كنند كه سطح نشاط و خوش‌بيني را افزايش و ميزان ترديد و بدبيني را كاهش مي‌دهند (گراهام، 1991).

به باور آرجل (2002) انتشار پيامهاي حاوي شادي و نشاط و نيز برگزاري كارناوالهاي شادي موجب افزايش سطح آندورفين مغزي در مخاطبان مي‌شود. شايد به همين خاطر است كه در تبليغاتهاي انتخاباتي، نامزدها و طرفداران آنان مبادرت به راه‌اندازي چنين كارناوالهايي مي‌كنند. چه، آدميان هنگامي كه در اتمسفر رواني مثبتي قرار دارند حتي با استفاده از پيامهاي حاوي استدلال ضعيف نيز مي‌توان آنان را براي انجام يك كنش يا خريد يك كالا مجاب ساخت .

نيازي به ذكر دليل نيست كه در اردوگاههاي اسرا و زندانهاي سياسي بهتر از هر جاي ديگري مي‌توان به دستكاري ناقلان شيميايي مغز قربانيان پرداخت. در زندان با بهره‌گيري از روشهايي نظير محروميت حسي، اعمال بي‌خوابيهاي مكرر و طولاني، ايجاد استرس و مانند آن مي‌توان آنچنان ترشح ناقلان شيميايي مغز را دچار اختلال ساخت كه قرباني از انجام هر رفتار ارادي باز بماند. سارجنت (ترجمه بهزاد و صالحي 1372) از مواردي ياد مي‌كند كه در زندانهاي دوران استالين در شوروي سابق و موسوليني (در ايتاليا) واكنشهاي شيميايي مغز زندانيان كاملاً معكوس شده بود. به باور گراهام (1992) در محروميت حسي، آشفتگي شديدي در ترشح دوپامين مغزي پديد مي‌آيد به گونه‌اي كه فرد دچار اختلالات ادراكي نظير توهم، هذيان و ... مي‌شود.

هورمونهاي ترشح شده از غدد درون‌ريز از حملات عوامل عمليات رواني مصون نمانده‌اند. تحقيقات نشان داده است كه حتي محركهاي زيرآستانه‌اي قادرند بر هورمونها تأثير بگذارند. منظور از محركهاي زيرآستانه‌اي محركهايي هستند كه در لابه‌لاي محركهاي ديگر گم مي‌شوند و فرد بدون آنكه از آنها آگاه شود تحت تأثير آنها قرار مي‌گيرد. روان‌شناسان چنين حالتي را ادراك بدون آگاهي نام نهاده‌اند. منظور از اين اصطلاح آن است كه ارگانيزم در برابر محركهايي از خود واكنش نشان مي‌دهد كه به صورت هشيارانه از آنها آگاه نشده است (پروس، ترجمه جعفري و كديور، 1372).

لوين (1986) از آزمايشي ياد كرده است كه در آن آزمودنيها تحت تأثير محركهاي برانگيزاننده هورمونهاي جنسي قرار گرفته‌اند بدون آنكه آن محركها را ادراك كنند. در آن آزمايش چند تصوير برانگيزاننده جنسي در لابه‌لاي تصاوير متعدد ديگري قرار داده شد و با استفاده از دستگاه تصويرافكن (تاكيستوسكوپ) به آزمودنيها نمايش داده شد. در پايان آزمايش مشخص شد كه سطح برانگيختگي جنسي آزمودنيها به صورت معناداري افزايش يافته بود در حالي كه آنان منكر ديدن هر نوع تصوير جنسي شدند البته، هورمونهاي جنسي تنها هورمونهايي نيستند كه تحت تأثير محركهاي تبليغاتي و عمليات رواني قرار مي‌گيرند، بلكه هورمونهاي ديگري نظير آدرنوكورتيكوتروپين (Actlt) كه از غده هيپوفيز مغز ترشح مي‌شود، نيز تحت تأثير محركهاي تبليغاتي قرار مي‌گيرند و به نوبه خود كم و زياد شدن آنها بر رفتار مخاطبان تأثير مي‌گذارد.



نتيجه‌گيري

از آنچه گذشت مي‌توان نتيجه گرفت كه:

1- امروزه عوامل تبليغات و عمليات رواني با آگاهي از ساختار مغز و ساز و كارهاي عصبي - غددي، پيامهاي خويش را به گونه‌اي طراحي و عرضه مي‌دارند كه مخاطبان ندانسته تحت تأثير آن قرار گيرند.

2- مهم‌ترين ساختار مغزي مرتبط با عمليات رواني بادامه مغز است. يافته‌هاي تحقيقي نشان داده است كه تصاوير، پيامها و حركات داراي بار هيجاني شديد بر بادامه مغز تأثير جدي بر جاي مي‌گذارند و مانع از تأمل و تدبر مخاطبان براي واكنش در برابر آن‌گونه محركها مي‌شوند.


3- عوامل عمليات رواني بيش از هر چيز علاقه‌مندند كه مغز مخاطبان را تحت كنترل خويش درآورند. اين بدان معنا است كه آنان سناريوي عمليات رواني خويش را به گونه‌اي تدوين و اجرا مي‌كنند كه موجب مهار كرتكس مخاطبان مي‌شود.

4- بسياري از پيامهاي (اعم از تصاوير،‌ گفته‌ها، نوشته‌ها و ...) عمليات رواني مي‌توانند بر ناقلان شيميايي (نوروترانسميترهاي) مغزي تأثير بگذارند. اين انتقال‌دهنده‌هاي شيميايي نيز تأثير انكارناپذيري در كنترل و هدايت رفتار دارند.

5- امروزه عوامل عمليات رواني آنچنان خبره شده‌اند كه مي‌توانند محركهايي را در سطح ناهشيار مخاطبان عرضه دارند در نتيجه مخاطبان بدون آگاهي از حضور محركها تحت تأثير آنها قرار مي‌گيرند. اين‌گونه محركها اغلب تأثير خود را از طريق هورمونهاي غدد مترشحه داخلي بر فرد بر جاي مي‌گذارند.

6- به نظر مي‌رسد عوامل عمليات رواني اميدوارند كه با پيشرفت روزافزون علوم اعصاب، رفتار و زيست‌شناسي غدد درون‌ريز،‌ به ساز و كارهايي دست يابند كه با سهولت بيشتري بتوانند روحيه، انگيزش و رفتار مخاطبان را تحت انقياد خويش درآورند، اما، آيا آنان به چنين ساز و كارهايي دست خواهند يافت؟ پاسخ اين سؤال را بايد در نوشتاري ديگر پي گرفت.



منابع:

1) سارجنت، ويليام (1372)؛ شست‌وشوي مغزي؛ (ترجمه فرخ بهزاد و ايراندخت صالحي) تهران: انتشارات صدوق.

2) پروين، لارنس (1372)؛ روان‌شناسي شخصيت؛ (ترجمه محمدجعفر جوادي و پروين كديور) تهران: مؤسسه فرهنگي رسا.

3) جنسن، ‌اديك (1383)؛ مغز و آموزش؛ (ترجمه ليلي محمدحسيني و سپيده رضوي) تهران: وزارت آموزش و پرورش.

4) گلمن، دانيل (1380)؛ هوش هيجاني؛ (ترجمه نسرين پارسا) تهران: انتشارات رشد.

5) مجد، محمد (1383)؛ تارانتيسم از نگاه روانپزشكي؛ همايش سالانه روانپزشكي.



منبع:sciens.org

يكي از بدبختي هاي جامعه ما محصولات چيني است كه با كيفيت هايش ئر بازار آمريكا و اروپاست و بنجولش نصيب ماست.
گاهي بايد تحقير شويم تا رفتار خود را عوض كنيم و من مي خواهم با آوردن داستان زير به اين مهم برسم.

تستهای روانشناسی.سلامت روحی
سخنان یک بازرگان چینی درباره ایرانیان‎

وقتی یک بازاریاب چینی ایرانیان را گرد مغز! می خواند ...

مطلب زیر ترجمه ی متنی است که تجربیات تجارت یك بازرگان چینی از طریق سایت Manufacturers, Suppliers, Exporters & Importers from the world's largest online B2B marketplace-Alibaba.com (سایت تجاری چین) را بیان می کند که در وبلاگش تحت عنوان "مبحث بازاریابی موفق چینی و آموزش تجارت بازاریابان تازه کار چین" نوشته است که خواندنی و جالب است :

من تاجری بودم كه نماد شانس چین گره گشای زندگیم شد. هنگامی که نماد شانس چین را خریداری کردم (پاراوان تزئینی با طرح پاندا و بامبو)، بزرگترین پورسانت فروش سال 2010 خود را كسب كردم. آن هم در زمان افت شدید فروش در بازار و در زمانی كه قبل از آن برای پرداخت هزینه های تحصیل پسر بزرگم دچار سختی و مشکلات بسیار شده بودم.

در آن زمان فردی ایرانی تبار که خود را علیرضا معرفی می کرد برایم آدرس یک سایت ایرانی را ارسال نمود. این سایت اقدام به فروش دستگاه "ایربراش air brush" آرایشی تولید کشور امریکا را نموده بود. آدرس سایت را در اینترنت سرچ کردم. یک سایت فارسی زبان بدسلیقه بود، سایت را با ترجمه افتضاح گوگل ترجمه کردم. محصولات ایربراش سطح بالا با مارك تجاری آمریكائی "DIN AIR" امریکا را عرضه کرده بود.
مشتری ایرانی از من خواست تا محصولات این سایت را به صورت انبوه برایش کپی كنم و البته قبل از آن برایش برآورد هزینه کنم تا بتواند با آن رقابت کند. به او فهماندم که کپی برداری از این محصولات کار آسان و ارزانی نیست! و گفتم که شرکت ما تولید کننده پمپ های باد مینیاتوری است. وی اعلام کرد که مردم ایران محصولات مینیاتوری را ترجیح می دهند. به او گفتم: منظورم از پمپ باد مینیاتوری پمپی است كه برای محصولات آکواریوم و اکسیژن محلول در آب استفاده می شود و برای آبزیان آکواریوم آب شیرین و آب شور كاربرد دارد نه برای ایربراش آرایشی.

تاجر ایرانی پرسید: آیا پمپ باد شما باد تولید می کند؟ به او گفتم البته باد کم تولید می کند و حتی برای او با اکسپرس پست یک دستگاه نمونه ارسال کردم و او پس از دریافت از من خواست برای او 1000 عدد از آن دستگاه را به عنوان دستگاه برنزه بدن تغییر نام و ثبت سفارش دهم.
وقتی به او گفتم طبق قراردادهای تجاری باید روی دستگاه کلمه ماهی ثبت گردد، وی از من درخواست ثبت نام ترکیبی بدن ماهی را نمود. به او گفتم مردم کشورت معنی کلمه ماهی را نمی دانند؟ او پاسخ داد مردم ایران مغزشان گرد است و اسیر تبلیغات خوب هستند. اینگونه بود که اولین سری دستگاه باد آکواریوم با نام بدن ماهی! BODYFISH با درج كلمه ساخت بریتانیا (مثلا این دستگاه را بریتانیا ساخته بود) را به کشور دبی و از آنجا به ایران انتقال دادیم. درحالی که تقریبا مطمئن بودم این تجارت برای علیرضا ناکام خواهد بود و حتی قالب های شابلون را در انبار راکد بایگانی نمودیم.

در کمال ناباوری پس از گذشته 2 ماه علیرضا با کمپانی تماس و درخواست تولید مجدد 100.000 نسخه جدید داد! علیرضا یك سایت هم راه انداخت و تبلیغات در ماهواره را شروع كرد. تلویزیون و تبلیغات كارش را خوب انجام داد و مردم فارسی زبان را اسیر خرید پمپ بادهای 25 دلاری در قبال دستگاه برنزه کننده ایربراش کرد. علیرضا درآمد بسیاری برای خود و شرکت من كسب نمود. آن روز بود که نادانی ایرانی های فارسی زبان را با خانواده ام جشن گرفتیم و من هم به شما پیشنهاد می کنم در خصوص آغاز روابط تجاری بلند مدت و مذاکره ای مستقیم با آن کشور اقدام نمایید. از این رو که تجارت با مردمی که مغز گرد دارا هستند بسیار مفید است و امکان رشد مالی برای بازاریاب های فروش همه محصولات فعال می باشد.

با ارسال این متن برای هموطنان عزیزمان بفهمانیم، هر آنچه در ماهواره پخش می شود و یا در اینترنت تبلیغ آن می شود و یا حتی در کتاب ها و مجلات چاپ می شود الزاما درست نیست! و هیچ ارزانی بی دلیل نیست! به راستی چرا باید یك نفر بتواند پمپ باد آکواریوم را به جای دستگاه ایربراش به مردم کشورمان قالب کنه! واقعا چرا؟!
چرا هنوز دمپائی و كفش برای بلند كردن قد را تبلیغ میكنند و فروش سرسام آوری هم دارد؟؟!! چرا هنوز كمربند لاغری را تبلیغ میكنند و برای خریدنش هجوم می آورند؟ چنانچه یكی از شركتها روزانه نزدیك به 1800 كمربند لاغری میفروشد و آمار فروش كلی آن در دو ماه اول عرضه كالا نزدیك به 300000 عدد بوده است! و چرا نباید مردم ایران حداقل به مفهوم و علت نام گذاری BODYFISH توجه کنند؟!

9:

در ایام امتحانات چگونه آرام باشیم ؟
روند برنامه هاي مدرسه را طبيعي جلوه دهيم
بهترين اقدام براي راحت رسيدن به هدف حفظ آرامش ، داشتن روحيه بانشاط و فعال است
سعي كنيم در ايام امتحانات خود را كاملاً آرام كنيم
در برنامه هاي روزانه خود يكسره درس نخوانيم
حداقل براي هر 50 دقيقه برنامه مطالعاتي 10 دقيقه به مغز خود استراحت بدهيم ، پژوهشگران معتقدند بازده 6 ساعت مطالعه مداوم به اندازه 2 ساعت مطالعه با استراحت بين فاصله هاي زماني است
زماني كه 10 دقيقه به ذهن خود استراحت دهيد ، كاركرد ذهن را افزايش ميدهيد
هرگز با برنامه هاي مدرسه و كلاس به مقابله نپردازيم ، زيرا تصور اين فكر ، جسم و روح را خسته مي كند و يادگيري را مشكل ميسازد
حتماً نكاتي را كه براي شما سخت است ، يادداشت برداري نموده تا در فرصتهاي مرده چندين بار آنها را مطالعه كنيد
در حين مطالعه حتماً مواد قندي سالم مثل خرما ، شيريني جات مصرف كنيد
هميشه به فرا رسيدن پايان امتحانات فكر كنيد و همچنين به اين مطلب كه اين ايام به سرعت مي گذرد
ضعف دروس عربي و زبان را مي توان با تمرين و تكرار خصوصاً از طريق نوارهاي ضبط شده بالا برد كه كاملاً در حافظه ثبت شود
در هفته يك تفريح 5-4 ساعته براي خود مثل رفتن به پارك ، استخر ، سينما و موزه در نظر بگيريد
هرگز با ذهن خسته درس نخوانيد ، يك ساعت درس خواندن با ذهن آرام موثرتر از چندين ساعت مطالعه با ذهن خسته است
در ايام امتحانات به تغذيه خود توجه كنيد
اگر در ايام امتحانات براي يك درس زمان اضافه داريد ، به درسهايي كه نياز به زمان بيشتري دارند ، بپردازيد
براي درسي كه ضعف بيشتري داريد ، هر روز نيم ساعت زمان در نظر بگيريد و طبق تقسيماتي كه داريد ، تمام بخشها را رفع اشكال كنيد
تمام اطلاعات را به صورت نكته ثبت كنيد
در اوقات مُرده به پيش مطالعه بپردازيد
براي درك مطالب مشكل ، مثال ، رمز و تصويري در نظر بگيريد و بدين طريق آنها را رمز گذاري كنيد
در مطالعه با افزايش سرعت خواندن از پراكندگي حواس جلوگيري و تمركز حواس خود را افزايش دهيد
حتماً درس ها را دوست بداريد ، چون ارتباط برقراركردن با درس به ميزان 30 % فهم و درك مطلب را افزايش مي دهد
در نظر داشته باشيد كه يك دانش آموز توانمند ، اراده و اعتماد به نفس خود را تقويت مي كند و با روحيه اي شاد و آرام و اعتقاد به خدا برنامه ها را دنبال ميكند

منبع:تبیان

چی بخوریم؟



مصرف پروتئین همراه صبحانه قبل از امتحان موجب افزایش هوشیاری و تمرکز بهتر
می شود، بنابراین مصرف تخم مرغ، پنیر و شیر به توان مغز کمک می کند و مصرف آنها در صبح روز امتحان به همران ترکیبات حاوی فیبر مفید می باشد.

مصرف کربوهیدرات های مناسب و کافی با افزایش یک ماده شیمیایی در خون به نام سروتونین باعث مهار درد، اشتها و اضطراب می شود، البته مصرف زیاد آنها در طی دوره امتحان توصیه نمی شود زیرا گلوکز به میزان زیاد منجر به کاهش قدرت یادآوری و حافظه می گردد. پس بهتر است در دوره امتحان از مصرف شکر، بیسکویت و سایر ترکیباتی که شکر زیاد دارند اجتناب کرد.

افرادی که آب به میزان کافی می نوشند تمرکز بیشتری در گرفتن اطلاعات و انجام
فعالیت های فکری دارند، لذا توصیه می شود به میزان کافی آب بنوشید.


گاهی در زمان استراحت می توانید چای سبز یا چای سیاه کمرنگ بنوشید، اما نوشیدن قهوه توصیه نمی شود زیرا کافئین بالای آن می تواند موجب تضعیف سیستم ایمنی و احساس عصبانیت و سردرد شود.

در دوران امتحانات مصرف وعده های غذایی و میان وعده های کم حجم وکم چرب به منظور بهبود فکر اهمیت زیادی دارد .
منبع:سایت دانشگاه شهید بهشتی

+ نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 13:53 توسط گروه روان شناسی بابلسر | نظر بدهید
وراثت یا محیط

چکیده
شخصیت هر انسانی توسط عوامل متعدد و بیشماری شکل می گیرد که منجر به نوع تفکر و اعمال و رفتار فرد می شود . هر انسانی دارای شخصیتی خاص و ویژه است و کاملا منحصر به فرد رفتار می کند.
توانایی‌ها، عقاید، و صفات شخصیتی در هرفرد ترکیب ویژه‌ای دارد که او را از دیگران متمایز می‌سازد. در هم آمیختگی عوامل وراثتی و محیطی، در شکل دادن به شخصیت فرد از بدو تولد وجود دارد. در نتیجه، میان صفات به ارث برده کودک و محیطی که در آن بزرگ می‌شود، نوعی همبستگی وجود دارد.
در شکل‌گیری شخصیت دو عامل کلی نقش دارد: عامل زیستی و عامل محیطی.
این دو عامل مهم و اساسی باعث شکل گیری هر انسانی چه به لحاظ ظاهری و جسمی و چه به لحاظ روحی و روانی می گردد.
عده زیادی از روانشناسان نظری فراتر ایراد کرده و معتقدند که علاوه بر تاثیر محیط در خصوصیات جسمی بسیاری از خصوصیات روحی و روانی انسان نیز تحت تاثیر وراثت قرار دارد .
اما عده بسیار زیادی از روانشناسان بر این اعتقادند که نه وراثت و نه محیط به تنهایی همه خصوصیات فرد را تعیین نمی کند بلکه این عوامل با هم و به کمک یکدیگر عمل می کنند .
بطور کلی همه رفتارهایی را که انسان از بدو تولد بدون آموزش و یاد گیری انجام می دهد غریزی است مانند ( مکیدن پستان مادر توسط طفل- گریه کردن – خندیدن و غیره) و اما رفتارهای اکتسابی کلیه اعمال و حرکاتی است که انسان از بدو تولد و در طول زندگی یاد می گیرد.
انسان در ابتدای تولد به مانند آینه است و این آینه در طول مدت زندگی تصاویر متعددی در خود منعکس می بیند و به مرور تحت تاثیر آن تصاویر قرار می گیرد و روند رفتاری و شخصیتی خاصی را پیش می گیرد.
عوامل زیستی، معمولا به ارث می‌رسند و از همان ابتدا در فرد وجود دارند.


تحقیق در مورد اثرات ژنتیک (وراثت) روی شخصیت مشکل است به این دلیل که یک اتفاق نظر عمومی در زمینه تعریف شخصیت وجود ندارد و اشکال دیگر این است که از نظر اخلاقی امکان ندارد بتوانیم آزمایشاتی را انجام بدهیم که لازمه‌شان تغییر دادن متغیرهای ژنتیکی است.
دو شیوه مطالعه رایج در زمینه بررسی تاثیر وراثت بر شخصیت وجود دارد:
• مطالعات مقایسه‌ای روی دوقلوها
• شیوه‌های کنترل دوقلوها
با وجود مشکلات مربوط به روش شناسی در زمینه تاثیر وراثت بر شخصیت ، تحقیقات انجام گرفته ، این فرض را تائید می‌کنند که فاکتورهای ژنتیکی نه تنها نقش عمده‌ای در میزان فعالیت ، نوع‌دوستی ، پرخاشگری ، اضطراب ، الکسیم ، مجرمیت ، برونگرایی ، هوشمندی و مردم آمیزی دارد، بلکه نقش عمده‌ای نیز در زمینه‌های مربوط به روانپزشکی همچون اختلالات عاطفی ، مانیک _ دپرسیو ، روان پریشی و اسکیزوفرنی دارد.
اما سوال اینجاست که اگر افراد بنا بر خصوصیاتی که از طریق ارث به آنان رسیده است و خود نقشی در آن ندارند مرتکب ناهنجاری گردند آیا می توان آنان را محکوم کرد ؟ پس چگونه می شود عدالت را در مورد آنان اجرا نمود ؟ و آیا مجازات بعد از مرگ در مورد این افراد اجرا خواهد شد ؟
سروده هاي سعدي در اين زمينه حاکي از اساسي بودن نقش وراثت در تربيت است:
عاقبت گرگ زاده گرگ شود ---- گرچه با آدمي بزرگ شود
تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است.
آیا حرف های بالا درست است؟اگر این چنین باشد پس بایستی طومارمان را همینجا بپیچیم و دیگر سراغ تاثیر محیط نرویم!!
اما در مورد تاثیر محیط همین بس که آزمایش "زیمباردو" را مطالعه کنیم.
در پژوهشی عجیب فیلیپ زیمباردو و دانش جویانش ،زندان شبیه سازی شده ای را در زیرزمین گروه روان شناسی دانشگاه استنفورد ایجاد کردند.
چه اتفاقی افتاد؟
نتیجه اش یک جمله بود:

"کمتر از یک هفته زندانی شدن آزمایشی عمری یادگیری را زایل کرد."
تفکیک تاثیرات توارث از تاثیرات محیط بر شخصیت، کار مشکلی است. مطالعات انجام شده روی توارث و محیط نشان می‌دهد که در پاره‌ای از موارد ژن‌ها یا محیط یا هر دو نقش تعیین کننده دارند.
به تدریج که بچه‌ها بزرگ‌تر می‌شوند، می‌توانند از محیطی که والدین بر آن‌ها تحمیل کرده‌اند فراتر روند و محیط‌هایی باب طبع خود برگزینند. این محیط‌ها به تدریج شخصیت آن‌ها را شکل می‌دهد.
محیط خانواده در تربیت فرزند بسیار مهم است و اگر مشکلاتی در خانواده وجود داشته باشد فرزند به احتمال زیاد دچار عواقب خواهد شد
بعضی از نظریه‌پردازان فرض می‌کنند که شخصیت به وسیله هر دو عامل وراثت و محیط شکل می‌گیرد. برای بعضی وراثت دارای تاثیر مسلط و محیط از اهمیت کمتری برخوردار است.اما یونگ، دیدگاه میانه‌رویی را برمی‌گزیند و می‌گوید: سایق یا روند گرایش به سوی خود‌شکوفایی فطری است، ولی می‌تواند به وسیله تجربه و یادگیری تسهیل و بازداری شود.
واتسون، هم در یکی از آثار خود به نقش سازنده و پر اهمیت محیط در تکوین شخصیت عقلی، اخلاقی، اجتماعی و عاطفی افراد اشاره می کند.

تقسیم بندیهای مختلفی می‌توان روی محیط انجام داد و تاثیرات آن را بر شخصیت مورد مطالعه قرار داد. در یک تفسیم بندی کلی ، محیط به دو محیط قبل از تولد و محیط بعد از تولد تقسیم می‌شود.
پژوهشهای مختلف نشان می‌دهد که حتی شرایط یکسان محیطهای طبیعی یا اجتماعی تاثیرات متفاوتی بر روی افراد گوناگون خواهند داشت. البته این مطلب از جهتی نتیجه تعامل و ارتباط عوامل وراثتی و محیطی است.
علاوه بر این که تاثیر عوامل مختلف محیطی غیر از گرما و شرایط پرجمعیت می‌تواند دخالت کرده و رفتار فرد را شکل دهد، عامل وراثت نیز از سوی دیگر تاثیر فزاینده‌ای خواهد داشت. به این ترتیب در مناطق جرم‌خیز یک شهر هر چند آمار افراد متمایل به جرم ، ممکن است زیاد باشد، ولی این شامل همه افراد نمی‌شود.

بحث وراثت، محيط و تأثير آن ها در تربيت و شخصيت انسان همواره مورد توجه روان شناسان و مربيان تربيتي بوده است ، با اين تفاوت که گاه به وراثت ، نقش و اهميت بيش تري داده مي شد و گاه به محيط.
در ميان عالمان و دانشمندان مسلمان نيز کساني يافت مي شوند که بر وراثت يا محيط تأکيد بيش تري ورزيده و نقش اساسي را به يکي از اين دو عامل داده اند. با وجود اين، در ميان دانشمندان مسلمان افراط و تفريط درباره ي نقش محيط و وراثت به اندازه ي دانشمندان غربي نيست و شايد بتوان گفت در ميان دانشمندان مسلمان، کسي که وراثتي محض يا محيطي محض باشد ، يافت نمي شود.

10:

روان‌شناسان می‌گویند كه درمان سكوت

روان‌شناسان می‌گویند كه درمان سكوت بر 50 تا 70 درصد از زندگی‌های زناشویی تأثیر می‌گذارد. دبورا تانن، زبان‌شناس، می‌گوید در آغاز رابطه، مرد بیشتر صحبت خواهد كرد تا خواسته‌های خود را اعمال كند. سپس، به تدریج، صحبت‌های او كمتر و كمتر می‌شود. اما زن هنگامی كه با مردی احساس راحتی كند، بیشتر صحبت می‌كند. یكی از عمده‌ترین دلایلی كه زنان و شوهرانشان در ارتباط برقرار كردن با همدیگر مشكل دارند این است كه آنها تصورات متفاوتی ازموضوع صحبت خود دارند. در ادامه سه شكایت رایج‌تری كه زنان در این مورد دارند ذكر می‌شود.
برای زن گفت‌وگو نشان‌دهنده دلبستگی، علاقه و محبت است. اما برای مرد گفت‌وگو كار است، زیرا آنها از آن برای تحت تأثیر قرار دادن دیگران و بازگو كردن اطلاعات استفاده می‌كنند.
در مورد احساساتش حرف نمی‌زند
برخی زن‌ها می‌گویند كه شوهرانشان هنگامی كه ناراحت یا افسرده‌اند صحبت نمی‌كنند. این سكوت برای زنان كشنده است، زیرا به فكر فرو می‌روند كه چه مشكلی پیش آمده است.
روان‌شناسان می‌گویند كه این به طور طبیعی اتفاق می‌افتد. زیرا پسران و دختران در طول دوران رشد می‌آموزند كه هیجاناتشان را به طور متفاوتی ابراز كنند. طی دوران رشد، دختران برای اینكه احساساتشان را بروز دهند تشویق می‌شوند و پسران می‌آموزند كه این كار زنانه، بیهوده و بی‌نتیجه است. بنابراین، مردان با در خود فرو رفتن به این فكر می‌كنند كه برای مواجهه با مشكل چه راهكارهایی وجود دارد.
پیگیر حرف نمی‌شود و گفت‌وگو را ادامه نمی‌دهد
نوع گفت‌وگوی زنان كه گفت‌وگوی آزاد است اغلب باعث می‌شود كه مردان دنبال حرف را نگیرند. زنان به جزئیات شخصی علاقه‌مندتر هستند. آنها از شوهرانشان انتظار دارند در این نوع گفت‌وگو شركت كنند، اما اغلب مردها نمی‌دانند چگونه می‌توانند این كار را بكنند. برای مرد صحبت صمیمی به معنای حرف زدن از احساسات و جزئیات شخصی نیست. مرد تمایل دارد در مورد مباحث تكلیف محوری مثل فرستادن بچه‌ها به دانشگاه و افزایش مالیات و حقوق بحث كند. او نمی‌تواند به موضوعی بپردازد كه نمی‌تواند بر آن تأثیر بگذارد.
با همه صحبت می‌كند، جز من
برخی زن‌ها گله می‌كنند هنگامی كه شوهرانشان از سر كار به خانه می‌آیند، به آنها می‌گویند حوصله صحبت كردن ندارند، چون خیلی خسته‌اند اما اگر همان موقع یك دوست با آنها تماس بگیرد، زمان زیادی با او صحبت می‌كنند. برای زن گفت‌وگو نشان‌دهنده دلبستگی، علاقه و محبت است. اما برای مرد گفت‌وگو كار است، زیرا آنها از آن برای تحت تأثیر قرار دادن دیگران و بازگو كردن اطلاعات استفاده می‌كنند. در خانه آنها تمایل دارند آرامش داشته باشند و دوست ندارند بحث كنند.
زنان و مردان به رغم دیدگاه‌های متفاوتشان، می‌توانند مشكلات ارتباطی‌شان را حل كنند. پس برای اینكه شوهرتان با شما درد دل كند این راهبردها را به كار گیرید:
زمان مناسبی را برای گفت‌وگو انتخاب كنید: این مسئله بسیار مهم است. شما ممكن است كه بسیار علاقه‌مند باشید كه بعد از بازگشت از كار، با شوهرتان صحبت كنید، اما او در آن موقع نیاز به آرامش داشته باشد. پس بهترین راه این است كه بعداً گفت‌وگو كنید.
در مقابل سكوت شوهرتان سكوت نكنید: گاهی اوقات سكوت مرد باعث ایجاد احساس ناكامی و عصبانیت در زن می‌شود. برای اجتناب از این موقعیت، موقعی كه شوهرتان پاسخ نمی‌دهد سكوت نكنید. به او بگویید: «می‌توانی به من بگویی چرا برای تو سخت است بگویی به چه فكر می‌كنی؟» اگر او باز هم پاسخ نداد، راحت از كنار سكوتش رد نشوید. به او بگویید تمایل دارید در مورد آینده صحبت كنید. او را متوجه كنید كه شما انتظار شنیدن پاسخ دارید.
جزئیات را بپرسید: سؤالات دقیق بپرسید. این‌گونه سؤال نكنید كه «امروز كار چطور بود؟»، زیرا او می‌تواند در یك كلمه جواب بدهد كه عالی بود یا افتضاح بود. در مقابل، از جزئیات كارش سؤال كنید. مشخص‌تر شدن سؤال باعث می‌شود كه او با احتمال بیشتری به سؤال شما به طور جزئی و با دقت پاسخ بدهد.
یاد بگیرید كه سازنده بحث كنید. از به كار بردن الفاظ منفی، جملاتی كه با «تو هرگز...» یا «تو همیشه...» شروع می‌شوند، ایجاد احساس گناه و دوباره مطرح كردن اشتباهات گذشته اجتناب كنید. در مورد اینكه اكنون چه احساسی دارید صحبت كنید و به نقشتان در بروز مشكل اشاره كنید. مراقب اشاره‌های غیركلامی‌تان باشید: اگر شما هنگام صحبت كردن كتاب ورق بزنید، كار را برای اینكه شوهرتان ساكت بماند آسان كرده‌اید. برای بهتر شدن گفت‌وگو سعی كنید حالت چهره‌تان خنثی باشد، بدنتان آرام و لحن صدایتان نه بسیار بلند باشد، نه بسیار آرام. در ضمن تماس چشمی برقرار کنید.
علائق مشتركتان را توسعه دهید: زوج‌هایی كه همه توجهشان را بر بچه‌ها یا كارشان متمركز می‌كنند اغلب درمی‌یابند كه بسیار كم با همدیگر صحبت می‌كنند. شركت در فعالیت‌های متفاوت و جدید از جمله پیاده‌روی ومسافرت همراه با همسرتان باعث می‌شود كه شما به مقدار بسیار بیشتری با همدیگر صحبت كنید.
با دقت گوش دهید: هنگامی كه شوهرتان صحبت می‌كند، به حرف‌های او توجه كنید و اجازه ندهید ذهنتان منحرف شود. مهارت‌های گوش فرادادن فعال را به كار ببرید. چیزی را كه شوهرتان می‌گوید به زبان خودتان بازگو كنید. هنگام صحبت او مخالفت نكنید و وسط حرف‌هایش نپرید. گوش فرا دادن فعال می‌تواند به او كمك كند تا راحت باشد.
منصفانه بحث كنید: اكثر زوج‌ها نمی‌دانند كه چگونه بحث سالمی داشته باشند. بسیاری از مردان تلاش می‌كنند به طور كلی از بحث كردن اجتناب كنند، زیرا می‌ترسند كه این بحث تبدیل به یك مشاجره توان‌فرسا شود. برای مقابله با این مسئله یاد بگیرید كه سازنده بحث كنید. از به كار بردن الفاظ منفی، جملاتی كه با «تو هرگز...» یا «تو همیشه...» شروع می‌شوند، ایجاد احساس گناه و دوباره مطرح كردن اشتباهات گذشته اجتناب كنید. در مورد اینكه اكنون چه احساسی دارید صحبت كنید و به نقشتان در بروز مشكل اشاره كنید. همه تقصیرها را به گردن شوهرتان نیندازید؛ حتی اگر فكر می‌كنید واقعاً در این مورد خاص او مقصر است.
از مشاوران و روان‌شناسان كمك بگیرید: اگر شما راهبردهای بالا را به كار گرفتید اما هنوز مشكل وجود دارد، سراغ مشاور بروید

11:

کار در خانه منجر به فرسودگی شغلی می‌شود
اگر فکر می‌کنید در خانه کار کردن خیلی دلپذیر است، دوباره فکر کنید. بسیاری از افرادی که در خانه کار می‌کنند،‌ دچار تعارض،‌ فرسودگی و خستگی شغلی می‌شوند و بازدهی کاری و سلامت روانشان خدشه‌دار می‌شود.بسیاری از افرادی که مجبورند هر روز صبح سر کار بروند و تا بعد از ظهر دست‌کم بیرون از خانه بمانند، آرزوی ماندن در خانه و فرستادن کار از خانه را در دل دارند و تصورشان این است که از خانه کار کردن یعنی با لباس خانه، ‌راحت روی مبل بنشینی و یک لیوان چای در دست بگیری و با خیال آسوده کار کنی. اما محققین می‌گویند در اغلب موارد، این تصور، خیالی بیش نیست.
به گزارش دیسکاوری، کار کردن از خانه نه تنها می‌تواند آن‌قدر دلچسب نباشد، بلکه می‌تواند باعث فرسودگی شغلی و خستگی مفرط شود،‌ به خصوص اگر نتوان بین انتظارات خانوادگی و شغلی تعادل مناسبی برقرار کرد.
تیموتی گلدن که در این زمینه مطالعه کرده، معتقد است که کار کردن در خانه،‌ تنها به معنای کار در ساعات معمول کاری نیست، بلکه اغلب به شب‌ها و تعطیلات آخر هفته هم کشیده می‌شود. در نهایت،‌ کار از راه دور می‌تواند افراد را در موقعیتی قرار دهد که زمان‌های شخصی‌شان با کار پر شود.
گلدن در مطالعه خود از 316 نفر که برای یک شرکت کامپیوتری بزرگ کار می‌کردند خواست نظر خود را در مورد جملات خاصی بیان کنند. مانند:‌ «به خاطر فشارهای کاری،‌ گاهی وقتی در خانه هستم، استرسم به حدی زیاد است که نمی‌توانم کارهایی را انجام دهم که از آن‌ها لذت می‌برم». و «چون من اغلب به خاطر مسئولیت‌های خانواده تحت فشارم، تمرکز کردن روی کارم برایم سخت است».
اغلب شرکت‌کنندگان در این مطالعه مرد بودند و 88 درصد آن‌ها دارای فرزند بودند. وی همچنین میزان خستگی شغلی افراد را هم مورد سنجش قرار داد.
گلدن به این نتیجه رسید که افرادی که زمان بیشتری کار می‌کنند و تعارض‌های بیشتری بین کار و خانواده دارند،‌ مقادیر بالاتری از خستگی شغلی را هم ابراز می‌نمایند. مطالعات قبلی نشان داده‌اند که این قبیل تعارضات، از نظر جسمانی و هیجانی به فرد آسیب می‌زند و از این طریق، روی توانایی‌های فرد برای مقابله با فشارهای احساسی تاثیر می‌گذارد. در نتیجه افراد احساس فرسودگی می‌کنند و نمی‌توانند کار خود را به خوبی انجام دهند. حتی در چنین شرایطی افراد بیشتر اعلام می‌کنند که بیمار شده‌اند.
به گفته گلدن، کسانی که در خانه کار می‌کنند و در خانه دائم وظایف خانوادگی‌شان به آن‌ها گوشزد می‌شود را باید به افرادی که با کار در خانه دچار مشکل می‌شوند، ‌اضافه کرد.
گلدن بر این باور است که مدیران باید به برنامه‌های کار از راه دور نگاه دقیق‌تری داشته باشند و مطمئن شوند که محیطی که کارکنانشان در آن قرار می‌گیرند،‌ از نظر روانی و عاطفی به آن‌ها آسیب نمی‌زند و در نتیجه،‌ کیفیت کارشان پایین نمی‌آید. البته اگر همه موارد در نظر گرفته شود و به خوبی برنامه‌ریزی شده باشد، کار کردن در خانه می‌تواند گزینه بسیار خوب و مفیدی باشد

12:

ازدواج از سری سنت و رسوم پسندیده در هر جامعه ای است . هر چند اینکه بنا به دلایلی سن ازدواج در جوامع رو به بالا رفتن است اما سیر طلاق نیز کم از این ندارد و رو به صعود می باشد . درست بر خلاف انتظار . چرا که با بالا بودن سن در هنگام ازدواج امید است که طرفین به بلوغ فکری و اجتماعی مناسبی رسیده باشند اما میبینیم در واقعیت جز این است. در ازدواج ملاکهای زیادی وجود دارد که باید مانند قطعات یک پازل کنار هم چیده شود تا تصویر زیبایی از زندگی مشترک خلق شده و هر قطعه یا ملاک فضای خاصی را در این شکل به خود اختصاص میدهد. یکی از این ملاکها زیبایی ظاهری یا همان خوشگل بودن در زبان عموم است .در این پست منظور من زیبایی دختر برای پسر است و فعلا تصور ما بر انتخاب یک دختر توسط پسری برای ازدواج است .
مسلما کسی( البته فرد عاقل) نمی تواند بگوید که زیبایی را دوست ندارد و این ملاک نه در ازدواج بلکه در خریدهای ما نیز نقش دارد . و حق هر فردی است که شریک زندگیش را طوری انتخاب کند که ظاهر او باب دلش باشد . اما هستند عده ای که پا را فراتر نهاده و آنقدر به این ملاک توجه افراطی نشان میدهند که دیگر ملاکها را فدای این می کنند و به اصطلاح من شیرازه و زمینه این پازل میشود زیبایی ظاهری که دیگر ملاکها روی آن جای میگیرند .حال اگر این زیبایی دوستی افراطی به خاطر ارضا نیاز جنسی باشد که دیگر... ازدواج کرده ها بهتر می دانند که هوس و ولع جنسی با گذشت چندین سال یا ماه از زندگی به نرم عادی خود بر میگردد(و گاهی کمتر) حال اگر کسی که هدفش این بوده و ازدواج کرده پس از سیری (می دانم کلمه سیری مناسب نیست) از این نیاز چه می شود؟... آیا این امکان نیست که حالا به دیگر ملاکها فکر کند . ملاکهایی که شاید برایش قبلا به ظاهر بی اهمیت شده و حالا که این نور شدید که بینایی او را کم کرده بود رفته و حال این فرد دقیقتر شده . او حالا به تفاوت فکری – فرهنگی – اقتصادی و... خود با همسرش فکر میکند و گاهی زندگی خود را با دوستانش مقایسه می کند . البته گفته های من دلیل بر این نیست که هر کس با دختر بسیار زیبایی ازدواج کرد مشکل دار می شود بلکه منظورم کسانی است که میگویند معشوقه من فقط خوشگل باشد و هیچ . حال دوستان به نظر شما علت چنین عقیده و انتخابی چیست ؟ چه مشکلاتی به بار می آورد و آیا چنین خواسته ای نوعی مشکل روانی است ؟

13:

[bfجذب افراد
چه کسانی جذب میشوند

هر فردی در زندگی یک سری دوستان خاصی دارد که تقریبا همه آن دوستان، از خصوصیاتی نسبتا شبیه به هم برخوردارند و با به عبارتی دیگرمعمولا طیف دوستان و همنشینان هر شخص، افراد خاصی هستند که خصوصیات اخلاقی نسبتا شبیه هم دارند.

قانون جذب فقط منحصر به اشیا و خواسته‏های مادی و معنوی نیست بلکه در مورد افراد نیز صادق است. یعنی ما تا اندازه‏ای می‏توانیم تعیین کنیم که چه کسی را جذب خواهیم نمود.



طبق یافته‏های دانشمندان، هر کسی دربردارندۀ هاله‏ای از انرژی در اطراف خود است که این هالۀ انرژی به تفکرات فرد بستگی دارد؛ تفکرات مثبت هاله‏های انرژی مثبت و تفکرات منفی هاله‏های انرژی منفی را تولید می‏کنند. پس با توجه به اینکه هاله‏های انرژی در اطراف هر شخصی وجود دارد، مجاورت با افراد مثبت‏اندیش یا منفی‏نگر باعث تاثیر در رفتار ما می‏شود. برای مثال با خود تصور کنید که چرا یک کودک در بغل مادر خود احساسی بسیار خوب دارد؟ یقینا به این دلیل است که مادر با عشق خالص و ناب خود به کودک، انرژی خود را به او منتقل نموده و با بغل کردن کودک، وی را در فضای انرژی مثبت خود قرار می‏دهد. همینطور در مورد هاله‏های انرژی افراد خوب، مثبت نگر و … . و نیز هاله‏های انرژی افراد منفی نیز همینطور است. حتما تابحال همنشینی با افرادی که تفکرات منفی دارند همنشین شده‏اید. قطعا تا چند دقیقه یا ساعت دچار نوعی کاهش انرژی شده و حالت شادابی خود را از دست داده‏اید.

قانون جذب می‏گوید :
هر انرژی تمایل به جذب انرژی همانند خود را (در شکل کاملتر) دارد.

به همین دلیل است که قانون جذب به ما می‏گوید شما بخواهید (به خواستۀ خود فکر کنید) سپس ما با تصور کردن و تلقین به نفس و در واقع با تابش انرژی به هستی، آن چیزی که به آن فکر می‏کرده‏ایم را به شکل پرتراکم خود (یعنی جسم و تجسم یافته) به دست می‏آوریم. این اساس قانون جذب است. همچنین یک قانون در علوم پایه وجود دارد که می‏گوید :

همیشه شکل کم تراکم هر انرژی تمایل به جذب شکل پرتراکم و انبوه خود دارد.



در مورد جذب انسانها و اینکه ما چه کسانی را جذب می‏کنیم، نمی‏توان افرادی را که حضورشان در زندگی ما به دست خودمان نبوده و ناچارا در زندگی ما وارد شده‏اند را به حساب آورد، مانند پدر، مادر، برادر، معلم، همسایه و … . اما جذب دوستان و همسر مسئله‏ای است که تا اندازه‏ای می‏توان در آن به صورت اختیاری عمل نمود.


ما همیشه افرادی را جذب می‏کنیم که مانند ما اندیشیده و نیز رفتاری مانند خودمان دارند اما نه تنها دقیقا شبیه خودمان، بلکه بسیار بیشتر و شدیدتر از خودمان در آن رفتار و تفکرات زندگی خود را سپری می‏کنند. برای مثال اگر ما روزی ۵ بار غیبت کرده و دروغ می‏گوییم، فردی را جذب خواهیم کرد که روزی ۵۰ بار دروغ گفته و غیبت می‏کند. همچنین مثلا اگر ما تا اندازۀ ۲۰ نمره امیدوار به رحمت خدا هستیم، فردی را جذب می‏کنیم که به اندازۀ ۲۰۰ نمره به رحمت خدا اطمینان و یقین دارد.

پس در واقع افرادی را که ما ناخودآگاه جذب می‏کنیم، دقیقا همان بازگشت رفتار خودمان است که به صورت یک انسان در حضورمان ظاهر شده است. همان طور که بزرگان و مشاهیر جهان از قدیم گفته‏اند، انسانها و دوستان در واقع آینۀ رفتار ما هستند و دوستان می‏آیند تا ما خود را بشناسیم و جملاتی از این قبیل.

از طرفی طبق ضرب المثل “موش داخل کاسۀ آدم وسواسی میرود”، همیشه حساسیت بیش از حد به یک مسئله یا امری مهم و یا حتی غیرمهم باعث کشاندن و جذب کردن آن مسئله به سمت خودمان است (به دلیل ترس از به وجود آمدن مسئله). برای مثال ما از مریضی می‏ترسیم و همیشه اولین کسی که مریضی خاصی را می‏گیرد، خودمان هستیم و در مورد جذب انسانها، مثلا ما از افراد دروغگو خیلی بدمان می‏آید و همیشه به خود می‏گوییم “من از آدمهای دروغگو حالم بهم می‏خورد” و بالاخره دوستی می‏یابیم که الهۀ دروغگویی است و یا همیشه با خود می‏گوییم “من از انسانهای خسیس بدمان می‏آید” و در واقع این بد آمدن ناشی از ترسِ گرفتار شدن در دام آنهاست و نتیجتا یک انسان که اصلا شلوارش جیب ندارد (!) نصیب ما می‏شود. پس در قدم اول ما با تفکر منفی و ترس از گرفتارِ انسانهایی با اخلاق ناپسند شدن، در واقع به آنها فکر کرده و با قراردادن آن تفکرات در هالۀ انرژی خودمان، آنها را جذب می‏نماییم.

همچنین یکی دیگر از عواملی که بعضی افراد بد (یا به اصطلاح مریض روحی) جذب ما می‏شوند، سرزنش‏های قبلی است که به دیگران کرده‏ایم (طبق قانون کارما). برای مثال دوست ما همسری دارد که بسیار بداخلاق و خشن است. او را سرزنش کرده و مثلا به او می‏گوییم “توباید در انتخاب همسر بیشتر دقت می‏کردی، این چه همسری است که انتخاب کرده‏ای” و با این کار بومرنگ خود را به سمتی پرتاب می‏کنیم که باعث ناراحتی و دلخوری فرد می‏شود و باید منتظر بازگشت بومرنگ خود باشیم (زندگی بازی بومرنگهاست). چه بسا افرادی که در امر انتخاب دوست و یا همسر بسیار بیشتر از ما دقت کرده‏اند اما باز هم گرفتار نوع مشکل‏دار آن شده‏اند (در راستای امتحان الهی).

البته هیچ کس گناهکار و مسئله‏دار به دنیا نیامده است و آن دوستان و اطرافیان ناجور بوده‏اند که وی را به راه خطا کشانده‏اند، پس طبق گفتۀ لوییزهی، بهتر است فرد گناهکار را مریض بنامیم و بدانیم که یک مریض نیازمند درمان جسمی و روحی است.

چه کنیم تا آدمهای خوبتر را جذب کنیم؟
خیلی راحت است؛ خودمان خوب باشیم، همه را دوست داشته باشیم، به بدیهای افراد فکر نکنیم و اصلا از این نترسیم که نکند فردی با این اخلاق ناپسند نصیب ما شود و یا نکند دوستی با این مشخصات در زندگی ما قدم بگذارد. (همیشه بدانیم که ما آنقدر خوب هستیم که افرادی که شاید مریض باشند از همنشینی با ما درمان شوند. پس اصلا به همنشینی با افراد مریض فکر هم نکنیم) البته ناگفته نماند که خالق طبیعت به وسیله‏های گوناگون گاهی افراد را امتحان می‏کند که این از دست ما خارج است.

14:

تست ازدواج ویژه دم بخت ها
در بین شما دوستان عزیز در گروه، افرادی وجود دارند که مجردند که به هر حال ترجیح می‌دهند هر چه زودتر تشکیل خانواده بدهند. اما در این بین هستند اشخاصی که ترجیح می‌دهند همچنان مجرد بمانند و یا دیرتر ازدواج کنند. باید اشاره داشت در بیشتر افرادی که تشکیل خانواده می‌دهند میل به ازدواج احساس می‌شود، یعنی زمانی که این احساس در آنها به وجود آمد تشکیل خانواده می‌دهند. حال شاید شما بپرسید، این نیاز را چگونه باید در وجود خودمان بشناسیم تا ازدواج کنیم؟! آیا اصلاً چنین احساسی در ما به وجود می‌آید یا نه؟
تست های زیر را پاسخ دهید تا متوجه شوید که در وجودتان چنین میلی دارید یا خیر؟

1. آیا زمانی که مادر و پدری را به همراه فرزند کوچکشان می‌بینید، غبطه می‌خورید؟

الف. بله
ب. خیر
ج. گاهی اوقات



2. آیا زمانی که یک زوج جوان را در حال خنده می‌بینید، افسوس می‌خورید؟


الف. بله
ب. خیر
ج. گاهی اوقات


3. آیا همچون گذشته از اوقات تنهایی تان لذت می‌برید؟


الف. بله
ب. خیر
ج. گاهی اوقات


4. زمانی که در جمع دوستان متاهل هستید، به خود می‌گویید که ای کاش من هم متاهل بودم؟

الف. بله
ب. خیر
ج. گاهی اوقات


5. آیا شده که تا به حال حضور شخصی از جنس مخالف، شما را دگرگون کند؟


الف. بله
ب. خیر
ج. گاهی اوقات


6. آیا تاکنون به این موضوع فکر کرده اید که تنهایی دیگر بس است؟


الف. بله
ب. خیر
ج. گاهی اوقات


7. آیا تاکنون برایتان پیش آمده که شادی تان را بخواهید به کسی از جنس مخالف، انتقال دهید؟


الف. بله
ب. خیر
ج. گاهی اوقات


8. آیا شما موسیقی های آرام گوش می‌دهید؟


الف. بله
ب. خیر
ج. گاهی اوقات


9. آیا شده زمانی که پشت ویترین یک فروشگاه هستید، احساستان به شما بگوید برای کسی هدیه ای بخرید؟


الف. بله
ب. خیر
ج. گاهی اوقات


10. آیا رنگ زندگی برای شما تغییر کرده است؟ امیدواریم که حضور شخصی زندگی تان را دگرگون کند.


الف. بله
ب. خیر
ج. گاهی اوقات


11. آیا شده در چند ماه اخیر، لبخند فردی، امید را در دلتان زنده کند و نگاه شما به زندگی تغییر کند؟


الف. بله
ب. خیر
ج. گاهی اوقات


12. زمانی که پدر مادرتان می‌گویند، دیگر زمان ازدواج فرا رسیده است، اخم نمی‌کنید؟


الف. بله
ب. خیر
ج. گاهی اوقات


13. آیا به تازگی در خیالتان مراسم خواستگاری را مرور می‌کنید؟


الف. بله
ب. خیر
ج. گاهی اوقات


14. آیا اخیرا برایتان پیش آمده عاشق کسی شده باشید، اما حجب و حیا اجازه ندهد، آن را با او در میان بگذارید؟


الف. بله
ب. خیر
ج. گاهی اوقات

...
..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

و اما نتیجه :
اگر از 14 پرسش بالا به 10 گزینه پاسخ بلی داده اید، به این معنی است که نیاز به ازدواج در وجودتان احساس شده است و وقت آن رسیده که افکارتان را برای یک زندگی مشترک متمرکز کنید.

اگر به
10 گزینه پاسخ خیر داده اید، به این معنی است که نیاز به ازدواج را هنوز از عمق وجودتان فریاد نمی زنید و چندان تعجیلی برای تشکیل خانواده ندارید.

اگر به
7 گزینه پاسخ گاهی اوقات داده اید، به این معنی است که هنوز سر در گم هستید و نمی‌دانید که باید ازدواج کنید یا نه و یا اینکه ترجیح می دهید همچنان مجرد بمانید.


15:

اختلال شخصیت وابسته


بیماران مبتلا به اختلال شخصیت وابسته (Dependent Personality Disorder)، نیازهای خود را تحت‌الشعاع نیازهای سرگردان قرار می ‌دهند، مسئولیت‌های مهم زندگی خود را به گردن دیگران می‌ اندازند، به خود مطمئن نیستند و اگر مدت کوتاهی تنها بمانند، احساس نگرانی و ناراحتی می ‌کنند.


اختلال شخصیت وابسته در آقایان بیشتر است یا خانم‌ ها؟

اختلال شخصیت وابسته در خانم ‌ها شایع ‌تر از آقایان است. تقریبا 2/5درصد از تمام اختلالات شخصیتی در این مقوله جای می‌ گیرد. این اختلال در بچه ‌های کوچک خانواده شایع ‌تر از بچه‌ های بزرگ تر است. کسانی هم که در کودکی بیماری جسمی مزمنی داشته ‌اند ممکن است بیش از بقیه ی افراد، مستعد این اختلال باشند.


رفتار این افراد را چگونه تحلیل می ‌کنید؟

مشخصه اختلال شخصیت وابسته، رفتاری حاکی از وابستگی و سلطه ‌پذیری به صورت الگویی نافذ و فراگیر است. افراد مبتلا به این اختلال از تصمیم‌‌ گیری عاجزند، مگر آن که با دیگران زیاد مشورت کرده و کاملا مطمئن باشند. آن ها از موقعیت‌ های مسئولیت‌آور پرهیز می ‌کنند و اگر از آن ها خواسته شود که نقش مدیر را در جایی به عهده بگیرند، مضطرب می‌ شوند و ترجیح می‌ دهند تحت سلطه باشند.
انجام تکالیفی را که مربوط به خودشان است دشوار می ‌یابند، اما اگر قرار باشد آن تکالیف را برای کسی دیگر انجام دهند مداومت در آن ها کاری برایشان ندارد. این گونه بیماران دوست ندارند تنها باشند و دلشان می ‌خواهد کسی را پیدا کنند که بتوانند به او دلبسته شوند و همین دلبستگی، روابط آن ها را خدشه ‌دار می سازد..


اگر بخواهیم درباره مهم ‌ترین خصیصه ‌های این افراد صحبت کنیم به چه نکاتی می ‌توان اشاره کرد؟

مهم‌ ترین خصیصه "اختلال شخصیت وابسته" نداشتن اعتماد به نفس، وابستگی کامل به دیگران، رفتار تسلیم ‌جویانه، کمرویی، تردید و پرهیز از پذیرش مسئولیت است. نیاز بیش از حد شخصیت وابسته به اینکه تحت حمایت و مراقبت قرار گیرد، سبب می ‌شود تسلط دیگران و اجحاف و بد رفتاری آنان را بپذیرد. ترس این افراد از جدایی موجب می ‌شود رفتاری تسلیم ‌جویانه و حقارت ‌آمیز در برابر دیگران در پیش گیرند. فرد مبتلا به اختلال شخصیت وابسته، خود را بدون کمک دیگران کاملا بی ‌پناه و ناتوان‌ می ‌پندارد، در نتیجه می ‌کوشد که با رفتارهای حقیرانه و چاپلوسانه، حمایت و مراقبت دیگران را کسب کند.


این رفتارها از چه زمانی بروز می‌ کند؟

این رفتارها از ابتدای جوانی و در زمینه‌ های گوناگون بروز می‌ یابد. شخصیت وابسته در تصمیم‌ گیری‌های معمولی روزانه هم، دچار مشکل است. این افراد هیچ‌ گاه کاری را خودشان شروع نمی‌ کنند و منتظر می ‌مانند دیگران آغازگر کار باشند و حتی درباره مسایل کاملا شخصی از دیگران می‌ خواهند برایشان تصمیم بگیرند و مسئولیت را بر عهده آن ها می‌ گذارند، بنابراین دیگران برای این افراد تعیین می‌ کنند که آنان چه کاری باید انجام دهند یا چه کاری نباید انجام دهند.


با این توضیحات "گفتن نه" برای افراد با شخصیت وابسته نیز خیلی دشوار است؟

این افراد به دلیل این که می‌ ترسند حمایت یا تاثیر دیگران را از دست بدهند قادر به گفتن "نه" نیستند و نمی ‌توانند مخالفت خود را با نظر دیگران بیان کنند.
این افراد می ‌ترسند کاری را به تنهایی انجام دهند و برای خرید، رفتن به مطب پزشک، رفتن به مدرسه فرزند باید فرد دیگری آنان را همراهی کند. چنین افرادی جرات و جسارت ندارند یا به خود حق نمی‌ دهند نسبت به دیگران به ویژه افرادی که به آنها تکیه دارند، خشمگین شوند زیرا همواره می‌ ترسند حمایت و اتکای این افراد را از دست دهند، در نتیجه مورد ظلم و بدرفتاری از سوی دیگران قرار می ‌گیرند و با اینکه ناراحت اند وخودخوری می‌ کنند، ولی لام‌ تا کام حرفی نمی ‌زنند.


رفتار افراد وابسته در جمع چگونه است؟

هنگامی که در جمع، موضوعی مطرح می ‌شود که این افراد اطلاعات خوبی از آن داشته باشند، سخنی نمی گویند و منتظر می‌ مانند تا دیگران اظهارنظر کنند، زیرا به عنوان یک اصل پذیرفته ‌اند که دیگران در هر موردی بهتر و مطلع‌ تر از آنان هستند.. در واقع این افراد اعتقاد پیدا کرده‌اند که برای آغاز، ادامه یا پایان هر کاری محتاج به کمک دیگران هستند، چه این کار رسیدگی به کودک ‌شان باشد یا تهیه گزارش برای رییس اداره. آنان این گونه باور دارند که از کارکرد مستقل ناتوان هستند و خود را به صورت افرادی نیازمند به یاری همیشگی دیگران می ‌پندارند و در عین حال احتمال دارد که اگر به این افراد اطمینان دهیم فرد دیگری، کارشان را سرپرستی یا تایید می‌ کند، به خوبی از عهده انجام کار برآیند.


بنابراین افراد وابسته هیچ ‌گاه به موفقیتی در زندگی‌شان دست نمی‌ یابند.

دقیقا همین ‌طور است، زیرا این افراد تصور می ‌کنند که هر پیشرفت یا موفقیتی موجب طرد شدن آنان از سوی دیگران می ‌شود. شخصیت وابسته برای حل مشکلات خود همیشه به دیگران اتکا دارد و در نتیجه مهارت‌هایی را که لازمه یک زندگی مستقل است، نمی ‌آموزد و به این ترتیب سبب تداوم وابستگی خود می ‌شود.


روابط و تعاملات افراد وابسته، با دیگران چگونه است؟


فرد وابسته می‌ خواهد روابط خود را با دیگران به هر قیمتی حفظ کند، بنابراین ناچار به تحمل انواع حقارت ‌ها می‌ شود و پیوندهای او با دیگران نامتعادل و مخدوش است. این فرد بدون ‌آن که هدف والایی داشته باشند تنها به منظور حفظ رابطه خود با دیگری ممکن است دست به فداکاری‌ بزند و بدرفتاری‌های لفظی و جسمی را تحمل کند. اگر تنها بماند، به علت ترس‌ شدید و غیر واقعی در مورد ناتوانی از مراقبت خود، احساس ناراحتی و درماندگی می‌ کند. در برخی موارد خود را تنها به این دلیل که تنها نماند وابسته می ‌کند، در حالی که از بودن با دیگران هیچ لذتی نمی‌ برد. هنگامی که رابطه نزدیک او با دیگران به پایان برسد،( مثلا در اثر مرگ آن فرد یا قطع رابطه از سوی افراد)، شخصیت‌ وابسته به سرعت در جستجوی رابطه با دیگری برمی‌ آید تا مراقبت و حمایتی که نیاز دارد فراهم کند.


افراد وابسته معتقدند که بدون حمایت دیگران قادر به زندگی نیستند، این باورها چه تبعاتی در پی دارد؟

چنین تفکری موجب می ‌شود تا این افراد بدون بررسی و دقت، خود را به فرد دیگری وابسته کنند، به‌طور مثال مرد وابسته ‌ای که زنش تحمل رفتارهای او را نداشته و از وی جدا شده است، بلافاصله با نخستین زنی که به تقاضای ازدواج او پاسخ مثبت دهد، ازدواج می ‌کند. این افراد نسبت به خود، دیدگاهی منفی و بدبینانه دارند. توانایی‌ های خود و حتی آنچه را که مالک هستند ناچیز می‌ شمارند، ممکن است همیشه در خلوت و در جمع خود را نادان فرض کنند.
هر گونه انتقاد و پذیرفته نشدن از سوی دیگران را دلیلی محکم بر بی ‌ارزش بودن خود تلقی ‌کنند، و اعتماد به نفسشان کمتر می‌ شود. در شغلی که نیاز به تصمیم ‌گیری مستقل دارد، قادر به فعالیت نیستند. هنگام تصمیم گیری، مضطرب می ‌شوند و از موقعیت‌ های مستلزم مسئولیت، هراس دارند. روابط اجتماعی آنها محدود به افرادی می ‌شود که به آن ها وابسته اند. افسردگی و اضطراب در این افراد شیوع دارد.


آیا اختلال شخصیت وابسته درمان‌ پذیر است؟

درمان این افراد بر اساس روان درمانی و دارو درمانی است.
روان ‌درمانی بینش ‌گرا، بیمار را قادر می‌ سازد که زمینه رفتار خود و چگونگی شکل‌ گیری آن را دریابد. بیمار با حمایت پزشک می ‌تواند نسبت به قبل مستقل ‌تر، پرجرات ‌تر و متکی‌ تر به خود شود. البته باید این نکته را مد نظر داشته باشیم که اگر پزشک، بیمار را به تغییر در روابطش تشویق کند، ممکن است بیمار مضطرب شود و بین پذیرفتن آن چه بهتر است انجام دهد و پذیرش وضعیت جاری سردرگم بماند و امکان دارد حتی با قطع درمان، رابطه بیمارگونه و وابسته خود را ادامه دهد.
رفتاردرمانی، درمان جرات آموزی، خانواده درمانی و گروه درمانی با نتایج موفقیت‌آمیز در بسیاری از موارد به کار رفته است.

16:

رهایی از احساس تنهایی
مقدمه
تنهایی نوعی احساس تهی بودن و خلا درونی است. شما احساس انزوا کرده و از دنیا جدا می‌شوید، از کسانی که دلتان می‌خواست با آنها رابطه داشته باشید، می‌برید. انواع و درجات مختلفی از احساس تنهایی وجود دارد. شاید تنهایی را به صورت یک احساس مبهم از درست نبودن امور تجربه کنید. این حالت نوع خفیفی از احساس تهی بودن است. شاید هم تنهایی را به صورت محرومیت و درد بسیار شدید تجربه نمائید.
یک نوع از تنهایی به گم کردن یک شخص خاص ، به دلیل مرگ او را یا دوری‌اش مربوط می‌شود. نوع دیگر تنهایی ناشی از فقدان تماس با مردم است، به دلیل اینکه ممکن است واقعا به صورت فیزیکی به خاطر کار در شیفت شب یا اقامت در ساختمانی که مردم به ندرت به آنجا رفت و آمد می‌کنند، از دیگران جدا شده باشید. شما حتی ممکن است از نظر عاطفی احساس تنهایی کنید، در حالی که در میان مردم هستید، ولی در برقراری رابطه با آنها دچار مشکل می‌باشید.
احساس تنهایی با تنها بودن صرف متفاوت است.
اینجا ضروری است که تاکید شود احساس تنهایی مساوی با تنها بودن نیست. هر شخصی همیشه زمانی را برای تنها بودن در نظر می‌گیرد. تنهایی ، احساس تنها بودن و غمگین شدن به خاطر آن است و البته همه ما گاهی احساس تنهایی می‌کنیم. فقط زمانی که در دام تنهایی گیر می‌افتیم، آن تبدیل به یک مشکل واقعی می‌شود.
چطور ممکن است در احساس تنهایی‌مان نقش داشته باشیم.
تنهایی یک احساس انفعالی است. ابقا و تداوم آن ناشی از اجازه منفعلانه ما از یک سو و انجام ندادن هیچ تغییری برای تغییر آن از سوی دیگر است. ما امیدواریم که خودش از بین خواهد رفت و بنابراین هیچ کاری برای رفع آن انجام نمی‌دهم و اجازه می‌دهیم که تنهایی ما را دربرگیرد. شگفت آور اینکه در بعضی موارد حتی ما به این احساس خوش‌آمد می‌گوییم. پذیرفتن تنهایی و غرق شدن در احساسات مرتبط با آن معمولا به احساس افسردگی و درماندگی منتهی می‌شود، آن نیز به نوبه خود ، احساس انفعال بیشتر و افسردگی افزونتر منجر می‌گردد.


راههای تغییر احساس تنهایی
احساس تنهایی را شناخته و آن را بیان دارید.
برای متوقف کردن احساس تنهایی ، اول باید بپذیریم که احساس تنهایی می‌کنیم، با اینکه گاهی اوقات پذیرفتن آن خیلی مشکل است. سپس باید احساس تنهای را به شیوه‌ای ابراز داریم. می‌توانیم آن را در دفتر یادداشت روزانه بنویسیم، یا از طریق نوشتن یک نامه تخیلی به یک دوست یا فامیل تنهایی‌مان را بروز دهیم، از طریق کشیدن و رنگ کردن یک تصویر ، آواز خواندن یا انجام هر کار دیگری که باعث ابراز احساسات درونی‌مان گردد، شامل صحبت کردن با دیگران نیز می‌توانیم احساس تنهایی‌مان را بیان داریم.
بیان این احساسات ممکن است به کشف این نکته منجر شود که ما چیزهای زیادی را احساس می‌کنیم که با احساس تنهایی‌مان مرتبط هستند، از قبیل غمگینی ، خشم و ناکامی. ممکن است قادر به شناسایی نواحیی باشیم که این احساسات از آنجاها می‌آیند، یعنی متوجه شویم که چگونه با زندگی ما ارتباط یافته‌اند. به موازات توانایی‌مان در دیدن این ارتباط ، توانایی‌مان در تغییر آنها نیز افزایش می‌یابد.


فعالتر باشید.
بزرگترین تغییر ، البته ، متوقف کردن حالت انفعال و فعال‌تر شدن است. اگر ما کسی را ترک کرده‌ایم، از قبیل والدین ، خانواده یا دوستان ، می‌توانیم به آنها تلفن بکنیم، نامه بنویسیم و یا به ملاقاتشان برویم. صحبت کردن با یک دوست فهیم نیز به تغییر خلقیات کمک خواهد کرد.
اگر دوست فهیم در دسترس نیست، صحبت با یک معلم یا مشاور می‌تواند نقطه‌ای برای شروع باشد. اگر احساس تنهایی به دلیل مردن شخص مورد علاقه باشد، ابراز اندوه ناشی از فقدان او و یادآوری خاطرت شاد خودمان با وی و توجه به اینکه خاطرات همیشه با ماست، می‌تواند به ما در دور شدن از احساسات تنهایی کمک کند. این الگو را می‌توان در مورد از دست دادن دوستی‌ها و یا روابط عشقی مورد استفاده قرار داد.
در فعالیتها یا باشگاهها شرکت کنید.
شرکت در فعالیت یا باشگاه چندین چیز را می‌تواند به دنبال داشته باشد. شرکت در فعالیتهای لذت بخش ذهن ما را از احساس تنهایی دور می‌گرداند. این فعالیتها از طریق فوق می‌تواند بطور مستقیم خلق ما را تغییر دهند. این اعمال همچنین فرصتی را فراهم می‌کنند تا افرادی دارای علائق مشترک و مشابه را ببینیم و مهارتهای ملاقات با دیگران را در خود افزایش دهیم.
این فعالیتها ، ساختاری را به زندگی ما داده و احساس می‌کنیم که چیزی برای آینده وجود دارد. در بعضی موارد این اثرات خیلی سریع و در مواردی دیگر به کندی بدست می‌آیند. ما واقعا نیاز داریم که خود را مجبور کنیم که به دیدار دیگران رفته، با آنها صحبت کرده و فعالیتهای متعدد را مورد توجه قرار دهیم. قبل از اینکه در رابطه با آنچه که می‌خواهیم انجام دهیم، احساس راحتی داشته باشیم و سپس به مشاهده و پیشرفت بپردازیم.
شاید چیزی که باید از آن خودداری کرد، این باشد که بکوشیم به باشگاه یا یک سازمان یا حتی یک رابطه جدید به این خاطر ملحق شویم که فکر می‌کنیم حال ما را بهتر کرده و یا به شخصی جذاب تبدیل خواهد کرد. راهبرد بهتر این است که در فعالیتها به این خاطر درگیر شویم که آنها قبلا در ما ایجاد لذت می‌کرده‌اند و یا اینکه فکر می‌کنیم برایمان خوب خواهند بود. این باعث می‌شود که از انجام فعالیتها با مردم و بودن با مردمی که از این امورات لذت می‌برند، لذت ببریم. همچنین ممکن است دریابیم که بعضی از مردم همانطوری هستند که ما هستیم. یک امتیاز اضافی نیز این است که درمی‌یابیم قادریم، بعضی از فعالیتها و علائق را انتخاب و به تنهایی انجام دهیم، بدون اینکه احساس تنهایی بکنیم.
نتیجه گیری
هر کسی در دوره‌هایی از عمر احساس تنهایی می‌کند. استفاده از پیشنهادهای فوق کمک می‌کند تا با این احساسات بهتر مقابله کنیم. اگر متوجه شدید که در مواجهه با احساس تنهایی‌تان دچار مشکل هستید و لازم است از کمک یک متخصص بهداشت روانی استفاده نمائید. شما می‌توانید برای این منظور به یک مرکز مشاوره و یا یک متخصص مربوط مراجعه نمائید.


17:

شناخت صحیح و درک زن ها
به گفته ی روان شناسان، اغلب مردها باورهای نادرستی در مورد زنان دارند که اغلب گله گذاری های آنان را شامل می شود. این باورهای غلط ناشی از عدم شناخت صحیح و عدم درک روحیه ی لطیف زن هاست و آن ها را برای شناخت بیش تر آقایان از همسرانشان بیان می کنیم:
7 هفت باور نادرست مردها درباره ی زن ها
1 زن ها سیری نا پذیرند
2 حفظ و نگهداری آن ها مشکل است
3 زن ها می خواهند مردها را کنترل کنند
4زن ها حسود هستند
5 زن ها زیاده از حد احساساتی هستند
6 زن هایی که قوی و توانا هستند، نیازی به مراقبت ندارند
7 زن ها آزادی مرد را مختل می کنند


1 باور غلط: زنها سیری ناپذیرند



مردها،تمایل و گرایش همیشگی زن مبنی بر بهبود و اصلاح کارها را با پر توقع بودن و سیری ناپذیری مزمن او اشتباه گرفته اند. این طبیعت زن است که به فکر بهبود، اصلاح و ارتقاء همه چیز است.
زنها- دست کم بیش تر آنها- بسیار کم توقع اند و می توان به راحتی با کوچک ترین چیزها خوشحالشان کرد. با یک لبخند، اظهار محبت و دلتنگی در آغوش گرفتن و ... خواهید دید چطور از شادی لبریز خواهند گشت.




2باور غلط: حفظ و نگهداری زن ها مشکل است
واقعیت این است که حفظ و نگهداری روابط صمیمی مشکل است. زن ها می خواهند رابطه شان سالم و صمیمی باشد و بدین جهت ازمردها توقع دارند برای این منظور وقت بگذارند و بر روی صمیمیت رابطه تلاش کنند.
زنها استانداردهای بالایی برای روابط صمیمی خود دارند، نه از آن رو که ایرادگیر و پرتوقع هستند، بلکه از آن جهت که عمیقاً متعهد و پایبند بوده و می خواهند که موفق باشند.




3باور غلط: زن ها می خواهند مردها را کنترل کنند
مردها تلاش زن را برای سازمان دهی، برنامه ریزی و حل مشکلات می بینند و سپس آن را به اشتباه به عنوان تلاشی از جانب زن برای کنترل مرد و بهره کشی از آن تعبیر می کنند.
واقعیت این است که زنها می خواهند کمک کنند، ایفای نقش کنند، بهبود بخشند، ارتقاء دهند و به حساب آورده شوند.
یکی از رایج ترین شکایت های زن ها از مرد زندگی شان آن است که بیش تر مردها، در فرآیند تصمیم گیری خود، زن ها را دخالت نمی دهند. از آن جا که زن ها از این احساس بیزارند، پس تلاش می کنند تا خود را به نحوی در جریانات زندگی همسرشان وارد کنند. بدین معنا که سوال می پرسند و راه حل ارایه می دهند. مرد، علاقه و کمک همسرش را به معنای تلاش برای مداخله و سلطه جویی معنا می کند.




4 باور غلط: زن ها حسود هستند
واقعیت این است که زن ها محافظ و نگهبان روابط صمیمی و نزدیک خود هستند و می خواهند از رابطه ی خود با مردی که دوستش دارند محافظت کنند. نه از آن جهت که به همسر خود اعتماد ندارند، بلکه از آن رو که او را دوست دارند. به طور غریزی و فطری، زنان از هر چه برایشان ارزشمند باشد، مراقبت می کنند.




5باور غلط: زن ها زیادی احساساتی هستند
یکی از زیباترین ویژگی های زنها این است که قابلیت این را دارند که حس کنند و احساس داشته باشند و این احساسات را نشان دهند و ابراز کنند و این موهبتی بس گران بهاست. اما باور غلط این است که نشان دادن احساسات ،کیفیتی ضعیف تر و ناخواستنی تر از پنهان کردن احساسات می باشد. این همان پیامی است که اغلب مردها در کودکی وهنگامی که پسربچه ای بودند دریافت کرده اند. این که گریه نکردن، بهتر از گریه کردن است. خشن و قوی بودن، بهتر از ترسو بودن است. مستقل بودن بهتر از نیازمند بودن است.
بنابراین مردها، اغلب احساسات طبیعی زن ها را به غلط ،ضعف نفس تلقی می کنند و توانایی آنها را در حس کردن و احساس داشتن را به زیاده روی احساسی تعبیر می کنند.
مردها معمولاً زن را متهم می کنند که زیاده از حد احساساتی هستند. به این دلیل که مسئولیت گفتار یا رفتار نامهربانانه و احیاناً خشونت آمیز خود را نپذیرند.
بیشتر زن ها زیادی احساساتی نیستند، بلکه فقط احساساتی هستند! مردها هم همینطور. اما نمی توانند به راحتی احساسات خود را نشان دهند یا ابراز کنند. حقیقت آن است که مردها به همین دلیل زن ها را بسیار دوست دارند، همین حساس بودن، احساساتی بودن و توانایی حس کردن زن، دلیل آن است، زیرا همین احساساتی بودن زنهاست که به آنها امکان می دهد به مردها محبت بورزند و چنین احساسات خوبی را در آنها تولید کنند.




6 باور غلط: زن های قوی نیازی به توجه و مراقبت ندارند
اشتباهی که مردان مرتکب می شوند این است که قدرت و توانایی را با خودکفایی اشتباه می گیرند. صرف این که زنی قوی و با اعتماد به نفس است به این معنا نیست که هیچ گونه نیازی ندارد و اصلاً به این معنا نیست که به شخص توانمند و نیرومند دیگری نیاز ندارد و این گونه نیست که هرگز خسته، ترسیده، وحشت زده و بی رمق نمی شوند.
واقعیت این است که اگر زنی به تنهایی هم قادر به انجام تمام کارها باشد، باز دوست دارد قدرت، توان، حمایت و مراقبت مردش را حس کند. هر قدر هم زنی قوی و مستقل باشد، همچنان نیاز دارد که احساس کند به طرق مختلف از او مراقبت می شود.



7باور غلط: زن ها آزادی مرد را مختل می کنند
مردها اغلب به اشتباه، درخواست های طبیعی و منطقی زن ها را مبنی بر شرکت در رابطه، با تلاش زن برای سلب آزادی مرد اشتباه می گیرند. زن ها دوست دارند روابطی متعهدانه و صمیمانه ایجاد کنند.
هر کسی به مجرد این که به رابطه ای وارد می شود، مقادیری از آزادی های شخصی خود را از دست می دهد. چرا که از حالا به بعد شخصی که با او رابطه برقرار کرده اید، به آنچه می گویید یا رفتار می کنید، واکنش نشان خواهد داد.
آزادی واقعی به این معنا نیست که چه کارهایی می توانید بکنید و چه کارهایی نمی توانید بکنید. بلکه به معنای آزادی در محبت ورزیدن آن هم بدون ترس و دریافت کردن بدون مقاومت و دادن و بخشیدن بی دریغ می باشد.
زن ها هرگز سعی ندارند چیزی را از مرد سلب کنند. برعکس آنها می خواهند محبت، فداکاری، از خودگذشتگی، تعهد، پایبندی و وفاداری خودشان را به مرد هدیه کنند. تمام تلاش های یک زن برای ایجاد رابطه با همسرش و صمیمی بودن و حل مشکلات است نه برای سلب آزادی از مرد....

18:

نوشته زیگموند فروید
ترجمه شهریار وقفی‏پور

از روانکاوی آموخته‏ایم که ماهیت فرایند سرکوب در پایان دادن و محو کردن ایده یا فکری، که امری غریزی را نشان می‏دهد نهفته نیست، بلکه ماهیت این فرایند جلوگیری از آگاهانه شدن آن ایده است. وقتی چنین امری رخ می‏دهد، می‏گوییم که آن ایده در وضعیتِ «ناخودآگاه» است، و قادر هستیم دلیل و بیّنه کارآمدی فراهم آوریم تا نشان دهیم حتی وقتی این فکر ناخودآگاه است، حتی وقتی شامل ایده‏ای است که در نهایت به آگاهی وارد خواهد شد، می‏تواند تأثیراتی ایجاد کند. هر چیزی که سرکوب می‏شود حتماً در ضمیر ناخودآگاه باقی می‏ماند، لیکن باید دقیقاً از همین اول خاطرنشان کرد که امور سرکوب‏شده همه ضمیر ناخودآگاه را تشکیل نمی‏دهند. ضمیر ناخودآگاه حیطه‏ای گسترده‏تر دارد و امور سرکوب‏شده بخشی از ناخودآگاه‏اند.

ما چگونه به شناختی از ناخودآگاه می‏رسیم؟ البته ناخودآگاه را فقط به منزله امری آگاهانه است که درک می‏کنیم، وقتی که دستخوش تغییر شکل یا ترجمه به امری آگاهانه قرار گرفته باشد. آثار روانکاوی هر روزه به ما نشان می‏دهند که ترجمه این نوع از امور [ یعنی ناخودآگاه ] ممکن است. برای آن‏که چنین ترجمه‏ای رخ دهد، فرد تحت روانکاوی باید بر موانع و انواع مقاومتهای خاص غلبه کند، همان مقاومتهایی که پیشتر، با پس راندنِ ایده‏ای از ضمیر ناخودآگاه، مصالحی فراهم کرده بودند تا سرکوبش کنند.

1 . توجیه مفهوم ضمیر ناخودآگاه


محافل بسیاری این موضوع را مورد بحث و گفت‏وگو قرار داده‏اند که آیا ما حق داریم فرض کنیم امری روانی وجود دارد که ناخودآگاه است و این فرض را برای مقاصد کار علمی به کار بریم؟ به این تردید می‏توان چنین جواب داد که فرض ما در مورد وجود ضمیرناخودآگاه فرضی ضروری و معقول است و ما شماری از براهین وجودِ آن را در دست داریم.

این وجود از آن رو ضروری است که داده‏های آگاهی، درون خودشان، دارای شمار بسیاری شکاف و فاصله‏اند. غالباً، هم در افراد سالم و هم در بیماران، کنشهایی روانی رخ می‏دهند که تنها وقتی قابل توضیح‏اند که وجود نوع دیگری از کنشها را مسلّم فرض کنیم، کنشهایی که، مع‏الوصف، آگاهی هیچ توضیحی برایشان در اختیار ندارد. این کنشها فقط لغزشهای کنشی(2) و روءیا در افراد سالم و همه آن چیزهایی نیست که در افراد بیمار، آنها را به عنوان علامت بیماری روانی یا نوعی وسواس تشریح می‏کنیم؛ بلکه شخصیترین تجربه‏های روزمرّه‏مان ما را با ایده‏هایی رو در رو می‏کنند که نمی‏دانیم از کجا به ذهنمان رسیده‏اند و با نتایجی ذهنی ملازم‏اند که نمی‏دانیم چه‏طور به آنها رسیده‏ایم. حال اگر همچنان بر این ادعا پافشاری کنیم که هر کنش روحی که در ما رخ می‏دهد لزوماً باید توسط خود ما از خلال آگاهی تجربه شده باشد، آن‏گاه تمامی کنشهای آگاهانه[ ای که در بالا بدانها اشاره شد [ بی‏ربط و ناملموس باقی خواهند ماند. به عبارت دیگر، اگر ما بین این کنشها، کنشهای‏ناخودآگاهانه‏ای را که استنتاج کرده‏ایم به طور فرضی اضافه کنیم آن‏گاه بین کنشها پیوندی قابل فهم برقرار می‏شود. بهره و افزایشی که بدین‏سان در معنا به دست می‏آید مبنایی دقیقاً موجه برای فراتر رفتن از محدوده‏های تجربه مستقیم است. علاوه بر آن، وقتی معلوم می‏شود فرض وجود ضمیری ناخودآگاه قادرمان می‏سازد که روندی موفقیت‏آمیز را بنا کنیم که به واسطه آن می‏توانیم تأثیری کارآ بر خط سیر فرایند آگاهی اعمال کنیم، آن‏گاه خودِ این موفقیت اثباتی خدشه‏ناپذیر بر وجود آن چیزی است که از قبل فرضش کرده‏ایم. از همین رو، وجودِ ضمیر ناخودآگاه این گفته را به ادعایی غیرقابل قبول بدل می‏کند که ما باید موضعی اتخاذ کنیم تا چنین مقرر داریم که هر آنچه در ذهن می‏گذرد برای آگاهی نیز شناخته شده باشد.

می‏شود پیشتر رفت و در دفاع از فرض وجود نوعی حالت روانی ناخودآگاه چنین استدلال کرد که خودآگاهیِ [ بالفعل ما ] در همه حال تنها شامل محتوای اندکی است؛ بنابراین قسمت اعظم آنچه معرفتِ آگاه می‏نامیم، باید در دوره‏های قابل توجه از زمان در حالت نهفتگی باشد؛ به عبارت بهتر، از نظر روانی، در ضمیر ناخودآگاه باشد. وقتی تمامی خاطرات نهفته‏مان را مورد ملاحظه قرار می‏دهیم متوجه می‏شویم که کاملاً درک‏ناپذیر است که چه‏طور می‏شود وجود ضمیر ناخودآگاه را انکار کرد. لیکن در اینجا با اعتراضی مواجهیم مبنی بر آن‏که این یادهای نهفته را دیگر نمی‏توان به منزله خاطراتی روانی توصیف کرد، بلکه باید گفت که آنها با پس‏مانده فرایندهای جسمانی متناظرند، فرایندهایی که امر روانی می‏تواند مجدداً از درون آنها برخیزد. پاسخ واضح به چنین تردیدی آن است که خاطره نهفته، برعکس، بقایای پرسش‏ناپذیری از فرایندی روانی است. لیکن مهمتر است که به روشنی دریابیم که این اعتراض مبتنی است بر یکسان انگاشتن آنچه آگاهانه است و آنچه روانی است ــ هرچند این فرض صریحاً بیان نشده، بلکه به منزله یکی از اصول موضوعه فرض شده است. این یکسان‏انگاری یا مصادره به مطلوب است که به این پرسش از قبل پاسخ مثبت می‏دهد که آیا هر آنچه روانی است ضرورتاً آگاهانه هم هست، یا این‏که این یکسان‏انگاری امری اعتباری و ناشی از نظام نامگذاری است. البته دومی، نظیر بقیه امور اعتباری، به روی ابطال گشوده نیست. پرسش این است که آیا این امر اعتباری شایسته آن هست که خود را به پذیرش آن محدود کنیم یا نه. شاید بشود چنین پاسخ داد که تساوی امر روانی و امر خودآگاه کاملاً بی‏مورد است. چنین فرضی استمرار روانی را از هم می‏گسلد و ما را با مشکلات لاینحل ناشی از برابریِ روانی ـ فیزیکی درگیر می‏کند؛ همچنین در برابر این انتقاد قرار دارد که بدون دلیلی واضح نقشی را که آگاهی بر عهده دارد بیش از حد برآورد می‏کند و به گونه‏ای شتابزده ما را از حوزه تحقیق روانشناختی محروم می‏کند، بی‏آن‏که قادر باشد این محرومیت را با نتایج حوزه‏های دیگر جبران کند.

باری، واضح است که این پرسش با خطر تحلیل بردنِ خویش در مناقشه‏ای لفظی روبه‏رو است. به هر حال، فرقی ندارد حالات نهفته زندگیِ روحی را، که وجودش انکارناپذیر است، به مثابه حالات روانیِ آگاهی بشناسیم یا به مثابه حالات فیزیکی؛ به جای آن بهتر است توجهمان را بر آن چیزی متمرکز کنیم که با اطمینان از ماهیت این حالاتِ مورد بحث می‏دانیم. تا آنجا که به مشخصه‏های روانیِ این حالات مربوط است، برای ما کاملاً دسترس‏ناپذیرند؛ هیچ مفهوم روانشناختی یا فرایند شیمیایی نمی‏تواند به ما تصوری از ماهیت آن حالات بدهد. از سوی دیگر، به یقین می‏دانیم که این حالات در نقاط بی‏شماری با فرایندهای روحیِ آگاه تماس دارند، و با اندکی کلنجار رفتن می‏توان آنها را به فرایندهای روحی آگاه تبدیل کرد یا این فرایندها را جانشینشان کرد؛ و می‏شود تمامیِ مقولاتی را که برای توصیف کنشهای روحیِ آگاه به کار می‏بریم بر آنها نیز اعمال کنیم، مقولاتی چون ایده‏ها، مقاصد، تصمیمات و نظایر آن. در واقع باید گفت شماری از این حالات نهفته دقیقاً در غیبت آگاهی وجود دارند و فقط از این جنبه است که با حالات آگاه متفاوت‏اند. از همین رو بهتر است که در پذیرش این حالات به منزله ابژه‏های تحقیق روانشناسی تردید نکنیم، و در عین حال به گونه‏ای با آنها رفتار نکنیم که گویا عمیقترین پیوند را با کنشهای روحی آگاه دارند.

انکار سرسختانه خصلت روانی کنشهای روحیِ نهفته ناشی از این وضعیت است که بیشتر پدیده‏های ذی‏ربط بیرون از حیطه روانکاوی بوده‏اند. هر آن کس که از واقعیات آسیب‏شناختی ناآگاه باشد، هر که لغزشهای کنشیِ مردم عادی را تصادفی می‏انگارد و با این ضرب‏المثل قدیمی خرسند است که «روءیاها مهملات‏اند» ["Tr?ume sind Sch?ume"] ، محکوم است که از مسائل روانشناسیِ آگاهیِ خود چیز کمی بداند و بدین‏منظور هر نیازی نسبت به تصور نوعی کنش روحی ناخودآگاه را از خویش دریغ کند. از قضا حتی قبل از ظهور روانکاوی، تجربیات مربوط به هیپنوتیزم و خصوصاً القائات مابعدهیپنوتیزمی(3)، به گونه‏ای ملموس وجود و نحوه عملکرد ناخودآگاهِ روحی را اثبات کرده بود.

علاوه بر این، فرض وجودِ ناخودآگاه فرضی کاملاً معقول است، چرا که با این پیش‏فرض حتی قدمی کوتاه از وجه اندیشیدن متعارف و قابل پذیرش همگان دور نمی‏شویم. ضمیر آگاه، هریک از ما را فقط از حالات شخصیِ ذهن خودمان باخبر می‏کند، و این‏که دیگر مردمان هم دارای ضمیر آگاه هستند، استنتاجی است که ما از قیاس کنشها و گفته‏های مشهود آنها به عمل می‏آوریم، به این منظور که رفتارشان را برای خویش قابل فهم کنیم. (بی‏شک از نظر روانشناختی درست‏تر می‏بود این مسأله را این‏طور بیان می‏کردیم که ما بدون هیچ‏گونه تأمل خاص، سرشت شخصی خود و در نتیجه آگاهیمان را به هر کس دیگر نسبت می‏دهیم؛ و این‏که چنین همسان‏انگاری یکی از شروط ضروری فهمِ ما است.) در گذشته نفس آدمی این استنتاج (یا این همسانی) را به موجودات انسانیِ دیگر، به حیوانات، گیاهان، اشیاء بی‏جان و به جهان بزرگ گسترش می‏داد، و مادامی که شباهت همه موارد فوق به نفس فردی عظیم و خردکننده بود این همسان‏انگاری مفید و کارآ می‏نمود؛ لیکن همپای افزایش تفاوت نفس با این «دیگریها»، چنین همسانی‏ای بیش از پیش غیرقابل اعتماد می‏شد. امروزه، قضاوت انتقادی ما درباره مسأله وجود آگاهی در حیوانات با شک و تردید همراه است؛ ما از پذیرش آن در مورد گیاهان سر باز می‏زنیم و فرض وجودِ آگاهی در ماده بی‏جان را عرفان و رازگرایی تلقی می‏کنیم. لیکن حتی در جایی که تمایلِ اولیه و اصلی ما به همسان‏انگاری در برابر نقد تاب آورده است ــ یعنی وقتی که «دیگریها» همنوعان خودِ ما هستند ــ فرض وجود نوعی آگاهی در آنان مبتنی بر یک استنتاج است و نمی‏تواند از آن حتمیت بی‏واسطه‏ای برخوردار باشد که نسبت به وجود آگاهی شخصِ خودمان داریم.

روانکاوی بیش از این چیزی نمی‏خواهد که همین فرایندِ استنتاج را بر خودمان نیز اعمال کنیم ــ اقدامی که صد البته ذاتاً به آن راغب نیستیم. اگر به چنین اقدامی دست بزنیم، ناچار باید بگوییم که تمامی کنشها و تجلیاتی که در خویشتن متوجه آنها می‏شویم و نمی‏دانیم چگونه آنها را به باقیِ زندگی روحی خویش متصل کنیم باید به گونه‏ای داوری شوند که گویا به شخصِ دیگری تعلق دارند؛ این اعمال به واسطه زندگی روحی‏ای توصیف می‏شوند که به کسی دیگر نسبت داده شده است. علاوه بر این، تجربه نشان می‏دهد که ما به خوبی می‏دانیم چگونه در دیگران اعمالی را تفسیر کنیم (و خویش را درون زنجیره رخدادهای روحی جای دهیم) که خود از پذیرش همانها در خودمان به منزله امری روحی سر باز می‏زنیم. این جا سدی خاص، به گونه‏ای مشهود، بررسی و مطالعه ما را از خویشتن منحرف می‏کند و مانع از آن می‏شود که به شناختی صحیح از خویش برسیم.

وقتی این فرایند استنتاج، علی‏رغم موضعگیری درونی، بر خویش اعمال شود، به هر حال به افشای نوعی ضمیر ناخودآگاه نمی‏انجامد، بلکه منطقاً فرضِ وجودی دیگر را [ در آگاهی ] پیش می‏کشد، آگاهیِ ثانویه‏ای که در نفس (self) فرد با آگاهی‏ای که خودِ او می‏شناسد یکپارچه است. اما در همین نقطه ممکن است به درستی انتقادهایی مطرح شود. در اولین قدم این‏که آگاهی‏ای که مالکش از آن هیچ چیزی نمی‏داند، دقیقاً متفاوت است با آگاهی که به فردی دیگر تعلق دارد. در ضمن، مسأله این است که چنین آگاهی‏ای، که فاقد مهمترین وجه مشخصه خویش [ یعنی آگاهانه بودن [است، اصلاً ارزش هیچ‏گونه بحث و نظری را ندارد. کسانی که تاکنون در برابر وجود یک ناخودآگاه روانی مقاومت کرده‏اند، احتمالاً حاضر نخواهند بود که آن را با یک ناخودآگاه فکری تعویض کنند. دوم آن‏که روانکاوی نشان می‏دهد که فرایندهای روحی نهفته متفاوتی که استنتاج می‏کنیم توجیه‏کننده درجه بالایی از استقلال دوجانبه‏اند؛ گویا آنها هیچ پیوندی با یکدیگر ندارند و هیچ‏چیز از هم نمی‏دانند. در این صورت، باید خود را مهیا کنیم تا در خود نه تنها فرض وجود یک آگاهیِ دوم را بپذیریم، بلکه سومی و چهارمی و شاید بی‏شمار حالات آگاهی را بپذیریم که تمامی‏شان برای ما و یکدیگر ناشناخته‏اند. و سوم ــ که در بین این استدلالات وزین‏ترین آنهاست ــ این‏که باید این واقعیت را نادیده نگیریم که تحقیق روانکاوانه آشکار می‏کند که شماری از این فرایندهای نهفته مشخصات و حالات غریبی دارند که در چشم ما بیگانه یا حتی نامعتبر می‏نمایند، و آشکارا نافی صفاتی از آگاهی‏اند که برای ما آشنایند. از این رو، دلایل و شواهدی در دست داریم که باید استنتاجمان را درباره خویش تصحیح کنیم و بگوییم آنچه اثبات شده است وجود نوعی آگاهی ثانوی در ما نیست، بلکه وجود کنشهایی روانی است که فاقد آگاهی‏اند. به علاوه محقّیم که اصطلاح «زیر ـ آگاهی» (sub-consiousness) را به عنوان اصطلاحی نادرست و غلط‏انداز رد کنیم.(4)

ما در روانکاوی چاره‏ای نداریم جز تصدیق این حکم که فرایندهای ذهنی فی‏نفسه ناخودآگاهند؛ و ادراک این فرایندها توسط ابزار آگاهی را تشبیه کنیم به ادراک جهان خارج توسط ابزار اندامهای حسی. حتی امید می‏رود که با چنین مقایسه‏ای شناخت تازه‏ای به دست آوریم. فرض روانکاوانه کنش ذهنی ناخودآگاه از نظر ما، از یک طرف، اتساع عظیمی از جان‏گراییِ (animism)بدوی است که سبب می‏شود ما نسخه‏های بدل آگاهیِ خودمان را همه‏جا دور و برمان ببینیم و از طرف دیگر، گسترشی از تصحیحی است که کانت در دیدگاهِ ما نسبت به ادراک بیرونی اِعمال کرد. دقیقاً همان‏طور که کانت به ما هشدار داد که این حقیقت را از قلم نیندازیم که ادراکات ما، به صورت ذهنی (subjectively) مشروطند و نباید آنها را با آنچه ادراک می‏شود، ولی خود ناشناختنی است، یکی بگیریم؛ از همین رو روانکاوی هم به ما هشدار می‏دهد که نباید ادراکاتی را که به وسیله آگاهی صورت می‏پذیرد، با فرایندهای ذهنیِ ناخودآگاهی یکی بگیریم، که ابژه آن ادراکات‏اند. نظیر امر فیزیکی، امر روانی ضرورتی ندارد که همان‏طوری که وجود دارد، بر ما ظاهر شود. به هر حال باید شاد باشیم از این‏که تصحیح ادراک درونی آن مشکلات بزرگی را ندارد که تصحیح ادراک بیرونی به همراه داشت ــ ابژه‏های درونی کمتر شناخت‏ناپذیرند تا دنیای بیرونی.


2 . معانی متفاوت «ناخودآگاه» ــ نظرگاه توپوگرافیک


قبل از آن‏که پیشتر برویم، باید واقعیتی مهم، هرچند آزارنده، را بیان کنیم که مشخصه ناخودآگاهی تنها یکی از مختصاتی است که در روان پیدا شده و به هیچ عنوان برای توصیف کردنِ روان کافی نیست. کنشهای روانی‏ای وجود دارند که از نظر ارزش کاملاً متفاوت‏اند، لیکن جملگی واجد خصیصه ناخودآگاهی‏اند. ناخودآگاه، از یک طرف، کنشهایی را در بر می‏گیرد که صرفاً نهفته و به طور موقت ناخودآگاه‏اند، لیکن از جهت دیگر از کنشهای آگاه متفاوت نیستند؛ از طرف دیگر، ناخودآگاه فرایندهایی را در بر می‏گیرد نظیر فرایندهای سرکوب‏شده که اگر به [ فرایندهای ] آگاه تبدیل می‏شدند با سایر فرایندهای آگاه عریانترین تضاد را می‏داشتند. می‏شود به تمامیِ سوءتفاهمات پایان داد به شرطی که از این پس در تشریح انواع مختلف کنشهای روانی به این سوءال، که این کنش آگاه است یا ناخودآگاه، بی‏اعتنا باشیم؛ و کوشش خود را معطوف کنیم به طبقه‏بندی و مرتبط کردن آنها فقط بر اساس رابطه‏شان با غرایز و مقاصد، بر اساس عناصر تشکیل‏دهنده‏شان و بر این اساس که به کدام‏یک از سلسله‏مراتب نظامهای روانی تعلق دارند. اما به دلایلی متفاوت چنین چیزی عملی نیست. از این رو، گاهی اوقات به معنای توصیفی و گاهی اوقات به معنای نظام‏مند کلمه، قادر نیستیم از ابهام نهفته در استعمال واژگان «آگاه» و «ناخودآگاه» دوری کنیم. تا آنجا که به جنبه نظام‏مند مربوط می‏شود کاربردِ این دو واژه بر ادغام آنها در نظامهای خاص و برخورداری از مشخصاتی خاص دلالت دارد. البته می‏توانیم برای پرهیز از سردرگمی بر آن شویم که برای نظامهای روانی‏ای که از هم متمایز ساخته‏ایم نامهایی دلبخواهی برگزینیم، نامهایی که هیچ ربط یا اشاره‏ای به صفت آگاه بودن ندارند. فقط در اول کار باید زمینه‏هایی را مشخص کنیم که بر اساس آنها نظامها[ ی روانی ] را تعریف می‏کنیم و برای این کار نباید از توصیف ویژگی ضمیر آگاه طفره برویم، و در نظر داشته باشیم این کار نقطه عزیمت تمامیِ پژوهشهایمان را شکل می‏دهد. شاید بهتر باشد علامت اختصاری Cs. را برای آگاهی [ یا نظام آگاه (Conscious system) ] و Ucs را برای نظام ناخودآگاه (Unconscious system) برگزینیم، و بدانیم که این دو واژه را به معنای نظام‏مند به کار می‏بریم.

حالا که به گزارشی از یافته‏های ایجابیِ روانکاوی رسیدیم، می‏شود گفت که عموماً یک کنش روانی، در خصوص حالت، از دو مرحله می‏گذرد که این مراحل مابین آن چیزی قرار دارند که نوعی آزمون (عمل سانسور) بر آن وارد شده است. در اولین مرحله، کنش روانی ناخودآگاه است و به نظام Ucs.تعلق دارد؛ اگر این کنش در آزمون توسط سانسور رد شود اجازه نخواهد یافت که به مرحله دوم وارد شود. پس گفته می‏شود که این کنش «سرکوب‏شده» است و باید ناخودآگاه باقی بماند. اگر به هر دلیل این کنش آزمون را با موفقیت بگذراند به مرحله دوم وارد می‏شود و از آن پس به نظام دوم متعلق است که آن را نظام Cs. خواهیم نامید. لیکن حقیقت این است که گرچه این کنش به نظام مذکور تعلق دارد، هنوز صراحتاً روابطش با ضمیر آگاه تعریف نشده است. این کنش هنوز آگاه نیست، بلکه به طور قطع تواناییِ آگاهانه شدن را دارد (و اگر عبارت بروئر را به کار بریم)، اکنون که شرایط خاصی را کسب کرده، قادر است بدون مقاومت خاصی به ابژه ضمیر آگاه بدل شود. با در نظر گرفتن این قابلیت آگاه شدن، ما نظامِ Cs. را «پیش‏آگاه» (preconscious) می‏نامیم. اگر معلوم شد که آیا نوعی سانسور خاص هم نقشی در پیش بردنِ تبدیل امر پیش‏آگاه به آگاه دارد یا نه، آن‏گاه بهتر است با دقت بیشتری مابین نظامهای Pcs. (پیش‏آگاه) و Cs. تفاوت قائل شویم. فعلاً تا همین‏جا بسنده می‏کنیم که به یاد داشته باشیم که نظامِ Pcs. واجد همان مشخصات نظام Cs. است و سانسورِ اکید وظیفه‏اش را در نقطه گذرِ کنش روانی از نظام Ucs. به نظام Pcs.(یا Cs. ) به انجام می‏رساند.

روانکاوی با پذیرش وجود این دو (یا سه) نظام روانی، از «روانشناسی توصیفی آگاهی» گامی به جلو برداشته و مسائل جدیدی را مطرح کرده و محتوایی جدید یافته است. تاکنون، روانکاوی غالباً به دلیل دیدگاه دینامیکش درباره فرایندهای ذهنی، از روانشناسی متمایز شده است؛ علاوه بر آن گویا به عنوان علم توپوگرافی روانی هم به حساب می‏آید و مشخص می‏کند که هر کنش روحی درون کدام نظام یا مابین کدام نظامها به وقوع می‏پیوندد. با توجه به این قصد است که به روانکاوی «روانشناسیِ اعماق» هم گفته می‏شود. شاید روانکاوی این توان را داشته باشد که از این هم غنی‏تر شود، به شرطی که دیدگاهِ دیگری را نیز وارد محاسباتش کند.

اگر مسأله توپوگرافی کنشهای روحی را با جدّیت دنبال کنیم، ناچار باید علاقه و مسیرمان را به تردیدی معطوف کنیم که در این نقطه سر برمی‏آورد. هنگامی که کنشی روانی (بهتر است در اینجا خود را به کنشی محدود کنیم که در ماهیت یک ایده(5) است) از نظام Ucs. به نظام Cs. (یا Pcs. ) منتقل می‏شود، آیا نباید فرض کنیم که خودِ این انتقال، ثبت و شرحی تازه ــ به زبان بهتر، ثبتی ثانوی ــ از ایده مورد بحث را شامل می‏شود، که ممکن است همان‏طور که در موقعیت روانی جدیدی مستقر شده است، به موازاتِ ثبتِ اصلیِ ناخودآگاه به حیات ادامه دهد؟ آیا نباید قبول کنیم که امر انتقال مبتنی بر تغییری در حالت ایده است، تغییری که مصالحی یکسان را شامل می‏شود و در موقعیتی یکسان هم رخ می‏دهد؟ گرچه چنین پرسشی ممکن است غامض و گیج‏کننده به نظر آید، لیکن اگر بخواهیم به برداشتی قطعی‏تر از توپوگرافی روانی، یعنی به برداشتی از بُعدِ عمقیِ ذهن دست یابیم، باید این پرسش را مطرح کنیم. این پرسش در نوع خود سوءالی دشوار است چرا که مرزهای روانشناسیِ ناب را درمی‏نوردد و به روابط دستگاه روانی با کالبدشناسی (آناتومی) اشاره می‏کند. دقیقاً می‏دانیم که در ناهنجارترین معنا چنین روابطی وجود دارند. تحقیقات به گونه‏ای انکارناپذیر اثبات کرده‏اند که فعالیت ذهنی به کارکرد مغز وابسته است و به هیچ عضو دیگری تا این حد وابسته نیست. با کشف اهمیت نابرابرِ قسمتهای متفاوت مغز و روابط ویژه‏شان با قسمتهای خاص بدن و با فعالیتهای ذهنی خاص، در تحقیقاتمان پیشتر رفته‏ایم، هرچند نمی‏دانیم تا چه حد. لیکن هر کوششی که برای کشفِ مکان و مواضع فرایندهای ذهنی از این نقطه آغاز کند و هر تلاشی که افکار و ایده‏ها را به مثابه اندوخته‏هایی در سلولهای عصبی و هیجانات را به منزله انتقالی در طول رشته‏های عصبی در نظر آورد کاملاً به شکست خواهد انجامید.(6) باید گفت چنین سرنوشتی در انتظارِ تمامیِ نظریاتی است که برای تشخیص موضعِ کالبدشناختیِ نظامِ Cs. ــ یعنی فعالیت ذهنی ضمیر آگاه ــ تلاش دارند و فکر می‏کنند که موضع آن در کورتکس است و محل فرایندهای ناخودآگاه را در بخشهای زیر ـ کورتکس مغز تصور می‏کنند. اینجا حفره یا شکافی وجود دارد که در حال حاضر پرنانشدنی است و پر کردنِ آن هم از وظایف روانشناسی نیست. عجالتاً توپوگرافیِ روانیِ ما با این کالبدشناسی کاری ندارد و به مواضع کالبدشناختی مرتبط نیست، لیکن به مناطقی در دستگاه روحی ارجاع می‏شود که ممکن است در بدن مستقر باشند.

از این لحاظ مانعی بر سر کار ما وجود ندارد و طبق مقتضیات خودش پیش می‏رود؛ لیکن تذکر این نکته به خودمان مفید خواهد بود که در شرایط موجود فرضیه‏های ما قرار نیست به چیزی بیش از توضیحات و مثالهای تصویری بینجامند. اولین امکان از دو امکانی که لحاظ کردیم ــ یعنی این که مرحله آگاهِ یک آرمان یا ایدئال حاکی از ثبتی جدید از آن ایدئال است که در محلی دیگر مستقر است ــ بی‏شک امکانی خامتر و در عین حال برای کار ما آسانتر است. فرضیه دوم ــ مبتنی بر تغییر فقط کارکردی حالت ایده ــ به طور پیشینی ممکنتر است، لیکن انعطاف کمتری دارد و دخل و تصرف در آن و کنترلش سخت‏تر است. فرضیه اول، یا فرضیه توپوگرافیک، مبتنی بر نوعی جداییِ توپوگرافیکِ نظامهای Cs. و Ucs. است و در ضمن حاکی از آن است که این امکان هست که ایده یا فکری به طور همزمان در هر دو مکان دستگاه روحی و ذهنی وجود داشته باشد ــ در واقع، اگر برای ایده یا فکری توسط سانسور مانعی ایجاد نشود، با نظم و قاعده از این وضعیت به وضعیت دیگر می‏رود و ممکن است مکان یا ثبت اولیه خود را هم از دست ندهد.

این دیدگاه اگرچه غریب است، لیکن می‏شود با استفاده از مشاهداتِ عمل روانکاوی از آن پشتیبانی کرد. اگر بیمار را از ایده و فکری آگاه کنیم که او زمانی سرکوبش کرده، لیکن ما در او کشف کرده‏ایم، افشاگریِ ما در ابتدا تغییری در موقعیت ذهنی یا روانی او ایجاد نمی‏کند. مهمتر از آن، این عمل سرکوب را برطرف نمی‏کند یا حتی آثار آن را از بین نمی‏برد، اگرچه شاید بنا به این واقعیت (فاکت) انتظار داشته باشیم که ایده سابقاً ناخودآگاه که اکنون آگاه شده، باید کارکرد مذکور را داشته باشد. برعکس، در ابتدا آنچه به آن می‏رسیم حالتِ تازه و قویِ پس زدنِ ایده سرکوب شده است. اما اکنون بیمار در واقعیت عملی ایده‏ای یکسان را در دو شکل و در دو مکان متفاوتِ دستگاه ذهنی و روانی‏اش دارد: اول این‏که خاطره‏ای آگاه از اثر و ردِ شنیداری ایده دارد که حامل همان چیزی است که به او گفته‏ایم؛ دوم، همان‏طور که مطمئنیم، خاطره‏ای ناخودآگاه نیز از تجربه‏اش دارد که در همان شکلِ قبلیِ خود است. عملاً حتی پس از این‏که بر انواع شیوه‏های مقاومت غلبه شد، سرکوب برطرف نخواهد شد مگر آن که ایده آگاه با رد پای خاطره ناخودآگاه ارتباط برقرار کرده باشد. تنها از طریق آگاه ساختن همین رد است که این امر [ یعنی حذف سرکوب ] می‏تواند به موفقیت ختم شود. در ملاحظه‏ای سطحی ممکن است این‏طور به نظر آید که ایده‏ها و افکار آگاه و ناخودآگاه ثبتهایی جداگانه از محتوایی یکسان دارند و از نظر توپوگرافیک مجزا هستند؛ لیکن لحظه‏ای تأمل نشان می‏دهد که همسانی مابین اطلاعاتی که به بیمار داده می‏شود و خاطره سرکوب‏شده‏اش فقط در سطح ظاهر است. شنیدنِ چیزی و تجربه کردن همان چیز، از نظر ماهیت روانشناختی‏شان کاملاً متفاوت‏اند؛ چه رسد به این که محتوای هر دو شان یکی باشد.

به هر حال فعلاً در موقعیتی نیستیم که لازم باشد بین دو امکانی که شرحش رفت یکی را انتخاب کنیم. شاید بعدتر با عواملی روبه‏رو شویم که تعادل را به نفع این یا آن امکان به هم بزند، شاید کشف کردیم که پرسش ما چارچوبی نامناسب دارد، و این‏که باید تفاوت مابین ایده آگاه و ناخودآگاه را کاملاً به طریقی دیگر تعریف کرد. ادامه در پایینتستهای روانشناسی.سلامت روحی

19:

3 . احساسات ناخودآگاه



بحث فوق را به ایده‏ها و افکار محدود کرده‏ایم، اکنون باید پرسشی دیگر را پیش بکشیم که پاسخ دادن به آن، مسلّماً به تدقیق دیدگاههای نظری ما کمک می‏کند. گفته‏ایم که ایده‏های آگاه و ناخودآگاه وجود دارند، لیکن آیا کششهای غریزی و عواطف و احساساتِ ناخودآگاه هم وجود دارند؛ یا در این مورد شکل بخشیدن به آمیزه‏هایی از این نوع بی‏معناست؟

من اعتقاد دارم که در واقع برنهاد صفات آگاه و ناخودآگاه برای غریزه به کار بردنی نیست. هیچ‏وقت امکان ندارد که غریزه ابژه آگاهی باشد ــ تنها بازنمودِ آن غریزه است که می‏تواند ابژه آگاهی باشد. وانگهی حتی در ضمیر ناخودآگاه هم هیچ غریزه‏ای نمی‏تواند از طریقی به جز یک ایده یا فکر معرفی شود. اگر غریزه خودش را به ایده‏ای وصل نکند یا خود را به منزله حالتی متأثر ظاهر نکند نمی‏توانیم هیچ چیز در مورد آن بدانیم. مع‏الوصف وقتی که از یک کشش غریزی ناخودآگاه یا از کشش غریزی سرکوب‏شده حرف می‏زنیم، دقیق نبودن شیوه بیانمان ضعفی بی‏ضرر است، زیرا منظورمان از یک کشش غریزی نمی‏تواند چیزی باشد مگر بازنمود فکریِ آن چیزی که خود امری ناخودآگاه است، چون هیچ تعبیر دیگری مدّ نظر قرار نمی‏گیرد.

شاید انتظار داشته باشیم که پاسخ به مسأله احساسات، عواطف و تأثرات ناخودآگاه بسیار ساده و بدیهی باشد. مگر ماهیت عاطفه این نیست که از آن آگاه باشیم و به عبارت دیگر برای آگاهی مفهوم و شناخته شده باشد؟ به همین دلیل شاید امکانِ اسنادِ ناخودآگاهی به هیجانات و احساسات و عواطفی که با آنها درگیریم بعید باشد. اما در کار روانکاوی، ما به کرّات از عشق، نفرت، خشم و دیگر احساسات ناخودآگاه حرف می‏زنیم و محال است که از به کار بردن حتی ترکیب غریبی چون «آگاهیِ ناخودآگاه از گناه»(7) یا عبارت متناقضی مثل «اضطراب ناخودآگاه» اجتناب کنیم. آیا در به کار بردن این اصطلاحات به نسبت صحبت کردن از «غرایز ناخودآگاه» معنای بیشتری نهفته است؟

در واقع، این دو مورد چندان یکسان نیستند. در اولین قدم، ممکن است کششی عاطفی یا هیجانی دریافت شده، لیکن بد تعبیر شود. این کشش به دلیلِ سرکوبِ نمایش و بروز مناسبِ آن، به سمتی رانده می‏شود که به ایده‏ای دیگر مرتبط شود، و در این لحظه آگاهی این ایده را به منزله بروز آن ایده دیگر تلقی می‏کند. اگر ما پیوند حقیقی را احیا کنیم، کشش عاطفیِ اصلی، یعنی کشش ناخودآگاه را فراخوانده‏ایم. تا آن موقع تأثیر این کشش هرگز ناخودآگاه نبوده، بلکه آنچه رخ داده این بوده که ایده مربوط به آن کشش تحت سرکوب بوده است. به طور کلی به کار بردن اصطلاحاتی چون «تأثر ناخودآگاه» و «احساس ناخودآگاه»، به آن اُفت‏وخیزهای غریزه اشاره دارد که آدمی در نتیجه سرکوب متحمل آنها شده است، آن هم توسط عاملِ کمّیِ موجود در کشش غریزی. می‏دانیم که امکان سه‏گونه تأثیر نامطلوب وجود دارد: یا تأثر آن کشش، کلاً یا نسبتاً، باقی می‏ماند؛ یا از نظر کیفی به شکل متفاوتی از تأثر تغییر شکل می‏یابد که در بیشتر مواقع به اضطراب بدل می‏شود؛ یا فرو نشانده می‏شود و به عبارت دیگر از بسط و توسعه آن کلاً جلوگیری می‏شود. (احتمالاً مطالعه این امکانات، در مورد عمل روءیا ساده‏تر از مورد روان‏نژندی باشد.) در ضمن می‏دانیم که فرو نشاندن بسط یافتن تأثر، هدف حقیقیِ سرکوب است و اگر چنین هدفی به موفقیت نینجامد عمل سرکوب ناکامل بوده است. در هر موردی که عمل سرکوب موفق شده است مانع بسط یافتنِ تأثرات شود، آن تأثرات را «ناخودآگاه» می‏نامیم (وقتی عمل سرکوب را خنثی می‏کنیم، این تأثرات را احیا می‏کنیم). از همین رو نمی‏شود انکار کرد که به کار بردن اصطلاحات مورد بحث منطقی است، لیکن در قیاس با ایده‏های ناخودآگاه، تفاوتی مهم رخ می‏نماید مبنی بر این‏که ایده‏های ناخودآگاه، بنا به ساختارهای بالفعل نظام Cs. پس از سرکوب هم به زیستن ادامه می‏دهند؛ نظر به این واقعیت است که در این نظام تمامیِ چیزهایی که متناظر با تأثراتِ ناخودآگاه‏اند آغازی بالقوه برای تأثری هستند که از توسعه بازداشته شده‏اند. پس باید تأکید کرد اگر چه کاربرد زبان‏شناختیِ این اصطلاحات واجد هیچ‏گونه خطایی نیست، با این حال، تأثرات ناخودآگاه به هیچ وجه وجود ندارند و تنها ایده‏های ناخودآگاه وجود دارند؛ لیکن کاملاً امکانش هست که در نظام Ucs. ساختارهایی عاطفی وجود داشته باشند که بتوانند نظیر بقیه آگاهانه شوند. کل تفاوت از این واقعیت برمی‏خیزد که ایده‏ها همان دلبستگیهای روانی (و عمدتاً رد پاهای خاطره) هستند، درحالی‏که تأثرات و عواطف با فرایندهای تخلیه روانی متناظرند که تجلیاتِ نهاییِ آنها به منزله احساسات درک می‏شوند. در وضعیت کنونیِ دانشمان از تأثرات و عواطف بیش از این نمی‏توانیم این تفاوت را صریحتر بیان کنیم.

اثبات این واقعیت که عمل سرکوب می‏تواند موفق شود که کششی غریزی را از تبدیل شدن به نوعی تجلیِ تأثر بازدارد برای ما اهمیتی خاص دارد. این امر به ما نشان می‏دهد که نظام Cs.به طور طبیعی، علاوه بر تأثرپذیری، دسترسی به امکان حرکت را نیز کنترل می‏کند؛ و همچنین این موضوع اهمیتِ امر سرکوب را بارزتر می‏کند به طوری که نشان می‏دهد امر سرکوب در عین آن‏که چیزها را از ضمیر آگاه دریغ می‏کند، مانع تحولِ تأثر و به راه‏اندازیِ فعالیت عضلانی می‏شود. برعکس، همچنین می‏شود گفت تا هنگامی که نظامِ Cs. فعالیت و حرکت را کنترل می‏کند، وضعیت روحی و روانی فرد مورد مطالعه را می‏توان طبیعی نامید. با این همه در مورد سیستم کنترلِ دو فرایندِ به هم پیوسته تخلیه روانی تفاوتی انکارناپذیر وجود دارد. کنترلی که ضمیر آگاه بر حرکت ارادی اِعمال می‏کند، شدیداً پایه‏ای و ریشه‏ای است؛ به طور منظم در برابرِ یورش روان‏نژندی ایستادگی می‏کند و تنها در روان‏پریشی از کار می‏افتد، درحالی‏که کنترلِ ضمیر آگاه بر بسط و تحول تأثرات قوتِ کمتری دارد. حتی در محدوده‏های زندگی معمولمان هم می‏توان تصدیق کرد که نبردی دائمی مابینِ نظامهای Cs. و Ucs. برای تفوق بر عمل تأثر در جریان است، که حوزه‏های نفوذ از یکدیگر متمایزند و این‏که آمیزش میان نیروهای دست‏اندرکار رخ می‏دهد.

اگر آزاد شدن و انتشار تأثر و عمل کردن را مدّ نظر داشته باشیم، اهمیت نظام Cs. (Pcs.) ما را قادر می‏سازد که نقشی را درک کنیم که ایده‏های جانشین در شکل بخشیدن به بیماریِ روانی بازی می‏کنند. این امکان وجود دارد که بسط یافتن تأثر مستقیماً از ضمیر آگاه نشأت بگیرد؛ در این مورد تأثر همیشه دارای مشخصه اضطراب است، که همه آن تأثرات «سرکوب‏شده» با آن [ اضطراب [تعویض می‏شوند. با این وصف، غالباً کشش غریزی باید تا هنگامی که در ضمیر آگاه ایده‏ای جانشین نیافته انتظار بکشد. سپس بسط تأثر از این جانشینِ آگاه منبعث می‏شود، و ماهیت آن جانشین مشخصه کیفیِ تأثر را معین می‏کند. تا بدین‏جا تأکید کرده‏ایم که در عمل سرکوب حفره یا شکافی مابین تأثر و ایده وابسته‏اش رخ می‏دهد و سپس هر یک مسیرِ جداگانه خود را طی می‏کند. از نظر توصیفی، این اتفاق رخ می‏دهد و قابل انکار نیست؛ لیکن علی‏القاعده، در عمل تأثر سر بر نمی‏آورد مگر آن‏که موفق شده باشد در نظام Cs. به تجلی جدیدی دست یابد.
4 . توپوگرافی و دینامیک سرکوب


به این نتیجه رسیده‏ایم که اساساً عملِ سرکوب فرایندی است که در مرز مابین نظام Ucs. و نظام Pcs. (Cs.) ، ایده‏ها را تحت‏تأثیر قرار می‏دهد، و اکنون می‏توانیم کوششی تازه را برای تعریف این روند با جزئیات بیشتر آغاز کنیم.

سرکوب قطعاً موردی از انقطاع دلبستگی روانی (cathaxis) است؛ لیکن سوءال این است که این انقطاع در چه نظامی رخ می‏دهد و دلبستگی روانی‏ای که پس زده می‏شود به کدام نظام تعلق دارد؟ ایده سرکوب‏شده در نظام Ucs. همچنان قادر به کنش باقی می‏ماند، و از همین رو این ایده باید دلبستگی روانی‏اش را حفظ کرده باشد. بنابراین آن دلبستگی روانی‏ای که پس زده شده باید چیز دیگری بوده باشد. وقتی که عملِ سرکوب ایده‏ای را تحت تأثیر قرار می‏دهد در حالی که آن فکر یا ایده پیش‏آگاه یا حتی عملاً آگاه باشد، باید مورد سرکوب («پس از فشار») را جدّی گرفت. در اینجا سرکوب فقط امکان دارد مبتنی بر پس زدنِ ایده و دلبستگیِ روانیِ (پیش) آگاهی باشد که به نظام Pcs. تعلق دارد. بنابراین ایده یا نامعطوف باقی می‏ماند، یا از نظام Ucs. دلبستگی روانی دریافت می‏کند، یا آن دلبستگی روانیِ ناخودآگاهی را حفظ می‏کند که از قبل موجود بوده است. از این رو انقطاعی از دلبستگی روانیِ پیش‏آگاه رخ می‏دهد؛ دلبستگی روانیِ ناخودآگاه ابقا می‏شود یا به جای دلبستگی روانی پیش‏آگاه یک دلبستگی روانی ناخودآگاه قرار می‏گیرد. علاوه بر این متوجه می‏شویم که این تأملات را بر این فرض بنا کرده‏ایم که گذر از نظام Ucs. به نظامِ بعد از آن، از خلال ایجاد ثبتی جدید تحت‏تأثیر قرار نمی‏گیرد، بلکه از خلال تغییری در حالتِ ایده، یعنی از خلال تعدیلی در دلبستگی روانی ایده رخ می‏دهد. اینجا فرضیه کارکردگرا به سادگی بر فرضیه توپوگرافیک غلبه کرده است.

لیکن این فرایند انقطاع نیروی شهوی یا لیبیدو به آن اندازه بسنده نیست که مشخصه‏ای دیگر از سرکوب را شکل دهد که برایمان قابل درک باشد. روشن نیست که فکر یا ایده‏ای که معطوف شده باقی مانده یا از ضمیر ناخودآگاه دلبستگی روانی دریافت کرده، چرا به سبب همین دلبستگی روانی‏اش، برای رخنه به نظام Pcs. تقلایی را از سر نمی‏گیرد. در ضمن اگر هم چنین عملی انجام دهد، از طرف این نظام پس زدنِ لیبیدو تکرار می‏شود، و همین عملکرد به گونه‏ای بی‏پایان ادامه خواهد یافت؛ اگرچه نتیجه این عملکرد سرکوب نخواهد بود. پس هنگامی هم که این عمل سرکوب نخستین را توصیف می‏کند، مکانیزمی که فقط از پس زدنِ دلبستگی روانی پیش‏آگاه بحث می‏کند، رضایت‏بخش نخواهد بود. به همین دلیل اینک با ایده ناخودآگاهی سروکار داریم که هنوز از نظامِ Pcs. هیچ دلبستگی روانی‏ای دریافت نکرده است و به همین دلیل نمی‏تواند واجد آن دلبستگیِ روانی‏ای باشد که از او دریغ شده است.

از همین رو آنچه نیاز داریم فرایند دیگری است که سرکوب را در مورد اول [ به عبارت دیگر مورد پس ـ فشار ] حفظ می‏کند، و در مورد دوم [ یعنی مورد سرکوب اولیه ] ضامن تثبیت حضور و ادامه سرکوب است. این فرایند دیگر مبتنی بر فرض نوعی پس زدن (anticathexis) استوار است، پس‏زدنی که بدان منظور انجام می‏شود که نظامِ Pcs. از خویش در برابر نیرویی محافظت کند که ایده ناخودآگاه بر او وارد می‏کند. در نمونه‏های بالینی مشاهده کرده‏ایم که چنین پس‏زدنی، که در نظامِ Pcs. عمل می‏کند، چگونه خود را بروز می‏دهد. این عمل پس زدن است که مصرفِ دائمیِ [ انرژیِ ] سرکوبِ نخستین را نشان می‏دهد و در ضمن تداوم آن سرکوب را تضمین می‏بخشد. پس زدن مکانیزمی منحصر به سرکوب نخستین است، که در موردِ خودِ سرکوب (یعنی موردِ «پس فشار») به همراهیِ انقطاع دلبستگی روانی پیش‏آگاه وجود دارد. امکان این امر کاملاً وجود دارد که دقیقاً همان نیروگذاری و دلبستگیِ روانی که از ایده‏ای دریغ شده، برای پس زدن به کار گرفته شود.

دیدیم که چگونه کم‏کم به این نتیجه رسیدیم که دیدگاه سومی را در گزارشمان از پدیده‏های روانی اتخاذ کنیم. علاوه بر دیدگاه دینامیک و توپوگرافیک، دیدگاه اقتصادی را هم پذیرفته و به کار گرفته‏ایم. این دیدگاه سعی می‏کند که فراز و نشیبهای کمّیتهای تحریک را تا به انتها دنبال کند و حداقل به تخمینی نسبی از حد و حدود آن برسد.

نامعقول نیست که نامی خاص به این روش کاملِ توصیف موضوع مطالعه‏مان بدهیم، چرا که این روش به پایان رساندن تحقیق روانکاوانه است. به نظر من وقتی موفق شده باشیم که فرایندی روانی را از جنبه‏های دینامیک و توپوگرافیک و اقتصادی توضیح دهیم، آن‏گاه بهتر است این توضیح را نوعی ارائه مابعد روانشناختی (metapsychological) تلقی کنیم. باید متذکر شد که در موقعیت فعلی دانش ما نقاط قلیلی هستند که در آنها می‏توانیم در ارائه این روش موفق شویم.

حالا کوششی محتاطانه را آغاز می‏کنیم برای آن‏که توصیفی مابعد روانشناختی از سرکوب در سه نوع روان‏نژندی انتقالی ارائه کنیم که برایمان آشنایند. در اینجا «لیبیدو» را به جای «دلبستگی روانی» می‏نشانیم؛ زیرا، همان‏طور که می‏دانیم، لیبیدو فراز و نشیبهای غرایز جنسی به همراهی آن چیزهایی است که به آنها خواهیم پرداخت.

در هیستری اضطراب، دقیقاً اولین مرحله فرایند [ سرکوب ] است که همیشه نادیده گرفته می‏شود، و در واقع ممکن است حذف شود؛ مع‏الوصف، این مرحله در مشاهده دقیق به وضوح قابل تشخیص است. این مرحله مبتنی بر ظهور اضطراب است، بدون آن که موضوع مطالعه یا بیمار بداند نگرانِ چه چیز است. ما باید فرض کنیم که در ضمیر ناخودآگاه کششی عاشقانه (love-impulse)ظاهر شده است که می‏خواهد به نظام Pcs. انتقال یابد؛ لیکن دلبستگی روانی از درونِ این نظام دومی بر این کشش نظارت می‏کند که به عقب (یعنی نظام Ucs. ) رانده شود (گویا تقلایی برای فرار وجود دارد) و دلبستگیِ لیبیدوییِ ناخودآگاهِ مربوط به ایده رانده‏شده، در شکل اضطراب تخلیه می‏شود.

در زمان تکرار این فرایند (حتی اگر یک بار رخ دهد)، اولین قدم در جهت تسلط بر بسط آثار ناخوشایند اضطراب رخ می‏دهد. این دلبستگی روانیِ [ پیش‏آگاه ] که طرد شده است خود را به ایده‏ای جانشین وصل می‏کند، ایده‏ای که، از یک طرف، به علت نزدیکی‏اش با ایده رانده‏شده، فراخوانده شده است و، از طرف دیگر، به واسطه فاصله‏اش از آن ایده سرکوب نشده است. این ایده جانشین ــ «جانشینی که توسط عمل جابه‏جایی پیش آمده است» ــ این امکان را فراهم می‏آورد که توسعه بدون اشکال و آرام اضطراب معقولانه شود. این ایده جانشین اکنون نقش نوعی پس زدن (ضد کاتاکسیس) را برای نظام Cs. (Pcs.) بازی می‏کند، آن هم بدین‏وسیله که از این نظام در برابرِ ظهور آن ایده سرکوب‏شده در نظامِ Cs. محافظت کند. به عبارت دیگر، این ایده یا کنشهای احتمالیِ موجود، نقطه عزیمتی برای انتشارِ اضطراب ـ تأثر (anxiety-affect) است، اضطرابی که اکنون به واقع کاملاً آزاد و بی‏مانع شده است. فی‏المثل، مشاهده بالینی نشان می‏دهد که کودکی که از نوعی حیوان ترسیِ بی‏دلیل (animal phobia) رنج می‏برد، اضطراب را تحت دو شرط و موقعیت مختلف تجربه می‏کند: اول، هنگامی که کششِ عاشقانه سرکوب‏شده‏اش شدّت می‏یابد، و دوم وقتی که متوجه آن حیوانی می‏شود که از آن می‏ترسد. ایده جانشین در موردی به مثابه نقطه‏ای عمل می‏کند که از آن راهِ عبوری از نظامِ Ucs. به نظام Cs. وجود دارد، و در موردی دیگر، به مثابه منبعِ خودبسنده انتشار اضطراب عمل می‏کند. گسترش استیلای نظام Cs. عموماً در این واقعیت بروز می‏کند که اولین وجه از این دو وجه تحریکِ ایده جانشین [ یعنی وجه شدت یافتن کشش ] هرچه بیشتر جایش را به دومی [ یعنی ترس از حیوان ] می‏دهد. آن کودک ممکن است به این نتیجه برسد که طوری رفتار کند که گویا هیچ‏وقت اشتیاق و میل شدیدی نسبت به پدرش نداشته است و در عین حال کاملاً از شرِ آن خلاص شده، و گویا ترسش از آن حیوان ترسی واقعی بوده است ــ لیکن این ترس از حیوان مذکور دقیقاً ترسی است که از نوعی سرچشمه غریزیِ ناخودآگاه تغذیه می‏کند. این ترس به دلیل تأثیر شدید و اغراق‏شده‏اش با نفوذ و تأثراتی جور درمی‏آید که نظام Cs. باید از همه آن استفاده کند. علاوه بر آن، این تأثیر اغراق‏شده، اشتقاق این ترس از نظام Ucs. را فاش می‏کند ــ بنابراین در مرحله دوم هیستریِ اضطراب، پس زدنِ مربوط به نظامِ Cs. به صورت‏بندی ـ جانشین (substitutive-formation) منجر شده است.

خیلی زود، همان مکانیزم کاربستی جدید می‏یابد. همان‏طور که می‏دانیم، فرایند سرکوب هنوز کامل نشده و به دنبال هدفی دورتر است و آن را در سد کردنِ توسعه اضطراب می‏یابد، اضطرابی که برخاسته از ایده جانشین است [ یعنی «مرحله سوم». ــ ویراستار انگلیسی ] . این مرحله به واسطه کلیّتِ پیرامونِ مرتبط با ایده جانشین به توفیق می‏رسد و با شور و حدّتی خاص معطوف و دلبسته می‏شود و از همین رو می‏تواند نمایشگر منتها درجه حساسیت در مقابل تحریک باشد. تحریک هر کدام از نقاط در این ساختار بیرونی، به دلیل پیوندش با ایده جانشین، باید به ناگزیر باعث توسعه ناچیز اضطراب شود، و در این لحظه به منزله نشانه‏ای از مانع ایجاد کردن در مقابل افزایشِ بسط اضطراب به کار گرفته می‏شود، آن هم به‏وسیله گریز تازه‏ای به بخشی از دلبستگیِ روانیِ [ پیش‏آگاه ــ ویراستار انگلیسی ] . علاوه بر این، ایده جانشین مرتبط با ترس، پس‏زنیهای (ضد کاتاکسیسهای) حساس گوش به زنگ را مستقر می‏سازد، و دقیقتر آن که پس زدن کارکرد مکانیزمی است که برای منزوی کردن ایده جانشین و حمایت کردن از آن در برابر تحریکات جدید طراحی شده است. این دوراندیشیها و احتیاطها [ در مقابل ابژه بیرونیِ ترس ] به طور طبیعی از ایده جانشین فقط در مقابل هیجاناتی حفاظت می‏کند که به وسیله ادراک از بیرون به ایده جانشین می‏رسند؛ این دوراندیشیها هیچ‏گاه در مقابل هیجان غریزی مقاومت نمی‏کنند، هیجانی که از مسیر پیوند با ایده سرکوب‏شده به ایده جانشین می‏رسد. از همین رو تا وقتی که ایده جانشین به گونه‏ای رضایت‏بخش بر نمایشِ ایده سرکوب‏شده مستولی نگشته، این دوراندیشیها به کار نمی‏افتند و قادر نیستند با اطمینان کامل عمل کنند. با هر اوج‏گیریِ هیجانِ غریزی، آن ابزار دفاعی‏ای که گِرداگِرد ایده جانشین را گرفته‏اند باید کمی بیشتر به سمتِ بیرون تغییر جهت دهند. بنای کاملی که به شیوه‏ای مشابه در نوع دیگری از روان‏نژندی عمل می‏کند ترس بی‏دلیل (فوبیا) نام گرفته است. گریز از دلبستگیِ آگاه مربوط به ایده جانشین در پرهیزها و طرد کردنها و ممنوعیاتی متجلی می‏شود که از طریقِ آنها هیستریِ اضطراب را تشخیص می‏دهیم.

در هنگام ارزیابی کل این فرایند می‏شود گفت که مرحله سوم عمل و اثرِ مرحله دوم را در مقیاسی وسیعتر تکرار می‏کند. در این لحظه نظام Cs. این‏گونه از خویش در برابر فعالیت ایده جانشین حمایت می‏کند که از عمل پس‏زدن مربوط به پیرامون خویش بهره می‏جوید، دقیقاً همان‏طور که پیش از این، به واسطه دلبستگی روانیِ مرتبط با ایده جانشین، از خویش در برابر ظهور ایده سرکوب‏شده محافظت کرده بود. بدین شکل جابه‏جایی صورت‏بندی ایده‏های جانشین را بیشتر ادامه داده است. در ضمن باید افزود که نظامِ Cs. پیش از این تنها فضای کوچکی را در اختیار داشت که کشش غریزی سرکوب‏شده در آن می‏توانست بر ایده جانشین غلبه کند؛ لیکن در نهایت این جزیره نفوذِ ناخودآگاه، به کلّیت ساختارِ فوبیاییِ بیرون گسترش می‏یابد. علاوه بر آن، می‏توان بر این نکته جالب تأکید کرد که با به‏کارگیری مکانیزم دفاعی است که عمل برون افکندنِ [ ترس [به سمت خطری غریزی با موفقیت انجام شده است. خود (ego) به گونه‏ای رفتار می‏کند که گویا خطرِ بسط و توسعه اضطراب تهدیدش می‏کند و این تهدید نه از جانب کششی غریزی بلکه از جانب نوعی ادراک است، و از این طریق است که خود قادر شده است در برابر این خطر بیرونی واکنش نشان دهد، آن هم با تقلایی برای گریز، که به صورت اجتنابی فوبیایی ظاهر می‏شود. در این فرایند، سرکوب در موردی خاص موفقیت‏آمیز بوده است: تا حدودی انتشار اضطراب مهار می‏شود، لیکن فقط به قیمت قربانی کردن شدید و غلیظِ آزادی شخصی. به هر حال، تقلا برای گریز از مطالبات غریزه معمولاً بی‏نتیجه است، و علی‏رغم همه اینها، نتیجه گریز فوبیایی همچنان غیرقابل قبول باقی می‏ماند.

بیشتر آنچه در هیستریِ اضطراب کشف کرده‏ایم در مورد دو نوع روان‏نژندی دیگر نیز معتبر است. از همین رو می‏توانیم بحثمان را محدود کنیم به نقاط تفاوت آنها و نقشی که عمل پس زدن ایفا می‏کند. در هیستریِ تبدیلی، دلبستگیِ غریزیِ ایده سرکوب‏شده به خلجان علامت بیماری بدل شده است. در اموری که ایده ناخودآگاه از طریق تخلیه در خلجان خالی شده است می‏تواند از اعمال فشار بر نظام Cs. صرف‏نظر کند ــ این پرسشها و سوءالات مشابه بهتر بود به تحقیقی ویژه هیستری اختصاص می‏یافت. در هیستریِ تبدیلی نقشی که عملِ پس زدن بر عهده دارد و از نظام Cs. (Pcs.)آغاز می‏شود، واضح است و در صورت‏بندیِ علامت بیماری متجلی می‏شود. پس زدن است که تصمیم می‏گیرد چه بخشی از بازنمایی غریزی، که در کلّیت دلبستگی روانی مورد بعدی قرار دارد، قابلیت تمرکز یافتن را پیدا کند. بر این اساس بخشی که به عنوان علامت بیماری انتخاب شده، شرط تجلی قصد و نیّت مشتاقانه کشش غریزی را برآورده می‏کند و این عمل اثری کمتر از تقلاهای دفاعی یا کوششهای طاقت‏فرسای نظام Cs. ندارد؛ از همین رو به این بخش، به حد نهایت و به گونه‏ای بحرانی معطوف می‏شود (hypercathect) و مانند ایده جانشین در هیستری اضطراب، از هر دو سو حفظ می‏شود. از این پیشامد بی‏درنگ می‏توان نتیجه گرفت که مقدار انرژی‏ای که نظام Cs.صرف عمل سرکوب می‏کند چندان بیشتر از انرژی معطوف به علامت بیماری نیست. به دلیل استقامتی که مربوط به عمل سرکوب است و برآورد می‏شود که عمل پس زدن صرف کند، دو مورد ذیل از علامت بیماری پشتیبانی می‏کنند: هم عمل پس زدن و هم دلبستگی غریزی برآمده از نظام Ucs.که در علامت بیماری متمرکز شده است.

همان‏طور که روان‏نژندیهای وسواسی را مورد ملاحظه قرار می‏دهیم، لازم است این نکته را به نتایج مشاهدات پیشینمان اضافه کنیم که در این وضعیت است که پس‏زدنی ناشی از نظام Cs. ، به شکلی قابل ملاحظه به پس‏زمینه وارد می‏شود. پس‏زدن، که به منزله صورت‏بندی ـ واکنش (reaction-formation) سازمان می‏یابد، ناشی از اولین سرکوب است. این صورت‏بندی ـ واکنش بعدتر نقطه‏ای می‏شود که از آن طریق، ایده سرکوب‏شده نفوذ می‏کند. شاید بتوان جرأت به خرج داد و این گمان را پیش کشید که به خاطر سلطه عمل پس زدن و فقدان تخلیه است که عمل و اثر سرکوب در هیستری اضطراب و روان‏نژندی وسواسی بسیار کمتر از هیستری تبدیلی موفق است.(8)





این مقاله ترجمه‏ای است از :





Sigmund Freud, "The Unconscious" (1915), On Metapsychology, Ed. James Strarchey, The Penguin Frued Library, Vol 11, London: Penguin, 1991.

20:

فرض
کنید ظرفى پر از انواع میوه هاى مختلف جلو شماست. میوه مورد علاقه تان را
بردارید ولى دقت کنید! ممکن است با انتخاب این میوه اسرار و رموز شخصیت
شما به سرعت فاش شود. در حقیقت این تست روانشناسى به سادگى نشان مى دهد که
شخصیت افراد مختلف نسبت به انتخاب میوه مورد علاقه شان چگونه است


سیب
اگر
سیب میوه مورد علاقه شماست فردى افراطى هستید که از روى انگیزه آنى و بدون
فکر قبلى کارى را انجام مى دهید. رک گو هستید و از مسافرت لذت مى برید. مى
توانید خیلى خوب رهبرى یک گروه را به عهده بگیرید و کارها را پیش ببرید.
اشتیاق زیادى براى زندگى کردن دارید که این انگیزه شما از نظر اطرافیانتان
بی همتاست



پرتقال
فردى صبور و پر
طاقت هستید که اراده تان بسیار قوى است. دوست دارید کارها را به آهستگى
ولى بطور جدى انجام دهید. خجالتى هستید و نزد اطرافیانتان قابل اعتمادید.
شریک زندگى خود را با دقت و تمام احساس قلبى تان انتخاب مى نمایید و از هر
گونه مشاجره و ناسازگارى اجتناب مى کنید



هلو
رفتار
دوستانه اى دارید. رک گو و پر حرف هستید که به جذابیت شما مى افزاید.
رفتار ناشایست دیگران را خیلى سریع مى بخشید و فراموش مى کنید. براى رفاقت
ارزش زیادى قائلید و رگه هایى از استقلال طلبى و بلند پروازى در شخصیت شما
دیده مى شود که باعث شده شخصى زرنگ وفعال جلوه کنید. کمال طلب، احساساتى،
صادق و با وفا هستید. به هر حال دوست ندارید همه امیال خود را در مقابل
دیگران نشان دهید



گلابى
اگر تمام توجه
تان را به کارى معطوف کنید مى توانید آن را با موفقیت انجام دهید. گاهى در
انجام کارهایتان بى ثبات و متغیر هستید و مایلید که از نتایج سعى و تلاش
خود خیلى سریع مطلع شوید. از شرکت در بحث هاى خوب و مفید لذت مى برید.
بیطاقت هستید و زود هیجان زده مى شوید. با توجه به اینکه به سرعت دوستى
هاى خود را بر هم مى زنید نگهدارى رفقا براى شما چندان ساده به نظر نمى رسد



گیلاس
اگر گیلاس میوه
مورد علاقه شماست زندگى همیشه برایتان شیرین نیست و اغلب با فراز و نشیب
هاى زندگى مواجه مى شوید. به جاى داشتن درآمد جزیى به شیوه اى براى دریافت
مقدار زیادى پول فکر مى کنید. ذهن خلاقى دارید و به دنبال فعالیت هاى
خلاقانه هستید. یک شریک زندگى صادق و باوفا محسوب مى شوید ولى ابراز
احساسات برایتان کار ساده اى نیست. خانه شما در حکم پناهگاهتان است و از
هیچ چیز به اندازه اینکه در کنار فامیل هاى نزدیک و افراد موردعلاقه تان
باشید، لذت نمى برید



موز
فردى با محبت،
ملایم، خونگرم و دلسوز هستید. اغلب اوقات از کمبود اعتماد به نفس رنج مى
برید و کمى احساس ترس در شما دیده مى شود. برخى مواقع مردم از اخلاق خوب
شما سوءاستفاده مى کنند. شریک زندگى خود را تحت هر شرایطى که از نظر روحى
و جسمى داشته باشید، مى پرستید و ارتباطات شما با دیگران در وضعیت متعادلی
قرار دارد



نارگیل
جدى،
متفکر و اندیشمند هستید. اگرچه از روابط اجتماعى تان لذت مى برید ولى در
انتخاب شریک زندگى بسیار سخت گیر هستید. در کارهایتان سرسختى و سماجت
دارید ولى لزوماً بى پروا نیستید. زیرکى، تیزهوشى و گوش به زنگ بودن از
دیگر خصوصیات شخصیتى شماست. باید مطمئن شوید که در هر زمینه اى و بویژه از
لحاظ شغلى در رأس امور قرار دارید. شریک زندگى شما باید فرد باهوشى باشد.
احساسات در زندگى براى شما مهم است اما به طور حتم همه چیز نیست



انگور سیاه
بطور کلى
فرد مؤدبى هستید. به سرعت عصبانى مى شوید ولى خیلى سریع به حالت اولیه باز
مى گردید. از زیبایى در هر نوع آن لذت مى برید. فرد محبوبى هستید شما سرشت
خونگرم و سخاوتمندى دارید. میل زیادى براى زندگى در شما موج مى زند و از
انجام هر کارى که مى کنیم لذت مى برید. شریک زندگیتان باید در هیجانات شما
سهیم شود و از پیشنهاداتتان لذت ببرد



آناناس
به سرعت تصمیم
مى گیرید و در انجام کارهایتان سریع و چابک هستید. تغییرات شغلى شما را
نمى ترساند که این موضوع یکى از برترى هاى شخصیت شماست. توانایى استثنایى
در سازماندهى کارهایتان دارید و از حجم زیاد وظایف اطرافتان نمى هراسید.
سعى دارید در روابط خود با دیگران متکى به نفس، صادق و درستکار باشید

21:

یک موضوع خنده دار
روان‌شناسان در حال جستجوی‌ ریشه‌های قدیمی خنده هستند که از نظریه‌ «خنده‌» قدیمی‌تر است‌.

به نظر نمی‌رسد که آماده کردن غذا‌هایی مثل تاکو و بوریتو ( دو غذای‌ مکزیکی‌) برای دانشجویان‌ گرسنه کالج‌، خیلی جالب و مفرح باشد اما زنان کنار پیشخوان‌(بار) در "سالسا ریکو‌" به نظر می‌آید که اوقات کاملا خوب و خوشی را سپری می‌کنند‌. وقتی‌ که از دو‌طرف میزهای بخار مخصوص آشپزی سر یکدیگر فریاد می‌زنند‌ و مثلا همدیگر را صدا می‌کنند‌، به شدت به خنده می‌افتند‌. در این بین دانشجویی‌ که نزدیک ماشین صندوقداری ایستاده‌است‌، سریع ظرف یک وعده غذایی خود را بر‌می‌دارد در حالی‌که اصلا نمی‌خندد‌.
دکتر رابرت پرو‌واین‌، استاد روان‌شناسی‌، مدیریت گروه سه‌نفره‌ی سالسا ریکو‌ را مورد تایید قرار می‌دهد‌‌، به این خاطر که او در صحنه‌های مشترک دانشجویان (مانند مورد مذکور‌) حضور دارد‌. استاد روان‌شناسی دانشگاه مریلند‌ِ بالتیمور‌کاونتی‌‌(umbc )‌، نزدیک به دو دهه را صرف دقت و توجه و نکته‌برداری از موقعیتهایی‌ نظیر آنچه در بالا ذکر شد کرده‌است‌. تمام تلاش او برای این است که افراد چرا و چگونه می‌خندند‌.
پروواین‌ خنده را به روشی پیش‌برد که یک رفتار‌شناس جانوری با مطالعه آواز پرندگان به پیش می‌برد و یا مانند جین گودال که روی شمپانزه‌ها مطالعه کرد‌، بوسیله یک مرحله بازگشت به عقب‌. او می‌گوید سعی می‌کند که خنده را به عنوان یک بیگانه‌ای مشاهده کند که بر زمین فرود آمده و ممکن است با خود بگوید‌: این صدا که شبیه عو‌عو کردن یا نفس‌نفس زدن است چیست که این موجودات همیشه در حال ایجاد آن هستند‌؟ و چرا یک چنین رفتارهای غیر‌عادی شکل گرفته‌اند؟
پروواین برای پاسخ به آن سوالات‌، صدای حالت انفجار و ترکیدن‌ خنده را ضبط کرد و صداهای ضبط شده را به آزمایشگاه تجزیه و تحلیل صدا واقع در باغ وحش ملی واشنگتن برد‌. در حقیقت کار محققان در این آزمایشگاه‌، تحقیق و تجزیه صداها و آواز پرندگان بود‌. بعدها او توانست تا آزمایشگاه تجزیه صدا که متعلق به خودش بود را بسازد‌ تا بتواند بسامد و دانگ و زیر‌و بمی خنده را ترسیم نماید‌. او در این حوزه‌، در مراکز خرید‌، بوفه‌_رستورانهای واقع در مراکز خرید‌، و مراکز‌ دانشجویی به دنبال ثبت و ضبط دفتر یادداشت خود برای هزاران نوع صدای مختلف خنده بود‌. و نیز در جستجوی گفتگوهای‌ معمولی پیش‌پا افتاده و یا بامزه‌ای بود که موجب خنده می‌شدند‌.
در یک لحظه در سالسا ریکو‌، کارمند و مشتری‌، در حال تصور‌کردن یکی از اصلی‌ترین یافته‌های او هستند‌: او‌، در کل به این نتیجه رسید که خنده توسط یک جمله بامزه‌ی به‌خصوص به‌وجود نمی‌آید‌. در عوض پاسخی متداول در موقعیت‌های اجتماعی است‌. مردم زمانی‌ که با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کنند بدون هیچ اعتنایی به «خنده‌دار» بودن گفتگو و مکالمه‌، می‌خندند اما زمانی که تنها می‌شوند دیگر نمی‌خندند‌.
پروواین می‌گوید‌:« شوخ‌طبعی و خنده به هم ارتباط دارند اما دو چیز مجزا از یکدیگر هستند‌. خنده‌، باستانی‌تر و قدیمی‌تر است‌. به عبارتی نخستین بازیِ‌ آوا‌سازی است‌. ما شوخی و شوخ‌طبعی توسعه‌ای مدرن‌، شناختی و زبانی است‌. خنده‌، خیلی قبل از آن‌که شوخی بوجود آید‌؛ وجود داشت‌».

درسهای خنده
در واقع دانشمندان دوره داروین‌، به این نکته اشاره کرده‌بودند که شمپانزه‌ها و دیگر پستانداران نخستین‌، وقتی‌که غلغلک داده می‌شوند یا در زمان بازی با یکدیگر، مشغول جنگ و دعوا می‌شوند صدایی شبیه به نفس‌نفس زدن از خود در می‌آورند‌. این پیش‌صدای خنده‌، به طور کل با خنده نوع بشر متفاوت است‌. پروواین می‌گوید این صدا بیشتر شبیه اره‌دستی است تا صدای خنده‌. اما منبع اصلی آن همان است که صدای خنده نوع بشر را موجب می‌شود‌.
پروواین که یک عصب‌شناس رشدی بوسیله آموزش است‌، در اصل به این موضوع علاقمند است که خنده چگونه می‌تواند عصب‌شناسی رفتار را مشخص نماید‌. او می‌گوید‌، خنده در بین تمام بشریت‌، جهانی و همگانی است و نیز ساختار ساده‌ای دارد‌. به همین جهت هم سیستم خوبی برای آغاز کشف و بررسی‌ ارتباطات میان مغز و رفتار است‌. اما پیش از این‌که او بتواند به روان‌شناسی عصب‌شناختی خنده بپردازد‌؛ در می‌یابد که باید درباره خود این پدیده اطلاعات بیشتری گرد‌آوری کند‌.
در اواخر دهه 80‌ ، هنوز قلمرو این رشته مشخص و کشف نشده بود‌. برخی روان‌شناسان روی روان‌شناسی شناختی و اجتماعی کار کرده بودند اما هیچ‌کدام در مورد خنده‌، هیچ فعالیتی انجام نداده بودند‌.
پروواین می‌افزاید‌:« در کل‌، علم روان‌شناسی از آزمون فرضیه زودرس رنج می‌کشد‌. اما کلید اصلی این‌است که شما به یافتن آزمون با‌ارزش فرضیه‌، مجبور هستید‌».
برای ادامه کار‌، او مطالعات مشاهده‌ای خود را آغاز کرد‌. او بعدها توانست تا با هزاران گونه مختلف خنده‌، به حقایق‌ دور از انتظاری دست یابد‌؛ که آنها را به صورت خلاصه در مقاله‌ای در جهت‌گیریهای رایج در علوم روان‌شناختی در سال 2004‌، به چاپ و نشر برساند‌(جلد 13‌، شماره6‌، صفحات 215تا 218‌) :
• خنده در موقعیتهای جمعی و اجتماعی‌، 30 بار بیشتر از زمانی که افراد تنها هستند‌، اتفاق می‌افتد‌. زمانی که افراد تنها هستند‌، بیشتر ترجیح می‌دهند که یا با خودشان حرف بزنند و یا لبخند بزنند تا بخندند‌.
• معمولا فکر می‌کنیم که خنده، پاسخی است به فردی که با ما سخن می‌گوید‌. اما در گفتگوها و مکالمات‌، احتمال خنده فرد سخنگو 46% بیشتر از مخاطبان او بوده و بوسیله خنده‌، صحبت خود را قطع می‌کنند یا مورد تاکید قرار می‌دهند‌.
• تنها حدود 10 تا 15% تعبیر‌های پیش‌خنده‌ها بی‌مزه و دور از خنده است‌. که اغلب آنها به اندازه جمله« همین الان باید برم‌» کسل‌کننده و خسته‌کننده است‌.
• افراد به عنوان تاکید بر کاری می‌خندند و آن را دتر جایی مشخص در جریان صدای خود وارد می‌کنند‌. ممکن است که بگویید « من دارم می‌رم‌، ها ها ها» اما نمی‌گویید «‌ من دارم‌، ها ها‌ها، می‌رم»‌. در واقع در مطالعه‌ای که نتایج آن هنوز به چاپ نرسیده‌است پروواین دریافته است که افراد ناشنوا نیز به طور مادرزادی‌ به همان نکاتی در مکالمات می‌خندند که افراد شنوا در مکالمات گفتاری خود‌.
• همان‌طور که عقل عامه می‌گوید‌، خنده مسری‌است‌. تنها گوش دادن به صدای خنده یک‌فرد کافیست تا موجب خنده فرد دیگری شود‌.
پروواین می‌گوید‌ در اصل «خنده» شمپانزه احتمالا از الگوی نفس‌نفس زدن این حیوان در زمان بازی بوجود می‌آید‌. در طول سالها‌، این صدا به عنوان نشانه‌ای در شوخی‌های اجتماعی و جمعی تا به امروز بوده است‌. گاهی اوقات‌ ممکن است به این خاطر که یک لطیفه معرکه شنیده‌ایم بخندیم‌؛ اما اغلب از خنده به عنوان ابزاری برای پیوستن به اجتماع استفاده می‌کنیم‌.
خندیدن زیر‌لبی‌، خرناس کشیدن در خنده‌ و خنده از ته دل‌
مسلما تمام خنده‌ها مانند هم نیستند‌. همه ما وقتی خنده را تشخیص می‌دهیم که، آن را می‌شنویم‌‌؛ اما برخی خنده از ته دل هستند‌، برخی پوزخند‌، قهقهه ، و برخی هم خرناسی هستند‌. به سایت اینترنتی دکتر جو_آن باکورووسکی بروید و نمونه‌های مختلف خنده را گوش کنید‌. باکورووسکی که استاد روان‌شناسی در دانشگاه وندربیت است شروع به توسعه‌ی کار پروواین کرده است‌. او این کار را بوسیله کشف تفاوتها میان انواع مختلف خنده و اینکه این تفاوتها چه مفهومی می‌تواند داشته باشد‌، انجام می‌دهد‌.
در مطالعه‌ای که در سال 2001 در نشریه علم روان‌شناسی به چاپ رسید‌، او و همکارش از دانشجویان کالج خواستند تا 50 نوع صدای مختلف خنده زن و مرد را ضبط کنند‌. نمونه‌هخا از خنده‌های « با‌صدا‌» شروع می‌شد که اکثرا صدایی شبیه‌ "هاها‌ها" یا "هه‌هه هه" داشتند و به خنده‌های بی‌صدایی ختم می‌شد که صدایی شبیه خرناس داشت‌.
محققان این مطالعه دریافتند که اکثر زنان و مردانی که به نمونه‌ها گوش دادند به خنده‌های صدا‌دار بسیار بیشتر از خنده‌های بی‌صدا‌، پاسخ مثبت دادند‌: آنها از دوباره شنیدن آن لذت می‌بردند‌، و معتقد بودند که این صدا صمیمانه‌تر است و بسیار مشتاق بودند تا فردی که صدای خنده متعلق به او است را ببینند‌.
باکورووسکی می‌گوید این پاسخ‌های مثبت به هدف تکاملی خنده اشاره می‌کند‌. او فرض می‌کند ما خنده را برای بیرون‌کشیدن واکنشهای مثبت دیگر افراد و نیز برقراری‌ ارتباط با آنان مورد استفاده قرار می‌دهیم و اینکه قصد نداریم به آنان آسیبی وارد کنیم‌.
او در ادامه می‌افزاید‌:« انسانها به رفتار جمعی‌ با افراد غیر‌خویشاوند و فامیل‌(غریبه) در حد بسیار گسترده‌ای اعتماد می‌کنند‌، که این اعتماد در هیچ‌یک از گونه‌های دیگر دیده نمی‌شود‌. اما انسانها ذاتاً اهل رقابت و جاه‌طلبی هستند‌. بنابر‌این‌، نظریه کلی این‌است که ما می‌بایست برخی از رفتارها و منظور‌ها را بوجود‌ آوریم تا دیگران بدانند که در برابر آنها احساس خوب و مثبتی داریم‌».
او می‌گوید خنده‌، همان رفتارها و منظور‌ها است‌. اما هر خنده‌ای نه .
او و همکارانش‌ معتقدند که خنده با‌صدا نشانه‌ قابل اعتماد‌تری از خلقیات‌ مثبت یک فرد‌، در مقایسه با خنده بی‌صدا می‌باشد‌. به عبارت دیگر وقتی فردی با صدای «ها‌ها ها» می‌خندد احتمالا واقعا خوشحال و غیر‌پرخاشگر است‌. اما در خنده تو‌دماغی‌(خرناسی‌) نمی‌توان از این موضوع مطمئن بود‌.
یک مقاله که هنوز منتشر نشده‌ و به دنبال همین مطالب در نشریه علوم روان‌شناختی منتشر خواهد شد‌، شواهد و دلایل بیشتری را برای این مدعا ارایه می‌دهد‌. در آن‌، که سایت اینترنتی باکورووسکی به این آدرس است‌ ‌، می‌گوید دریافته‌اند که کودکان مبتلا به اوتیسم‌، که مایل به تولید سیگنالها و نشانه‌های بسیار صادقانه برای حالات درونی خود هستند‌، ضریب و بهره خنده‌ی با‌صدای بیشتری نسبت به بی‌صدا‌، در مقایسه با همسالان خود دارند‌.
باکورووسکی می‌گوید که در برنامه بعدی خود می‌خواهد با استفاده از تصاویر‌ذهنی شروع به بررسی و کند‌و کاو پایه‌های کالبد‌شناسی عصبی خنده نماید‌ : به عنوان مثال‌، او می‌خواهد این نکته را کشف کند که آیا قسمتهایی از مغز که در خنده دخالت و شرکت می‌کنند نسبت به آن قسمتهایی که در سخنرانی و گفتگو شرکت می‌کنند‌، پیر‌تر و قدیمی‌تر هستند یا خیر‌؟
او می‌افزاید‌:« این موضوع نوعی از قاپیدن و به سمت خود کشیدن شما می‌باشد‌‌. فکر نمی‌کنم کسی در حالی‌که بزرگ می‌شود بگوید‌"من" قصد دارم تا خنده را مطالعه کنم و در آن ادامه تحصیل دهم‌. اما اگر اتفاقی با آن برخورد کردید‌، مطمئنا با‌مزه خواهد بود‌».‌

(این مقاله ترجمه مستقیم از انجمن روانشناسی امریکا (apa) هستش)

22:

عشق پدیده ای است که از دیر باز ذهن انسان را به خود مشغول کرده است. دانشمندان حوزه های گوناگون به نوعی به تحلیل این پدیده در انسان پرداخته اند.مطلبی که در زیر آمده است سعی دارد به طور اجمالی یک سری از فاکتور های روانی را که در ایجاد این حس نقش بازی می کنند را باز شمارد.تستهای روانشناسی.سلامت روحیعشق پدیده ای است که از دیر باز ذهن انسان را به خود مشغول کرده است. دانشمندان حوزه های گوناگون به نوعی به تحلیل این پدیده در انسان پرداخته اند.مطلبی که در زیر آمده است سعی دارد به طور اجمالی یک سری از فاکتور های روانی را که در ایجاد این حس نقش بازی می کنند را باز شمارد.
● معشوق انعکاسی از عاشق
جستجوی فردی که انعکاسی از ما باشد از شایع ترین تئوری هایی است که به عنوان دلیل انتخاب معشوق بیان می شود. به این مفهوم که در فرد مقابل چیزی که در خودمان نیز وجود دارد، ما را به طرف او جذب می کند. در حقیقت در این نوع عشق انسان در جستجوی "منی دیگر" است. منی که بتواند تصویر مرا چون آیینه در خود انعکاس دهد. منی که برایم آشناست و برایم امنیت به همراه می آورد.
گاهی نیز در جستجوی آیینه ای هستیم که "من ایده آل " را به ما باز گرداند. اگر به عنوان مثال "سخت کوش بودن" جزو ایده آل های ما باشد، اینکه بتوانیم عشق فردی سخت کوش را به خود معطوف کنیم، برایمان تائیدی است از تصویری که می خواهیم از خودمان داشته باشیم.
در حقیقت، ما در این نوع عشق، در جستجوی نگاهی هستیم که ما را در آن تصویری که دوست داریم از خودداشته باشیم تائید کند.هر چه تردید در صحت این تصویراز خود بیشتر باشد، حضور این دیگری به عنوان عاملی اطمینان بخش برای ما حیاتی تر می شود.
البته باید گفت در اغلب عشق ها، به میزانی این بعد به چشم می خورد. هر فردی در رابطه با معشوق تا حدی در جستجوی بازسازی نگاهی است که از خود دارد. نگاه تائید کننده ی دیگری برای ما نمودی است که چقدر با"ایده آل هامان"منطبق هستیم. ولی زمانی که عشق تنها به این جنبه خلاصه شود، می تواند نمودی از شخصیت شکننده فرد عاشق باشد که بدون نگاه مثبت معشوق تمام روانش متزلزل می شود.
یکی دیگر از مشخصاتی که این عشق دارد،ایده آلیزه کردن فرد معشوق است. زیرا که شخص برای اینکه بتواند دیگری را بعنوان آیینه ای که تصویرش را به او باز می گرداند مورد تائید قرار دهد،باید از او در ذهنش شخص "معتبری" بسازد.
● معشوق به عنوان موجودی مکمل
در این عشق تفاوت های فرد است که ایجاد کننده ی این احساس کشش بین دو نفر می شود. در اینجا دیگر شخص در جستجوی همتای خود نیست، بلکه در جستجوی کسی است که جایگزین یک سری فقدان های وجودی اش شود. به عنوان مثال فرد منزوی عاشق فردی بسیار اجتماعی می شود.عامل اصلی این کشش یافتن ابعادی است که فرد در خود نمی تواند ایجاد کند. به گفته ی روانشناسان در بسیاری موارد این تفاوت نه تنها می تواند با زمان جذابیتش را از دست بدهد، بلکه بصورت عامل اختلاف طرفین بروز کند. یعنی جنبه هایی که در اول ارتباط عامل اصلی انتخاب فرد بوده اند، به مرور زمان برای فرد عاشق به صورت ضعف هایی غیر قابل تحمل در می آیند تا جایی که می توانند جدایی دو فرد را باعث شوند. به عنوان مثال در نمونه ی بالا اجتماعی بودن فرد به "سبک بودن" یا "فضا گیر بودن" تعبیر شود.
می توان گفت در نوع اول عشق( جستجوی فرد مشابه خود) نیز سیر رابطه می تواند به همین جا ختم شود. یعنی با مرور زمان شخص مقابل انعکاسی می شود از ضعف هایی که فرد درخود تحمل دیدنشان را ندارد و به این صورت عشق کمرنگ تر و کمرنگ تر می شود. زیرا فرد از حضور مداوم کسی که او را پی در پی به یاد ضعف های خودش می اندازد احساس راحتی نمی کند.
برخلاف چیزی که می توانیم تصور کنیم، این دو نوع گرایش( کشش به فرد مشابه و یا متفاوت ) می توانند به طور هم زمان در یک فرد وجود داشته باشد. در حقیقت روان انسان به دلیل پیچیدگی که دارد، قادر است در خود تناقضات بسیاری را جا بدهد. در روانشناسی احساسات متناقض، حضور یکدیگر را همیشه نفی نمی کنند.سیاه و سفید می توانند هم زمان با هم وجود داشته باشند و همین تناقضات هستند که دینامیک روانی ما را باعث می شوند.
روانشناسان معتقدند یک سری از دلایل انتخاب عشقی از ناخود آگاه و بخش دیگرش آگاهانه می باشد.
به عقیده "وینچ"[۱]، ما در خیلی مواقع در بخش "خود آگاه ذهن مان" برای انتخاب در جستجوی شباهت های فرد مقابل هستیم."ارزش ها و علائق مشترک"در این انتخاب نقش بازی می کنند. در صورتی که بخش"مکمل" عشق را تا حدود زیادی "ساختار شخصیت" افراد و نیاز های عاطفی و عمیق و در خیلی موارد ناخود آگاه شان عامل می شوند. اساس این نظر وینچ عقاید فروید در این زمینه است. در حقیقت فروید در کتاب "مقدمه ای بر نارسیسیسم"[۲]، عنوان می کند که در تجربیات بالینی اش مشاهده نموده است که افراد خود شیفته گرایش زیادی به انتخاب اشخاص وابسته و مطیع دارند.
در حقیقت وینچ در کاری تحقیقی، می خواست صحت و سقم این گفته ی فروید را به محک آزمایش بگذارد. او با استفاده از متدهای آماری( آنالیز فاکتوریل ) به بررسی گروهی از زوج ها پرداخت. وی در تحقیقاتش نشان داد که مردهای خود مرکز و خود شیفته، گرایش به انتخاب زنانی دارند که تصویری منفی از خود دارند و مدام در حال ملامت خود هستند. در حالی که زنان خود شیفته و خود محور بیشتر مردان مضطرب و تشنه حمایت را انتخاب می کنند.
محققین دیگری مثل شوتز[۳] و ویلی[۴] نیز در تحقیقات بعدی به نتایجی مشابه رسیدند. به عقیده شوتز عاملی که در انتخاب های عاشقانه موثر است این است که کاراکترهایی که در رفتار فرد بروز می کند، با نیازهای درونی و ناخودآگاه فرد مقابل منطبق و هماهنگ باشد ( و بلعکس ) .
بی تردید چون شخصیت انسان ها بعدهای متفاوت و پیچیده ای دارد، می توانیم تصور کنیم که در بعدهای مختلف افراد نقش های مختلفی را بعهده داشته باشند.
در خیلی زوج ها، اگر این احساس عشق ایجاد می شود بخاطر این است که مکمل بودنشان در زمینه های گوناگون با عوض شدن نقش ها همراه است.
مثال زیر ما را به درک این مطلب یاری می دهد:
آقایی دوست دارد در زندگی روزمره و اجتماعی، کنترل همه چیز را در دست او باشد. این تمایل با انتظاراتی که همسر این شخص از او دارد، منطبق است. ولی در زمینه ی جنسی زن است که دوست دارد نقش فعال داشته باشد و همه چیز را هدایت کند. این رفتار بسیار مورد علاقه مرد می باشد. زیرا او ترجیح می دهد که موقع نزدیکی منفعل بماند. در این زوج مشاهده می کنیم که بعد مکمل بودن وجود دارد، ولی در زمینه های مختلف رل ها تغییر می کند. اگر در این زوج عشق ادامه پیدا می کند بخاطر این است که زمینه هایی که در آن مکمل هستند با هم منطبق می باشند.
● شباهت بدون مکمل بودن
شباهت زیاد ساختار روانی، می تواند مانع دوام رابطه عاطفی باشد. به عنوان نمونه، اگر در طرفین، نیاز به کنترل و هدایت دیگری در همه ی زمینه ها به یک شدت وجود داشته باشد، احتمال این که بین این دو فرد نزدیکی عاشقانه دوام پیدا کند کم است. در این شرایط حتی اگر کششی هم بین دو فرد ایجاد شود، بعد از پایان فاز " ایده آل کردن دیگری " و با شروع زندگی واقعی، با هم وارد یک" بازی قدرت " خواهند شد که در آن هر کدام سعی می کند قانون خود را به دیگری تحمیل کند. یا به عنوان مثال اگردرهر دو طرفین این نیاز وجود داشته باشد که دیگری برایش رل "حمایت مادرانه " را ایفا کند و خود نتواند این رل را برای او بازی کند، باز هم امکان تداوم رابطه ی عاطفی کاهش خواهد یافت. در چنین رابطه ای، هر دو احساس محرومیت می کنند. زیرا نه چیزی که انتظار دارند بر آورده می شود و نه خود می توانند به نیاز دیگری پاسخ گو باشند.
● مکمل کامل بدون شباهت
در اینجا برای درک این نوع رابطه، مثال زیر را عنوان می کنیم:
رابطه ای را فرض کنید که در آن یکی از طرفین ( مثلا زن ) احتیاج مداوم به انتقاد کردن و کوچک کردن دیگری دارد و طرف مقابل در نقشی که دارد کاملا احساس رضایت می کند . زیرا نقشی است که از کودکی به او اهدا شده است و با گذشت زمان، رل "قربانی بودن" برایش نقش حیاتی پیدا کرده است. زمانی که تحقیر می شود، می تواند به دیگران از اخلاق و بر خورد زنش شکایت کند و با دادن رل قربانی به خود، دلسوزی دیگران را برانگیزد.
این رابطه، رابطه ایست که شانس ادامه اش زیاد است . زیرا هر کدام از طرفین به گونه ای به دیگری نیاز دارد. در حقیقت این "دیگری" به او یاری می دهد که سناریو ارتباطی مورد نیازش را به اجرا در بیاورد. یعنی تا زمانی که طرفین قبول کنند به بازی نقششان ادامه بدهند، این رابطه ادامه پیدا خواهد کرد. ولی همین که یکی از دو طرف به دلایلی ( مثلا به دنبال یک روان درمانی ) تصمیم به تغییر نقشش بگیرد، زوج متزلزل خواهد شد.
● تاثیر نیازها و ترس های انسان ها درپیدایی و تداوم عشق
نکته ی اساسی و مهمی که در روابط انسان ها و خصوصا در رابطه ی یک زوج باید در نظر گرفته شود، نه تنها احتیاج ها و نیازهایی است که افراد بیان می کنند، بلکه نیازهایی است که ریشه در ناخودآگاه فرد دارد. این نیازها نقش اساسی در در رابطه ها بازی می کنند.
از نظر شوتز، دو فاکتور اساسی در ناخودآگاه تعیین کننده ی نزدیک شدن یا عدم نزدیک شدن دو فرد به هم می باشند: این دو عامل "ترس های اساسی" و" احتیاجات ریشه ای "افراد هستند.
به عقیده ی او اگر احتیاجات ریشه ای فرد ترس های اساسی دیگری
.....ادامه دارد

23:

عشاق اغلب هم حسی و همدلی فوق العاده ای را تجربه می کنند. واژه دو روح در یک جسم در این دوران عشق رمانتیک واژه ای بسیار گویاست. تغییرات شیمیائی مغز را در این دوران هلن فیشر با دقت مطالعه کرده است و اعتقاد علمی بر آنست که عشق در مرحله ی هیجان با دو پامین و نور آدرنالین زیاد، شوری شگفت انگیز ایجاد می کند و در این دوران سیستم های انگیزشی هوس و هدف مندی مغز در مسیر تسخیر جنسی معشوق، فعالیت های عادی مغز تحلیل گر را مخدوش می کند. این دوران همان مستی و شور عاشقی است. و پس از گذشت از این مرحله، اگر دوام عشق به هورمون پیوند و دلبستگی امان بدهد، «اُکسی توسین» بتدریج شور و هیجان را تعدیل کرده و آرامش و دلبستگی را حاکم بر روابط عاشق و معشوق می کند.
وقتی از عشق سخن بگوئیم بلافاصله بحث حقیقی یا مجازی بودن آن مطرح می شود. سخت گذران بودن یا ماندگاری آن بمیان می آید و خلاصه بحث جسمانی یا معنوی - روحانی بودن عشق هم خود را به میدان گفتگو می کشاند.
مولانا می گوید:
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است
عاقبت ما را به آن شه رهبر است.
لذا نظر او اینست که حتی عشق مجازی هم تجربه ای است که راه تجربه ی عشق حقیقی را هموار می کند. ولی شرط عمل اینست که عاشق ادب عاشقی بداند. ادب عاشقی هم چیزی نیست جز فنا خودپرستی در اکسیر عشق. بهمین دلیل برای مولانا عشق پر از شهد و شیرینی و آرامش آفرین نیست. او بر خلاف حافظ که از مصیبت ها و بلاهای عشق غافلگیر می شود و می گوید:
الا یا ایهلا ساقی اَدرکساً و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها.
مولانا می گوید:
عشق از اول سرکش و خونی بُود
تا گریزد هر که بیرونی بود
مولانا نبرد عاشقی را کار هر کسی نمی داند و می گوید درکوره ی عشق بسیاری فقط می سوزند و جمعی از میانه ی راه می گریزند. چون در این راه عشق جز معشوق، همه چیز ترا می گیرد و می سوزاند تا ترا بیازماید.
مولانا در دفتر اول مثنوی در قصه ی کنیزک و پادشاه، به زیباترین شیوه بیان هوس، غرور، حسادت، خودپرستی، مقام و جایگاه و کِبر پادشاهی را در کوره ی عشق کنیزک ذوب می کند و پادشاه را از مسیر عشق مجازی به شاهراه عشق حقیقی می کشاند.
مولانا می گوید:تستهای روانشناسی.سلامت روحی
عشق آن شعله است کو چون برفروخت
هر چه جز معشوق باقی جمله سوخت
مولانا شرط اول تجربه ی عاشقی را، چیره شدن بر تمایلات نفس و خود پرستانه می داند،چنانکه می گوید
با مدعی مگوئید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی
در قصه ی کنیزک و پادشاه، ابتدا عشق پادشاه به کنیزک، سراسر هوس و خواهندگی است و بهمین دلیل فرمان می دهد که کنیزک را به قصر او آورده بیارایند و به بالینش بیاورند. حاصل این تمنای یک جانبه و خود خواهانه، بیماری و زرد روئی کنیزک است و افتادن او به بستر مرگ.
در گام نخست ترس پادشاه از مرگ کنیزک که پاسخی به درمان طبیبان جسمانی نمی دهد، او را با تواضع و برهنه پا به شبستان مسجد می برد و در اوج عجز بشری، درمان کنیزک را فقط از درگاه احدیت طلب می کند. در خواب به او وعده می دهند که طبیبی روحانی به آن منطقه می آید که قادر به درمان کنیزک است. روز موعود می رسد و پادشاه به استقبال طبیب روحانی می رود و با تواضع بیمار خود را بدست طبیت روحانی می دهد.
در اینجاست که گام دیگری از استحاله ی احوال پادشاه فرا رسیده است. زیرا طبیب روحانی به او می گوید که کنیزک دل در گرو مرد زرگری دارد که برای بهبودی حال او، باید فرمان دهی مرد زرگر بیاید و کنیزک با او کامجویی کند. حسادت پادشاه که از ویژگیهای عشق مجازی است باید در راه تجربه ی عشق حقیقی، رنگ ببازد.
پادشاه فرمان می دهد و مرد زرگر می آید و کنیزک رو به بهبودی میرود و پادشاه کام نا
گرفته از کنیزک، شاهد کامجوئی او با مرد زرگر است.
طبیب روحانی که پادشاه را استوار راه عشق می یابد درسی دیگر به او می آموزد و آن خوراندن سم تدریجی به مرد زرگر و دگرگون شدن ظاهر اوست. مرد زرگر بتدریج لاغر و زرد چهره و تکیده می شود و به سرازیری مرگ افتاده است که عشق او در دل کنیزک، قبل از مردن او می میرد.
طبیب روحانی می خواهد که پادشاه بداند که:
عشق هایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود.
مرد زرگر می میرد، کنیزک در قصر می ماند و دل سوی پادشاه می آورد اما قصه اینگونه پایان می یابد که پادشاه با این تجربه ی دل دادگی و سوزاندن هوس - حسادت - کبر و خود پرستی، وارد وادی دیگری از عشق حقیقی شده که دیگر وصال و کامجوئی از کنیزک خواسته ی پادشاه نیست و وسعت قلب او عشقی بزرگتر را در خود جای داده است.
هیچ عاشق خود نباشد وصل جو
که نه معشوقش بود جویای او
پی بردن به دستگاه فکری مولانا، گام نخست در شناخت دیدگاه او نسبت به عشق است.
او نه فقط تئوری عشق را می شناسد، بلکه با یک تجربه ی عاشقانه، گام به گام رهرو وادی عشق را هدایت می کند.
«ای آنکه شنیدی سخن عشق، ببین عشق
کو حالت بشنیده و کو حالت دیده»
اینکه شمس در ملاقات خود با مولانا چه کرد؟ حدیث پُر رمز و رازی است، که بسیاری با کوته بینی این تجربه را با متر کوتاه خود اندازه می گیرند و میزان درستی در دست ندارند تا این تجربه ی فراتر از امور مادی ارتباط را اندازه کنند. آنچه نمی دانیم بسیار است ولی آنچه می دانیم اینکه ملاقات شمس در زندگی مولانا تحول شگفتی آفرید.
مولانا که در زهدان دین فقاهتی پرورش یافته بود، در این تحول معنوی و با تجربه ای عاشقانه، این پوسته ی تنگ را شکافت و به جمع وارهیدگان غیر عبوس دین فقاهتی پیوست که خود گفته است
«سجاده نشین با وقاری بودم
رقصنده کودکان کویم کردی.»
مولانا تمام هویت اکتسابی خود را چون گل برگهای یک گل، تک تک به باد فنا سپرد و رشد نوین را از تخم دانه ی وجود آغاز کرد. از مخزن هستی خود و از گنج درون تن به قماری عاشقانه سپرد که در طلب وصال با معشوق هر چه از او خواسته شد بی محابا، بخشید.
در سیر معنوی عشق یکی از نادرترین متفکران زمانه ی خود گشت که بر خلاف ردای آستین گشادی که می پوشید، شوریده ای بود سرمست و رقصنده ای شیدا در عالم دل باختگان حقیقت. و بر خلاف سماعی که می گذاشت پرهیز کاری بود ستُرگ در وادی تقوی:
«عشق آن شعله است کو چون بر فروخت
هر چه جز معشوق باقی جمله سوخت»
هدف غائی بشریت بر طبق نظریه ی مولوی، به وحدت رسیدن با خالق هستی از راه عشق است. او فضیلت را نه غایت، بلکه وسیله ای برای نیل به غایت می داند. از این رو است که شعر او بر دیده ی استعلامی وحدت استوار است و او این باور را از موضع اخلاق و نه متا فیزیکی استنتاج می کند.
غایت مولانا عشق و نیروی هستی بخش آن است که نیروی محرکه ی دیدگاه اخلاقی مذکور به شمار می رود و به تصوف مولانا چشم اندازی مثبت و غائی برای وضعیت دشوار زندگی بشر امروزی که سخت «منفرد» و تنها شده می دهد. وحدت وجود و موجود اگر چه واژه ای است که با مولانا به جهان اندیشه وارد نشده است و این مفهوم را به ابن عربی،فیلسوف مسلمان اسپانیولی اصل نسبت می دهند ولی تجربه ی وحدت عشق و عاشق و معشوق در لابلای اشعار مولانا خوابیده است.
«باده در جوشش گدای جوش ما
چرخ در گردش گدای هوش ما
باده از ما مست شد، نی ما از او
قابل از ما هست شد، نی ما از او»
مولانا ریشه ی آگاهی را در رابطه ی میان دو ذره و قابلیت ذاتی آنها در پیوستن به یکدیگر می داند. این امر همان پیوستگی کوانتومی موجود در سطح DNA است که امروز به نیروی اساسی حیات معروف است.
در این جا مایلم جدولی را پیش روی شما بگذارم که توضیح مربوط به آنرا در ماه آینده ارائه خواهم کرد. فقط با این تصویر در این حد آشنا شوید.
که حیات روانی انسان از دیدگاه روانشناسی علمی و عرفان شرقی نوعی هم خوانی دارد که یکی از طریق تجربیات علمی و دیگری از طریق تجربیات علم حضوری و شهودی که شیوه ای دیگر از دریافت حقیقت است، به مطالعه ی انسان پرداخته.

24:

عشق از اول چرا خونی بود؟
تا گریزد هر که بیرونی بود

عشق اگرچه سخت بدست می آید، ولی وقتی تجربه شد، زنگ دل میزداید و جسم و جان آدمی را پاک و منزه از صفات زشت می گرداند و دل پرالتهاب و تشویش را به آرامش می کشاند که دل آینه جهان هستی همان جام جهان نمایی می گردد که حافظ می گوید:

گفتم این جام جهان بین بتو کی داد حکیم
گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد

عشق حقیقی خس و خاشاک و ناخالصی وجود را می سوزاند و به قوای دهنی آن تمرکزی را می بخشد که برای کشف حقیقت هستی لازم است. عشق بر خرمن تمناهای ناخالص و بر میدان منیّت و خودپرستی چنان می تازد و می سوزاند که از خاکستر وجود کهنه ی عاشق، ققنوس وجود جانی تازه می گیرد و جهان را دگرگونه می بیند. و عاشق به بیانی غیر متعارف فریاد می زند:

تابش جان یافت دلم
واشد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم
دشمن آن کهنه شدم
«مولانا»

اگر به تجربیات سی ساله خود به عنوان روانشناس تکیه کنم، به جرأت خواهم گفت اکثر روان رنجوران و روان آزردگانی که زندگی خود را در فضای امن و خصوصی با من در میان گذاشته اند، به شکلی از فقدان تجربه عشق شکایت و حکایت گفته اند.
گفتگو با انسانها به من آموخته است که هرکسی از دید خود واژه عشق را توصیف و بیان می کند و به قول مولانا:«هر کسی از ظن خود شد یار من»
و همین موضوع سبب شده است که حافظ بگوید:

یک قصه بیش نیست قصه عشق و این
عجب که از هر زبان که می شنوم نامکرر است

با تمام تنوع و نسبیتی که در تجربه عشق دیده می شود، یک وجه عمومی تجربه عاشقانه انکارناپذیر است. و آن اینکه موجودی بیرون از وجود ما چنان شور و شعفی در ما بوجود می آورد که همه چیز برایمان وجدآفرین می شود. زیباترین تصویر خویش و تصویر زندگی و هستی را پیش روی ما می گذارد و ما طالب و خواهان تداوم این حالت می شویم و لشگر غم وقتی بر دل مان فرود می آید که این حالت رو به پایان می گذارد و عاشق در دوران هوشیاری پس از مستی، دیگر عقاب سرکش عشق را که روزگاری به دشت فسرده جان او پر کشیده و شوری تازه در کالبد او دمیده بود، در کنار خود نمی بیند و افسرده و جان سرد، به آتش خاموش وجود خود با تلخی می نگرد.
حسرت، دلمردگی، یأس، پوچی وبی معنایی و بی اشتیاقی روح را فرا می گیرد ، انسان بیشتر به رویا پردازی و انزوا پناه می برد. گاه نیز ترس و وحشت از تکرار این تجربه ی تلخ او را مردم گریز می کند
اینگونه تجربیات عاشقانه را روانشناسی «عشق های نابالغ»، عصب شناسی رفتار به جایگری های هیجانی «نوروترانسمیتر» های مغزی و عرفان عشق های مجازی نامیده اند. مولانا می گوید:

دیدم اندر خانه من نقش و نگار
بودم اندر عشق خانه بی قرار
چشم را بر نقش می انداختم
همچو طفلان عشق ها می باختم
پس نکو گفت: آن حکیم کامیار
که: تو طفلی، خانه پر نقش و نگار

جالب اینکه همانگونه که روانشناسی بر این باور است که دلبستگی های عمیق و امن به بلوغ عاطفی نیاز دارد، عرفان نیز بر این باور است که دل تولدی دارد، طفولیتی دارد، بلوغی دارد و بیماری دارد و سلامتی دارد.
و از همین راه است که تجربه عاشقانه و عشق به دو بخش مجازی و حقیقی تقسیم می شود. مولانا می گوید:

خفته باشی بر لب جو خشک لب
می دوی سوی سراب اندر طلب
دور می بینی سراب و می دوی
عاشقِ آن بینش خود می شوی

خانم «هلن فیشر» پژوهشگر تجربیات عاشقانه، که به شیوه تجربی - علمی به مطالعه عشق پرداخته است می گوید:
عشق در مرحله شور و کشش اولیه و شهوت قدرتمندی که دو نفر را در یک دنیای بسیار خصوصی و مجزا از جهان بیرون غرق می کند، حالتی شبیه کسی است که مواد مخدر برانگیزنده مانند «کوکائین» مصرف کرده باشد، زیرا نوسانات مولکول های شیمیایی مغز و جایگیری آنها در بخش های مختلف مغز، سبب زیاده فعالی بخش عواطف و هیجان مغز می شود و راه تفکر و تحلیل را مسدود می کند و هیجان های عاطفی،عملکرد مغز را کنترل می کند و این حالت مدتی دوام می آورد و عاشق و معشوق تجربیات هیجانی بسیار قدرتمندی را در کنار یکدیگر بدست می آورند و به دیگران نسبتا بی توجه می شوند.
این حالت که نوعی وسواس و دلمشغولی ویژه، نوعی شور و بیقراری و کم خوابی و پرگویی بوجود میآورد، به تدریج رو به کاهش می گذارد و فوران مولکولهای شیمیایی فروکش می کمد و کم کم عاشق و معشوق به دنیای واقعیات برمیگردند و در این دوران است که مغز کم کم به تفکر و تحلیل و تجربه بر می گردد.
و در چنین حالتی اگر یار، یاری مناسب باشد و هم حسی و احترام و ملاطفت و مهربانی در رابطه باشد، کم کم سر و کله هورمون یا مولکول شیمیایی دیگری پیدا می شود که عنصر دلبستگی و پیوند است به نام «اکسی توسین». در این مرحله رابطه به سمت بلوغ می رود که پیوند روحی - عاطفی بین دو نفر عمیق تر می گردد. چنین پیوندهایی ماندگاری و نهایت تجربه عشق بین انسانی با انسان دیگر است. عرفان نیز اینگونه تجربیات عاشقانه را پیش نیاز تجربه عشق حقیقی می داند

عاشقی گر زین سَر و گر ز آن سَر است
عاقبت ما را بدان سر رهبر است.
«مولانا»

اما حکایت غم انگیز، حکایت چسبندگی های کودک واره، آلوده به نیاز و تمنا است که ما را به سوی یکدیگر می کشاند و نام عشق بر این کششها و جذبه های گاه حسابگرانه، گاه بسیار گذرا و هیجان انگیز می گذاریم که البته میوه های تلخ بر جای می گذارد.

عشق هایی کز پی رنگی بود
عشق نبود، عاقبت ننگی بود
«مولانا»

مولانا این مربی عشق برای تمام زمانها و این غواص زبردست دریای هستی در قصه اول مثنوی و در حکایت شاه و کنیزک، تمیز بین عشق حقیقی و مجازی را چنان تصویر می کند که خواننده ی روشن ضمیر بخوبی در می یابد که راه وصال واقعی چیست و دشمنان در کمین کدام؟
بطور خلاصه قصه را برای کسانی که با مثنوی مأنوس نیستند، را شرح می دهم تا اِشکال ما حسرت به دلان تجربه عاشقانه که بارها در هوس آب به سراب شتافتیم و له له زنان و خشکه لب به زمین و زمان بد گفته ایم، قدری روشن شود:

خلاصه قصه کنیزک و پادشاه:
پادشاهی در شکارگاه خود در حال شکار، کنیزکی را می بیند و سخت به او دل می بندد. پادشاه فرمان می دهد که دختر را به قرارگاه خصوصی او بیاورند و به جامه های فاخر و گران و جواهر بیآرایند و به خلوت او روانه سازند. کنیزک در عین تسلیم به فرمان شاه، روزن دل بر او نمی گشاید و هر روز بیمار و زرد می شود و پادشاه که سخت دلباخته اوست، تمام پزشکان کشور را فرا می خواند تا به درمان او بپردازند. پزشکان هرچه درمان می کنند، نتیجه عکس می بخشد و کنیزک به سوی مرگ نزدیکتر می شود. تا اینکه پادشاه قدرت زمینی خود را بی اثر می بیند و پای برهنه و متواضع به سوی مسجد می شتابد و با زاری و پریشانی از خدا طلب یاری می کند تا محبوب او را از این درد نجات بخشد. پادشاه در شبستان مسجد به خواب می رود و در خواب می بیند که علاج کنیزک در دست طبیب روحانی است و به او فرمان داده می شود که فردا سحرگاهان از کاخ خود بیرون آمده به استقبال طبیبی که به سوی کاخ روانه است برود و هرچه او بگوید انجام دهد تا شاید جان کنیزک نجات یابد. پادشاه چنین می کند. طبیب روحانی بر بالین کنیزک می رود و پس از سؤالات و معاینات بسیار به پادشاه می گوید علت بیماری کنیزک دلسپردگی او به مرد زرگری است که در فلان ده بسر می برد. باید او را بیاوریم و کنیزک به کام او جان تازه کند و چندی بعد، کاری کنیم که مرد زرگر از جمال و جان ضعیف شود وبا مرگ اوکنیزک آزاد شده در اختیار پادشاه قرار گیرد.
هرچه طبیب روحانی گفت،انجام شد و پادشاه محبوب خود را به خاطر سلامتی او به رقیب سپرد و شاهد کامجویی و بهبودی کنیزک گردید. بنا به تجویز طبیب روحانی هر روز زهری در کام مرد زرگر ریختند تا او بتدریج لاغر و تکیده و زردچهره گردید و از طراوت و شادابی او چیزی بجای نماند و عشق مرد زرگر در دل کنیزک قبل از مرگ مرد زرگر مُرد و کنیزک از این دلبستگی رها شد. طبیب روحانی به پادشاه گفت که هم اکنون نوبت کامجویی توست. و در اینجا که طبیب روحانی درسی بزرگ به پادشاه آموخته و فرق عشق حقیقی و مجاز را به او نشان داده و می داند که پادشاه دیگر وصال کنیزک را نمی جوید و در این تجربه به چیزی دل بسته که پایداری و ثباتی دارد.
پادشاه در جواب طبیب روحانی به او می گوید که او در این تجربه سلطان عشق را یافته و دیگر اسارت کنیزک این سلطان نپذیرد.
گذر از تمنای خودخواهانه و مشاهده ی عشق مجازی کنیزک به مرد زرگر به پادشاه آموخته بود که چگونه از عشق مجازی به عشق نهایی پرواز کند.

مولانا:
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد

و در جای دیگر:
عشق زنده در درون و در بَصَر
هر دمی باشد ز غنچه تازه تر
عشق آن زنده گزین کو باقی است
کز شراب جانفزایت ساقی است
عشق آن بگزین که جمله انبیا
یافتند از عشق او کاروکیا

به هر حال برای مولانا عشق نهایی، پیوند و دل سپردن به خالق هستی است که اجزاء پراکنده وجود ما را به هم وصل میکند و ما را به کرامت انسانی خود نزدیک و ما در پرتو این صلابت انسانی به حقیقت هستی بیش از هر چیز دل می بندیم.

25:

۱۰ ثانيه اول : واكنش سريع- اول ماژيك را از كودك بگيريد و اگر با خواهر يا برادرش دعوا مى كند، آنها را از هم جدا كنيد و كودك را به اتاق ديگر ببريد. بنا به عقيده يكى از متخصصين به اين كار مداخله سريع مى گويند. توقع نداشته باشيد كه تا به كودك فرمان ايست داديد، او هم اجرا كند، حفظ امنيت كودك بر مسائل ديگر مقدم است.
هر چيزى را كه موجب به وجود آمدن ديگر مشكلات مى شود از دسترس كودك دور كنيد. كودك تان بايد به شماو موقعيت موجود توجه كند وگرنه خوردن شيرينى و آزار و اذيت خواهر و برادر تبديل به نوعى سرگرمى براى او خواهدشد. در صورت لزوم خودتان و فرزندتان را از صحنه هياهو و جار و جنجال دور نگاه داريد در نتيجه امكان اين كه كارى انجام دهيد يا حرفى بزنيد كه بعداً از يادآورى پشيمان شويد از بين مى رود.
۱۰ثانيه دوم: حفظ آرامش- عصبانى شدن كار راحتى است اما كنترل آن بسيار سخت است. ذهن كودكان كاملاً باز و منطقى است چون به خوبى مى دانند كه چه وقت عصبانى مى شويد، حتى اگر سعى كنيد آن را بروز ندهيد. بيان احساسات كار بسيار مشكلى است بنابراين بايد كوتاه ترين و مناسب ترين راه را از بين راه هاى گوناگون پيدا كنيد. به جاى اين كه بگوييد«اى پسر بد» با صداى بلند بگوييد«آ.آ.آ» اين كار موجب آرامش شما مى شود و كودك نيز احساس حقارت نمى كند. خونسردى شما فرصت خوبى براى كودك است تا حرف هايتان را بهتر بشنود. اگر فرياد بزنيد همه چيز از پايه خراب خواهد شد.
۱۰ثانيه سوم:شناخت موقعيت- براى چندثانيه هم كه شده، وقايع را مرور كنيد. مانند اتفاقى كه در اول اين مطلب ذكر شد: ديوارهاى خط خطى شده اتاق خواب با مداد بنفش موجب عصبانيت شما شده است، در و ديوارها همه خط خطى شده اند و پسر شما، به خاطر عصبانى شدن شما از كار خود پشيمان شده و به خاطر واكنش شما قلبش شكسته است.


چند لحظه بعد متوجه مى شويد كه كار او تقليدى از كتاب «هرى و مداد بنفش» بوده و در واقع او به نظر خودش كارى خلاقانه و سازنده انجام داده است. در نظر داشتن موقعيت كار سختى است ، شايد بداخلاقى كودك سه ساله مربوط به گرسنگى او باشد، بنابراين بهتر است موقعيت خود را در نظر بگيريد و از خودتان بپرسيد عواملى وجود دارد كه بتوان با كمك آنها از بروز اين رفتار در آينده جلوگيرى كرد هيچ وقت به فرزندتان نگوييد «چند بار به تو گفتم كه…»
حتى اگر بعضى چيزها را ۱۰۰ بار به فرزندتان گفته ايد مهم نيست باز هم دوباره و دوباره بگوييد؛ فقط دوباره.
۱۰ثانيه چهارم: حرف زدن با كودك- اگر به كودك تان فرصت هيچ كارى نمى دهيد بهتر است به جاى كنترل كردن وى و نظم بخشيدن به رفتارش به او مسئوليت بدهيد و به جاى تنبيه به او بگوييد چرا اجازه نمى دهيد بعضى كارها را انجام دهد.

او دوست دارد از شما بشنود كه چه كار اشتباهى كرده و چگونه مى تواند كار بهترى انجام دهد. براى مثال به او بگوييد كه ما روى ديوار خط نمى كشيم ، روى كاغذ نقاشى مى كشيم. بحث و جدل با فرزندان بى فايده است و موجب كاهش تأثيرپذيرى كودك مى شود.
۱۰ثانيه پنجم: زمان نتيجه گيرى- بعضى از والدين فكر مى كنند تنبيه ، ركن اصلى تعليم و تربيت است ، اما بيان چهار يا پنج كلمه ساده براى گرفتن شيرينى از دست كودك و گفتن «قبل از شام شيرينى نخور» از قاپيدن شيرينى بهتر نيست
با تنبيه كارى از پيش نمى رود. اگر كودك داخل خانه توپ بازى مى كند، به جاى تنبيه، توپ را از دسترسش دور كنيد. اگر نتيجه اى كه انتظار داريد گرفتيد، خواهيد ديد كه كم كم اثربخشى كلامتان تقويت مى شود.

موضوع مهم و مؤثر ، فرصت دادن به كودك براى به دست آوردن تجربه و نتيجه اعمالش است. براى مثال اگر او بچه ها را بزند ديگر نمى تواند با آنها بازى كند.
۱۰ثانيه ششم: رفتارهاى منطقى-ذهن كودك كاملاً باز و منطقى است. اين كه دائم او را زير نظر داشته باشيد، كار خسته كننده اى است. والدين قوانين و نظرات مختلفى دارند ولى در به اجرا درآوردن هركدام از آنها، به زمان خاصى نياز دارند

بنابراين، خطرات را جدى بگيريد و كارى را كه خودتان نمى توانيد انجام دهيد، تحميل نكنيد. گفتن اين كه «اين آخرين شيرينى است كه تو مى خورى» يا «تا يك ماه ديگر از بازى خبرى نيست» نه تنها موجب ناراحتى كودك مى شود بلكه قواى جسمانى خودتان رانيز تحليل مى برد.
نقشه ۶۰ثانيه اى خيلى ساده است ، اما براى اجراى آن، نياز به تفكر به منظور رسيدن به اهدافتان و به همان ميزان نياز به كنترل رفتارتان داريد.

26:

پیشرفت دانش و درک ما از عشق، عاشق شدن و اهمیت آن در زندگی افراد راه درازی را تا امروز طی کرده است. در سال 1939 در یک مطالعه برروی اهمیت عشق در انتخاب همسر، از زنان پرسیدند که آنها اهمیت عشق را در چه ردیفی در انتخاب شوهر قرار می دهند. زنان عشق را در ردیف پنجم گذاشته بودند. بدین معنی فاکتور های دیگری مهم تر از عشق در انتخاب شوهر آینده شان دخیل بوده اند.
در جواب همین سئوال در سالهای 1995، هر بار که این سئوال تکرار شده، زنان و مردان عشق را اولین رقم در انتخاب همسر آینده قرار داده اند. امروزه جوانان که به فکر انتخاب رفیق و همسر آینده هستند اظهار می کنند که اولین انتظار در رابطه عشقی آنها احساس امنیت عاطفی می باشد. این الویتی که این نسل به عشق و عاطفه در ازدواج می دهد فرق بزرگی را در انتخاب همسر در مقایسه با نسل های گذشته در بر دارد.

■ مطالعات اخیر، روابط عشقی زوج ها را یک همبستگی بین طرفین می بیند که در کُنه آن یک دلبندی و دلبستگی عاطفی قوی بنا شده است. یکی از محققین اولیه روابط عاطفی زوج ها، دکتر «جانسون» می باشد. مطالعات و نوشته های او توجه محققان را جلب کرده و منبع اطلاعات و تحقیقات بیشتری می باشد.
1- در یک رابطه ی سالم همبستگی و دلبستگی عاطفی احتیاجات امنیتی، احساسی، عاطفی و احساس پشتیبان داشتن را فراهم می کند.
2- با همبستگی و دلبستگی عاطفی سالم در یک رابطه هر دو طرف احساس می کنند که طرف مقابل پذیرای فکر و احساسات آنها است و احساس اطمینان و پشت گرمی از حمایت آنها دارند. این باز بودن، پذیرا بودن و پاسخ گو بودن به احساسات یکدیگر در واقع همبستگی و دلبستگی عاطفی را بین دو طرف قوی تر می کند.

■تعداد بیشماری از مطالعات نشان می دهد که اولاً اشخاص در روابط عاطفی زوجی رضایتمند، از نظر روحی و جسمی سالم تر و تواناتر و شادتر هستند. دوما،ً رفتارهای تماسی مثبت و دوستانه و محبت آمیز بین طرفین در یک رابطه ی رضایت بخش، طرفین را در مقابل تنش های زندگی حمایت می کند و آنها را در دست و پنجه نرم کردن با مشکلات معمولی و همچنین حادثه های ناگوار زندگی کمک می کند. برای مثال دست همسر را در دست نگه داشتن می تواند اثر مثبتی در وجود شخص داشته باشد. دکتر«کوآن» در دانشگاه «ویرجنیا» به خانم هایی که برای«ام-آر-آی» مغز آمده بودند گفت که وقتی یک چراغ قرمز روی ماشین روشن می شود آنها ممکن است یک شوک الکتریکی بگیرند. این گفته تنش خانم ها را بالا برد که بوسیله ماشین اندازه گیری تنش بدن نشان داده می شد. خانمهایی که همسرانشان حضور داشتند و دست آنها را در دست داشتند وقتی شوک الکتریکی گرفتند تنش کمتری در بدنشان نشان داده شد و آنها اظهار درد کمتری کردند. وقتی رابطه ی ازدواجی خانم ها را با هم مقایسه کردند مشاهد نمودند که اثر حضور داشتن و دست همسر را گرفتن اثر مثبت بیشری نشان داد، وقتی خانمها بطور کلی رضایت بیشتری از روابط همسری خود گزارش داده بودند. از این مطالعه نتیجه گرفتند که تماسهای مثبت و محبت آمیز در یک رابطه ی سالم و رضایتمندانه در واقع بعنوان یک سپر در مقابل شوکها و تنش ها و دردها عمل می کند.

■ وقتی که رابطه ی عاشقانه بین دو نفر کار نمی کند رنجش ایجاد می شود. مطالعه دیگری این رنج و درد را در افراد نشان می دهد. دکتر«آیزنبرگ» در دانشگاه کالیفرنیا نشان می دهد که رفتارهای بی اعتنائی، کنار زدن، اهمیت ندادن و فاصله و جدائی ایجاد کردن از طرف همسر همان قسمت مغز اثر می گذارد که دردهای فیزیکی و بدنی نشان می دهد. در واقع هر وقت که ما احساس خطر، دوری و جدائی و فاصله از همسر کنیم و عاطفه ی ما جریحه دار شود، این قسمت مغز متحرک می شود. از طرف دیگر وقتی ما احساس نزدیکی و تماس با همسر و یارمان می کنیم و حمایت او را داریم هورمن های مخصوصی بنام«کادل هورمون» در بدن ترشح می شود که من آنرا به فارسی «هرمونهای عشق و دلبستگی» می نامم. این هرمونها مغز مرکزی را بطور مثبت تحریک کرده و موجب آرامش و شادی در فرد می شوند و در عین حال این هرمونها مراکز تنش را در مغز خاموش می کنند.
با پی بردن به اهمیت خوشحال و رضایت مند بودن در روابط عشقی خود، در رابطه با سلامت جسمی و روحی فرد در آن رابطه بجا می باشد که در شروع یک رابطه عشقی و بهتر کردن رابطه ی عشقی که داریم کوشش کنیم که تماسهای مثبت و محبت آمیز را بیشتر ارزش گذاشته و انجام دهیم.

■ در این سال جدید، در دید و بازدیدها و مهمانی ها، با فامیل و دوستان، شاید خوانندگان عزیز بیشتر درباره ی رابطه خود فکر کرده اند و می کنند، شاید بعضی از شما روابطی که خاتمه پیدا کرده است را به خاطر می آورند. بعضی اوقات تجربیات دردناکی هم ممکن است زنده شوند. اگر در این موقعیت هستید بیهوده وقت و انرژی روانی خود را روی دوره کردن خاطرات تلخ تلف نکنید. بجای آن، وقت خود را صرف کوشش در شناسائی خود بکار برید. بیشتر با خود در تماس باشید و رابطه ی با خودتان را بطرف مثبت حرکت دهید. در این مواقع شاید ما احتیاج داشته باشیم که تکه های جدا شده ی زندگیمان را پیش هم بگذاریم و از کل آن و رابطه ی بین قسمت ها درباره ی خود بیشتر یاد بگیریم ،قبل از اینکه دوباره یک رابطه جدید را شروع کنیم. اگر از تجربیات زندگیمان و اثرات عاطفی آن روی روحیه و روان خود آگاهی نداشته باشیم، وقتی یک رابطه ی جدید را شروع می کنیم گذشته مثل آینه ای در جلوی ناخودآگاه ما می تابد و ما را به راههایی که امکان تکرار اشتباهات گذشته را دارد می برد. داشتن شناخت روشنی از خودو خواسته های خود و داشتن رابطه مثبت و رضایت بخشی با خود، پایه اولیه ای برای ساختن رابطه ای سالم، استوار و رضایت بخش می باشد. در اینجا می خواهم کتاب جدید دکتر «جانسون» را به شما توصیه کنم. ترجمه اسم کتاب «مرا درآغرش بگیر»می باشد.

27:

در طی طول قرن ها شکوفائی روابط بین انسان ها، شکوفائی عشق را بدنبال داشته است. ولی تا به حال تعریف واحدی از عشق بدست نیامده است و هر کسی عشق را از دریچه ی دیدگاه و ذهنیت خود تعریف و توصیف می کند. برای برخی، عشق یک دوستی عمیق و برای برخی عشق یک اقبال، توفیق و یک سعادت است. بهر صورتی که عشق تعریف شود، یک حقیقت جاودانی است که در تاریخ بشریت، وجود همیشگی داشته است. تا عشق نباشد انگیزه برای زندگی وجود ندارد و تا انگیزه نباشد امید به آینده میسر نیست.
کمبود عشق یکی از علل اساسی خشم و نفرت افراد است. شاید گزافه گویی نباشد اگر بگوییم که نیاز به عشق همانقدر لازم و ضروری است که نیاز به غذا است. عشق غذای روحی انسان می باشد، ولی اغلب انسان ها برداشت درستی از عشق ندارند، و آن را با پدیده های دیگر اشتباه می گیرند.
افزایش تعداد جدائی بین زوج ها، شمار افراد معتاد به مواد مخدر، تعداد زندانیان و خشونت ها در مدارس نشانه هایی از کمبود عشق و علاقه است.
همانطور که یک میز برای ثبات خود احتیاج به چهار پایه دارد، عشق بین دو نفر هم احتیاج به چهار اساس اصلی دارد که عبارتند از علاقه، اعتماد، تفاهم و احترام متقابل. هر کدام از این اساس سست شود، بقیه ی پایه ها را هم سست خواهد کرد.
درجه ی عشق قابل اندازه گیری نیست. مثلاً عشق یک مادر به فرزند بدون قید و شرط است و نمی توان برای آن حدی قايل شد. خلاقیت عشق زمانی نمودار می شود که انسان توجه خود را به خوبی ها و صفات پسندیده ی دیگران متمرکز کند.
عشق می تواند یک عشق رومانتیک و یا عشق به فامیل و یا به چیزی باشد. واژه عشق بستگی به نوع آن دارد و با آن تنوع و پیچیدگیش تغییر می کند. اغلب اوقات عشق با وابستگی استباه گرفته می شود. برخی افراد تصور می کنند که عاشق هستند در صورتی که این یک وابستگی بیش نیست...
عشق باید در درون انسان بجوشد. انسانهایی که عشق را در بیرون خود جستجو می کنند، بر سفره ی دل خود غذایی ندارند و سعی می کنند از سفره دلِ دیگران تغذیه کنند، اما به کسانی برخورد می کنند که آنها هم سفره های خالی دارند. دو انسان گرسنه قادر نخواهند بود شکم همدیگر را سیر کنند. اینگونه روابط، اغلب تبدیل به نفرت و کینه توزی می شود.
بنابراین انسان نه از جنبه ی احتیاج، بلکه از جنبه ی اشتیاق باید عشق خود را به دیگران عرضه کند.
دو انسان مشتاق خیلی چیزها برای عرضه کردن به همدیگر دارند و این اشتیاق یک پیوند ناگسستنی در روابط آنها بوجود می آورد.آنها مدام از قسمت کردن داشتنی های خود به همدیگر سود و لذت میبرند. درست مثل کسی که در قله ی کوهی ایستاده و مشتاق است که منظره ی زیبایی را که مشاهده می کند، با عزیز ی قسمت کند. عشق مانند گیاهان، دائم باید آبیاری شود تا سبز و خرم بماند. عشق مانند یک ویلن است. آهنگ آن ممکن است تمام شود ولی تارهای آن برای همیشه باقی می ماند.
عاشق بودن درد و رنج هایی دارد که باید آنها را متحمل شد. درصورتی که عاشق نبودن درد و رنجهای دیگری را به همراه می آوردکه شاید بمراتب بیشتر باشد.

28:

زن ها و مردها به لحاظ شخصیتی و مهارت های ارتباطی تفاوت های زیادی باهم دارند اما بسیاری از خانم ها و آقایان از این نکته مطلع نیستند به همین دلیل شیوه برخورد درست با هم را نمی دانند و در نتیجه انتظارات و توقعات نابجایی از هم پیدا می کنند.

این مسئله بیشتر از همه در روابط خانوادگی و زناشویی خود را نشان می دهد، وقتی زن و شوهر یکدیگر را درست نشناسند چگونه می توانند نیازهای هم را درست پیش بینی کنند و یکدیگر را راضی و خرسند نگه دارند؟ همین امر به مرور باعث به وجود آمدن اختلاف های جدی می شود و در مواردی هم زن و شوهرها به این نتیجه می رسند که با هم تفاهم ندارند و این می تواند عواقب وخیمی به بار آورد، در این مطلب سعی می کنیم به شما بگوییم با همسرتان به لحاظ روانی چه تفاوت هایی دارید و چه توقعاتی می توانید از او داشته باشید.
قدرت بدنی مهم نیست
نمی توان گفت که آدم های با اعتماد به نفس کمتر از دیگران دچار شک و تردید می شوند اما باید بدانید آن ها بهتر این شک ها را مدیریت می کنند و می توانند تمام انرژی خود را معطوف به حل مسئله کنند و این همان جایی است که تفاوت هایی میان مردها و زن ها می بینیم.

مردها: در طول تاریخ مردها برای آنچه خواسته اند جنگیده اند، آن ها با توان فیزیکی بالایی که داشتند توانستند ثروت و منابع زیادی را به دست بیاورند. ولی در دوران مدرن که تکنولوژی پیشرفت زیادی کرده است مسائل خیلی کمی هستند که به قدرت بدنی نیاز داشته باشند. این روزها وقتی تعارض و تضادی پیش می آید، مردها سعی می کنند با گفت وگویی صلح آمیز آن را حل کنند اما همچنان در ناخودآگاه آن ها این موضوع وجود دارد که قدرت بدنی بیشتری دارند، به همین دلیل وقتی بحث و جدلی پیش می آید که نمی توان با صحبت آن را حل کرد، ناخودآگاه قدرت بدنی آن ها به ذهن شان می آید و همین امر باعث افزایش اعتماد به نفس شان می شود، البته منظورمان این نیست که آن ها از این نیرو استفاده می کنند بلکه به لحاظ ذهنی قوی ترشان می کند.
زن ها: زن ها می دانند که به لحاظ قدرت بدنی توان کمتری دارند و شاید همین امر باعث می شود برای خیلی از خانم ها بحث جدی با آقایان کمی مشکل شود چون وقتی بحث بالا می گیرد ناخودآگاه یادشان می آید به لحاظ بدنی ضعیف تر و آسیب پذیرتر هستند و نمی توانند به خوبی در برابر آن مرد از خود دفاع کنند. ولی توصیه ما به خانم ها این است که اول از همه یادشان باشد، اگر طرف مقابل حمله فیزیکی کند بیشتر نشان دهنده ترس اوست تا قدرتش. از طرف دیگر در طول تاریخ مردها از طریق قدرت بدنی خود زندگی را گذراندند ولی زن ها بیشتر از مهارت های زبانی خود استفاده کرده و توانسته اند مردها را متقاعد کنند، پس قدرت خود را در قانع کردن طرف مقابل دست کم نگیرید.
مردها برای شان هدف مهم است
مردها مشکلات شان را همانند یک ماشین اتوماتیک حل می کنند؛ آن ها روی موضوعی تمرکز کرده و همه کار می کنند تا آن را به دست آورند و به همین دلیل، فرآیند و راهی که آن ها را به خواسته شان می رساند برای شان چندان مهم نیست، مهم تنها نتیجه است اما زن ها توجه بیشتری به فرآیندها و طریقه رسیدن به هدف دارند و سوال مهم برای آن ها این است که چطور بهتر عمل کنند؟ چگونه رفتار کنند؟ چگونه کار درست را انجام دهند؟ همه این سوال ها می تواند توجه را از هدف نهایی منحرف کند و حتی گاهی دسترسی به هدف غیرممکن می شود. به خانم ها توصیه می کنیم اینقدر به حاشیه ها فکر نکنند بهتر است تمام توجه تان را تنها به یک نتیجه مثبت متمرکز کنید. البته باید حواس تان به تمام موانع ممکن و راه های غلبه بر آن ها باشد، جالب است بدانید افراد با اعتماد به نفس یک قانون مهم دارند: به جای این که هنگام مواجهه با مسائل نگران پیامدها شوند تنها به حل آن فکر می کنند.

اعتماد به نفس با بی ادبی فرق دارد
مردها خیلی بندرت به مشکلات شان اعتراف می کنند؛ آن ها وقتی به دنبال دستیابی به علائق خود هستند کم پیش می آید احساسات افراد دیگر را در نظر بگیرند. مردانی که هدف برای شان مهم است معمولا سلطه جو هستند؛ آن ها تنها به دنبال دستیابی به هدف شان هستند و برای شان اهمیتی ندارد که همکاران یا زیردستان شان درباره آن ها چه فکری می کنند، آن ها نمی ترسند کسی را بیازارند یا گستاخ به نظر برسند. زن ها در نقطه مقابل هستند، برای آن ها بسیار مهم است دیگران درباره آن ها چه فکری کنند؛ آن ها می خواهند همه را خشنود کرده و همه آن ها را تحسین کنند و دوست شان داشته باشند و در نتیجه آن ها حاضر می شوند کارهایی را که نمی خواهند، انجام دهند تنها به این دلیل که همکاران و دوستان شان را نیازارند. نمی گوییم بیش از اندازه بر اهداف تان پافشاری کنید و حاضر باشید به هر دلیلی به خودتان فشار بیاورید اما حواس تان باشد اعتماد به نفس با بی ادبی یا گستاخی فرق دارد.

خانم ها رمزگشاتر هستند
توانایی رمزگشایی به معنای حدس زدن احساسات طرف مقابل با مشاهده رفتار غیرکلامی اوست؛ برای نمونه فردی که این توانایی را دارد که از حالات صورت، وضعیت بدن و حرکات و نیز صدای دوست خود، در می یابد که او خوش و سرحال است یا محزون و افسرده. پژوهش ها نشان می دهند این توانایی در زنان به مراتب بیش از مردان است؛ زنان در قضاوت و استنباط هیجانات و عواطف به ویژه از حالات صورت بسیار توانمندتر از مردان هستند. این توانایی حتی در دختران دبستانی هم دیده می شود. زنان در رمزگشایی توان بالایی دارند برای مثال در یک جمع و در یک مهمانی اگر آقا از حرف همسرش خوشش نیاید و اشاره کند خانم سریعا متوجه می شود و مسیر حرف را عوض می کند ولی آقایان کمتر می توانند چنین کاری بکنند.

فرق زن ها و مردها در کنترل احساسات
مردها: از همان دوران کودکی معمولا پسرها را جوری تربیت می کنند که در آینده بتوانند از خودشان دفاع کنند. آن ها یاد می گیرند نباید گریه کنند، نباید از هیچ چیزی بترسند، نباید موجودات ضعیف تر را بترسانند و اذیت کنند. پدر و مادر به آن ها یاد می دهند باید قوی و شجاع باشند و روی خودشان کنترل داشته باشند. آدم ها و جامعه نیز از یک مرد انتظار دارند در هر موقعیتی آرامشش را حفظ کند، به دلیل همین باورها مردها تلاش می کنند که چنین قابلیت هایی را در خود به وجود آورند اما منظور ما این نیست که مردها در وضعیت های بحرانی عصبی نمی شوند. آن ها معمولا احساسات شان را کمتر نشان می دهند، در نتیجه زن ها احساس می کنند مردها اعتماد به نفس زیادی دارند و کاملا به خودشان مطمئن هستند.

زن ها: خانم ها به طور طبیعی، احساساتی تر و حساس تر هستند، عصبی بودن آن ها کاملا آشکار است و خیلی راحت می توان آن ها را آشفته کرد و بعد نقطه ضعف های شان را به رخ کشید. اگر به عنوان یک خانم دوست ندارید کسی بتواند با شما چنین کاری کند باید یاد بگیرید در جمع به خود مسلط باشید و خودتان را کنترل کنید. حواس تان به تمام حرکت ها، حالت های صورت و صدای تان باشد. وقتی عصبی می شوید، سعی کنید عمیق نفس بکشید و حواس تان باشد که کاری نکنید که بعدا از خودتان خجالت بکشید. باید سعی کنید احساسات تان را تا زمانی که به خانه می روید یا جایی که غریبه ای نیست درون تان نگه دارید و آن ها را بروز ندهید. البته حواس تان باشد نباید احساسات منفی را درون خودتان نگه دارید بلکه باید به نحوی آن ها را تخلیه کنید و اما هیچ گاه افراد با عزت نفس این کار را در مقابل غریبه ها انجام نمی دهند. البته فراموش نکنید هیچ کس از شما انتظار ندارد که همچون مردها رفتار کنید ولی اگر بتوانید در موقعیت های بحرانی خودتان را کنترل کنید، برای تان نقطه قوت بزرگی است.
مردها پیام ها را می سنجند و زن ها فراپیام را
زنان و مردان با وجودی که از کلمات مشابه استفاده می کنند ولی حرف یکدیگر را نمی فهمند. کلماتی که ما به کار می بریم 2 قسمت دارند: به اطلاعاتی که به وسیله معانی کلمات منتقل می شوند «پیام» می گویند و آنچه درباره روابط مخابره می شوند، تلقی در قبال یکدیگر، موقعیت و حرفی که می زنیم، حالت چهره و وضعیت بدنی ما هنگام صحبت کردن، «فراپیام» نامیده می شود. در حالی که کلمات اطلاعاتی را منتقل می سازند، طرز سخن ما، بلندی صدا، سرعت حرف زدن، لحن و ادای کلمات و تاکیدها، ذهنیت ما را مشخص می سازند؛ حالتی که به مخاطب ما می فهماند عصبانی هستیم یا احساس دوستانه داریم و می خواهیم صمیمی تر شویم همان فراپیام است. پژوهش ها نشان داده اند، زن ها بیشتر از پیام به فراپیام اهمیت می دهند در حالی که برای مردها خود پیام اهمیت بیشتری دارد. زنان برای بیان احساسات به خود حق می دهند از انواع صفات عالی و مبالغه آمیز استفاده کرده و احساسات خود را غلیظ جلوه دهند؛ مثلا می گویند: «تو هیچ وقت به فکر من نبودی»، «تو همیشه دیر می آیی»، «100 بار به شما گفتم.» زن محدودیتی در استفاده از لغات نمی بیند در صورتی که مردان این کلمات را واقعی پنداشته و واکنش نامناسب نشان می دهند؛ مثلا می گویند: «در یک ماه گذشته فقط یک شب دیر آمدم.»

فرق میان گوش دادن زن و مرد
تحقیقات نشان می دهند زن ها و مردها از روش های متفاوتی برای نشان دادن گوش کردن خود به حرف های دیگران استفاده می کنند. زن ها حین گوش دادن بیشتر سر تکان می دهند و از کلماتی مانند آهان، بله و... استفاده می کنند و مقصودشان نیز از استفاده این کلمات این است که «دارم به حرف های شما گوش می دهم.» ولی مردها کمتر این حرکات انجام می دهند و بیشتر زمانی از این اصوات و کلمات استفاده می کنند که بخواهند توافق خود را اعلام کنند بنابراین بیشتر اوقات زن ها شکایت می کنند که همسرشان به حرف های شان گوش نمی دهد یا حوصله شنیدن حرف های آن ها را ندارد. در صورتی که نحوه گوش دادن در زن و مرد متفاوت است.کشاورزی/ بیو تکنولوژی .Biotechnology Sci

29:

مطلب را به دقت بخوانید و با استفاده از آن به استحکام عشق تان با شریک زندگی خود کمک کنید


بعد از اتمام یک ارتباط رمانتیک و نزدیک، همه آدم ها احساس قربانی شدن دارند و حتی یک لحظه هم به این فکر نمی کنند که ممکن است خودشان مقصر اصلی از هم پاشیدگی ارتباط شان باشند. هرچند زنان در مقایسه با مردان بیشتر سراغ کتاب های مربوط به روان شناسی روابط می روند اما این زنان هستند که 2 برابر مردان به جدایی فکر می کنند. بیشترین شکایت زنان این است که مردان از حل مشکلات زناشویی طفره می روند و در مقابل مردان ساکت و آرام همه چیز را تحمل می کنند و خودشان را قربانی یک ارتباط ناموفق می دانند اما بالاخره در جایی و در لحظه ای خاص این مردان هستند که کاملا غیرمنتطره دست های شان را به نشانه تسلیم بالا می آورند و اینجاست که حتی بهترین و برازنده ترین زن ها هم نمی توانند مانع تصمیم جدایی باشند که شریک شان گرفته است. اما چرا؟
وقتی مردان کم می آورند
اگر یک خانم جوان هستی و به تازگی از شریکت جدا شده ای بهتر است به جای قربانی فرض کردن خودت، کمی منطقی در مورد جدایی بین خود و همسرت فکر کنی و برای همین قبل از هر چیز باید با ذهنیت مردان و احساسات درونی شان در مورد زنان آشنا شوی. تقریبا می شود گفت درصد زیادی از مردان این دیدگاه را در مورد شریک شان دارند که چرا با همه تلاش و توجه نسبت به ارتباط زناشویی شان، همچنان مورد انتقاد و سرزنش خانم ها قرار می گیرند. آن ها معتقدند، زنان تنها برای شکایت آفریده شده اند. حالا چه شکایت و انتقاد شما درست و بجا باشد و چه نباشد، سرزنش کردن زنان حتی می تواند بهترین و رمانتیک ترین ارتباط ها را هم از هم بپاشاند.

مردان دوست ندارند مورد انتقاد قرار بگیرند و از زنانی که می خواهند آن ها را با توجه به سلیقه خود تغییر دهند بیزارند، حتی اگر عاشق شریکشان باشند. مردان به دنبال زنانی هستند که آن ها را همان جوری که هستند بپذیرند. اگر در یک ارتباط موفق و پرسوز و گداز عاشقانه هستید و عادت به غر زدن و انتقاد از شریک تان دارید، به زودی شاهد فرار همسرتان خواهید بود. بهتر است تا دیر نشده یاد بگیرید که شریک تان را همان طور که هست دوست داشته باشید.
این کار، مردان را فراری می دهد
مردان از گریه کردن زنان بیزارند، به خصوص زنانی که حتی در ساده ترین و کوچک ترین بحث ها اشک شان در می آید نمی توانند در دراز مدت مورد علاقه و توجه یک مرد قرار بگیرند. مردان عاشق زنان منطقی هستند و این همان ویژگی است که دوست دارند همسرشان آن را داشته باشد. زنانی که می خواهند مردان را تحت کنترل خود در بیاورند نمی توانند ارتباط پایداری را داشته باشند. موضوع مهم دیگر بحث آزادی مردان است. بعضی از مردان آنقدر در ارتباط های شان توسط شریک شان محدود می شوند که حتی نمی تواند با دوستان و همکاران خود فضایی برای صحبت و ارتباط داشته باشند و این اتفاق زنگ خطری است که باید جدی اش گرفت. مردان نیاز به فضا دارند و اگر این فضا را از آن ها سلب کنید دیر یا زود آن ها شما را ترک خواهند کرد.

زنان مستقل مراقب باشند
استقلال داشتن و روی پای خود ایستادن، ویژگی خیلی خوبی است اما اگر یک خانم هستی یادت باشد خیلی این خصوصیتت را به رخ شریکت نکشی. مردان از زنانی که تمام کارهای شان را بدون کمک همسرشان انجام می دهند فراری هستند، آن ها دل شان می خواهد که زنان روی قدرت و حمایت آن ها حساب کنند و در واقع تکیه گاه شما باشند. البته یادتان باشد نباید در این موضوع خیلی زیاده روی کرد چون به همان اندازه ای که زنان بسیار مستقل می توانند مردان را از خود دور کنند، زنان خیلی محتاج و کسانی که حتی برای خرید خمیر دندان به کمک شریک شان نیازمندند، مورد تنفر و بیزاری مردان قرار می گیرند. شاید برای تان غیرمنطقی به نظر برسد اما این تصمیم شماست که بین یک ارتباط پایدار و ناپایدار یک کدام را انتخاب کنید.

دلیل مهمی که زنان، مردان را ترک می کنند
دلایلی که مردان، زنان را به خاطر آن ترک می کنند خیلی بیشتر از دلایلی است که زنان به خاطر آن مردان را ترک می کنند و جالب اینجاست که زنان در بیشتر بحث ها و مشکلات به دنبال راه حل هستند هرچند 2 برابر مردان به جدایی فکر می کنند و در این شرایط مردان با بروز یکی از دلایلی که برای تان گفتیم و ادامه پیدا کردن آن، آسان ترین راه را جدایی می دانند. زنان به دنبال توجه مردان هستند و دوست دارند مرکز توجه شریک شان قرار بگیرند. بی توجهی حتی بیشتر از کتک و آزار و اذیت های فیزیکی می تواند زن را نسبت به مرد سرد کند.

بیشترین شکایت زنان در مورد مردان، روی این موضوع است که چرا مردان در تصمیم گیری های شان نظر و دیدگاه آن ها را نمی پرسند. مردانی که نسبت به کارهای شریک شان بی تفاوت هستند و در کارهای مورد علاقه شان، مشوق خوبی نیستند، به تدریج باعث دوری و سردی روابط می شوند. زنان، مردانی که خیلی تودار هستند را نمی پسندند و در عوض دوست دارند شریک شان در مورد احساسات و باورهایش با آن ها صحبت کند. آ ن ها از مردان مرموز بیزار هستند. در اختلاف های زناشویی مردانی که عادت به معذرت خواهی ندارند باعث آزار شریک شان می شوند و این موضوع در درازمدت باعث جدایی ارتباط خواهد شد. با این وجود زنانی که محبت و توجه کافی را از سمت شریک شان دریافت کنند می توانند سخت ترین شرایط را هم تحمل کنند و این همان اصل مهمی است که مردان باید به آن عمل کنند.

30:

شیوه های دوست یابی
الف. روش احساسی
در این روش، انتخاب دوست تنها بر اساس هیجان و احساسات لحظه ای انجام می پذیرد و این روش از اندیشه و تعقّل تهی بوده، به عاقبت و ثمرات این دوستی توجه کافی نمی شود و همین که نیاز نوجوان را به طور موقت برآورده می کند، کافی است. اما اینکه در میانه راه و یا پایان آن چه نتایجی به بار خواهد آمد، برای او اهمیتی ندارد.
ب. روش عقلانی


به کارگیری این روش استمداد از بهترین یار زندگی، یعنی «عقل» است. عقل، حجّت و هدایتگر درونی است و اگر کارهای انسان بر اساس هدایت و راهنمایی او انجام گیرند، با سعادت و پیروزی همراه می شوند، و شخصی را که عقل برای انسان رفیق راه می سازد، هم در دنیا و هم در آخرت، مفید به حال او و باعث کمال او می گردد. عقل به عنوان هدایتگر درونی، به انسان توصیه می کند تا از تجارب افراد بزرگسال و دلسوز، که مورد اطمینان هم هستند، کمک بگیرد



ویژگی های روش عقلانی:

1. توجه به سرانجام دوستی;

2. پرهیز از شتاب زدگی در انتخاب دوست;

3. سنجش دوستان با معیارهای عقلی.

برای وضوح مطلب، به یک مثال توجه کنید:

اگر برای خرید گل بوته ای به گل فروشی مراجعه کنیم و ببینیم که دو بوته از یک نوع در آنجا وجود دارند; یکی شاخ و برگ زیاد و تعدادی غنچه آماده شکوفایی دارد، اما با ریشه ای سست و ضعیف، و دیگری با شاخ و برگی کم پشت و کم غنچه اما با ریشه ای قوی، در اینجا چه تصمیمی خواهیم گرفت؟
احساسات به ما می گویند: آن را که شاخ و برگ زیادی دارد، انتخاب کن، ولی عقل می گوید: نه، چون ریشه اش ضعیف است زود خشک می شود و آن دیگری که ریشه های قوی دارد، زود پایه های خودش را در زمین محکم می کند و به زودی برگ و گل فراوان خواهد داد.
در انتخاب دوست هم مسئله بدین گونه است; دوست ریشه دار و با اصالت بسیار بهتر از رفیق خوش زبان، زیبا چهره، شیک پوش و پولدار است.


حضرت علی(علیه السلام) در تبیین روش دوست یابی عقلانی می فرماید: «مَن اتَّخذَ اَخاً بَعْدَ حُسنِ الاختیارِ دامَتْ صُحبَتُهُ و تَأکَدَّت مَودَّتُهُ، وَ مَنْ اتَّخَذَ اَخاً مِنْ غَیرِ اختِبار ألجأهُ الاِضطِرارُ الی مُرافَقَةِ الأشرار»; کسی که پس از یک امتحان خوب، دوستی برگزیند رفاقت و دوستی آن ها دایمی و مودّت ایشان محکم خواهد بود، و کسی که بدون امتحان و دقت در احوال دیگران، دوست و برادری برگزیند به افراد شرور و گم راه گرفتار می شود.
ج. روش ترکیبی (عقلانی و احساسی)
به دلیل آنکه در دوستی ها، عواطف و محبت نقش تعیین کننده و ویژه ای دارد، لازم است در انتخاب دوست، به این جنبه توجه شده و فقط از معیارهای عقلانی محض استفاده نگردد. از این رو، بهترین روش انتخاب دوست روش سوم است; یعنی از معیارهای عقلانی استفاده شود و به عواطف و احساسات هم توجه گردد و از آن ها غافل نشود; زیرا اگر انتخاب یک دوست و رفیق هرچند با معیارهای عقلی سازگار باشد، ولی دوست داشتنی نبوده و دل انسان به او میل و گرایشی نداشته باشد شایسته دوستی نیست; ولی اگر بر اساس عقل و شرع و احساس (عاطفه) فردی را برای دوستی و رفاقت برگزینیم، این دوستی پایدار، ارزشمند و واقعی خواهد بود.

31:

خون، رمز سلامت و تندرستی است، خون به تمام سلول های بدن، اعضاء و اندام ها غذا می رساند. خون وسیله دفاعی بسیار ارزشمند در برابر هجوم میکروب ها به بدن است. خون نمایشگر و نشان دهنده وضعیت درونی ماست. وقتی انسان به بیماری ای دچار می شود در خون تغییرات زیادی ظاهر می شود و پزشکان با آزمایش خون و یافتن این تغییرات به میکروبی که انسان را مورد حمله قرار داده است پی می برند. یعنی از طریق خون و آزمایش آن می توان دریافت که بدن سالم است یا نه!


تستهای روانشناسی.سلامت روحی


شاید باور نکنید که شخصیت افراد به گروه خونی آنها بستگی داشته باشد. اصولا افراد هر گروه خونی دارای خوی، عادت، رفتار، کردار و شخصیت خاص خود هستند. به نظر می رسد که در طی اعصار به تدریج این حالات و عوامل مربوط به ساختمان درونی و فکری انسان در ژن های بدن ذخیره شده و از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود. در تاریخ پزشکی آمده است فرزندانی که به محض تولد از مادر خود جدا شده و به نقاط دوردستی برده شده اند ولی بعد از سی یا چهل سال این مادر و فرزند در کنار هم قرار گرفته اند، ملاحظه شده که بسیاری از صفات از مادر به فرزند منتقل شده و تعداد زیادی از خصایص مربوط به شخصیت مادر در فرزند خودنمایی می کرده است. یعنی محیط نتوانسته است این خصوصیات را در فرزند تغییر دهد. آنچه مسلم است گروه خونی، در ساخت شخصیت ما نقش بسیار موثری دارد و این مسئله برای دانشمندان و محققین روشن شده است.






• ویژگیهای شخصیتی گروه خونی A :


از خواص مهم افراد گروه خونی A آن است که از خوردن سبزی لذت می برند و دارای دستگاه هاضمه بسیار ظریفی می باشند. سیستم دفاعی آنان با جایی که در آن زندگی می کنند خوب همسانی پیدا می کند. در برابر حوادث روحی مثل استرس ها و ناراحتی های فکری با آرام کردن درون خود خوب مقاومت می نمایند و افرادی فعال و سازنده به شمار می روند. افراد این گروه در معرض ابتلا به استرس ها قرار دارند و بهترین راه درمان استرس در افراد این گروه استفاده از ورزش یوگا است. به طور کلی ورزش های سبک برای افراد این گروه بسیار مفید است. افراد این گروه به خوبی می توانند در جوامع پر جمعیت و بزرگ زندگی کنند و به طور کلی آنها افرادی هستند که تابع قانون، منظم و شایسته هستند. احترام دیگران را رعایت می کنند و از خود خاطره خوبی در سایر افراد باقی می گذارند. نخستین افراد این گروه از بدو پیدایش انسان در کره زمین افرادی باهوش، حساس و باشوق بودند و قادر بودند با حوادث محیط خود مبارزه کنند. این افراد می توانند در مواقع حساس به خوبی تصمیم بگیرند و خوب و صحیح عمل کنند. همچنین آنها قادرند که در مواقع سخت، اضطراب و هیجان خود را به خوبی کنترل کنند. اما وقتی هیجان و ناراحتی آنها از حدی فراتر رود این افراد منفجر می شوند. افراد این گروه نمی توانند برای کارهایی که به مدیریت دقیق نیاز دارد نامزدهای مناسبی باشند در حالی که افراد گروه O دارای این صلاحیت می باشند.



• ویژگیهای شخصیتی گروه خونی B :

افراد گروه B در برابر برخورد با حوادث می توانند بلافاصله تغییر وضع داده و خود را با شرایط زمان و مکان هم آهنگ کنند. این سخن به آن معنا نیست که در فکر خود پابرجا نیستند بلکه منظور آن است که می توانند با هر تغییری هماهنگ شده و خود را از برخورد با مشکلات در امان نگه دارند. افراد گروه B قادرند در مقابل بسیاری از بیماری های شایع مقاومت و پایداری کنند. حتی اگر بیماری های قلبی و سرطانی هم بگیرند باز هم عمر بیشتری می توانند داشته باشند. این افراد در مقابل بیماری ها مقاومت بیشتری نشان می دهند و کمتر از سایر گروه ها بیمار می شوند. کارهای روزمره را با نهایت دقت و نظم انجام می دهند. بهره وری از ورزش و خوردن غذای فراوان برایشان مفید است. شرایط زندگی برای این افراد راحت تر است. کمتر دچار برخوردهای ناراحت کننده می شوند. به خوبی می توانند نظرات دیگران را درک کنند. 30 تا 40 درصد از میلیونرها دارای گروه خونی B هستند. بسیاری از مدیران و اشخاص سطح بالا در جهان گروه خونی B دارند. افراد این گروه دارای تعادل چشمگیر و هماهنگی اعمال بدن هستند. انرژی های مختلفی که در بدن آنها وجود دارد موافق و موازی هم می باشند و به همین جهت این افراد کمتر دچار بیماری می شوند. خواص گروه خونی B داشتن زندگی منظم و آرام است.




• ویژگیهای شخصیتی گروه خونی AB :

وجه مشخصه این گروه همراه شدن خواص گروه A وB با هم است. قابلیت تغییر شرایط بدنی با تغییر یافتن عوامل خارجی را داشته، دستگاه هاضمه حساس و ضعیفی دارند. سیستم دفاعی آنها مقاومت کمی دارد و می توانند با استفاده از ورزش به استرس ها و ناراحتی های محیطی پاسخ دهند. خلاقیت در این افراد وجود دارد. آنها در همان مراحل اولیه استرس به آن جواب می دهند و آن را از سر می گذرانند. در افراد این گروه عشق به معنای واقعی وجود دارد. این افراد، مهربان خوش خلق، خلاق و آرام هستند. میل به نصیحت کردن و راهنمایی مردم در آنها زیاد است و بسیاری از آنها هر کاری که از دستشان برمی آید برای کمک به دیگران انجام می دهند. سیستم دفاعی آنها ضعیف بوده و در برابر میکروب ها و ویروس ها از خود مقاومت زیادی بروز نمی دهند. افراد گروه AB به خاطر حسن نیت فراوان و خوش قلبی، همیشه خیر و خوبی مردم را می خواهند و همه را به صلح و آرامش دعوت می کنند. بسیاری از درمانگرها و کسانی که روی انرژی درمانی کار می کنند دارای گروه خونی AB می باشند.


• ویژگیهای شخصیتی گروه خونی O :
افراد این گروه دارای ژنی در بدن هستند که به آنها قدرت تحمل مصائب، اعتماد به نفس، شهامت و خوش بینی می بخشد. افراد این گروه خود را باور دارند و به خود اهمیت فراوان می دهند. علت این امر آن است که گروه O قدیمی ترین گروه خونی افراد جهان است و اجداد این گروه به ورزش، شکار، حمله به حیوانات و مقاومت در برابر مشکلات عادت داشته اند و این عادت به افراد بعدی این گروه منتقل شده است. به هر حال افراد این گروه خونی، افرادی مصمم، کوشا، جدی، قاطع و پابرجا هستند. رک و صریح نظراتشان را بیان می کنند. می توانند از جزئیات براحتی صرفه نظر کنند. غالباً از رهبری کردن خوششان می آید و معمولاً از قدرت تمرکز خوبی برخوردارند. و اگر تحقیق کنید خواهید دید که بسیاری از سیاستمداران فعلی جهان در گروه خونی O قرار دارند.

از پایایی و اعتبار این مطلب مدرک قابل استنادی در دست نیست ولی به نظر میاد بین گروه خونی و شخصیت همستگی مثبت نمیدونم به چه شدتی ولی بیشتر از اثر پلاسبو رابطه هست.

32:

زن ها توان آفرينش دارند

اين طبيعت زن است که بيافريند. زن، زندگي بخش است. اين همان جادو و سحر زن است. اين توان را دارد که از عدم و نيستي، زندگي بيافريند.
اين قابليت و توان هنگامي نمود پيدا مي کند که مادر مي شوند و کودکي به دنيا مي آورند. اما چه بچه دار شوند و چه بچه اي نداشته باشند، اين توانايي همواره در زن وجود دارد که بيافريند، چه با کلمات و اعمال و رفتار و چه با عشق خود.
زن در عين حال کيمياگر است. زن شکل چيزها را تغيير مي دهد. مثلا تبديل عادت و روزمرگي به زيبايي. خالي و تهي را به معنا،و رکود و خستگي را به شکوفايي بدل مي کند. به ندرت اتفاق مي افتد به چيزي برخورد کنند و نخواهند آن را بهبود و ارتقاء بخشد.


زن ها چطور و چگونه مي آفرينند؟


زن ها عاشق برنامه ريزي هستند. زيرا با اين کار امکان مي يابند تا خلاء هاي زماني را با عشق و شور و حرارت و خلاقيت پر کنند.
اصلاح کارها و بهبودي بخشيدن به شرايط ، دومين طريقي است که زن ها توسط آن به خلاقيت خود نمود مي بخشند.
- هنگامي که زني سعي مي کند موردي را در روابطش با شوهر اصلاح کند يا آن را بهبود و ارتقاء بخشد و يا پيشنهاد و برنامه ي خاصي براي اين رابطه ارائه مي کند قصدش کنترل مرد و يا انتقاد از او نيست و يا برچسب بي عرضگي زدن به او، بلکه او اين کار را برخاسته از عشق خود بر اساس شناسايي امکانات موجود در رابطه اش و به منظور شکوفايي هرچه بيش تر ارتباطش با شوهر، انجام مي دهد.
- او تنها مي خواهد کمک کند و خوشحالي بيش تري در زندگيشان بيافريند.
2- زن ها به «زمان» توجه خاصي دارند
مردها و زن ها ديد متفاوتي نسبت به زمان دارند و اين تفاوت خود منشاء بسياري از سوء تفاهم هاي هميشگي ميان آنهاست، مانند: ديرکردن ها، فراموش کردن انجام کاري به موقع، مهم نشمردن رويدادهاي مهم، و ...
زن ها گذر زمان را ثبت مي کنند و حساب کارها را با دقت نگه مي دارند، از جمله حساب دقيق قول هاي همسرشان را!
مثلاً زن ها به خوبي مي دانند آخرين باري که به گردش رفتند کي بود، سالروز تولدها و سالگرد ازدواج و ساير مناسبت هاي مهم چه زماني است، و ...
اين توانايي که گاه مردها را حيرت زده مي کند، براي زن ها بسيار طبيعي و ذاتي است و در واقع در ساختار زيستي آنها برنامه ريزي شده است. بدن زن از يک چرخه ي ماهانه تبعيت مي کند و عادتِ شمردن از همان ابتداي بلوغ در فعاليت هاي زنانه و مادرانه ي زن ها پديدار مي شود. شمردن ماه هاي حاملگي، زمان تولد نوزاد، فواصل شير خوردن کودک، فواصل دکتر رفتن ها و واکسن زدن ها و غيره و غيره چيزهايي است که زن ها را زمان سنج بار مي آورد.
- يک نکته ي جالب در رابطه با زمان اين است که زن ها هر واحد زماني را طولاني تر از مردها حس مي کنند. مثلاً زن مي گويند: چند هفته ي پيش اين کار را انجام دادي، و مرد تصور مي کند فقط چند روز پيش بود!
آقاي محترم !اگر گاهي با همسرتان بر سر چنين مسائلي اختلاف نظر پيدا کرديد، بهتر است بر نظر خود پافشاري ننماييد و به زمان سنجي همسرتان بيش تر اعتماد کنيد! مطمئن باشيد دقت زن ها در اين گونه موارد از شما بيش تر است.


به دليل همين توجه خاص زن ها به گذر زمان و چرخه هاي آن، بدانيد سلام و خداحافظي هاي روزانه نيز براي آنها اهميت بيش تري دارد.
صبح ها به همسرتان سلام و صبح به خير بگوييد. به هنگام بيرون رفتن از خانه، خداحافظي محبت آميزي داشته باشيد. در بازگشت سلام و مصافحه را کامل به جا آوريد، و در موقع خواب هم شب به خير را با ابراز علاقه همراه سازيد.
روزي پيغمبر (ص) به انس فرمودند: در خانه به خانواده ات سلام کن که خداوند به زندگي توخير و برکت مي دهد. (1)
هم چنين پيامبر(ص) در روايتي ديگر فرمودند: هرگاه با هم روبه رو شديد با سلام گفتن و دست دادن روبه رو شويد و چون از يکديگر جدا شديد با آمرزش خواهي جدا شويد. (2)
و نيز فرموده اند: با يکديگر دست دهيد، زيرا دست دادن کينه و کدورت را از بين مي برد. (3)
در ضمن بد نيست بدانيد با اين عمل ساده و زيبا، نه تنها محبت ميان خود و همسرتان را بيش تر مي کنيد، بلکه باعث کاهش گناهانتان نيز مي شويد. زيرا امام باقر(ع) فرموده اند: هرگاه مومن با مومن دست دهد، از يکديگر جدا شوند، در حالي که گناهانشان پاک شده باشد.(4)
3- زن ها نياز دارند احساس امنيت کنند
يکي از اساسي ترين نيازهاي زنان در روابط صميمي، داشتن احساس امنيت است. منظور احساس امنيت عاطفي و حسي است.احساسي عميق و دروني از اين که رابطه شان محکم واستوار و ماندگار است. اين امنيت عاطفي کليد گشايش دل و جان زن محسوب مي شود. هنگامي که زن احساس امنيت کند مي تواند دل بدهد و خود را رها کند.مي تواند آرامش خاطر داشته باشد و بدرخشد.
زن ها به تاييد از جانب مردها نياز دارند تا احساس امنيت کنند. وقتي زني احساس ناامني کند، بدترين خويشتن خويش را ارائه مي دهد. احساس ناامني زن را مي ترساند و هنگامي که بترسد رفتارهايي از او سر مي زند که نه براي خودش جذاب و دوست داشتني است، نه براي مرد زندگي اش.


احساس ناامني زن را پرتوقع و حسود و وابسته تر مي کند، او را تحريک پذير، زودرنج و به لحاظ جنسي سرد و بي تفاوت مي نمايد. پس اين توصيه ي ما به مردان است که:
احساس ناامني بيش تر زن ها، به محض دريافت اندکي احساس و عاطفه، محبت و توجه به همراه آسودگي خاطر، سريعاً از بين مي رود. در اين اوقات اندکي تلاش از جانب مرد، معمولاً بسيار موثر واقع مي شود. تنها با اندکي محبت و آسايش خاطر، زن در لاک فرو رفته و بي احساس خود را به زني گرم و مهربان بدل کنيد.
قال الصادق(ع):
ان المرء يحتاج في منزله و عياله الي ثلاث فلان يتکلفها و ان لم يکن في طبعه ذلک معاشرة جميلة، وسعة بتقدير و غيرة بتحصن.
امام صادق(ع) فرموده اند: مرد براي اداره ي منزل و خانواده و خود به سه خصلت نياز دارد که اگر هم به طور طبيعي آنها را نداشته باشد بايد خود را به تکلف در آنها وادارد.خوش رفتاري، گشاده دستي سنجيده و غيرت بر حفاظت از آنها.(5)
زن هنگامي احساس امنيت مي کند که شوهرش براي او وقت بگذارد. براي با او بودن دلتنگ شود و ديگر اين که زن را به دنياي درون خود راه دهد. به وسيله ي صحبت درباره ي اوضاع و احوال کاري و در ميان گذاشتن سختي ها و مشکلات و دخالت دادن زن در تصميمات و برنامه هايش.
قال علي(ع):
اياک و مشاورة و النساء الا من جربت بکمال عقل.(6)
از مشورت هر زني بپرهيز، مگر با زني که به تجربه نشان داده داراي انديشه اي بلند است.
قال علي بن الحسين(ع):
مجالسة الصالحين داعية الي الصلاح.(7)
نشستن با بندگان صالح حق، کشاننده ي انسان به سوي صلاح است.
4- زن ها نياز دارند احساس ارزشمند بودن کنند
- زن ها نياز دارند احساس ارزشمند بودن کنند و از مردها بشنوند که نقش مهمي را در زندگي آنها ايفا مي کنند.
- چنانچه قرار باشد زني احساس ارزشمند بودن بکند، به چيزي بيش از حضور و شرکت مرد در رابطه نياز دارد. زن ها نياز دارند مردها ارزش و احترامي را که برايشان قايلند در قالب گفتارها و رفتارهايشان به آنها نشان دهند.
خطاب به مردها:
چنانچه مي خواهيد به زني که دوستش داريد احساس با ارزش بودن بدهيد:
1- به او نشان دهيد که خوشحالي او در اولويت اول شماست.
2- به او نشان دهيد که به زندگي اش علاقه مند هستيد.
3- به او نشان دهيد به او نياز داريد و نظرات و افکار او براي شما مهم و ارزشمند است.
4- به او نشان دهيد هرگز برايتان عادي نشده است.

33:

هوا سرد است و بخاری نفت ندارد، مجبورم درز در و پنجره‌ها را بگیریم تا دوباره گرمای خورشید را ببینیم. در این اتاق سرد، من و تو و خیلی‌ها حضور دارند. تا صبح هم هنوز خیلی مانده است. در این فاصله چه کنیم. خیلی‌ها، دلخور و افسرده و غمگین می‌گویند، یا بخواب یا گوشه‌ای کز کن و غصه بخور! امّا یک راه سوم هم هست که می‌تواند حتی از این شرایط سخت یک خاطره شیرین ابدی در ذهن‌ها بسازد. آن راه سوم این است که عاشق این سرما و سختی بشویم و آن را همین طوری که هست بپذیریم! آن وقت می‌توانیم تا صبح، زیر پتو مثل بچّه‌ها، ریزریز بخندیم و با هم نون و کباب بازی کنیم. مهم نیست چه کاری قرار است بکنیم تا شاد باشیم. اگر آماده عاشق شدن لحظات سخت بشویم. شادی‌های پنهان، یکی یکی خود را نشان می‌دهند.
زنی به خاطر شرایط مالی و شرایط سنی و صدها دلیل دیگرمجبوربه ازدواج و زندگی با مردی شده است که شرایط راحت و آرمانی رویاهای نوجوانی‌اش را نمی‌تواند فراهم کند. این زن باید چه کند؟ او یا باید با بی‌میلی و نفرت، روزهایش را به شب برساند و این زندگی ناخواسته را با ناراحتی و غصه تحمل کند و یا اینکه، کج رفتاری پیشه کند و شرایط را به نقطه جدایی برساند. نقطه‌ای که بعد از آن هم وضعیت بهتری منتظر زن نیست. امّا زنانی هستند که عاشقانه به همین شرایط سخت دل می‌بندند و کاری می‌کنند که همان شوهر سخت‌گیر به مردی نرم و شیفته‌ی خانواده تبدیل می‌شود. این زنان در خانواده، به منبع تولید عشق تبدیل می‌شوند و همه اعضای خانواده از همسر و فرزندان گرفته تا فامیل و دوست و آشنا برای آرام شدن و محبت دیدن به سراغ این منبع نور و روشنایی و گرما می‌آیند. این زنان راه سوم یعنی عاشق شدن، در همه حالت را انتخاب کرده‌اند مثال‌های بی‌شماری وجود دارد! در یک اداره همه منتظرند تا از بین کارمندان شایسته خود مجموعه، رئیس جدید انتخاب شود. اما ناگهان شخصی بیرون از مجموعه و فاقد صلاحیت به عنوان مدیر مجموعه معرفی می‌شود. مدیر جدید برای قدرت نمایی و به زانو در آوردن کارمندان بدقلق ، قوانین سخت‌گیرانه و بی‌مورد زیادی وضع می‌کند. مدیر جدید، حامیان قوی دارد و نمی‌توان او را از جایش تکان داد. چه باید کرد؟
یا باید شرایط ناگوار کاری را به جان خرید و با حداقل خلاقیت و علاقه، بقیه‌ی عمر خدمتی را سپری کرد. و یا قید همه چیز را زد و از این مجموعه بیرون رفت و جایی دیگر مشغول به‌کار شد. اما از کجا معلوم، در جای جدید آسمان همین رنگ نباشد!؟

ولی درست در همین شرایط سخت جوان مشتاق و پر انرژی از راه می‌رسد و می‌گوید: اگر به‌کار خود عشق بورزیم و آن را عاشقانه و به عالی‌ترین شکل ممکن، انجام دهیم، هر مدیری که در جایگاه مدیریت نشسته باشد قدر کار زیبا را می‌شناسد و ما را ارج می‌نهد.



این جوان، از همین شرایط به ظاهر سخت و غیر قابل تحمل، فضایی راحت و دوست‌داشتنی و رضایت بخش برای خود ایجاد نموده است. این جوان پرشور در هر محیطی و در هر شرایطی آینده‌‌ای آینده‌ای درخشان و عالی پیش رو دارد و این حداقل پاداشی است که کائنات به موجودات عاشق و شوریده می‌دهد.
خوب به این نکته‌ی کلیدی توجه کنید! اصلاً انتظار نداشته باشید که شرایط سختی که مقابلتان قرار دارد جذاب و خواستنی باشد. حتی چه بسا، شرایطی که درآن بسر می‌برید، سخت‌ترین و کشنده‌ترین باشد. شما در این شرایط نیاز به روحیه‌ای قوی و قدرتمند دارید که بتواند تحمل و استقامت شما را افزایش دهد و امکان سازگاری و انعطاف ‌پذیری شما، در برخورد با این شرایط سخت را برایتان بهتر فراهم سازد.
در این راستا، بهترین روحیه متعلق به کسی است که شرایط سخت حاکم بر خود را یک اتفاق دوست داشتنی از سوی خداوند برای عشق ورزیدن و فرصتی برای دوست داشتن و عاشقانه زندگی کردن بداند. به محض نگاه کردن از این پنجره به قضیه، خواهید دید که میزان سختی و عذاب و فشار موجود در محیط تا حد زیادی کم می‌شود و شما در شرایط بسیار بهتر و امیدوار‌کننده‌تری قرار می‌گیرید.
راه سوم در شرایط سخت زندگی، راهی نیست جز عاشق شدن و عاشقانه با مشکلات زندگی بر خورد کردن.
دوست داشتن شرایط موجود و عاشقانه، لحظات سخت زندگی را گذراندن، همیشه معجزه می‌کند.

34:

. دستگاه‌ تولید مثل‌
اساسی‌ترین‌ تفاوت‌ میان‌ زن‌ و مرد، تمایز دستگاه‌ تناسلی‌ آنها از یکدیگر است‌ که‌ خود خاستگاه‌ تفاوتهای‌ بسیار دیگری‌ است‌ و از جنس‌ آدمی، دو نوع‌ متمایز با ویژگیهای‌ جسمی‌ و روانی‌ مختلف‌ پدید می‌آورد. رفتار جنسی‌ زن‌ و مرد و نوع‌ تمایلاتشان، تفاوتهای‌ اساسی‌ دارد و منشأ تفاوت‌ در احکام‌ جنسی‌ میان‌ زن‌ و مرد در شرع‌ اسلام‌ را از جمله‌ باید در همین‌ تفاوتهای‌ طبیعی‌ جست. اگر در احکام‌ تمکین، دفعات‌ مقاربت، جنابت، تعدد زوجات، حرمت‌ مقاربت‌ در دوران‌ قاعدگی‌ زن، منع‌ چند شوهری‌ زن‌ در زمان‌ واحد، تحریم‌ روابط‌ جنسی‌ نامشروع، و... موارد دیگری‌ احیاناً‌ تفاوت‌ در برخی‌ احکام‌ شرعی‌ دیده‌ می‌شود بی‌شک‌ به‌ تفاوتهای‌ جدی‌ طبیعی‌ در بدن‌ و اعصاب‌ و روان‌ آن‌ دو نیز مربوط‌ است. همچنین‌ به‌ احکام‌ بارداری، احکام‌ آمیزش، احکام‌ بلوغ، احکام‌ یائسگی، احکام‌ شیردادن، احکام‌ قاعدگی، احکام‌ مربوط‌ به‌ زایمان، احکام‌ نفقه‌ و وظیفة‌ مرد در تأمین‌ اقتصادی‌ زن‌ و مجبور نبودن‌ زن‌ در تأمین‌ مخارج‌ زندگی، احکام‌ ارث‌ و نیز برخی‌ تفاوتها در حدود و دیات‌ و احکام‌ جهاد و... می‌توان‌ اشاره‌ کرد و برخی‌ از علل‌ تفاوتهائی‌ در بعضی‌ از احکام‌ و حقوق‌ را می‌توان‌ در همین‌ تفاوتهای‌ بیولوژیک‌ و فیزیولوژیک‌ تعقیب‌ کرد. اینک‌ برای‌ روشن‌ شدن‌ اختلافهای‌ تکوینی‌ و طبیعی‌ میان‌ زن‌ و مرد، به‌ شمه‌ای‌ از این‌ تفاوت‌ها اشاره‌ می‌کنیم‌ و نظریات‌ گوناگونی‌ که‌ در جهان‌ علم‌ جدید در خصوص‌ تفاوتهای‌ زن‌ و مرد مطرح‌ است‌ ارائه‌ می‌کنیم:
سلول‌ تخم‌ (اسپرم‌ و تخمک) در دو جنس‌ از نظر شکل، اندازه، تعداد، تحرک‌ و عمر از هم‌ متمایزند. زن‌ در طور دوران‌ باروری‌ حدود 400 تخمک‌ تولید می‌کند، حال‌ آن‌ که‌ در هر بار انزالِ‌ مرد 400 میلیون‌ اسپرم‌ وجود دارد. سلول‌ تخم‌ زن‌ تنها کروموزوم‌ جنسی‌ x (ایکس) دارد، ولی‌ اسپرمها دارای‌ دونوع‌x و y (ایگرگ)اند و جنسیت‌ جنین‌ بسته‌ به‌ این‌ که‌ کدام‌ یک‌ از اسپرمهای‌ مرد با تخمک‌ لقاح‌ کند، معین‌ می‌شود و زن‌ در پسر یا دختر شدن‌ نطفه‌ نقش‌ چندانی‌ ندارد. بلوغ‌ جنسی‌ به‌ طور معمول‌ در جنس‌ زن‌ زودتر از مرد رخ‌ می‌دهد، و صفات‌ ثانویه‌ جنسی‌ در دختران‌ حدود 2 سال‌ زودتر از پسران‌ پدید می‌آید.
توان‌ باروری‌ مرد بسی‌ بیشتر از زن‌ است و تا 80 سالگی‌ و پس‌ از آن‌ می‌تواند ادامه‌ یابد، در حالی‌ که‌ می‌توان‌ باروری‌ زن‌ با یائسگی‌ که‌ در حدود 50 سالگی‌ رخ‌ می‌دهد، پایان‌ می‌یابد. و بعلاوه‌ عقیمی‌ در زنان‌ بسیار شایعتر از مردان‌ است. در مراحل‌ مختلف‌ آمیزش‌ جنسی: مرحله‌ تحریک، میل‌ به‌ جنس‌ مخالف، مرحله‌ تهییج‌ و استمرار شهوت، مرحله‌ اوج‌ لذت‌ جنسی‌ و نیز ارضای‌ جنسی‌ و فروکش‌ نمودن‌ شهوت، میان‌ زن‌ و مرد تفاوتهایی‌ وجود دارد. میل‌ جنسی‌ مرد شدیدتر از زن‌ است و جنبة‌ شهوانی‌ بیشتری‌ دارد. زن‌ برای‌آمیزش‌ به‌ عوامل‌ روانی، احساسی، ذهنی‌ و فیزیکی‌ نیازمند است. توان‌ آمیزش‌ در مرد با انزال‌ پایان‌ می‌یابد ولی‌ در زن‌ می‌تواند بارها تکرار شود.
در دستگاه‌ تولید مثل‌ زن‌ تحولات‌ هورمونی‌ و نوسان‌ آنها و تأثیر هورمونها بر مغز و دیگر اندامها به‌ ویژه‌ در اعضای‌ تناسلی، پدیده‌هایی‌ چون‌ قاعدگی‌ آبستنی، زایمان، شیردهی‌ و یائسگی‌ را پدید می‌آورد، و بر جسم‌ و روان، کار، رفتار و فعالیت‌ زن‌ تأثیر می‌گذارد. زن‌ با باردار شدن، احساس‌ تمامیت‌ و کمال‌ می‌کند و حس‌ جاودانگی‌اش‌ ارضأ می‌شود. بهترین‌ سن‌ برای‌ بارداری‌ 17 تا 25 سالگی‌ است‌ و در 30 سالگی‌ توان‌ باروری‌ زن‌ کاهش‌ می‌یابد و در طول‌ دوران‌ بارداری‌ تغییرات‌ زیادی‌ در بدن‌ مادر پدید می‌آید. در حدود 40 تا 50 سالگی‌ با بی‌نظم‌ شدن‌ قاعدگی‌ و قطع‌ آن‌ و پایان‌ کار تخمدانها یائسگی‌ اتفاق‌ می‌افتد که‌ خود از بحرانی‌ترین‌ مراحل‌ زندگی‌ زن‌ است.

‌‌2. نقش‌ هورمونها
هورمون، یک‌ رابط‌ یا پیام‌ رسان‌ شیمیایی‌ است‌ که‌ از غدد درون‌ ریز ترشح‌ می‌شود، در سراسر بدن‌ انتشار می‌یابد و بر سلول‌ خاصی‌ (سلول‌های‌ هدف) تأثیر مشخص‌ بر جای‌ می‌گذارد و اعمال‌ حیاتی‌ بدن‌ را سامان‌ می‌دهد.

‌‌آ. تستوسترون‌
هورمون‌ ویژه‌ جنس‌ نر تستوسترون‌ نام‌ دارد که‌ در سراسر عمر از بیضه‌ها ترشح‌ می‌شود و در دوران‌ بلوغ، میزان‌ آن‌ به‌ سرعت‌ فزونی‌ می‌گیرد و باعث‌ تمایزاتی‌ با زن‌ می‌شود:
‌‌آ/1. تمایز و صفات‌ جنسی‌
در هفته‌های‌ نخستین‌ رشد، جنین‌ دختر و پسر از نظر اندامها بهم‌ شبیه‌اند و از دو ماهگی‌ به‌ بعد، هورمون‌ نر ترشح‌ کرده‌ و تفاوتها آغاز می‌شود.
رشد سریع‌ قد، بیضه‌ها، آلت، انزال، تمایل‌ به‌ جنس‌ مخالف، روییدن‌ مو در ناحیه‌ زهار، سینه، زیر بغل‌ و صورت، پهن‌ شدن‌ شانه‌ها، رشد ماهیچه‌ها و عضلات‌ و بمی‌ صدا از ترشح‌ هورمونهای‌ مردانه‌ ناشی‌ می‌شود.
‌‌آ/2. تفاوت‌ در قدرت‌ عضلانی‌ و ترکیب‌ استخوانها
قدرت‌ عضلانی‌ زن‌ و مرد نیز بدین‌ علت، متفاوت‌ است‌ و کارکرد بدن‌ زن‌ و مرد را متفاوت‌ می‌کند. تستوسترون‌ اثر سازنده‌ پرقدرتی‌ در تولید پروتئین‌ در سراسر بدن‌ دارد، رشد بافتهای‌ عضلانی‌ را تحریک‌ می‌کند، و بر قدرت‌ بدنی‌ مرد می‌افزاید. تودة‌ عضلانی‌ بدن‌ مرد به‌ طور متوسط‌ 50 درصد بیشتر از بدن‌ زن‌ است، از این‌ رو مرد برای‌ انجام‌ کارهای‌ سنگین‌ توانایی‌ بیشتری‌ می‌یابد.
تستوسترون‌ از عوامل‌ رسوب‌ کلسیم‌ در استخوانهاست‌ و بر اندازه‌ و استحکام‌ آنها می‌افزاید، اینکه‌ در مجموع‌ استخوانهای‌ مرد نسبت‌ به‌ زن‌ درشت‌تر و با قوام‌ترند، و لگن‌ مرد شکل‌ قیفی‌ می‌یابد و برای‌ تحمل‌ بارهای‌ سنگین‌ آمادگی‌ بیشتری‌ دارد، از ترشح‌ این‌ هورمون‌ ناشی‌ می‌شود.
‌‌آ/3. پرخاشگری‌
تستوسترون‌ حالات‌ تهاجمی، رقابتی‌ و پرخاشگری‌ را برمی‌انگیزاند، وجود این‌ هورمون‌ و نوسان‌ آن‌ گاه‌ مردان‌ را آن‌ چنان‌ خشمناک‌ می‌سازد که‌ ممکن‌ است‌ زندگی‌ خود و دیگران‌ را در خطر اندازند.
‌‌آ/4. افزایش‌ گلبولهای‌ قرمز و متابولیسم‌ پایه‌
سطح‌ بالای‌ هموگلوبین‌ و تعداد بیشتر گلبولهای‌ قرمز در خون‌ مردان‌ ناشی‌ از ترشح‌ آندروژنها در جنس‌ مرد است. تستوسترون‌ حدود 10 تا 15 درصد بر میزان‌ متابولیسم‌ پایه‌ می‌افزاید، اشتها را برمی‌ انگیزد، و از عوامل‌ فزونی‌ نیازهای‌ غذایی‌ مردان‌ نسبت‌ به‌ زنان‌ به‌ حساب‌ می‌آید.
‌‌آ/5. ضخامت‌ پوست‌
سختی‌ بافت‌ زیر جلدی‌ و پوست‌ سراسر بدن‌ مرد ضخیم‌تر است.
‌‌آ/6. بیماریها و ایمنی‌ بدن‌
میزان‌ کلسترول‌(ldl) در خون‌ مرد بیشتر است و در فزونی‌ مقدار چربی‌ موجود در گردش‌ خون‌ و نیز رسوب‌ پلاکهای‌ آترواسکلروزی‌ اثر زیادی‌ دارد و از این‌ رو بیماریهای‌ قلبی‌ و سکتة‌ مغزی‌ را در میان‌ مردان‌ افزایش‌ می‌دهد. و از سویی‌ باعث‌ کاهش‌ پاسخ‌ آنتی‌بادیهاست‌ که‌ خود آسیب‌ پذیری‌ دستگاه‌ ایمنی‌ بدن‌ مرد را می‌نمایاند.
‌‌آ/7. رفتار و روان‌
اعتماد به‌ نفس‌ در مرد، بیشتر است و نیاز به‌ نوازش‌ و در آغوش‌ کشیده‌ شدن‌ در زنان‌ زیاد است.
‌‌آ/8. مغز
هورمونها به‌ طور مستقیم‌ سلول‌های‌ مغز را تحریک‌ می‌کنند و بین‌ هورمونهای‌ جنسی‌ و مغز، نوعی‌ تعامل‌ برقرار است. با برداشتن‌ بیضه، به‌ تدریج‌ قدرت‌ ابداع‌ از بین‌ می‌رود و فرد به‌ کار و زندگی، کم‌ اعتنا می‌شود. تستوسترون‌ در تمرکز فکر اثر دارد، از خستگی‌ می‌کاهد، و ادامه‌ فعالیتها و اجرای‌ کارها را آسان‌ می‌کند.

‌‌ب. استروژن‌
استروژن‌ را می‌توان‌ از هورمونهای‌ ویژه‌ جنس‌ زن‌ دانست که‌ در طول‌ عادت‌ ماهانه‌ نوسان‌ دارد، و بیشترین‌ میزان‌ ترشح‌ آن‌ پیش‌ از تخمگذاری‌ است. استروژن‌ در زندگی‌ زن‌ نقش‌ اساسی‌ و مهم‌ دارد، بیش‌ از 300 بافت‌ مختلف‌ بدن‌ زن‌ برای‌ آن‌ گیره‌ دارد و کمبود آن‌ با تغییرات‌ فیزیکی‌ شدیدی‌ همراه‌ است. موارد زیر نقشهای‌ عمدة‌ این‌ هورمون‌ را می‌نمایاند:
‌‌ب/1. صفات‌ ثانویه‌ جنسی‌ و دستگاه‌ تناسلی‌
ترشح‌ استروژن‌ اندامهای‌ زنانه‌ را تشکیل‌ می‌دهد و رحم، پستانها و اندامهای‌ تناسلی‌ خارجی‌ زن‌ پس‌ از بلوغ‌ بر اثر افزایش‌ ترشح‌ این‌ هورمون‌ رشد می‌کنند. لگن، پهن‌ و عمق‌ آن‌ کم‌ می‌شود، چربی‌ زیر پوست‌ افزایش‌ می‌یابد، و میل‌ به‌ جنس‌ مخالف‌ پدید می‌آید.
‌‌ب/2. آبستنی، زایمان‌ و شیردهی‌
ترشح‌ استروژن‌ به‌ رشد و تکامل‌ غدد آندومتر (لایة‌ داخلی‌ رحم) می‌انجامد که‌ دیواره‌ رحم‌ را برای‌ پذیرش‌ جنین‌ آماده‌ می‌کند. و شیردادن‌ طبیعی‌ با مصرف‌ آن‌ متوقف‌ می‌شود.
‌‌ب/3. استخوانها و مفاصل‌
استروژن‌ با آن‌ که‌ در تحریک‌ رشد استخوانها و عضلات‌ اثر دارد و از رشد زیاد آنها جلوگیری‌ می‌کند. و از این‌ روست‌ که‌ به‌ طور نسبی‌ قد زن‌ از مرد کوتاهتر می‌ماند. کاهش‌ ترشح‌ این‌ هورمون‌ عامل‌ مؤ‌ثری‌ در بروز پوکی‌ استخوان‌ به‌ شمار می‌رود، واز روست‌ که‌ حدود 14 زنان‌ در 60 تا 90 سالگی‌ دچار یک‌ شکستگی‌ در استخوان‌ میشوند. تحرک‌ و نرمی‌ مفاصل و نرمی‌ و انعطاف‌پذیری‌ بیشتر بدن‌ زنان‌ را می‌توان‌ ناشی‌ از آن‌ دانست.
‌‌ب/4. قلب‌ و عروق‌
استروژن‌ در کاهش‌ چربی‌ خون‌ مؤ‌ثر است، و از این‌رو بیماریهای‌ ناشی‌ از تنگی‌ عروق‌ و تصلب‌ شرائین‌ در میان‌ زنان‌ کمتر است.
‌‌ب/5. سیستم‌ ایمنی‌ بدن‌ و بیماریها
استروژن‌ مقاومت‌ طبیعی‌ بدن‌ را در برابر بیماریهای‌ سوخت‌ بالا می‌برد.
‌‌ب/6. حس‌ بویایی، پوست، چربی‌ و...
استروژن‌ بر حساسیت‌ حس‌ بویایی‌ می‌افزاید و از عوامل‌ رسوب‌ چربی‌ در بدن‌ زنان‌ است و در نرمی‌ و صافی و کم‌ مویی پوست‌ بدن‌ نقش‌ دارد.
‌‌ب/7. روان‌ و رفتار
از عوامل‌ اصلی‌ تغییر حالات‌ زنان، نوسان‌ سطح‌ استروژن‌ در خون‌ آنهاست‌ که‌ در رفتار زن‌ اثر می‌گذارد. وقتی‌ ترشح‌ استروژن‌ تنزل‌ می‌یابد، زن‌ بی‌تاب‌ می‌شود و آرامش‌ روانی‌اش‌ بهم‌ می‌خورد.
‌‌ب/8. مغز
پیداست‌ که‌ اثر هورمونها در بدن‌ از طریق‌ تأثیر آنها بر مغز است. زنانی‌ که‌ از هورمون‌ استروژن‌ برای‌ جلوگیری‌ از بارداری‌ استفاده‌ می‌کنند، علائم‌ خستگی‌ روحی‌ و روانی‌ در آنها بروز می‌یابد، مطالعات‌ نشان‌ می‌دهد که‌ این‌ افسردگی‌ بااختلال‌ در متابولیسم‌ مغز ارتباط‌ دارد. تأثیر استروژن‌ بر مغز و در نتیجه‌ بروز رفتارهای‌ خاص‌ در انسان‌ و حیوانات‌ مورد تأیید پژوهشگران‌ است.

‌‌ج. پروژسترون‌
این‌ هورمون‌ نیز ویژه‌ جنس‌ زن‌ است. و در تنظیم‌ دورة‌ جنسی آماده‌ سازی‌ رحم‌ نقش‌ دارد، ادامه‌ بارداری‌ بدون‌ آن‌ ممکن‌ نیست، رشد غده‌های‌ شیری‌ پستان‌ ناشی‌ از افزایش‌ ترشح‌ آنست. و عامل‌ افزایش‌ حرارت‌ پایة‌ بدن‌ زن‌ در زمان‌ تخمک‌ گذاری‌ می‌باشد. پروژسترون‌ یک‌ هورمون‌ آرام‌ بخش‌ به‌ حساب‌ می‌آید و در ایجاد صلح‌ و آرامش‌ در جنس‌ ماده‌ هنگام‌ بارداری‌ نقش‌ دارد و از این‌ رو برخی‌ از محققان‌ استفاده‌ از آن‌ را برای‌ کنترل‌ رفتارهای‌ غیرقانونی‌ و تجاوزها مطرح‌ ساخته‌اند.
پرولاکتین، اکسی‌ توسین، و ریلاکسین‌ نیز از هورمونهایی‌ هستند که‌ در جنس‌ مرد نقش‌ چندان‌ شناخته‌ شده‌ای‌ ندارند، و در جنس‌ زن‌ وظایف‌ مهم‌ برعهده‌ دارند. پرولاکتین‌ رفتار مادرانه‌ را به‌ وجود می‌آورد و در شیردهی، جلوگیری‌ از تخمک‌ گذاری، نقش‌ دارد. و در پرندگان‌ این‌ هورمون‌ موجب‌ لانه‌ سازی، و خوابیدن‌ روی‌ تخمها می‌گردد و برخی‌ آن‌ را هورمون‌ محبت‌ مادری‌ نامیده‌اند.
به‌ این‌ ترتیب‌ می‌توان‌ دریافت‌ که‌ پس‌ از عامل‌ کروموزومی، هورمونهای‌ جنسی‌ متفاوت‌ در زن‌ و مرد، یک‌ عامل‌ بیولوژیکی‌ تعیین‌ کنندة‌ جنسیت‌ به‌ حساب‌ می‌آید، و هورمونهای‌ جنسی‌ نر و ماده‌ با هم‌ در تضاد هستند، تزریق‌ هریک‌ از آنها به‌ جنس‌ مخالف، به‌ افول‌ صفات‌ جنسی‌ مربوط‌ به‌ آن‌ می‌انجامد، و همین‌ خاصیت‌ مورد استفادة‌ کسانی‌ قرار گرفته‌ که‌ با استفاده‌ از هورمونها جنسیت‌ خود را تغییر می‌دهند.

‌‌3. طول‌ عمر و مرگ‌
براساس‌ آمارها به‌ طور متوسط‌ زنان‌ 7 سال‌ بیشتر از مردان‌ زندگی‌ می‌کنند، و در دوران‌ جنینی، نوزادی، کودکی‌ و سالمندی، مرگ‌ جنین‌ مرد بیش‌ از زن‌ است. با آن‌ که‌ در بسیاری‌ از کشورها تولید نوزاد پسر بر دختر پیشی‌ دارد، در پایان‌ عمر تعداد بیوه‌ زنان‌ بیشتر می‌شود، و آمار پیرزنهای‌ بالای‌ 100 سال‌ در جهان‌ به‌ 9 برابر پیرمردان‌ می‌رسد. و بی‌ گمان‌ در شرایط‌ مساوی‌ از نظر امکانات‌ بهداشتی‌ و رفاهی‌ به‌ طور محسوسی‌ زنان‌ بیشتر از مردان‌ عمر می‌کنند. برای‌ توجیه‌ این‌ پدیده‌ موضوع‌ زیر قابل‌ توجه‌ است:

‌‌تفاوت‌ فیزیولوژیکی‌ بدن‌ و اندامها و نیازها
زن‌ و مرد از نظر ساختمان‌ بدنی‌ نقاط‌ تمایز آشکار دارند، سن‌ بلوغ‌ آنها با هم‌ فرق‌ می‌کند، نیازهای‌ غذایی، ویتامینی‌ و معدنی‌ آنها از هم‌ متفاوت‌ است. تودة‌ چربی‌ بدن‌ زن‌ بیشتر و بافت‌ عضلانی‌ آنها کمتر است، متابولیسم‌ پایه‌ زنان‌ حدود 5 درصد کمتر از مردان‌ است، و در نتیجه‌ آنان‌ با طول‌ عمر مساوی‌ سوخت‌ و ساز کمتری‌ دارند، مقدار کالری‌ که‌ مرد در طول‌ 70 سال‌ برای‌ اعمال‌ حیاتی‌ خود مصرف‌ می‌کند برای‌ 75 سال‌ زن‌ کافی‌ است. این‌ گونه‌ تفاوتها می‌تواند در راستای‌ توجیه‌ عمر بیشتر زنان‌ مطرح‌ شود. گذشته‌ از این‌ها، مقاومت‌ جسمی‌ و روانی‌ در برابر بیماریهای‌ عفونی و شرایط‌ نامناسب‌ در جنس‌ زن‌ بیشتر از مرد است، نقش‌ هورمونهای‌ جنسی‌ را نیز در این‌ میان‌ نمی‌توان‌ نادیده‌ انگاشت. وجود دستگاه‌ تناسلی‌ متفاوت‌ و ایفای‌ نقش‌ فاعل‌ مرد در آمیزش‌ جنسی‌ که‌ طی‌ آن‌ حدود 150 کیلوکالری‌ انرژی‌ مصرف‌ می‌کند، و مسائل‌ خاص‌ زنان‌ همچون‌ قاعدگی‌ و یائسگی، همه‌ در این‌ راستا مطرحند. وجود کروموزوم‌y در مردان‌ و بیماریهای‌ وابسته‌ به‌ جنس و نیز دیگر بیماریها که‌ در مردان‌ شیوع‌ بیشتر دارد، مسائل‌ درمانی‌ و مراقبتهای‌ بهداشتی، نوع‌ شغل‌ و حوادث نوید بخش‌ عمر بیشتر برای‌ زنان‌ است. آنان‌ با آن‌که‌ به‌ بعضی‌ از اختلالات‌ همچون‌ پوکی‌ استخوان‌ و رماتیسم‌ و... بیشتر دچار می‌شوند،ولی‌ بی‌ آنکه‌ از پا در آیند، به‌ زندگی‌ و روند طبیعی‌ عمر ادامه‌ می‌دهند.

‌‌‌4. یافته‌های‌ آزمایشگاهی
در یافته‌های‌ آزمایشگاهی‌ تفاوتهای‌ قابل‌ توجهی‌ بین‌ دو جنس‌ در اندازة‌ هورمونهای‌ هیپوفیز، تستهای‌ کلیه، دفع‌ کراتی‌ نین، باز جذب‌ گلوکز و... مشاهده‌ می‌شود:
1. ارزشهای‌ خونی‌
محدوده‌ طبیعی‌ گلبولهای‌ قرمز در مردان‌ به‌ طور متوسط‌ 4/5 و در زنان‌ 8/4 میلیون‌ در هر میکرولیتر است. و به‌ طور کلی‌ مقادیر اجزأ خونی‌ در زنان‌ در گروه‌ سنی‌ باروری‌ 10 درصد کمتر از مردان‌ است.
‌‌2. هورمونهای‌ جنسی‌
پیداست‌ که‌ محدودة‌ طبیعی‌ تستوسترون، استرادیول‌ و پروژسترون‌ در زن‌ و مرد فرق‌ می‌کند.

‌‌‌5. نیازهای‌ غذایی
تغذیه‌ کافی‌ و مناسب‌ در سلامت‌ جسمی‌ و روانی‌ انسان‌ نقش‌ مهمی‌ دارد، برای‌ رشد مغز و اندامها لازم‌ است‌ و بر مقاومت‌ بدن‌ در برابر عفونتها و بیماریها می‌افزاید، و از بسیاری‌ بیماریها پیش‌گیری‌ می‌کند. تفاوت‌های‌ جنسی‌ در نیازهای‌ غذایی‌ به‌ گونه‌ زیر است:
‌‌1. چربیها
با آن‌ که‌ در ساختمان‌ بدن‌ زن‌ حدود 10 درصد چربی‌ بیشتر از بدن‌ مرد است، و چاقی‌ مرد با زن‌ تفاوت‌ دارد. نیاز به‌ اسیدهای‌ چرب‌ ضروری‌ در جنس‌ مرد بیشتر از زن‌ است.
‌‌2. پروتئین‌ها
نیاز به‌ پروتئین‌ در پسران‌ بیش‌ از دختران، و در مردان‌ بیش‌ از زنان‌ است. مرد برای‌ هر کیلوگرم‌ وزن‌ بدنش‌ به‌ 57/0 گرم‌ پروتئین‌ نیاز دارد، این‌ رقم‌ در زنان‌ به‌ 52/0 گرم‌ می‌رسد. و در دوران‌ بارداری‌ و شیردهی‌ نیازهای‌ پروتئینی‌ زنان‌ حدود 20 تا 30 گرم‌ در روز افزایش‌ می‌یابد.
‌‌3. انرژی‌
نیاز به‌ انرژی‌ به‌ عواملی‌ چون‌ فعالیت، اثر غذا و... وابسته‌ است، ولی‌ همواره‌ فرد درشت‌ اندام‌ بیشتر از ریزاندام‌ به‌ انرژی‌ نیاز دارد. نیاز به‌ انرژی‌ در زنان‌ روزانه‌ 1500 و در مردان‌ 2000 کالری‌ برآورد شده‌ است.
‌‌4. ویتامینهای‌ محلول‌ در چربی‌k , e , d , a) )
در حالات‌ عادی‌ به‌ جز موارد اندک‌ نیازهای‌ ویتامینی‌ مردان‌ از زنان‌ بیشتر است، تنها در دوران‌ بارداری‌ و شیردهی‌ است‌ که‌ نیازهای‌ ویتامینی‌ زنان‌ افزایش‌ می‌یابد.
‌‌5. ویتامینهای‌ محلول‌ در آب‌
از میان‌ این‌ ویتامینها، نیاز مردان‌ به‌ ویتامین‌c ، فولاسین، نیاسین، تیامین‌ (1b)، یبوفلاوین‌ (2(b و پریدوکسین‌ (6(b از زنان‌ بیشتر است.
‌‌6. مواد معدنی‌
حدود 4 درصد وزن‌ بدن‌ را عناصر معدنی‌ تشکیل‌ می‌دهد، کمبود آنها در بدن‌ اختلالاتی‌ پدید می‌آورد، نیاز زن‌ و مرد به‌ برخی‌ از این‌ عناصر مساوی‌ است، و بجز آهن‌ در دیگر عناصر، مردان‌ بیشتر از زنان‌ نیاز دارند.
‌‌7. آب‌
میزان‌ آب‌ موجود در بدن‌ زنان‌ در سنین‌ مختلف‌ (حتی‌ با قد و وزن‌ یکسان) از مردان‌ کمتر است. نسبت‌ آب‌ به‌ وزن‌ بدن‌ پس‌ از بلوغ‌ در دختران‌ 5 درصد کاهش‌ و در پسران‌ 5 درصد افزایش‌ می‌یابد. میزان‌ آب‌ بدن‌ در جنس‌ مرد در سن‌ 18 تا 40 سالگی‌ 61 درصد وزن‌ بدن‌ است، در مورد زنان‌ این‌ رقم‌ به‌ 51 درصد می‌رسد. در 40 تا 60 سالگی‌ میزان‌ آب‌ بدن‌ مردان‌ 55 درصد و در بالای‌ 60 سال‌ 52 درصد وزن‌ بدن‌ است. این‌ ارقام‌ به‌ ترتیب‌ در مورد زنان‌ 47 و 46 درصد است.
‌‌8. مغز و اعصاب‌
مغز زن‌ و مرد را می‌توان‌ از هم‌ متمایز دانست‌ و این‌ امر دلایلی‌ دارد از جمله:
‌‌8/1. تمایز سلولی‌
از آن‌ جا که‌ کروموزومها در زن‌ و مرد متفاوت‌ است‌ در مرد یک‌ جفت‌ کروموزوم‌xy و در زن‌ یک‌ جفت‌ کروموزوم‌xx وجود دارد (به‌ جز سلول‌های‌ جنسی)، سلول‌های‌ مغز آن‌ دو نیز متفاوتند، سلول‌های‌ مغز زن‌ دارای‌ کروموزوم‌xx و سلولهای‌ مغز مرد دارای‌ کروموزوم‌xy است، مغز مرد، مردانه‌ و مغز زن‌ زنانه‌ است.
‌‌8/2. اندازه‌ و وزن‌
در وزن‌ مغز و اندازه‌ آن‌ انسانها متفاوتند، ولی‌ به‌ طور متوسط‌ وزن‌ مغز زن‌ 110 کمتر از وزن‌ مغز مرد است. و از آن‌ جا که‌ مغز راهنمای‌ هوش‌ است، و توجیه‌ آن‌ با در نظر گرفتن‌ جثة‌ کوچک‌تر زن‌ و مقایسه‌ انسان‌ با حیوانات، چندان‌ درست‌ به‌ نظر نمی‌آید، و نیز با توجه‌ به‌ حساسیت‌ و توان‌ بالای‌ سلول‌های‌ مغز، این‌ تفاوت‌ اساسی‌ به‌ نظر می‌رسد. و چه‌ بسا تحقیقات‌ بیشتر با توجه‌ به‌ این‌ نکته‌ حقایق‌ بیشتری‌ را روشن‌ سازد.
‌‌8/3. هیپوتالاموس‌ و هیپوفیز
این‌ دو غده‌ از مهمترین‌ بخشهای‌ دستگاه‌ عصبی‌ مرکزی‌اند، و بسیاری‌ از فعالیتهای‌ زیستی‌ تحت‌ کنترل‌ آنها انجام‌ می‌شود. در عین‌ حال‌ کارکرد آنها در زن‌ و مرد فرق‌ می‌کند و حساسیتهای‌ متفاوتی‌ را در برابر هورمونهای‌ مردانه‌ و زنانه‌ از خود نشان‌ می‌دهند، تمایز غدة‌ هیپوتالاموس‌ در زنان‌ و مردان‌ است‌ با توجه‌ به‌ ارتباط‌ آنها با سیستم‌ عصبی‌ مرکزی، به‌ نوعی‌ تفاوت‌ در مغز زن‌ و مرد به‌ حساب‌ می‌آید.
‌‌8/4. نیمکره‌های‌ مغز
در این‌ بخش‌ نیز تفاوتهایی‌ بین‌ زن‌ و مرد قابل‌ توجه‌ است. در پسران‌ یک‌ طرفه‌ شدن‌ کارهای‌ فضایی‌ در 6 سالگی‌ پدید می‌آید، ولی‌ در دختران‌ این‌ کنشها تا 13 سالگی‌ در هر دو نیمکره‌ رشد یکسان‌ دارد، اختلالات‌ زبانی‌ ناشی‌ از آسیب‌ دیدن‌ نیمکرة‌ چپ‌ در مردها شدیدتر است‌ و در مجموع‌ مغز زن‌ از نظر کنش‌ با قرینه‌تر از مغز مرد است. و برای‌ پردازشهای‌ کلامی‌ آمادگی‌ بیشتر دارد.
‌‌8/5. بیماریها
بیماری‌ms ، آتروفی‌ لوبر، سردردهای‌ میگرنی، بی‌ اشتهایی‌ و یا پر اشتهایی‌ عصبی‌ در میان‌ زنان‌ شیوع‌ بیشتری‌ دارد، و از آن‌ سوی‌ بیماری‌ پارکینسون،als ، تیک، مننژیت‌ ویروسی‌ در میان‌ مردان‌ شایعتر است. این‌ تفاوتها نیز به‌ عنوان‌ یک‌ فاکتور در راستای‌ ناهمسانی‌ مغز زن‌ و مرد می‌تواند در نظر گرفته‌ شود.
‌‌8/6. تفاوت‌ کارکردها و استعدادها
برخی‌ حواس‌ در مردان‌ و برخی‌ در زنان‌ قویتر است. رشد و نمو هریک‌ از دو جنس‌ مکانیسم‌ خاص‌ خود را دارد، حالات‌ روانی‌ در دو جنس‌ فرق‌ می‌کند. زنان‌ در کارهای‌ دستی‌ و فعالیتهای‌ ظریف‌ هنری‌ چابک‌ ترند، و پسران‌ و مردان‌ در درسهای‌ ریاضی‌ و استدلالی‌ قویترند. از آن‌ جا که‌ این‌ امور به‌ مغز مربوط‌ می‌شود، می‌توان‌ نتیجه‌ گرفت‌ که‌ تفاوت‌ در کارکردها و استعدادها نشان‌ می‌دهد که‌ مغز زن‌ و مرد به‌ طور نسبی‌ از هم‌ متمایز است.
عوامل‌ دیگری‌ نیز مانند سن‌ رشد، و تکامل‌ دستگاه‌ عصبی نسبت‌ وزن‌ مغز به‌ نخاع‌ شوکی، اختلالات‌ روانی، و اختلاف‌ در کارکرد شیمیایی‌ مغز، در این‌ زمینه‌ قابل‌ توجه‌ است‌ و بررسیهای‌ بیشتری‌ را می‌طلبد. و در مجموع‌ با توجه‌ به‌ پیچیدگی‌ مغز آدمی‌ داوری‌ دربارة‌ مغز انسان‌ و این‌ که‌ مغز زن‌ و مرد درهمة‌ جهات‌ یکسان‌هستند، عاقلانه‌به‌نظر نمی‌رسد.
‌‌8/7. هوش‌ و استعداد
دربارة‌ رابطه‌ هوش‌ با جنسیت‌ می‌توان‌ مسائلی‌ را مطرح‌ ساخت، از جمله‌ آنها موضوع‌ رشد جسمی‌ و هوش‌ است که‌ در جنس‌ مرد بیشتر ادامه‌ می‌یابد و طی‌ آن‌ سلول‌های‌ مغز کامل‌تر و پیچیده‌تر می‌گردد. مسأله‌ دیگر قشر مخ‌ است‌ که‌ در هوش‌ و استعداد نقش‌ اساسی‌ دارد، و از آن‌ جا که‌ برخی‌ از کارکردهای‌ آن‌ در دو جنس‌ متفاوت‌ می‌نماید، تمایز جنسی‌ در هوش‌ قابل‌ بحث‌ می‌نماید. در بهره‌ هوشی‌ نیز تفاوتهای‌ جنسی‌ دیده‌ می‌شود. ضریب‌ هوشی‌ در حد نوابغ‌ میان‌ پسران‌ 57 درصد و میان‌ دختران‌ 43 درصد است. و براساس‌ مطالعات‌ و برخی‌ آزمونها در ضرایب‌ بالای‌ هوشی‌ درصد پسران‌ افزایش‌ می‌یابد.
از 56 تحقیقی‌ که‌ در آمریکا صورت‌ گرفته، می‌توان‌ برتری‌ هوشی‌ پسران‌ را مشاهده‌ کرد. در این‌ تحقیقات‌ در 28 مورد پسران‌ بر دختران‌ برتری‌ داشتند، و برتری‌ دختران‌ بر پسران‌ 25 مورد بود.
در زمینه‌ خلاقیت‌ و نبوغ‌ مطالعات‌ حاکی‌ است‌ که‌ خلاقیت‌ مردان‌ بیش‌ از زنان‌ است، و پسران‌ در فعالیتهای‌ اکتشافی‌ بی‌باک‌تر و کنجکاوترند، و در میان‌ نوابغ‌ رشته‌های‌ مختلف‌ علوم‌ تعداد زنان‌ اندک‌ است. زنان‌ در حافظه‌ فوری‌ از مردان‌ برترند، و در حافظه‌ غیرفوری‌ مردان‌ بر زنان‌ برتری‌ دارند.
دربارة‌ تواناییهای‌ کلامی و عوامل‌ هوشی‌ نیز تفاوتهای‌ ناشی‌ از جنسیت‌ وجود دارد.
‌‌8/8. استخوانها و اسکلت‌
استخوان، داربست‌ قوی‌ و محکم‌ بدن‌ است، شکل‌ آن‌ را حفظ‌ می‌کند، و تکیه‌ گاه‌ آن‌ به‌ حساب‌ می‌آید، محل‌ اتصال‌ رباطها و عضلات‌ است‌ و مانند اهرمی‌ برای‌ آنها عمل‌ می‌کند، از اندامهای‌ بدن‌ (مغز، نخاع، قلب‌ و...) محافظت‌ می‌کند، محل‌ ذخیرة‌ مواد معدنی‌ است‌ و با تولید انواع‌ سلول‌های‌ خونی‌ در بیشتر فعالیتهای‌ حیاتی‌ بدن‌ نقش‌ دارد. در پزشکی‌ قانونی‌ با بررسی‌ استخوانها می‌توان‌ به‌ زمان‌ مرگ، سن، و جنس‌ فرد پی‌ برد.
در زمینه‌ تفاوتهای‌ جنسی، در مجموع‌ استخوانهای‌ یک‌ زن‌ بالغ‌ از مرد بالغ‌ کوچکتر است‌ و زن‌ و ستیغها و زوائد کوچکتر و کمتری‌ دارد، نسبت‌ به‌ طول‌ قطر آنها کمتر است، زمان‌ بهم‌ پیوستگی‌ مراکز استخوان‌ سازی‌ در زنان‌ زودتر روی‌ می‌دهد. و استخوان‌ زنان‌ استحکام‌ استخوان‌ مردان‌ را ندارد. طول، قطر و وزن‌ استخوانها و قفسة‌ سینه‌ و ستون‌ مهره‌ها، استخوان‌ لگن‌ و سر و گردن‌ زن‌ و مرد متفاوت‌ است.
جمجمه‌ مرد به‌طور مشخص‌ از جمجمه‌ زن‌ متمایز است. جمجمه‌ زن‌ از جمجمة‌ مرد سبک‌تر است، استخوانهای‌ آن‌ نازک‌ترند، حجم‌ آن‌ 10 درصد کمتر است. پیشانی‌ در زن‌ نسبت‌ به‌ مرد بیشتر حالت‌ عمودی‌ دارد، سوراخ‌ کاسة‌ چشم‌ در زنان‌ گردتر است. کناره‌های‌ بالای‌ کاسه‌ چشم‌ در زن‌ تیزتر از مرد است. در زن‌ گلابلا، کمانهای‌ ابرویی‌ و زوائی‌ پستانی‌ برجستگی‌ کمتری‌ دارند، سینوسهای‌ هوایی‌ اطراف‌ بینی‌ دارای‌ حجم‌ کوچکترند، و قسمت‌ صماخی‌ استخوان‌ گیج‌گاهی‌ در زن‌ کوچکتر است‌ و زبری‌ و سختی‌ کمتری‌ دارد، رشد قاعده‌ کاسه‌ سر در زنان‌ 2 سال‌ زودتر از مردان‌ توقف‌ می‌یابد. برآمدگیهای‌ پیشانی‌ و آهیانه‌ای‌ در زن‌ برجسته‌تر است‌ و سقف‌ جمجمه‌ کمی‌ پهن‌تر است‌ و... و در مجموع‌ جمجمه‌ زن‌ پس‌ از بلوغ‌ گرایش‌ به‌ حفظ‌ خصوصیات‌ دوران‌ کودکی‌ دارد.
زنان‌ بالغ‌ توده‌ استخوانی‌ کمتری‌ نسبت‌ به‌ مردان‌ دارند و با افزایش‌ سن، از دست‌ دادن‌ تودة‌ استخوانی‌ در آنان‌ زودتر از مردان‌ شروع‌ می‌شود و شتاب‌ بیشتری‌ نیز دارد.
‌‌9. ورزش‌ و فعالیت‌ بدنی‌
تفاوتهای‌ موجود در انجام‌ اعمال‌ ورزشی‌ بین‌ مردان‌ و زنان‌ ناشی‌ از تفاوت‌ ابعاد و ترکیبات‌ بدن‌ آنهاست. به‌ طور متوسط‌ قد زنان‌ کوتاهتر و وزن‌ آنها سبک‌تر از مردان‌ است، دارای‌ نسوج‌ چربی‌ بیشتر و توده‌ عضلانی‌ کمتری‌ هستند. دستگاه‌ انرژی‌ آنان‌ ظرفیتی‌ کمتر از مردان‌ دارد، قدرت‌ مطلق‌ آنها حدود23 قدرت‌ مردان‌ است. به‌ دلیل‌ کمتر بودن‌ تودة‌ عضلانی‌ بدن، کل‌ ذخائر فسفاژن‌ آنها در مقایسه‌ با مردان‌ کمتر است. و نیز مستعد داشتن‌ سطح‌ اسیدلاکتیک‌ کمتری‌ در خون‌ (پس‌ از تمرینات‌ حداکثر) هستند، مقدار هموگلوبین‌ زنان‌ و همچنین‌ حجم‌ خون‌ آنان‌ کمتر از
مردان‌ است، قلب‌ و شش‌ کوچکتری‌ دارند، و حداکثر اکسیژن‌ مصرفی‌ آنان‌ در مقایسه‌ با مردان‌ در سطح‌ پایین‌تری‌ قرار دارد، تعداد میتوکندریهای‌ زنان‌ در هر تارچه‌ عضلانی‌ کمتر و اندازة‌ آن‌ کوچکتر است. این‌ عوامل‌ همراه‌ با بسیاری‌ از عوامل‌ دیگر که‌ به‌ تفاوت‌ فیزیولوژیک‌ زنان‌ نسبت‌ به‌ مردان‌ مربوط‌ می‌شود، تواناییهای‌ ورزشی‌ آنها را تحت‌ تأثیر قرار می‌دهد. این‌ گونه‌ تفاوتهاست‌ که‌ مردان‌ را در فعالیتهای‌ ورزشی‌ در موقعیت‌ برتر قرار می‌دهد و آنان‌ در رکوردهای‌ ورزشی‌ از زنان‌ جلو می‌افتند. شانه‌های‌ پهن‌ و قوی، دستهای‌ بزرگ‌ و بافت‌ عضلانی‌ بیشتر، مردان‌ را در بازیهایی‌ که‌ مستلزم‌ پرتاب‌ و ضربه‌ زدن‌ است‌ ممتاز می‌کند، وضعیت‌ پاها و لگن‌ سبب‌ می‌شود که‌ آنان‌ تندتر از زنان‌ بدوند و از نظر سرعت‌ عمل‌ و هماهنگی‌ حرکات‌ بر زنان‌ پیشی‌گیرند، و در برابر خستگی‌ها مقاوم‌ باشند، و در ورزشهای‌ سنگین‌ موفقیت‌ بهتری‌ به‌ دست‌ آورند.
‌‌10. دستگاه‌ ادراری‌
مجموعه‌ کلیه‌ها، حالبها، مثانه‌ و پیشابراه‌ را دستگاه‌ ادراری‌ گویند، این‌ دستگاه‌ در زن‌ و مرد دارای‌ تفاوتهایی‌ است. طول‌ پیشابراه‌ نقش‌ بخش‌ اسفنجی‌ مجرا در تولید مثل‌ شکل‌ خارجی‌ دستگاه‌ ادراری، و جایگاه‌ مثانه‌ در دو جنس‌ فرق‌ می‌کند، اندازة‌ کلیه‌ در زن‌ کوچکتر از مرد است، و سرعت‌ پالایش‌ گلومرولی‌ در زنان‌ حدود 15 درصد کمتر از مردان‌ است، و باز جذب‌ گلوکز در کلیه‌های‌ مردان‌ بیشتر از زنان‌ صورت‌ می‌گیرد، دفع‌ کرآتی‌نین‌ در مردان‌ بیشتر از زنان‌ است، و نیز شیوع‌ برخی‌ از بیماریها و اختلالات‌ دستگاه‌ ادراری‌ در زن‌ و مرد متفاوت‌ است. به‌ عنوان‌ نمونه‌ عفونت‌ ادراری‌ در دختران‌ زیادتر از پسران‌ مشاهده‌ می‌شود، و شب‌ ادراری‌ در جنس‌ پسر شیوع‌ بیشتری‌ دارد.
‌‌11. قلب‌ و ریه‌
حجم‌ قفسه‌ سینه‌ زنان‌ کمتر از مردان‌ است، شانه‌های‌ باریکتری‌ دارند، و به‌ تناسب‌ قلب‌ و ششهای‌ آنان‌ به‌ طور نسبی‌ کوچکتر است. و ظرفیت‌ حیاتی‌ زنان‌ در سطح‌ پایین‌تری‌ قرار دارد در مردان، زمان‌ استراحت‌ قلب‌ در هر ضربان، کمتر است، هنگام‌ انقباض‌ بطنها فشار خون‌ بیشتر است، و قلب‌ در موارد فشار یا کارهای‌ بدنی‌ برای‌ فعالیت‌ مجال‌ بیشتری‌ دارد.
‌‌12. ماهیچه‌ها و عضلات‌
بدن‌ مرد به‌طور مشخص‌ از بدن‌ زن‌ عضلانی‌تر است، به‌ گونه‌ای‌ که‌ عضلات‌ یک‌ مرد بالغ‌ 40 درصد بیشتر از زن‌ همسن‌ اوست، و قدرت‌ بدنی‌ یک‌ پسر 18 ساله‌ به‌ طور متوسط‌ 2 برابر نیروی‌ یک‌ دختر 18 ساله‌ است. این‌ تفاوت‌ از دوران‌ جنینی‌ که‌ جنس‌ مرد سریعتر از جنس‌ زن‌ رشد می‌کند شکل‌ می‌گیرد، و تا دوران‌ بلوغ‌ و پس‌ از آن‌ ادامه‌ می‌یابد. و از این‌ روست‌ که‌ مردان‌ در تواناییهای‌ بدنی‌ و جسمانی‌ ماهرتر از زنان‌اند.
‌‌13. حواس‌ پنجگانه‌
حس‌ بینایی‌ مردان‌ از زنان‌ بهتر است، نسبت‌ نابینایان‌ مادرزادی‌ در جنس‌ نر بیشتر مشاهده‌ می‌شود، در برابر تاری‌ و خیرگی‌ چشم‌ زنان‌ حساس‌تر است‌ و نزدیک‌بینی‌ شدید درمیان‌ مردان‌ شیوع‌ بیشتری‌ دارد.
برخی‌ از گزارشها از حساس‌تر بودن‌ حسن‌ شنوایی‌ زنان‌ نسبت‌ به‌ مردان‌ حکایت‌ دارد، آنان‌ صداها را بهتر از هم‌ تمیز می‌دهند و در تشخیص‌ محل‌ صدا ماهرترند، با افزایش‌ سن، شنوایی‌ زنان‌ با سرعت‌ کمتری‌ کاهش‌ می‌یابد و درصدی‌ کمتر از آنان‌ در سنین‌ بالا به‌ سمعک‌ نیازمند می‌شوند.
در حس‌ بویایی‌ گزارشها حاکی‌ است‌ که‌ مرد بالغ‌ نسبت‌ به‌ بعضی‌ بوها بی‌تفاوت‌ است، در حالی‌ که‌ زنان‌ نسبت‌ به‌ همان‌ بوها حساسیت‌ نشان‌ می‌دهند، و به‌طور عمومی‌ حسن‌ بویایی‌ در زنان‌ تیزتر از مردان‌ است. برخی‌ نیز حس‌ بویایی‌ مردان‌ را بسیار حساس‌تر از زنان‌ می‌دانند. از نظر حس‌ چشایی‌ نوزادان‌ دختر به‌ محلولهای‌ شیرین‌ علاقة‌ بیشتری‌ از خود نشان‌ می‌دهند و زنان‌ به‌ مزه‌های‌ ترش‌ حساس‌ترند.
در حس‌ لامسه‌ می‌توان‌ اظهار داشت‌ که‌ پوست‌ زن‌ از پوست‌ مرد لطیف‌تر است، و نسبت‌ به‌ لمس‌ و درد حساسیت‌ بیشتر دارد، میانگین‌ تحمل‌ فشار برای‌ مردان‌ 7/28 پوند (بر اینچ‌ مربع)، و در زنان‌ 9/15 پوند است. و از این‌ روست‌ که‌ آنان‌ با کمترین‌ ضربه‌ احساس‌ درد می‌کنند، و درکارهای‌ دستی‌ چابک‌ترند.
‌‌14. چربی‌ بدن‌
نوزادان‌ دختر نسبت‌ به‌ نوزادان‌ پسر چربی‌ بیشتر دارند، با شروع‌ بلوغ‌ میزان‌ چربی‌ زیر پوست‌ افزایش‌ می‌یابد، و در بعضی‌ بافتها (کفلها، پستانها) ذخیره‌ می‌شود. پس‌ از بلوغ‌ گاه‌ تا 30درصد وزن‌ بدن‌ زنان‌ را چربی‌ تشکیل‌ می‌دهد که‌ به‌ حدود دو برابر چربی‌ موجود در بدن‌ مردان‌ می‌رسد.
‌‌15. زبان‌
دختران‌ در تقلید آواها از پسران‌ ماهرترند و به‌ طور معمول‌ زودتر از پسران‌ سخن‌ گفتن‌ را می‌آموزند، از نظر دستوری، کاربرد واژه‌ها و... دختران‌ بر پسران‌ برتری‌ دارند. لکنت‌ زبان‌ در میان‌ پسران‌ بیشتر دیده‌ می‌شود. و تلفظ‌ زنان‌ درست‌تر از مردان‌ است.
‌‌16. صدا
صدای‌ مردان‌ به‌ طور مشخص‌ از صدای‌ زنان‌ بم‌تر است، مردان‌ از سه‌ سطح‌ تقابلی‌ زیر و بمی‌ آهنگی‌ برخوردارند، در حالی‌ که‌ زنان‌ دارای‌ 4 سطح‌اند، و این‌ خود سبب‌ می‌شود که‌ بتوانند به‌ راحتی‌ عواطف‌ گوناگون‌ را ابراز کنند.
‌‌17. پوست‌ و ناخن‌ و مو
تفاوت‌ پوست‌ زن‌ و مرد ناشی‌ از ماهیت‌ زمینه‌ای‌ ساختمان‌ بافت‌ همبندی‌ رشته‌ای‌ زیرجلدی‌ است، همچنین‌ بافت‌ روپوست‌ زنان‌ نازکتر از مردان‌ است‌ و مقاومت‌ کمتری‌ نسبت‌ به‌ برآمدگیها و فرورفتگیهای‌ سطحی‌ از خود نشان‌ می‌دهد. لطافت، صافی‌ و چرب‌تر بودن‌ پوست‌ زن‌ و نیز حساسیت‌ آن‌ نسبت‌ به‌ لمس‌ و درد، در آمادگی‌ جنسی‌ وی‌ دارای‌ اهمیت‌ است. در بیماریها و عوارض‌ پوستی‌ نیز بین‌ زن‌ و مرد تفاوتهایی‌ دیده‌ می‌شود.
‌‌18. قد و وزن‌ و نسبت‌ اندامها
در اندازه‌ قد و وزن‌ هم‌ عوامل‌ جنس‌ دخالت‌ دارد. در یک‌ جامعه‌ با شرایط‌ نسبی‌ یکسان‌ به‌ طور معمول‌ مرد از زن‌ سنگین‌تر و بلند قدتر است. این‌ تفاوت‌ از دوران‌ جنینی‌ و نوزادی‌ موجود است‌ و تا زمان‌ بلوغ‌ دختران‌ ادامه‌ می‌یابد، در رشد جهشی‌ این‌ دوران‌ طول‌ قد و اندازة‌ وزن‌ دختران‌ افزایش‌ می‌یابد و سپس‌ با فرا رسیدن‌ بلوغ‌ پسران، آنان‌ دوباره‌ جلو می‌افتند. در زمان‌ بلوغ‌ نسبت‌ پهنای‌ شانه‌ به‌ عرض‌ لگن‌ در پسران‌ بیشتر می‌شود، و در دختران‌ عرض‌ لگن‌ نسبت‌ به‌ شانه‌ افزایش‌ می‌یابد. دختران‌ پاهای‌ کوتاهتری‌ نسبت‌ به‌ پسران‌ دارند.

‌‌دوم: تفاوتهای‌ روانی‌ زن‌ و مرد
‌‌آ. ویژگیهای‌ روانی‌
زن‌ و مرد چنانچه‌ از نظر ساخت‌ بدنی‌ از هم‌ متمایزند، تفاوتهای‌ روانی‌ آنان‌ نیز از نظر علم‌ روان‌شناسی‌ در فرهنگهای‌ مختلف‌ به‌ اثبات‌ رسیده‌ است، و این‌ تفاوتها را نمی‌توان‌ تنها زاییدة‌ تربیت‌ و محیط‌ دانست.
توجه‌ به‌ این‌ تفاوتها و شناخت‌ بهتر از هر یک‌ از دو جنس‌ به‌ زندگی‌ سعادتمندانه‌تر آنها می‌انجامد و آدمی‌ را به‌ سوی‌ زیست‌ بایسته‌تر رهنمون‌ می‌گردد. تلقین‌ زیست‌ مردانه‌ به‌ زن‌ نابودن‌ انسانیت‌ و هستی‌ او و پایمالی‌ شرف‌ و امتیازات‌ انحصاری‌ زن‌ است. اثری‌ که‌ به‌ سرگردانی‌ و استثمار زن‌ منجر می‌شود، و روان‌ و جسم‌ او را در وادی‌ هلاکت‌ ساز بی‌هویتی‌ می‌فرساید و استعدادها و تواناییهای‌ بی‌نظیر او را به‌ انحراف‌ می‌کشاند و هستی‌ پایدار و ارجمند زن‌ را متزلزل‌ می‌سازد. برخی‌ از تمایزات‌ عمده‌ روانی‌ دو جنس‌ چنین‌ است:
‌‌1. شکل‌گیری‌ هویت‌
خانواده، محیط‌ و فرهنگ‌ در شکل‌گیری‌ هویت‌ نقش‌ دارند، و در آن‌ تفاوتهای‌ جنسی‌ مشاهده‌ می‌شود. تحقیقات‌ حاکی‌ است‌ که‌ شکل‌گیری‌ هویت‌ دختران‌ برای‌ استقلال‌ شخصی‌ نیست. بلکه‌ برای‌ صمیمیت‌ و مراقبت‌ از دیگران‌ نیز هست. در حالی‌ که‌ هویت‌ پسران‌ از اساس‌ برای‌ استقلال‌ و رقابت‌ و فردیت‌ شکل‌ می‌گیرد.
‌‌2. شخصیت‌
شخصیت‌ از مجموعه‌ای‌ سرشتها پدید می‌آید؛ حسادت، کنجکاوی، خیالبافی، اعتماد به‌ نفس‌ عزت‌ نفس، مکانیسم‌های‌ دفاعی‌ و شیوة‌ زندگی‌ از عناصر سازنده‌ شخصیت‌ آدمی‌ است، و در آنها میان‌ زن‌ و مرد تفاوتهایی‌ جلب‌ توجه‌ می‌کند، به‌ عنوان‌ نمونه، زنان‌ از مردان‌ حسودتر و کنجکاوترند. اعتماد به‌ نفس‌ کمتری‌ دارند، خیالبافی‌ و تخیلات‌ در دو جنس‌ فرق‌ می‌کند.
‌‌3. گرایش‌ معنوی‌
گرایش‌ قلبی‌ به‌ دین‌ در میان‌ زنان‌ بیشتر از مردان‌ مشاهده‌ می‌شود. زن‌ مسائل‌ روحی‌ و معنوی‌ را با روان‌ خودسازگارتر می‌یابد.
‌‌4. گرایش‌ به‌ مادیات‌
براساس‌ تحقیقات‌ مردان‌ بیشتر از زنان‌ به‌ امور مادی‌ و اقتصادی‌ و مسائل‌ دنیوی، گرایش‌ دارند.
‌‌5. رشد اخلاقی‌
اندیشه‌ اخلاقی‌ زنان‌ به‌ طور عمده‌ به‌ روابط‌ بین‌ فردی‌ توجه‌ دارد و با احساس‌ مسئولیت‌ نسبت‌ به‌ دیگران‌ همراه‌ است‌ و جنبة‌ از خودگذشتگی‌ دارد. برای‌ مردان‌ خودمختاری‌ و شایستگی‌ مبنای‌ قضاوت‌ اخلاقی‌ است‌ و اخلاق‌ پسران‌ بیشتر بر مبنای‌ عدالت‌ شکل‌ می‌گیرد.
پسران‌ بیشتر از دختران‌ از سخنان‌ رکیک‌ لذت‌ می‌برند و بیشتر از آنها از قوانین‌ اخلاقی‌ سر می‌پیچند. زنان‌ گرچه‌ احساسی‌ترند ولی‌ در مسائل‌ اخلاقی‌ سخت‌گیرترند.
‌‌6. عواطف‌ و احساسات‌
زن‌ از مرد عاطفی‌تر است‌ و با این‌ سرشت‌ به‌ دنیا می‌آید و زندگی‌ می‌کند و به‌ ارتباطهای‌ عاطفی‌ علاقه‌ نشان‌ می‌دهد، احساس‌ محبت‌ در دختران‌ بیش‌ از پسران‌ است. مرد بیشتر بر ارتباطهای‌ فعالیت‌ مدار توجه‌ دارد و دنیای‌ بیرون‌ را هدف‌ قرار می‌دهد و انرژی‌ خود را صرف‌ تسلط‌ آن‌ می‌کند.
‌‌7. هیجان‌
جنس‌ زن‌ هیجانی‌تر از جنس‌ مرد است، و کیفیت‌ هیجان‌ او نیز با مرد فرق‌ می‌کند.
‌‌8. استرس‌ (فشار)
بر اساس‌ تحقیقات‌ 15 درصد مردان‌ از فشار روانی‌ رنج‌ می‌برند، این‌ رقم‌ در مورد زنان‌ به‌ 21 درصد می‌رسد، از نظر واکنش‌ در برابر عوامل‌ فشارزا نیز بین‌ دو جنس‌ تفاوتهایی‌ مشاهده‌ می‌شود.
‌‌9. پرخاشگری‌
به‌ طور قطع‌ جنس‌ نر از ماده‌ پرخاشجوتر است، در فرهنگهای‌ متفاوت‌ این‌ ویژگی‌ را می‌توان‌ دید و تا سالمندی‌ ستیزه‌جویی‌ در مرد بیشتر از زن‌ مشاهده‌ می‌شود.
‌‌10. وابستگی‌ و استقلال‌
موضوع‌ وابستگی‌ زن‌ به‌ مرد و استقلال‌ خواهی‌ مرد، از نظر وضعیت‌ جسمانی‌ یک‌ امر طبیعی‌ است، روان‌ زن‌ به‌ وابستگی‌ گرایش‌ دارد، از تنهایی‌ می‌ترسد، و در ارتباط‌ با دیگران‌ کارآمدتر می‌شود. و از آن‌ سوی‌ مرد استقلال‌ طلب‌ است. زمانی‌ که‌ نیازمندی‌ دیگران‌ را به‌ خود در یابد احساس‌ توانمندی‌ می‌کند.
‌‌11. عشق‌
عشق‌ از زیباترین‌ مفاهیم‌ زندگی‌ است‌ و آن‌ را می‌توان‌ به‌ انواعی‌ تقسیم‌ کرد. برای‌ زنان‌ عشق‌ یک‌ ارزش‌ است. در روابط‌ جنسی‌ آنان‌ به‌ آغوش‌ گرم‌ و آکنده‌ از محبت‌ نیاز دارند. پوست‌ آنان‌ از پوست‌ مرد 10 بار حساس‌تر است‌ و با نوازش، نشاط‌ روانی‌ به‌ زن‌ دست‌ می‌دهد. در مرد عشق‌ با ارائه‌ محبت‌ نمود می‌یابد.
‌‌12. درون‌گرایی‌ و برون‌ گرایی‌
به‌طورکلی‌ مرد برون‌گرا و زن‌ درون‌گراست. و این‌ ویژگی‌ از کودکی‌ در جنس‌ زن‌ وجود دارد.
‌‌13. خودکشی‌
بر اساس‌ بیشتر آمارها خودکشی‌ در جنس‌ مرد بیشتر از زن‌ است، و از نظر سن، فصل‌ در خودکشی‌ تفاوتهایی‌ بین‌ دو جنس‌ دیده‌ می‌شود. در زنان‌ اقدام‌ به‌ خودکشی‌ و تمایل‌ به‌ آن‌ بیشتر است. پسران‌ 3 برابر دختران‌ خود را می‌کشند، و دختران‌ 3 بار بیشتر از پسران‌ اقدام‌ به‌ خودکشی‌ می‌کنند.

‌‌ب. مراحل‌ رشد:
در مراحل‌ رشد نیز تفاوتهایی‌ بین‌ دو جنس‌ دیده‌ می‌شود:
‌‌1. مرحله‌ کودکی‌
رشد جنس‌ مرد آهسته‌تر از زن‌ است، دختر زودتر از پسر می‌نشیند، می‌خزد، به‌ راه‌ می‌افتد و به‌ سخن‌ می‌آید. پیش‌ از پسران‌ در پوشیدن‌ لباس‌ و دیگر کارها مهارت‌ می‌یابد. در روابط‌ با دوستان، بازی‌ و نقاشی، فعالیت، ترس‌ و... تفاوتهایی‌ بین‌ دو جنس‌ قابل‌ توجه‌ است. به‌ عنوان‌ نمونه‌ دختران‌ از پسران‌ کم‌ تحرک‌تر و ترسوترند. و روابط‌ دوستانه‌ با همسالانشان‌ پایدارتر است.
‌‌2. دوران‌ نوجوانی‌
این‌ دورة‌ حساس‌ با مسائلی‌ همه‌ چون‌ بحران‌ هویت،بلوغ‌ جنسی‌ همراه‌ است. و در موضوعاتی‌ چون‌ تفکر، هیجان‌ و احساس، آرزو و خیال، علاقه‌ها، خود وارسی، خودآرایی، دوست‌یابی‌ اعتماد به‌ نفس، همرنگی، مشکلات‌ و رفتار اجتماعی، بین‌ دو جنس‌ تفاوتهایی‌ مشاهده‌ می‌شود، به‌ عنوان‌ نمونه‌ دختران‌ زودتر بالغ‌ می‌گردند، احساسات‌ شدیدتر و عمیق‌تر دارند، آرزوهای‌ خاص‌ خود را دارند دختران‌ دارای‌ علایق‌ بیشتر هستند، بیشتر از پسران‌ به‌ ظاهر خود توجه‌ می‌کنند و به‌ خودآرایی‌ می‌پردازند، تواناییهای‌ خود را ناچیز می‌انگارند و به‌ وابستگی‌ رو می‌آورند و تلقین‌ پذیرترند.
‌‌3. مرحله‌ جوانی‌
این‌ مرحله‌ شامل‌ 20 تا 35 سالگی‌ است، و مسائل‌ عمده‌ در آن، شغل، ازدواج، گرایش‌ دینی‌ و زندگی‌ اجتماعی‌ است. و در آنها زن‌ و مرد با هم‌ تفاوتهایی‌ دارند. روحیة‌ رقابت‌ شغلی‌ در زنان‌ کمتر است در مساله‌ ازدواج‌ توجه‌ جنس‌ مرد به‌ جنبه‌های‌ جسمی‌ رفتار جنسی‌ متمرکز است‌ و به‌ تدریج‌ متوجه‌ دیگر جنبه‌ها می‌شود و در جنس‌ زن‌ به‌ عکس‌ است. گرایش‌ معنوی‌ زنان‌ قویتر و با ثبات‌تر از مردان‌ است.
‌‌4. میانسالی‌
سالهای‌ 35 تا 55 و 60 سالگی‌ را میانسالی‌ نامند. تغییرات‌ جنسی، تواناییهای‌ عقلی، ذهنی‌ و حسی، فشار روانی، روابط‌ با دیگران‌ از مسائل‌ این‌ مرحله‌اند. و در آنها تفاوتهایی‌ قابل‌ توجه‌ بین‌ زن‌ و مرد مشاهده‌ می‌شود. در این‌ دوران‌ زنان‌ با بحران‌ زنانگی‌ (یائسگی) مواجه‌ می‌شوند، توانمندیهای‌ عقلی‌ و ذهنی‌ آنان‌ بیشتر از مردان‌ کاهش‌ می‌یابد. و مرگ‌ و خودکشی‌ در این‌ مرحله‌ میان‌ مردان‌ بیش‌ از زنان‌ است.
‌‌5. مرحله‌ سالمندی‌
این‌ دوران‌ مرحله‌ پایانی‌ عمر است، نیروی‌ جنسی‌ مرد کاهش‌ محسوسی‌ می‌یابد و بحران‌ مردانگی‌ را پدید می‌آورد، بازنشستگی‌ رابطه‌ جنسی‌ و مرگ‌ از مسائل‌ مهم‌ این‌ دوره‌اند و رفتار زن‌ و مرد فرقهایی‌ دارد.

‌‌ج. آسیب‌شناسی‌ روانی‌ و بیماریها
انواع‌ اختلالات‌ روانی‌ میان‌ زنان‌ و مردان‌ مشاهده‌ می‌شود، برخی‌ از آنها در هر دو جنس‌ مشترک‌ است. و شیوع‌ دسته‌ای‌ از آنها در زن‌ و مرد فرق‌ می‌کند.
اختلالهای‌ ارتباطی‌ (لکنت‌ زبان، واج‌شناسی‌ و...)، اختلالهای‌ فراگیر رشد، عقب‌ماندگی‌ ذهنی، برخی‌ از انواع‌ اختلالهای‌ شخصیت‌ (پارانوئید، خودشیفته، اسکیزوئید...) اسکیزوفرنی، تیک‌ و توره، اختلال‌ حرکات‌ کلیشه‌ای، اختلال‌ سلوک، اختلال‌ کاستی‌ توجه. بیش‌ فعالی، لجبازی‌ و نافرمانی، هراس‌ اجتماعی، اختلال‌ هذیانی، آتش‌ افروزی، بیمارگونه، اختلال‌ ساختگی، اختلالات‌ دفع‌ در میان‌ مردان‌ شیوع‌ بیشتر دارد. اختلالات‌ مربوط‌ به‌ مصرف‌ مواد، مانند الکل، آمفتامین، کافئین، مصرف‌ حشیش‌ مواد توهم‌زا، مواد استنثاقی، مصرف‌ نیکوتین‌ و مواد افیونی‌ نیز در میان‌ مردان‌ بیشتر مشاهده‌ می‌شود. همچنین‌ انواع‌ انحرافات‌ جنسی‌ مانند چشم‌چرانی، آلت‌ نمایی، هم‌ جنس‌بازی، شیئی‌ گرایی، استمنا، زن‌ جامگی‌ و رفتار سادیستیک، در میان‌ مردان‌ بیشتر به‌ چشم‌ می‌خورد و در مجموع‌ روان‌ شناسان‌ بر این‌ عقیده‌اند که‌ هرزگیها و انحرافات‌ جنسی‌ اصولاً‌ مربوط‌ به‌ جنس‌ مرد است. و مرتکبان‌ جرایم‌ جنسی‌ بیشتر مردان‌ مجرد و جوان‌اند. و از آن‌ سوی‌ اختلالاتی‌ چون، اختلال‌ اضطراب‌ جدایی، لالی‌ انتخابی، روان‌ پریشی‌ مشترک، روان‌ آشفتگی، زوال‌ عقل، اختلال‌ دو قطبی، اختلال‌ افسردگی‌ عمده، افسرده‌ خویی، اختلال‌های‌ اضطراب‌ (وحشت‌زدگی، گذر هراسی، هراس‌ مشخص، اضطراب‌ فراگیر و...) اختلالات‌ جسمانی‌ شکل‌ (شکایت‌ جسمانی، هیستری، درد)، اختلال‌ هویت‌ تجزیه‌ای، بی‌اشتهایی‌ و پراشتهایی‌ عصبی، برخی‌ از اختلالات‌ خواب‌ (بی‌خوابی‌ اولیه، کابوس‌ و...) اختلالات‌ کنترل‌ تکانه‌ (دزدی‌ بیمارگونه، وسواس‌ موکنی) دسته‌ای‌ از اختلالات‌ شخصیت‌ (شخصیت‌ مرزی، نمایشی، وابسته) در میان‌ زنان‌ شیوع‌ بیشتر دارد.

‌‌سوم: هوش‌ و استعداد
به‌ بخشی‌ از ادراکات‌ آدمی‌ که‌ مربوط‌ به‌ فعالیت‌ مغز و قشر آن‌ است، هوش‌ گفته‌ می‌شود. هوش‌ از مرحله‌ احساس‌ تا مرحله‌ فعل، نمود دارد و قسمتی‌ از شخصیت‌ و عامل‌ مشترک‌ عقل، معلومات‌ و دانستنیهاست‌ که‌ در واکنش‌های‌ طبیعی‌ و شرطی‌ در اعمال‌ عادی‌ و ارادی‌ نقش‌ دارد. احساس، حافظه‌ و درک‌ بهتر روابط‌ بین‌ اشیأ و تناسب‌ واکنشها در هیجانات، انفعالات‌ و عواطف‌ و میزان‌ دقت‌ و ظرافت‌ آنها همه‌ به‌ هوش‌ مربوط‌ است. برخی‌ هوش‌ را ترکیبی‌ از استعداد عددی‌ (روابط‌ و مسائل‌ ریاضی)، آمادگی‌ روانی‌ کلامی‌ (حضور ذهن‌ و کاربرد هر سخن‌ در جای‌ خود)، درک‌ معانی‌ (نقلی، عقلی، فلسفی‌ و علمی)، حافظه، استدلال، فهم‌ روابط‌ فضایی‌ و سرعت‌ ادراک، دانسته‌اند و تعریفهای‌ دیگری‌ نیز ارائه‌ شده‌ است. هوش‌ به‌ دو نوع‌ نظری‌ و عملی‌ قابل‌ تقسیم‌ است. هوش‌ نظری‌ برای‌ شناخت‌ روابط‌ و واقعیتها به‌کار می‌رود و هوش‌ عملی، شناخت‌ محیط‌ زندگی‌ و سازگاری‌ با آن‌ است.
در عرصة‌ بیولوژی، از نظر فراوانی‌ هوش، انسانها با توجه‌ به‌ سه‌ عامل‌ از یکدیگر متمایز می‌گردند:
-1 ساختمان‌ مغز به‌ویژه‌ چین‌ خوردگی‌های‌ سطح‌ خارجی‌ آن.
-2 رشد و تکامل‌ مغز در دوران‌ کودکی‌ و بلوغ.
-3 وقایع‌ و امکاناتی‌ که‌ برای‌ فرد پیش‌ آمده‌ است.
انسانها از نظر بهرة‌ هوشی‌ طبقه‌بندی‌ شده‌اند. از آن‌جا که‌ مغز، سمبل‌ هوش‌ است‌ و با (1013) سیناپس‌ (اتصال‌ عصبی) مشخص‌ می‌شود که‌ رقمی‌ بسیار بزرگ‌ است‌ و رفتارهای‌ متفاوت‌ و غیرقابل‌ پیش‌بینی‌ ممکن‌ است‌ در هر انسانی‌ بروز کند، و نیز به‌خاطر عوامل‌ وراثتی، محیطی‌ و چگونگی‌ رشد مغز، هیچ‌ دو انسانی‌ حتی‌ دوقلوهای‌ همسان، رفتار و اندیشة‌ یکسانی‌ ندارند و آدمیان‌ از نظر فکر و هوش‌ متفاوتند.
همچنین‌ از عوامل‌ مهم‌ تمایز انسانها به‌ لحاظ‌ اندیشه‌ و روان‌ و استعدادها عامل‌ جنسیت‌ است. آیا هوش‌ نیز با جنسیت‌ ارتباط‌ دارد؟ بین‌ حجم‌ و اندازه‌ مغز با هوش‌ چه‌ رابطه‌ای‌ می‌توان‌ یافت؟
در زمینه‌ هوش‌ و جنسیت، سه‌ نظریه‌ مطرح‌ است:

‌‌الف. نظریة‌ «عدم‌ تفاوت»
در این‌ دیدگاه‌ ادعا شده‌ که‌ بهرة‌ هوشی‌ زنان‌ و مردان‌ یکسان‌ بوده‌ و از برتری‌ مختصر هوشی‌ پسران‌ بر دختران‌ می‌توان‌ چشم‌ پوشید، زیرا از شرایط‌ محیطی‌ و اجتماعی‌ ناشی‌ می‌شود.

‌‌ب. نظریة‌ «نفی‌ هوشِ‌ زنان»
برخی‌ در زمینة‌ کاستی‌ مغز و توان‌ هوشی‌ زن‌ گفته‌اند:
«زنان‌ مغز ندارند. اگر سر کوچکشان‌ را پر از مطلب‌ کنیم‌ از کار می‌افتد.»
«شناختهای‌ فکری‌ برای‌ زن‌ به‌ بهای‌ از دست‌ دادن‌ ویژگیهای‌ زنانه‌ پدید می‌آید. زنان‌ با هوش، سترون‌ (نازا) هستند و همه‌ تأیید می‌کنند که‌ زنِ‌ باهوش، صفات‌ و حالات‌ مردانه‌ دارد.»
«عدم‌ رشد عقلی‌ در برخی‌ اندیشه‌ها از بزرگترین‌ نقطه‌ ضعفهای‌ شخصیت‌ زن‌ به‌ حساب‌ آمده‌ است، امری‌ که‌ ناستواری‌ و غیرقابل‌ اعتماد بودن‌ شخصیت‌ زن‌ به‌ حساب‌ آمده‌ و سبب‌ می‌شود دیر یا زود نتواند معنویات‌ و کمالاتی‌ را که‌ به‌دست‌ می‌آورد، نگاه‌ دارد. و بر اثر دخالتهای‌ عاطفی‌ عقل‌ از مسیر خودش‌ انحراف‌ یابد.»
علیرغم‌ اینکه‌ کسانی‌ معتقد به‌ بهره‌های‌ هوشی‌ نزدیک‌ زن‌ و شوهر هستند، دیگرانی‌ می‌گویند:
«فقط‌ زنانی‌ که‌ شوهران‌ خود را با هوش‌ می‌پندارند احساس‌ نیک‌ بختی‌ دارند.»
دکتر پُل‌ ژولیوس‌ موبیوس‌ می‌نویسد:
«ناتوانی‌ ذهنی‌ یا ضعف‌ فکری‌ زن‌ نه‌ فقط‌ واقعیت، بلکه‌ یک‌ ضرورت‌ است. مواهب‌ فکری‌ زن‌ از مرد کم‌تر است‌ و آنها را بسیار سریع‌تر نیز از دست‌ می‌دهد. سر زن‌ کوچک‌تر از مرد است‌ و سر کوچک‌ به‌طور طبیعی‌ مغز کوچک‌ را جای‌ می‌دهد و ضعف‌ فکری، او را از استدلال‌ دور می‌کند.»
اوگوست‌ کنت، پدر جامعه‌شناسی‌ جدید غرب‌ و از برجسته‌ترین‌ مدافعان‌ علوم‌ تجربی‌ و مخالفان‌ مذهب‌ نیز می‌گوید:
«مرد برای‌ اندیشیدن‌ ساخته‌ شده‌ است‌ و زن‌ برای‌ دوست‌ داشتن.»
پرودون‌ از پدران‌ سوسیالیزم‌ مدرن‌ معتقد است:
«زن، حد‌ وسط‌ میان‌ مرد و دنیای‌ حیوانی‌ است‌ و به‌خودی‌ خود، علت‌ وجودی‌ ندارد، زمانی‌ که‌ هوش‌ خود را به‌ کار گیرد، زشت، دیوانه‌ و ایکبیری‌ می‌شود.»
شوپنهاور می‌گوید:
«زن‌ حیوانی‌ است‌ با گیسوان‌ بلند و افکار کوتاه.»
ژان‌ ژاک‌ روسو، از برجسته‌ترین‌ نظریه‌ پردازان‌ دمکراسی‌ و قرارداد اجتماعی‌ در غرب‌ نیز دربارة‌ زن، چنین‌ قضاوت‌ می‌کند:
«تقریباً‌ تمام‌ دختر بچه‌ها خواندن‌ و نوشتن‌ را با اکراه‌ می‌آموزند، اما کاربرد سوزن‌ را همیشه‌ داوطلبانه‌ یاد می‌گیرند... هیچ‌ هنری‌ را نه‌ دوست‌ دارند و نه‌ یاد می‌گیرند و هیچ‌ نبوغی‌ هم‌ ندارند.»
و نیچه‌ فیلسوف‌ بزرگ‌ پست‌مدرن‌ غرب‌ معتقد است:
«وقتی‌ زن‌ دانشمند می‌شود، نشان‌ آن‌ است‌ که‌ در اندام‌های‌ تناسلی‌ او اختلالی‌ روی‌ داده‌ است.»
پُل‌ بروکا می‌گوید:
«نباید از نظر دور داشت‌ که‌ زن‌ به‌طور متوسط، اندکی‌ کم‌ عقل‌ و هوش‌تر از مرد است. ممکن‌ است‌ دربارة‌ این‌ تفاوت‌ مبالغه‌ شده‌ باشد اما در هر حال، تفاوتی‌ بسیار واقعی‌ است. بنابر این‌ می‌توان‌ فرض‌ کرد که‌ کوچکی‌ مغز زن‌ در عین‌ حال، تابع‌ کهتری‌ جسمانی‌ و کهتری‌ فکری‌ او است.»
هاولاک‌ الیس‌ اظهار می‌دارد:
«هزاران‌ زن‌ به‌ نقاشی‌ پرداخته‌اند، اما فقط‌ مردان‌ در این‌ رشته‌ نبوغ‌ داشته‌اند.»

‌‌ج. نظریة‌ «تفاوت‌ در توانمندیهای‌ هوشی»
این‌ دیدگاه، عامل‌ جنسیت‌ را در توانمندیهای‌ هوشی‌ مؤ‌ثر می‌داند و به‌ امتیازات‌ نسبی‌ در عوامل‌ هوشی‌ اشاره‌ می‌کند و آن‌ را ناشی‌ از عوامل‌ زیستی‌ و هورمونی‌ و مسائل‌ وراثتی‌ و امور طبیعی‌ مانند دیگر تفاوتهای‌ موجود بین‌ زن‌ و مرد می‌داند اما در این‌ نکته، افراط‌ نمی‌کند. ضمن‌ آن‌که‌ محیط‌ و عوامل‌ اجتماعی‌ و فرهنگی‌ را نیز در بروز استعدادها مؤ‌ثر می‌شمارد و بر نقش‌ مسائل‌ فیزیولوژیک‌ بویژه‌ هورمونی‌ تأکید می‌ورزد. تحقیقات‌ در این‌ زمینه، اصل‌ تفاوت‌ را منتهی‌ بدون‌ تعابیر اهانت‌آمیز و استنتاجهای‌ افراطی، تأئید می‌کند:

‌‌1. جمجمه‌ و مغز
جمجمه‌ زن‌ با جمجمه‌ مرد متفاوت‌ است. در همة‌ نژادها استخوانهای‌ جمجمة‌ زنان‌ نازکتر از مردان‌ است‌ و حجمی‌ حدود 10 درصد کمتر از جمجمة‌ مرد دارد، اندازة‌ آن‌ کوچکتر و وزن‌ آن‌ سبک‌تر است، اختلافات‌ جنسی‌ در قسمتهای‌ مختلف‌ جمجمه‌ به‌طور کامل‌ مشهود است. نیز از نظر اندازة‌ وزن‌ مغز، دو جنس‌ متفاوتند و حد‌ متوسط‌ آن‌ در مردان‌ در تمام‌ سنین، زیادتر از وزن‌ مغز زنهاست. از نظر حجم، مغز زنان‌ حدود 150 سانتی‌ متر مکعب‌ و از نظر جرم، حدود 150 گرم‌ کمتر از مردان‌ است. در مورد سئوال‌ ارتباط‌ بین‌ اندازة‌ مغز و هوش‌ روشن‌ است‌ که‌ با قابلیتهای‌ علمی‌ امروز بشر نمی‌توان‌ در مورد وظایف‌ هر سانتی‌ متر مکعب‌ مغز برآورد درستی‌ ارائه‌ نمود ولی‌ «یک‌ رابطه‌ آماری‌ بین‌ جرم‌ یا اندازة‌ مغز و هوش‌ وجود دارد» و اطلاعات‌ موجود از رابطة‌ درستی‌ بین‌ این‌ دو حکایت‌ می‌کند. به‌نظر می‌رسد هرچه‌ اندازة‌ مطلق‌ مغز بزرگتر باشد، تا حد معینی‌ موجب‌ هوش‌ بیشتر می‌شود.
در عین‌ حال‌ برخی‌ بر این‌ باورند که‌ وزن‌ مغز گرچه‌ راهنمای‌ هوش‌ است‌ و فردی‌ که‌ وزن‌ مغز آن‌ از هزار گرم‌ کمتر باشد، با اطمینان‌ می‌توان‌ گفت‌ از نظر هوش‌ عقب‌ است، ولی‌ این‌ به‌ تنهایی‌ کافی‌ نیست. وزن‌ مغز در افراد مختلف‌ متفاوت‌ است‌ و بین‌ 1100 گرم‌ تا 1700 گرم‌ نوسان‌ دارد. وزن‌ مغز زن‌ باید به‌ نسبت‌ بدن‌ خودش‌ مقایسه‌ شود تا نسبت‌ آن‌ از مردان‌ نیز بیشتر شود.

‌‌2. رشد جسمی
سلول‌های‌ مغز تا زمانی‌ که‌ رشد جسمی‌ ادامه‌ دارد، به‌ رشد خود ادامه‌ می‌دهند. مجموعه‌ای‌ از عوامل، از جمله‌ هورمونهای‌ زنانه‌ و تأثیر آنها بر مغز به‌گونه‌ای‌ سامان‌ یافته‌اند که‌ رشد جسمی‌ جنس‌ زن‌ حدود 2 سال‌ زودتر از مرد متوقف‌ می‌گردد پس‌ می‌توان‌ فرضیه‌ تفاوت‌ هوشی‌ را از این‌ نظر نیز مطرح‌ ساخت‌ که‌ با زمان‌ رشد بیشتر مغز در جنس‌ مرد سازمان‌ آن‌ نیز پیچیدگی‌ و کارآمدی‌ فزونتری‌ می‌یابد.

‌‌3. قشر مخ
میزان‌ هوش‌ بر اثر ساختمان‌ سلولی‌ و شیمیایی‌ مغز افراد متفاوت‌ می‌شود. لایة‌ خارجی‌ مغز نقش‌ مهمی‌ را در هیجان‌ آدمی‌ برعهده‌ دارد. از آن‌جا که‌ در این‌ پدیدة‌ روانی، زن‌ و مرد متفاوتند و هیجانات‌ در زن‌ نمود بیشتری‌ را نشان‌ می‌دهد، می‌توان‌ دریافت‌ که‌ دو جنس‌ از این‌ نظر هم‌ تفاوتهایی‌ دارند. حواس‌ پنج‌گانه‌ نیز در قشر مغز جای‌ دارند. این‌ حواس‌ در زن‌ و مرد دارای‌ تفاوتهایی‌ است، و به‌عنوان‌ نمونه‌ آستانه‌ لمس‌ و درد در زنان‌ پایین‌تر است. به‌ این‌ ترتیب‌ برخی‌ از تفاوتهای‌ درونی‌ مغز بین‌ دو جنس‌ آشکار می‌شود و اگر توجه‌ گردد میزان‌ هوش‌ با چین‌خوردگی‌های‌ سطح‌ خارجی‌ مغز مرتبط‌ است، نقش‌ جنسیتی‌ را در آن‌ نیز نمی‌توان‌ نادیده‌ انگاشت.
اوگوست‌ استریندبرگ‌ دربارة‌ حواس‌ پنج‌گانه‌ که‌ در قشر مخ‌ جای‌ دارند و به‌طور کلی‌ دربارة‌ دستگاه‌ عصبی‌ زن‌ با نگرشی‌ افراطی‌ اظهار می‌دارد:
«پیچ‌ و خم‌های‌ مغز زن‌ کم‌تر از مرد است‌ و مادة‌ خاکستری‌ مغز زن‌ نیز سبک‌تر است. در مقابل، عصب‌های‌ زن، درست‌ مثل‌ بچه‌ها قوی‌تر است. در نتیجه‌ زن‌ می‌تواند بعضی‌ از دردهای‌ جسمانی‌ را آسان‌تر از مرد تحمل‌ کند. از نظر این‌ نوع‌ مقاومت، زن‌ به‌ افراد ابتدائی‌ شباهت‌ دارد و همین‌ امر نشان‌ می‌دهد که‌ دستگاه‌ عصبی‌ او ابتدایی‌تر است... حواس‌ زن‌ ضعیف‌تر از حواس‌ مرد هستند. حس‌ لامسه‌ در زن‌ به‌ اندازة‌ مرد، تکامل‌ نیافته‌ است. البته‌ دست‌ زن، حساس‌ و با انعطاف‌ است‌ اما این‌ امر بیشتر حاصل‌ ذخیرة‌ گسترده‌تر چربی‌ در زیر پوست‌ است. هرگز دست‌ زنی‌ یک‌ آلت‌ موسیقی‌ را به‌ مهارت‌ دست‌ مرد لمس‌ نکرده‌ است... انگشتان‌ دستِ‌ کدام‌ زنی‌ می‌تواند به‌ آسانی‌ مرد، حروف‌ چاپی‌ را جابه‌جا کند؟ دست‌ کدام‌ زنی‌ می‌تواند به‌خوبی‌ مرد، لباس‌ پشمی‌ را رفو کند؟ هیچ‌ تلگرافچی‌ زنی‌ نیست‌ که‌ بتواند با شنیدن، تلگرافی‌ را به‌خوبی‌ و اطمینان‌ یک‌ تلگرافچی‌ مرد دریافت‌ کند. در مورد حس‌ بویایی‌ نیز از پژوهشهایی‌ مقایسه‌ای‌ که‌ آقایان‌ نیکول‌ و بای‌ انجام‌ داده‌ و به‌ «انجمن‌ آمریکایی‌ پیشرفت‌ علم» عرضه‌ کرده‌اند برمی‌آید که‌ حس‌ بویایی‌ در مرد بسیار حساس‌تر از زن‌ است. مردان‌ توانسته‌اند بوی‌ اسید بروسیک‌ محلول‌ در مقدار آبی‌ را احساس‌ کنند که‌ مقدار آن‌ صد هزار برابر وزن‌ اسید بوده‌ است، اما زنان‌ در محلول‌ یک‌ به‌ نسبت‌ بیست‌ هزار دیگر آن‌ را احساس‌ نمی‌کنند. کتابهای‌ آشپزی‌ نیز فقط‌ هنگامی‌ اعتبار دارند که‌ به‌ امضای‌ مردان‌ باشند، زن‌ بسیار به‌ ندرت‌ می‌تواند توجه‌ خود را به‌ موضوعی‌ معین‌ معطوف‌ کند... فقدان‌ دوراندیشی‌ و تعادل‌ در زنان‌ نیز به‌وفور در بسیاری‌ از اعمال‌ نسنجیده‌ و در انجام‌ جرمهایی‌ آشکار می‌شود که‌ آنان‌ هیچ‌گاه‌ احتمال‌ بروزشان‌ را محاسبه‌ نکرده‌اند.»

‌4. بهره‌ هوش‌ (ضریب‌ هوشی)
نسبت‌ سن‌ عقلی‌ فرد (که‌ به‌وسیله‌ آزمون‌ استاندارد به‌دست‌ آمده‌ است) به‌ سن‌ واقعی‌ وی‌ ضرب‌ در عدد 100، بهره‌ هوشی‌ نام‌ دارد. در این‌ زمینه‌ نیز تفاوتهای‌ جنسی‌ مشاهده‌ می‌شود. برای‌ ضریب‌ هوشی‌ بالاتر از 140 که‌ افراد بسیار پرهوش‌ را دربر می‌گیرد، نسبت‌ پسران‌ به‌ دختران‌ 6 به‌ 4 است. این‌ نسبت‌ برای‌ کسانی‌ که‌ ضریب‌ هوشی‌ بالاتر از 180 را دارند و نزدیک‌ به‌ نابغه‌ و نابغه‌اند، 7 به‌ 3 است. یعنی‌ بهرة‌ هوشی‌ در حد نوابغ‌ در میان‌ پسران‌ 57 درصد و در میان‌ دختران‌ 43 درصد است. که‌ خود تفاوت‌ آشکاری‌ را نشان‌ می‌دهد.
مطالعه‌ای‌ که‌ به‌ کمک‌ تست‌ «موزانیک» روی‌ صدهزار نفر دانش‌آموز فرانسوی‌ به‌ عمل‌ آمد، گرچه‌ ضریب‌ هوشی‌ دختران‌ و پسران‌ را نزدیک‌ بهم‌ نشان‌ داد، ولی‌ نتایج‌ دو طرف‌ معیار قابل‌ توجه‌ بودند. نمرات‌ عده‌ای‌ از پسران‌ پایین‌تر از دخترانی‌ بود که‌ در بین‌ همجنسان‌ خود در ردة‌ پایین‌ طبقه‌بندی‌ قرار داشتند، و در سوی‌ دیگر معیار که‌ ضرایب‌ بالای‌ هوشی‌ را نشان‌ می‌داد، بیشتر پسران‌ مشاهده‌ می‌شدند، و هر اندازه‌ ضرایب‌ بالاتر هوشی‌ مورد توجه‌ قرار می‌گرفت، بر درصد پسران‌ افزوده‌ می‌گشت.
براساس‌ این‌گونه‌ آزمونها و نتایج‌ می‌توان‌ برتری‌ نوابغ‌ جنس‌ مرد را در انواع‌ رشته‌های‌ علمی‌ (شیمی، فیزیک، زیست‌شناسی، ریاضی‌ و...) و هنری‌ (نقاشی، مجسمه‌سازی، سینما) به‌نحوی‌ توجیه‌ کرد.

‌‌5. رشد هوشی
در رشد هوشی‌ نیز چنانچه‌ تفاوتهای‌ فردی‌ دیده‌ می‌شود، تفاوتهای‌ جنسی‌ هم‌ قابل‌ توجه‌ است. تفاوت‌ رشد هوشی‌ دختر و پسر از دوران‌ کودکی‌ آغاز می‌گردد، و در 25 سالگی‌ بالاترین‌ نمرة‌ هوشی‌ در جنس‌ مرد دیده‌ می‌شود. گرچه‌ پایین‌ترین‌ آنها نیز در میان‌ همین‌ جنس‌ پیداست. این‌ امر و نیز بررسی‌ نمودار همبستگی‌ بیشتر نمرات‌ هوشی‌ دختران‌ و پراکندگی‌ بیشتر رشد هوشی‌ پسران‌ را می‌نمایاند. از میان‌ 5 پسر مورد آزمون‌ 2 نفر به‌ نمرة‌ هوشی‌ بیش‌ از 170 دست‌ یافته‌اند، درحالی‌ که‌ از میان‌ دختران‌ هیچکدام‌ نتوانسته‌اند نمرة‌ 170 را کسب‌ کنند.
25‌‌21‌‌19‌‌15‌‌13‌‌9‌‌6 ‌3‌‌0‌‌25‌‌21‌‌19‌‌15‌‌ 13‌‌9‌‌6‌‌3‌‌0
‌‌‌‌سن‌ به‌ سال‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌سن‌ به‌ سال‌
‌‌تفاوتهای‌ فردی‌ در رشد هوشی‌
از 56 تحقیقی‌ که‌ در آمریکا انجام‌ گرفته‌ است‌ نیز برتری‌ هوشی‌ پسران‌ به‌ اثبات‌ می‌رسد در این‌ بررسی‌ گرچه‌ در 3 مورد معدل‌ دو جنس‌ مشابه‌ و یکسان‌ می‌نمود، ولی‌ در 28 مورد پسران‌ بر دختران‌ برتری‌ داشتند، برتری‌ دختران‌ بر پسران‌ 25 مورد بود.

‌‌6. خلا‌ قیت‌ و نبوغ‌
گرچه‌ کسانی‌ چون‌ «بولدینگ» و «گوردون‌ چایلد» بر این‌ اندیشه‌اند که‌ کشاورزی‌ با کج‌ بیل، ظروف‌ سفالی، نخ‌ریسی، بافندگی‌ و ساخت‌ آسیا کشف‌ زنان‌ بوده‌ است‌ و نخستین‌ بار آنان‌ متوجه‌ جوانه‌ زدن‌ غلات‌ شده‌اند و زمینه‌ ایجاد رشته‌های‌ قابل‌ توجهی‌ از فنون‌ و علوم‌ را فراهم‌ آورده‌اند، ولی‌ آنچه‌ از تاریخ‌ علم‌ به‌دست‌ می‌آید و مشاهدات‌ تجربی‌ و تحقیقی‌ آن‌ را تأیید می‌کند، این‌ است‌ که‌ در میان‌ اکثر انواع‌ پستانداران‌ جنس‌ نر بیشتر کارهای‌ اکتشافی‌ انجام‌ می‌دهد و انسان‌ نمی‌تواند از این‌ قاعده‌ مستثنی‌ باشد. اختراع‌ ماشین‌ چاپ، تلفن، اتومبیل، برق، هواپیما و... به‌وسیله‌ مردان‌ انجام‌ گرفته‌ است، برای‌ نخستین‌ بار آنان‌ پا به‌ کرة‌ ماه‌ گذاشتند، پیوند قلب‌ انجام‌ دادند و رکوردهای‌ ورزشی‌ را شکستند. پیشگامی‌ مردان‌ در عرصه‌های‌ مختلف‌ علمی، هنری، سیاسی، اقتصادی‌ و خلاقیتها مشاهده‌ می‌شود. در معماری، نقاشی، موسیقی، سینما ادبیات‌ و علوم‌ گوناگون‌ دیگر خلاقیت‌ مردان‌ را آشکارا می‌توان‌ دید. به‌ گفتة‌ «لومبروزو»، زنان‌ کارهایی‌ را ترجیح‌ می‌دهند که‌ به‌ ابتکار فکری‌ نیاز ندارد و به‌نظر هاولاک‌ الیس‌ «هزاران‌ زن‌ به‌ نقاشی‌ پرداخته‌اند اما فقط‌ مردان‌ در این‌ رشته‌ نبوغ‌ داشته‌اند.»
لویی‌ لوپرنس‌ - رنگه‌ نیز بر این‌ عقیده‌ است:
«از بین‌ پیر کوری‌ و ماری‌ کوری، پیر کوری‌ آفرینشگر است‌ و با نبوغ‌ خود قوانین‌ جدید فیزیک‌ را وضع‌ می‌کند. ماری‌ با خصوصیات‌ دیگری‌ می‌درخشد: شخصیت‌ و پشتکار استثنایی، دقت، شکیبایی... دختران، با هوش‌ هستند، اما گویی‌ فکر نو در سر ندارند.»
در زمینة‌ خلاقیت‌های‌ ادبی‌ نیز گرچه‌ زنان‌ درخشیده‌اند، ولی‌ از نظر کمیت‌ و کیفیت، به‌ویژه‌ آن‌جا که‌ اوج‌ نبوغ‌ ادبی‌ مطرح‌ است، مردان‌ از زنان‌ برترند.
هاولوک‌ الیس، از 1030 نابغه‌ یا شخصیت‌ برجستة‌ علمی‌ و جهانی‌ مورد مطالعه‌ در طول‌ قرنها، تنها از 55 زن‌ نام‌ می‌برد. کاتل، از بین‌ هزار شخصیت‌ برجسته‌ که‌ در آغاز قرن‌ بیستم‌ در دنیا زیسته‌اند، به‌ 32 زن‌ اشاره‌ می‌کند، که‌ 11 نفر آنها ملکه‌های‌ کشورهای‌ مختلف‌ و 8 نفر آنها به‌خاطر زیبایی‌ و یا بدبختی‌شان‌ مشهور بوده‌اند. در نشریه‌ «مردان‌ علم‌ آمریکا» در برابر 247 مرد فقط‌ 3 زن‌ به‌عنوان‌ زن‌ برجسته‌ و مشهور ثبت‌ شده‌ است، در این‌ نشریه‌ درصد زنانی‌ که‌ در عرصه‌های‌ علمی‌ درخشیده‌اند 4/7 درصد ثبت‌ گردیده‌ است، که‌ تعداد آنها بر حسب‌ علوم‌ مختلف‌ فرق‌ می‌کند، و از 1/2 درصد در فیزیک‌ به‌ 22 درصد در روان‌شناسی‌ می‌رسد.
در یک‌ مطالعه‌ بیوگرافیک‌ که‌ از قرن‌ 7 تا 19 میلادی‌ را در برمی‌گیرد و شرح‌ حال‌ 868 زن‌ مشهور از 42 کشور مختلف‌ را شامل‌ می‌شود، برجستگی‌ 337 نفر از آنها در زمینه‌ ادبیات‌ است. بالاترین‌ درجة‌ شهرت‌ از آن‌ زنانی‌ است‌ که‌ نقش‌ سیاسی‌ ایفا کرده‌اند، و یا مادران، همسران‌ و معشوقه‌های‌ مردان‌ بزرگ‌ بوده‌اند، در این‌ مطالعه، نوع‌ دوستی، زیبایی، بدبختی‌ و... از جمله‌ معیارهای‌ معروفیت‌ در نظر گرفته‌ شده‌ است.
«از یک‌ لحاظ‌ کلی، نمی‌توان‌ منکر شد که‌ زن، در مورد آنچه‌ که‌ به‌ بزرگترین‌ کارها خصوصاً‌ خلاقیت‌ هوشی‌ و هنری، مربوط‌ است، ضعیف‌تر و فروتر از مرد باشد. این‌ مسأله‌ در زمینة‌ هنر بیشتر از زمینه‌ علم‌ یا تکنیک‌ غافلگیر کننده‌ است.»
مطالعات‌ گوناگون‌ دربارة‌ فعالیت‌ اکتشافی، حاکی‌ از آن‌ است‌ که‌ پسران‌ از دختران‌ بی‌باک‌تر و کنجکاوترند، و برای‌ رسیدن‌ به‌ اهداف‌ مطلوب‌ انواع‌ خطرها را به‌ جان‌ می‌خرند. و خلاقیت‌ مردان‌ بیش‌ از زنان‌ است‌ گرچه‌ محیط، آموزش‌ و شیوة‌ زندگی‌ و فرهنگ‌ حاکم‌ بر جامعه‌ در بروز خلاقیت‌ نقش‌ دارد، ولی‌ وجود استعدادهای‌ ذاتی‌ مردان‌ (که‌ به‌ زیست‌ شیمیایی‌ و ساختمان‌ بدن‌ آنها برمی‌گردد) غیرواقع‌ بینانه‌ به‌نظر نمی‌رسد.
با این‌ همه‌ باید توجه‌ داشت‌ اظهار نظرهای‌ مانند این‌که: «زنان‌ در هیچ‌ رشته‌ای‌ شاهکاری‌ نیافریده‌اند»، «زن‌ حتی‌ گاز پانسمان‌ را هم‌ ابداع‌ نکرده‌ است»، «زن، مغز نیست‌ فقط‌ زهار است‌ و بس»، افراطی‌ می‌نماید. اگر زن‌ هیچ‌ خلاقیتی‌ نداشته‌ باشد، همین‌ افتخار منحصر به‌ فرد برای‌ او بس‌ است‌ که‌ آفرینشگر همة‌ اندیشه‌های‌ خلاق‌ در طول‌ تاریخ‌ زیست‌ آدمی‌ است. و هر انسان‌ نابغه‌ و برجسته‌ از وجود زن‌ برخاسته‌ و خون‌ و شیر او تغذیه‌ کرده‌ و در دامن‌ او پرورش‌ یافته‌ است. و نبوغ‌ و همه‌ کمالات‌ خود را مدیون‌ اوست، و هرگز نمی‌تواند این‌ اصل‌ زیستی‌ آشکار را انکار کند، و خود را وامدار زن‌ نداند.

‌‌‌7. حافظه
حافظه‌ انواعی‌ دارد؛ حافظه‌ کوتاه‌ مدت، دراز مدت، حافظه‌ یا خاطرة‌ شفاهی‌ و فضایی، حافظه‌ حادثه‌ای‌ (خاطره‌ زمانها و مکانها و زمینه‌های‌ خاص) و حافظه‌ معنایی‌ (دانش‌ فارغ‌ از محتوا دربارة‌ واقعیتها، زبان‌ یا مفاهیم‌ مانند این‌که‌ تهران‌ پایتخت‌ ایران‌ است.) حافظه‌ روشمندانه‌ و حافظه‌ نظرمندانه، و حافظه‌ عادت‌ و حافظه‌ اطلاعاتی.
پویش‌ خاطره‌ (حافظه) به‌طور معمول‌ سه‌ مرحله‌ دارد، رمز شدن، انباشتن‌ (یا تحکیم) و فراخوانی. برای‌ این‌که‌ یک‌ خاطره‌ جدید در حافظه‌ دراز مدت‌ بایگانی‌ شود، به‌ ساعتها یا روزها وقت‌ نیازمند است‌ و در مرحله‌ انباشتن‌ به‌ سادگی‌ می‌تواند پاک‌ شود. در هر صورت‌ به‌نظر می‌رسد در زمینه‌ حافظه، دختران‌ بر پسران‌ برتری‌ دارند، براساس‌ برخی‌ گزارشات‌ زنان‌ دانشجو بهتر از مردان‌ می‌توانند اسامی‌ افرادی‌ را که‌ برای‌ لحظه‌ای‌ ملاقات‌ کرده‌اند، به‌خاطر آورند، و دختران‌ در معلومات‌ و حافظه‌ و هوش‌ اجتماعی‌ از پسران‌ جلوترند.
اوج‌ حافظه‌ در سنین‌ 13 تا 16 سالگی‌ است، دختران‌ تا 14 سالگی‌ برای‌ حفظ‌ مطالب‌ توان‌ و لیاقت‌ بیشتری‌ نسبت‌ به‌ پسران‌ از خود نشان‌ می‌دهند.
«در مورد گسترش‌ خزانة‌ لغات‌ می‌توان‌ گفت‌ که‌ دختران‌ در مقایسه‌ با پسران، خزانة‌ لغات‌ خود را بیشتر گسترش‌ می‌دهند، و این‌ گسترش‌ در لغات‌ مربوط‌ به‌ رنگها، افزایش‌ بیشتری‌ دارد؛ زیرا معمولاً‌ آنها به‌ لباس‌ها و یا فعالیت‌هایی‌ که‌ مستلزم‌ استفاده‌ از رنگهاست، علاقة‌ بیشتری‌ دارند؛ درحالی‌ که‌ خزانة‌ لغات‌ پسران‌ در زمینة‌ لغات‌ عامیانه‌ و فحش‌ از دختران‌ افزایش‌ بیشتری‌ دارد.»
در عین‌ حال‌ برخی‌ گفته‌اند:
«گرچه‌ نخستین‌ تحقیقات‌ دربارة‌ حافظه، برتری‌ زنان‌ بر مردان‌ را نشان‌ داده‌ است، ولی‌ این‌ نتیجه‌گیری‌ بر آمار مبتنی‌ نیست. و در حافظه‌ عددی، جمله‌ای‌ و اشکال‌ هندسی، عدم‌ اختلافات‌ قابل‌ توجه‌ بین‌ دو جنس‌ مورد تأیید قرار گرفته‌ است. از این‌ گذشته، زنان‌ در حافظه‌ فوری‌ بر مردان‌ برترند و مردان‌ در حافظه‌ غیرفوری‌ بر زنان‌ برتری‌ دارند.»
«متخصصان‌ افزایش‌ میزان‌ هورمونهای‌ زنانه‌ نظیر پرژسترون‌ و استرادیول‌ (استروژن) در بدن‌ خانمهای‌ باردار را عامل‌ اصلی‌ افزایش‌ یادگیری‌ و عملکرد بهتر مغزی‌ و حافظه‌ می‌دانند. تأثیر اصلی‌ این‌ دو هورمون‌ زنانه‌ در قسمت‌ هیپوکامپ است‌ که‌ در ایجاد و تداوم‌ قوه‌ حافظه‌ نقش‌ دارد.»
‌‌
‌8. تواناییها و مهارتهای‌ کلامی
در زمینه‌ تفاوتهای‌ جنسی‌ نسبت‌ به‌ تواناییهای‌ کلامی، بیشتر اندیشمندان‌ بر این‌ باورند که‌ برتری‌ اندک‌ دختران‌ بر پسران‌ در گویش‌ مورد تأیید است. این‌ تفاوت‌ از دوران‌ نوزادی‌ شکل‌ می‌گیرد، در مرحله‌ کودکی‌ نسبت‌ به‌ تعداد یادگیری‌ نخستین‌ کلمات‌ و ساختن‌ جمله‌ها و اَدای‌ رسأ و روشن‌ آنها، و میزان‌ استفاده‌ از کلمات، حفظ‌ خزانه‌ لغات، خواندن‌ و خلاقیت‌ کلامی، نوشتن‌ و هجی‌ کردن‌ و نکات‌ گرامری، دختران‌ از پسران‌ برتر به‌نظر می‌رسند، آزمونهایی‌ که‌ دربارة‌ استعمال‌ زبان‌ و مهارتهای‌ کلامی‌ است، این‌ مطلب‌ را تأیید می‌کند، و این‌ امر در بازیها و دیگر رفتارهای‌ آنها مشاهده‌ می‌شود، دختران‌ با استفاده‌ از توانایی‌ کلامی‌ خود بیشتر به‌ بازیهایی‌ رو می‌آورند که‌ بتوانند مهارتهای‌ کلامی‌ خود را در آن‌ به‌ کار گیرند، و پسران‌ به‌ حادثه‌جویی‌ و بازیهای‌ پرتحرک‌ علاقه‌ نشان‌ می‌دهند. دختران‌ پیش‌ از آن‌که‌ بتوانند سخن‌ بگویند به‌ صحبتهای‌ بزرگسالان‌ توجه‌ و واکنش‌ بیشتری‌ دارند، و به‌طور کلی‌ دختران‌ در رشد زبان‌ یک‌ تا دو ماه‌ از پسران‌ جلوترند. اختلالات‌ سخن‌ گفتن‌ میان‌ آنان‌ کمتر است‌ و خواندن‌ را زودتر از پسران‌ می‌آموزند، و در دورة‌ دبیرستان‌ در آزمونهای‌ دستور زبان‌ دیکته‌ و سیالی‌ واژگان‌ پیشرفته‌ترند. گذشته‌ از این‌ تعداد پسران‌ مبتلا به‌ عقب‌ماندگی‌ از نظر خواندن‌ به‌ 2 برابر دختران‌ می‌رسد، و لکنت‌ زبان‌ در میان‌ پسران‌ بیش‌ از دختران‌ است. در این‌ میان‌ برخی‌ گفته‌اند:
«در حدود سن‌ 6 سالگی‌ میزان‌ گویایی‌ و ذخیره‌ لغات‌ پسران‌ و دختران‌ ابتدأ با هم‌ برابر و سپس‌ بر دختران‌ پیشی‌ می‌گیرند.»
گروهی‌ نیز با توجه‌ به‌ تحقیقاتی‌ نظر داده‌اند که‌ تفاوت‌ در تواناییهای‌ کلامی‌ بین‌ پسران‌ و دختران‌ در مقایسه‌ با سه‌ دهة‌ گذشته‌ کمتر شده‌ است. و از این‌ مطلب‌ نتیجه‌گیری‌ شده‌ که‌ ممکن‌ است‌ این‌ تفاوت‌ از عوامل‌ محیطی‌ و زمینه‌های‌ فرهنگی‌ ناشی‌ شود و الگوهای‌ جنسی‌ زن‌ و مرد که‌ در آن‌ خواندن‌ کار زنانه‌ دانسته‌ می‌شد، به‌ این‌ ضعف‌ انجامیده‌ است. این‌گونه‌ اظهار نظرها با توجه‌ به‌ دلایل‌ فراوانی‌ که‌ برای‌ مهارتهای‌ کلامی‌ زنان‌ وجود دارد چندان‌ درست‌ به‌نظر نمی‌آید. و مواردی‌ که‌ در آن‌ برابری‌ دو جنس‌ در این‌ زمینه‌ مشاهده‌ گردد از حد استثنا فراتر نمی‌رود.
«بافتهای‌ پیوندی‌ اضافی‌ مغز زنها که‌ از میلیونها سلول‌ پیوندی‌ عصبی‌ تشکیل‌ شده‌اند، بین‌ مرکز احساسات‌ و گفتار در مغز قرار گرفته‌اند و باعث‌ می‌شوند مهارتهای‌ زبانی‌ دخترهای‌ کوچک‌ قبل‌ از پسرها توسعه‌ یابد.»
مغز زن‌ طوری‌ سازمان‌ یافته‌ که‌ بتواند به‌طور مؤ‌ثرتر احساسات‌ خود را ابراز کند، و از این‌رو صحبت‌ کردن‌ از زن‌ جدا نشدنی‌ می‌نماید، مرد باید نخست‌ دربارة‌ احساساتش‌ فکر کند و آن‌ گاه‌ سخن‌ بگوید، در حالی‌ که‌ یک‌ زن‌ می‌تواند همزمان‌ حس‌ کند، بیندیشد و حرف‌ بزند. بسیار اتفاق‌ می‌افتد که‌ زنی‌ با صحبت‌ کردن، کشف‌ می‌کند که‌ چه‌ می‌خواهد بگوید مردها غالباً‌ پیش‌ از آن‌که‌ دربارة‌ موضوعی‌ حرف‌ بزنند یا جوابی‌ بدهند، یا تجربه‌ای‌ به‌دست‌ آورند، در آغاز بررسی‌ می‌کنند و درباره‌اش‌ می‌اندیشند. و این‌ پدیده‌ها از آن‌ جاست‌ که‌ مرد یا زن‌ می‌تواند به‌طور همزمان‌ دو نیمکرة‌ مغزش‌ را به‌ کار گیرد. ولی‌ مردان‌ یا می‌توانند از مهارتهای‌ زبانی‌ نیمکره‌ چپ‌ مغزشان‌ استفاده‌ کنند، و یا از مهارتهای‌ معنایی‌ و مشکل‌گشایی‌ نیمکرة‌ راست‌ بهره‌ ببرند. و در هر صورت‌ این‌ نکته‌ مهم‌ شایان‌ توجه‌ است‌ که‌ برتری‌ زنان‌ در تواناییهای‌ کلامی، از حد‌ سیالی‌ کلام‌ فراتر نمی‌رود.در درک‌ کلامی‌ و استدلال‌ به‌ آن‌ (مانند قیاس‌ کردن) دختران‌ بر پسران‌ برتری‌ ندارند. در آزمونهای‌ غیرکلامی‌ تفاوت‌ چشمگیری‌ میان‌ دختر و پسر بروز می‌یابد، و این‌ تفاوت‌ همواره‌ (به‌ جز آزمون‌ رمزنویسی) به‌ نفع‌ پسرهاست.
همچنین‌ آواگری‌ و توانایی‌ کلامی‌ در دو سال‌ نخست‌ زندگی‌ می‌تواند عامل‌ پیشگویی‌ مناسبی‌ برای‌ هوشبهر (بهرة‌ هوشی) دختران‌ در سالهای‌ بعد باشد، زیرا هوش‌ دخترها باثبات‌تر از پسرهاست، گرچه‌ ممکن‌ است‌ با افزایش‌ سن‌ در دختران‌ (و نیز در آغاز بزرگسالی) گاهی‌ کاهش‌ در هوشبهر آنان‌ دیده‌ شود. ولی‌ رشد هوشبهر پسران‌ همراه‌ با افزایش‌ سن‌ بیشتر می‌شود، و جالب‌ توجه‌ است‌ که‌ با رشد هوشبهر هم‌ پسران‌ و هم‌ دختران‌ به‌ خصوصیات‌ مردانه‌ گرایش‌ بیشتری‌ می‌یابند.
جدول‌ زیر برخی‌ از تواناییهای‌ کلامی‌ را در دختران‌ و پسران‌ می‌نمایاند که‌ تفاوتها در آن‌ قابل‌ توجه‌اند:

‌‌9. هوش‌ کلی‌ (عوامل‌ هوش)
این‌ اصطلاح‌ به‌وسیله‌ «اسپیرمن» به‌ کار برده‌ شد، تا توانایی‌ یا ظرفیت‌ کلی‌ فرد (که‌ از طریق‌ مهارتهای‌ خاص‌ مانند مهارت‌ ریاضی، مکانیکی‌ و... بروز می‌کند) نشان‌ داده‌ شود، بنابراین‌ هوش‌ کلی‌ همان‌ عوامل‌ هوش‌ است‌ که‌ از مجموعه‌ آزمونهای‌ کلامی‌ و غیرکلامی‌ به‌دست‌ می‌آید، و شامل؛ توانایی‌ عددی، روانی‌ کلامی، حافظه، استدلال، درک‌ روابط‌ فضایی‌ و سرعت‌ ادراک‌ می‌شود.
دربارة‌ هوش‌ کلی‌ گرچه‌ برخی‌ نمرة‌ هوشبهر زنان‌ و مردان‌ را تا حدود زیادی‌ مشابه‌ دانسته‌اند و گفته‌اند که‌ شواهدی‌ مبنی‌ بر این‌که‌ از نظر هوش‌ کلی‌ یکی‌ از دو جنس‌ بر دیگری‌ برتری‌ داشته‌ باشد، یافت‌ نشده‌ است و نابرابریهای‌ خاص‌ در بعضی‌ از عوامل‌ یکدیگر را خنثی‌ و تعدیل‌ می‌کنند ولی‌ پیداست‌ که‌ بعضی‌ از استعدادهای‌ خاص‌ در یکی‌ از دو جنس‌ قویتر و رشد یافته‌تر از دیگری‌ است. عواملی‌ که‌ تاکنون‌ بررسی‌ گردید (حافظه، استدلال، مهارتهای‌ کلامی) این‌ ادعاها را تأیید می‌کند. اضافه‌ بر آن، در این‌که‌ پسران‌ به‌طور نسبی‌ در تجسم‌ فضایی، استعداد مکانیکی، استدلال‌ ریاضی‌ و منطقی‌ بر دختران‌ برتری‌ دارند، تردیدی‌ وجود ندارد و برتری‌ دختران‌ نیز براساس‌ گزارشها در عامل‌های‌ زیباشناسی‌ (اشکال، رنگها، تصاویر)، تواناییهای‌ کلامی‌ (تعریف‌ کلمات) مهارتهای‌ یدی‌ (دگمه‌ کردن، نخ‌ کردن)، اشتغالات‌ اجتماعی‌ (مشخص‌ کردن‌ سنین، انواع‌ ظاهری) مورد تأیید است.
«به‌ عقیدة‌ استافورد برتری‌ پسران‌ از لحاظ‌ عامل‌ تجسم‌ فضایی‌ یک‌ امر ارثی‌ و مربوط‌ به‌ جنس‌ افراد است. وی‌ این‌ نتیجه‌ را از مطالعه‌ همبستگی‌های‌ موجود بین‌ مقادیر قدرت‌ تجسم‌ فضایی‌ که‌ دربارة‌ 104 نفر از والدین‌ و فرزندان‌ آنها صورت‌ گرفته، به‌دست‌ آورده‌ است. هارتلاژ (نیز) به‌ همین‌ نتیجه‌ رسیده‌ است.»
ضعف‌ زنان‌ از لحاظ‌ قدرت‌ تجسم‌ فضایی‌ این‌ مسأله‌ را تأیید می‌کند که‌ استعداد نقاشی‌ زنان‌ کمتر از مردان‌ است، و به‌ویژه‌ کمتر از مردان‌ از استعداد فنی‌ و تکنیکی‌ برخوردارند. این‌ مطلب‌ به‌وسیله‌ آزمایش‌ ساخت‌ مجدد قطعات‌ جدا شده‌ و تست‌ درک‌ مکانیکی‌ قابل‌ مشاهده‌ است. مردان‌ در «آزمون‌ میله‌ و قاب» امتیاز بیشتری‌ به‌دست‌ می‌آورند. این‌ امر بدان‌ معناست‌ که‌ آنان‌ بیشتر از زنان‌ به‌ زمینه‌ ناوابسته‌اند و در تفکر تحلیلی‌ بهترند.
پس‌ این‌ نظریه‌ که‌ «آنچه‌ زنان‌ و مردان‌ را متمایز می‌کند، مربوط‌ به‌ جزء فضایی‌ - بصری‌ آزمونهاست‌ نه‌ توانایی‌ تحلیل‌ کلی‌ و عمومی‌ آنها» صرف‌ ادعاست‌ و دلیل‌ موجه‌ ندارد. نیز روشن‌ است‌ که‌ به‌طور نسبی‌ مردان‌ از نظر تواناییهای‌ ریاضی‌ قوی‌ترند و این‌ برتری‌ در آزمونهایی‌ که‌ استدلال‌ ریاضی، جای‌ محاسبات‌ ساده‌ را می‌گیرد از حدود 11 سالگی‌ نمایان‌ می‌شود. این‌ احتمال‌ «که‌ چون‌ ریاضیات، موضوعی‌ مردانه‌ تلقی‌ شده‌ است، به‌ همین‌ دلیل‌ دختران‌ به‌ سوی‌ آن‌ جذب‌ نمی‌شوند و در عوض‌ به‌ زمینه‌های‌ کلامی، از قبیل‌ زبان‌ و ادبیات‌ روی‌ می‌آورند» ادعایی‌ نادرست‌ و بی‌اساس‌ به‌نظر می‌آید. زیرا چگونگی‌ استفاده‌ از نیمکره‌های‌ مغز در دو جنس‌ در این‌ زمینه‌ دلیل‌ زیستی‌ و علمی‌ ارائه‌ می‌دهد. به‌ همین‌ ترتیب‌ در زمینه‌ دقت، سرعت‌ ادراک، جهت‌یابی، تخیل‌ و رؤ‌یا تداعی‌ معانی، پدیده‌های‌ هنری‌ (تئاتر، سینما، موسیقی)، تشخیص‌ رنگها، و... نیز اختلافاتی‌ بین‌ دو جنس‌ مشاهده‌ می‌شود و بررسی‌های‌ به‌ عمل‌ آمده‌ تأثیر عامل‌ جنسیت‌ را در هر یک‌ از این‌ امور نشان‌ می‌دهد. از آن‌جا که‌ نتایج‌ به‌دست‌ آمده‌ در برخی‌ از اینها اطمینان‌آور نیستند.

‌‌10. شگفتی‌ مغز آدمی‌
مغز انسان‌ دارای‌ ده‌ میلیارد نرون‌ و ده‌ تریلیون‌ بیت‌ اطلاعات‌ است. نرون‌ها (سلول‌های‌ عصبی) عناصر فعال‌ مغز به‌ حساب‌ می‌آیند. در ازای‌ هر نرون‌ مغزی‌ حدود 10 سلول‌ نوروگلی‌ وجود دارد که‌ شبکه‌ دربرگیرنده‌ را در معماری‌ نرون‌ها فراهم‌ می‌آورد. هر نرون‌ مغز به‌طور متوسط‌ بین‌ هزار تا ده‌ هزار اتصال‌ عصبی‌ با سایر نرون‌های‌ مجاور برقرار می‌کند. نیز آشکار گردیده‌ که‌ در ساختمان‌ مغز مدارهای‌ ظریف‌ الکتریکی‌ وجود دارند که‌ از نظر اندازه‌ بسیار کوچک‌اند و ابعاد معمولی‌ آنها به‌ یک‌ ده‌ هزارم‌ سانتی‌ متر می‌رسد از این‌رو می‌توانند به‌طور سریع‌ داده‌ها را پردازش‌ کنند و پاسخهای‌ دقیق‌ ارائه‌ دهند. افزایش‌ این‌ مدارها در حیوانات‌ مختلف‌ سازگار با سطح‌ پیچیدگی‌ و تکامل‌ حیوان‌ است. و بیشترین‌ افزایش‌ مطلق‌ و نسبی‌ آن‌ در انسان‌ مشاهده‌ می‌شود.
شمار بزرگی‌ از حالات‌ مغزی‌ وجود دارد که‌ انسان‌ در طول‌ تاریخ‌ زندگی‌ خود وارد آنها نشده، و حتی‌ به‌طور گذرا نیز آنها را لمس‌ نکرده‌ است. این‌ رقم‌ از همه‌ ذرات‌ بنیادی‌ جهان‌ (الکترونها و پروتون‌ها) به‌مراتب‌ بیشتر می‌شود و به‌خوبی‌ می‌تواند غیرقابل‌ پیش‌بینی‌ بودن‌ رفتار آدمی‌ را توجیه‌ کند و با توجه‌ به‌ آن‌ بافت‌ نظم‌ و قاعده‌ در رفتار انسانی‌ جای‌ شگفتی‌ دارد و هیچ‌ دو انسانی‌ همانند یکدیگر نمی‌تواند باشد. از این‌ دیدگاه‌ هر انسانی‌ از دیگری‌ متفاوت‌ و به‌ واقع‌ منحصر به‌ فرد است، و حیات‌ هر کس‌ مقدس‌ شمرده‌ می‌شود.
هورمونهای‌ جنسی‌ نر در آغاز رشد هوشی‌ را آسان‌ می‌سازد و تجویز آندروژنها به‌ افرادی‌ که‌ از نظر وراثت‌ ماده‌اند، بهرة‌ هوشی‌ آنها را به‌ میزان‌ قابل‌ توجه‌ از بهرة‌ هوشی‌ میانگین‌ افراد ماده‌ طبیعی، بالا می‌برد. «دیوید کسلر» می‌گوید:
«یافته‌های‌ ما مؤ‌ید همان‌ چیزی‌ است‌ که‌ شاعران‌ و داستان‌نویسان‌ غالباً‌ ادعا کرده‌اند و مردم‌ عامی‌ مدتهاست‌ معتقدند و آن، این‌ است‌ که‌ مردها نه‌تنها رفتاری‌ متفاوت‌ با زنان‌ دارند بلکه‌ به‌ صورتی‌ متفاوت‌ می‌اندیشند.»
همچنین‌ این‌ ادعا که‌ «پردازش‌ اطلاعاتی‌ و فکری‌ و ذهنی‌ زن‌ و مرد خیلی‌ متفاوت‌ است» نادرست‌ بنظر می‌رسد.

‌‌

35:

اگر زوجين فاقد مهارتهاي ارتباطي ضروري براي حل مشكلاتشان باشند، حتي كوچكترين مشكل نيز حل ناشدني‌خواهد شدامروزه بسياري از ازدواجها قبل از تشكيل و يا مدت كوتاهي بعد از آن متلاشي مي‌شوند. درك اينكه چرا اين ازدواج‌ها شكست مي‌خورند مي‌تواند راه‌حلي باشد كه مراقب باشيد ازدواج خودتان شكست نخورد.بعضي از عواملي كه در شكست ازدواجها مشاركت دارند شامل مسائل مالي و ديگر شرايط ازدواج است.همه ي اين مسائل مي‌تواند در يك ازدواج سالم و پايدار هم وجود داشته باشد اما اگر آنها به طور صحيح و درست مورد رسيدگي قرار نگيرند، مي‌توانند منجر به شكست ازدواج شوند.
ارتباط ، نقش اساسي در موفقيت ازدواج دارد. بدون ارتباط صحيح، حل تعارض و كشمكش‌ها مشكل‌ساز مي‌شوند اگر زوجين فاقد مهارتهاي ارتباطي ضروري براي حل مشكلات‌شان باشند، حتي كوچكترين مشكل نيز حل ناشدني خواهد شد.ارتباطات به واسطه ي فرصت دادن به همسران براي مشاركت در نگراني‌ها و علايق، اميدها و آرزوهاي يكديگر، موجب رشد و شكوفا شدن روابط زوجين مي‌شود. بدون سهيم شدن در اين موارد زوجين رشد نخواهند كرد و تا حد امكان به يكديگر نزديك نخواهند شد. اگر يك يا هر دو همسر فاقد مهارتهاي ارتباطي مؤثر باشند، اين براي حل و فصل بحث‌هايشان مشكل‌ساز مي‌شود چرا كه زوجين قادر نيستند تا نقطه نظرات يكديگر را درك كنند.

در ازدواج‌هايي كه تاكنون دچار مشكل بوده‌اند، هر يك از زوجين بايد تلاش كنند تا براي بهبود و نجات زندگي‌شان متعهد شوند كه روي مهارتهاي ارتباطي‌شان كار كنند.نبود تكنيك‌هاي مؤثر ارتباطي مي‌تواند به شكست در ازدواج منجر شود. عشق ممكن است همواره پيروز شود اما زماني كه نگرانيهاي مهمي وجود دارد حتي عشق نيز نمي‌تواند به تنهايي براي حفظ ازدواج كافي باشد. نگراني‌هاي مالي ممكن است خودشان علت شكست ازدواج نباشند اما تنش‌ها و تعارضاتي كه اين نگراني‌ها ايجاد مي‌كنند، اغلب در شكست ازدواج مقصر هستند. نگراني‌هاي مالي مي‌تواند بار سنگيني را تحميل كند و زماني كه يك زوج تلاش زيادي را براي برآوردن تعهدات مالي‌شان مي‌كند، مي‌تواند فشار بسيار زيادي را احساس كند. اين فشارها ممكن است براي تخريب ازدواج سالم به طرق ديگر كافي باشد. اگر يك همسر در زندگي به مسائل مالي مشغول شود، ممكن است شروع به كوتاهي كردن از ديگر جنبه‌هاي زندگي كند.اين رفتارهاي مسامحه‌آميز بر همسر تأثير گذاشته و موجب مي‌شود كه وي احساس تنهايي و بي‌مهري نمايد. اين امر مي‌تواند براي ازدواج آسيب‌زا شود. اغلب يكي از زوجين به واسطه ي مسايل مالي تحليل خواهد رفت و اين نيز مي‌تواند براي ازدواج مخرب باشد.شرايط حول ازدواج نيز مي‌تواند منجر به شكست شود يك ازدواج راحت (بدون فكر) نمي‌تواند يك ازدواج سالم باشد. هنگامي كه تصميم گرفتن به ازدواج به غير از عشق حقيقي بر امور ديگري نيز قرار گيرد، اين احتمال وجود دارد كه آن ازدواج، ازدواج مناسب و خوبي باشد (عشق تنها كافي نيست) اما اين به معناي گذاشتن شرايط بسيار سختي كه براي نمونه در جامعه ي ما حاكم است، نيست.

براي مثال شرايط ازدواجي كه اغلب منجر به شكست مي‌شود عبارتند از: ازدواج كردن به خاطر داشتن بچه يا به خاطر فشاري كه از جانب اعضاي خانواده و دوستان احساس مي‌شود.هيچ كدام از اين دلايل در واقع دلايل معتبر و قابل قبولي براي ازدواج نبوده و اغلب منجر به شكست در ازدواج و طلاق مي‌شوند. ازدواج كردن در سنين پايين، دليل ديگري براي شكست ازدواجها مي‌باشد.اگر چه سن مناسب براي ازدواج متغير بوده و به طور زيادي بستگي به خود فرد دارد، افراد زيادي عقيده دارند كه براي نوجوانان و سنين پايين‌تر از 20سال، ازدواج كردن خيلي زود است.ازدواج كردن قبل از اينكه فرصت لذت بردن از تجارب زندگي را داشته باشيد مي‌تواند باعث تنفر از ازدواج شده و در نهايت شكست ازدواج را در پي داشته باشد.

36:

برای انتخاب شریک زندگی، بهتر است ویژگی‌های ما مشابه طرف مقابل‌مان باشد یا متفاوت با آن؟ روان‌شناسان به این سؤال پاسخ داده‌اند.
«نه خب...! شاید تو درست بگیا ولی من فکر می‌کنم این پسر مکمل منه. ما مث دو تا نیم‌دایره‌ایم که همدیگه رو کامل می‌کنیم»، « کدوم ۲ تا آدم آخه کاملا به هم شبیه هستن؟ اصلا همین تفاوتاس که زندگی رو معنادار می‌کنه»، «ببین! تصور کن من که خودخوا هم، حالا اگه زن آینده‌ام هم خودخواه باشه که دیگه زندگی‌مون جهنم می‌شه! همون بهتر که به‌هم شبیه نیستیم!»، «نمی‌دونم چی کار کنم... دوستش دارما ولی ببین! انگار من تو یه دنیای دیگه‌ام، اون تو یه دنیای دیگه».
شما هم احتمالا بارها وقتی که با بهترین دوست‌تان دارید در مورد ازدواج حرف می‌زنید این جمله‌ها را گفته یا شنیده‌اید اما آیا مثل گوینده جمله آخر تا به حال تردید کرده‌اید؟ آیا رفته‌اید بالاتر از حستان و از آن بالا گذشته، رابطه فعلی و آینده‌تان را ببینید و تصمیم بگیرید که همسر آینده‌تان مشابه‌تان باشد یا مکمل؟ می‌خواهید بدانید روان‌شناس‌ها با کدام فرضیه بیشتر موافق‌اند و چرا؟
استان‌فارسی‌ها، ضرب‌المثل شیرینی دارند که به لهجه خودشان این‌جوری است: «جر سر شیار بهتره از آشتی سر خرمن»؛ یعنی «جنگ اول به ‌از صلح آخر». پیرو همین ضرب‌المثل که خیلی هم بی‌ربط به ازدواج نیست، همین الان بگویم که کلمه‌های مشابه و مکمل توی این متن خیلی کلمات مطلقی نیستند.
بله! هیچ ۲ تا آدمی توی دنیا نیستند که کاملا شبیه هم باشند؛ مخصوصا وقتی که از ۲ جنس مخالف هم باشند. کلمه مکمل هم بیشتر استعاره توجیه‌کننده‌ای برای تفاوت‌های عمیق است. پس ما یک‌ طرف قضیه شباهت نسبتا زیادی داریم و طرف‌ دیگر قضیه تفاوتی نسبتا عمیق.
هفته قبل در مورد عشق نوشتیم. ما فرض کرده بودیم که در دنیای امروز حتی در ایران هم، احتمالا ۲نفر به هم احساس پیدا می‌کنند، بعد می‌افتند دنبال ازدواج. اما حتی اگر آن احساس بعدا بخواهد به وجود بیاید و دغدغه اول کسانی که می‌خواهند ازدواج کنند نباشد؛ قضیه تفاوت و تشابه دو طرف، از دغدغه‌های اصلی همه کسانی است که دارند دوران آشنایی را سپری می‌کنند.
● لطفا آشنا شوید!
ما در تمام این متن فرض گرفته‌ایم که شما کلیات شخصیت طرف مقابل‌تان را می‌شناسید و از وضع خانوادگی‌اش، سطح اقتصادی‌اش، فکرهایش، دغدغه‌هایش و علاقه‌هایش شناخت دارید. اگر این‌جور نیست و زبانم لال، رویم به دیوار، حتی دانستن سن طرفتان را هم گذاشته‌اید موقع عقد که سورپرایز شوید، جان مادرتان این متن را نخوانید!
به‌جایش همین الان بنشینید با مامان و بابا صحبت کنید، تاریخ عقد را بیندازید عقب‌تر و به هر بهایی شده، یک برنامه بریزید برای شناختن لااقل کلیاتی از ویژگی‌های طرف مقابلتان. این کار را هم توی کافی‌شاپ دانشکده یا لب ساحل خزر انجام ندهید. بگذارید موقعیت‌های اجتماعی پیش بیاید که هم خودتان و هم طرفتان به جای ویترین، پشت پیشخوان شخصیت‌ یکدیگر را نیز ببینید.
حدسش راحت است که بحث لفظی اولین چیزی است که در یک آشنایی عمیق پیش می‌آید. علاوه بر اینکه طبق ضرب‌المثل اول این متن، مسلما این دعواها زیاد بد هم نیست، طبق گفته‌ روان‌شناسان این دعواها اجتناب‌ناپذیر و سازنده است.
اجتناب‌ناپذیر به این علت که شما وقتی به کسی احساس پیدا می‌کنید، می‌خواهید تمام خوبی‌های عالم را در او ببینید. خوبی‌های عالم هم یعنی خوبی از دیدگاه خودتان و به احتمال قوی‌تر، خوبی از دیدگاه خودتان نیز یعنی همان ویژگی‌هایی که شما در طول این ۳-۲دهه زندگی در شخصیت‌تان پرورانده‌اید.
وقتی بیشتر با یکدیگر آشنا می‌شوید، شناخت هم در قضاوت در مورد آن احساس دخالت می‌کند و کم‌کم متوجه می‌شوید طرفتان با شما فرق می‌کند. اگر این تفاوت‌ها عمیق باشد، معمولا به نظر می‌رسد که ازدواج چندان موفقی پیش رویتان نیست.
اما تفاوت‌های جزئی فوقش همان دعواهای کلامی سودمند را به‌وجود می‌آورد. خوبی دعواهای اول آشنایی این است که تا اندازه‌ای سبک دعوا در زندگی آینده را مشخص می‌کند. به‌هر حال، این تفاوت‌ها که ما می‌گوییم تا کجا می‌توانند خوب یا بد باشند؟
● در ستایش مشابهت
تقریبا تمام پژوهش‌هایی که در نیمه دوم قرن بیستم در مورد رابطه تشابه شخصیتی و دوستی انجام شده، به این نتیجه رسیده‌اند که شباهت، دوستی عمیق‌تری ایجاد می‌کند.
مثلا در تحقیق بی‌رحمانه‌ای در دهه ۶۰میلادی بروبچ دانشجوی میشیگان بدون اینکه بدانند، در ۲گروه جداگانه به خوابگاه فرستاده شدند. بعضی دانشجوها در کنار هم‌اتاقی‌های شبیه‌تر و بعضی نیز در کنار هم‌اتاقی‌های بی‌شباهت.
بعد از یک سال آنهایی که شباهت شخصیتی بیشتری با یکدیگر داشتند، بیشتر با هم دوست شدند. بعضی روان‌شناسان قضیه را این‌گونه تبیین می‌کنند که انسان ذاتا «خود دوست» است. هر کسی برای دیدگاه‌های خود ارزش قائل است و ترجیح می‌دهد با کسانی زندگی کند که به این دیدگاه‌ها معتقد باشند و او را تایید کنند؛ بنابراین اعتماد به‌نفس‌اش بالا برود.
شما خودتان دلتان می‌خواهد مرتب بروید یک جایی که با یک نفر باشید که نگاهش زمین تا آسمان با شما فرق کند و دیدگاه‌های شما را قبول نداشته باشد و در نتیجه هی شخصیت‌تان را لگدمال کند؟ می‌گویید این‌جوری‌ها هم نیست؟ اما متاسفانه در زندگی طولانی‌مدت این اتفاق می‌افتد.
در یک تحقیق مشهور که در آن چند روان‌شناس در طول ۱۰سال چندین زوج اعم از مشابه و غیرمشابه را تحت‌نظر داشتند، معلوم شد که زوج‌هایی که بیشترین شباهت شخصیت را با هم دارند، تفریحات روزانه مشابهی هم دارند. مثلا هر دو آنها موافقند به دیدار دوستان بروند، گاهی بیرون شام بخورند و فعالیت‌های اجتماعی یا فرهنگی مشخصی را دنبال کنند.
برخلاف فرضیه آنهایی که به مکمل‌بودن زوج معتقدند زوج‌های مشابه در مقایسه با آنهایی که شباهت کمتری با هم دارند (شما بخوانید مکمل!)، با هم تعارض کمتری دارند؛ بیشتر با هم صمیمی و رفیق‌اند و در نتیجه، از زندگی زناشویی خود رضایت بیشتری دارند.
البته یک چیز را فراموش نکنید، یکی از مواقعی که ممکن است شخصیت آدم یک چند درجه مختصری تغییر کند، همین سال‌های اول ازدواج است. همه ما در تعامل با همسرمان دیدگاه‌های‌مان را کمی انعطاف‌پذیر‌تر می‌کنیم.
اما اگر با همسرمان خیلی متفاوت باشیم، در بهترین حالت شخصیت‌مان خیلی تغییر می‌کند. این بهترین حالت است و معمولا کمتر هم پیش می‌آید. بدترین اتفاق این است که شما همدیگر را تحمل نمی‌کنید و تعارف که نداریم اول جدایی عاطفی و بعد جدایی قانونی!
● اهرام سه‌گانه شباهت
همین الان بگوییم که توی ذهنتان افرادی را که از همین لحاظ‌هایی که ما می‌گوییم، با هم متفاوت‌اند ولی ازدواج کرده‌اند و به‌اصطلاح خوشبخت شده‌اند، ردیف نکنید. قبول! چیزهایی که ما می‌گوییم نسبی است.
شاید مهم‌ترین چیز همان مورد اول، یعنی شخصیت است. چیزهایی که ما می‌گوییم در تحقیقات مشاوران خانواده در کشور خودمان هم مورد تایید است. ضمن اینکه پای صحبت هر روان‌شناسی هم که بنشینید بی‌رحمانه از فرضیه مشابهت دفاع می‌کند؛ مخصوصا اگر زوج‌های زیادی را به‌مدت طولانی دیده باشد. ما پیشنهاد می‌کنیم در این موارد مشابه باشید لطفا:
۱) شخصیت
ما تا حالا ۲ بار در مورد کلمه مبهم «شخصیت» توضیح داده‌ایم. یک بار خیلی مختصر در مطلب «شوخی‌ها و آدم‌ها» و یک‌بار خیلی مفصل در مطلب «برخورد نزدیک با خودم». اگر می‌خواهید درست و حسابی ۵ عامل بزرگ شخصیت‌ خود را بشناسید، اول همین مطلب «برخورد نزدیک...» را بخوانید. به هر حال یک بار دیگر می‌گوییم که کسی با شما شخصیت مشابهی دارد که:
▪ پایداری هیجانی‌ای شبیه به شما دارد؛ یعنی اگر شما آدم دمدمی‌مزاجی هستید (یعنی گاهی دپ می‌زنید و گاهی خوشحالید، یا کلا آدمی هستید که دلشوره زیادی دارید) نمی‌توانید با یک آدم معمولا شاد یا آدمی معمولا غمگین زیر یک سقف زندگی کنید.
بیایید به خودتان نمره بدهید. اگر از ۱۰، نمره پایداری هیجانی شما ۴باشد با کسی ازدواج کنید که میانگین نمره پایداری هیجانی‌او بین ۳ تا ۴ باشد. البته درنظر داشته باشید که خانم‌ها کلا بیشتر غمگینی و دلشوره را تجربه می‌کنند.
▪ برون‌گرایی‌ او شبیه شما باشد؛ تصور کنید که شما در دنیای خودتان سیر می‌کنید و اصولا با تنهایی خود حال می‌کنید، تنها درس می‌خوانید، تنها سینما می‌روید و تنها مشکل‌تان را حل می‌کنید؛ حالا بخواهید با یک نفر ازدواج کنید که آن‌قدر برون‌گراست که می‌خواهد هر شب یا مهمانی باشد، یا مهمانی بدهد.
هنگامی که در جمع مشکلش را مطرح می‌کند، بهتر حلش می‌کند و حتی برای درس خواندن هم ترجیح می‌دهد برود کتابخانه عمومی و کلا با جمع، حال می‌کند.
شاید یک سال بتوانید تحمل کنید و بگویید او نیمه دیگر دایره وجود من است، ۲سال خودتان را گول بزنید، اما چند سال که گذشت و به عقب نگاه کردید ممکن است فاجعه اجتناب‌ناپذیر جدایی جلوتان باشد. همان طیف که در مورد پایداری هیجانی گفتیم اینجا هم صادق است.
▪ انعطاف‌پذیری او شبیه شما باشد. مشاهده کرده‌اید که بعضی‌ها با هر جمعی می‌توانند کنار بیایند ولی بعضی‌ها در هر گروهی باید ساز خودشان را بزنند. این ویژگی شخصیتی در ازدواج خیلی مهم است. به هر حال ۲نفری که ازدواج می‌کنند یک خانواده یعنی یک گروه را تشکیل می‌دهند.
چیزی که اسمش در خانواده گذشت است، تا حدودی از همین انعطاف‌‌پذیری سرچشمه گرفته است؛ در مقابل چیزی که اسمش لجاجت است، قبول کنید که حتی اگر لجاجت همیشگی این یکی و گذشت همیشگی آن یکی باعث ادامه زندگی شود، این زندگی اسمش زندگی نیست. واقعا بهتر نیست که لجاجت یا گذشت آدم‌ها شبیه هم باشد؟ ضمن اینکه یادتان باشد بیشتر مردم در حد وسط این ویژگی‌ها هستند؛ یعنی چیزی در میانه گذشت و لجاجت.
▪ اشتیاقش به تجربه‌های تازه به اندازه شما باشد. آقا اصلا شما آخر خلاقیت‌اید و به کمتر از موزه هنرهای معاصر راضی نمی‌شوید، دوست دارید بروید کل دنیا را بگردید، با جسارت حرف‌هایتان را می‌زنید و اصلا محافظه‌کار نیستید؛ خودتان بگویید، چطور می‌توانید با خانمی زندگی کنید که از هنر کلاسیک یونان جلوتر را قبول ندارد، شهر، محله و خانه خودش را از همه جا بیشتر دوست دارد و می‌خواهد رئیس‌جمهوری هم مادام‌العمر باشد؟ نه! خودتان بگویید چطور می‌شود؟
▪ وظیفه‌شناسی‌ او مشابه شما باشد. پرونده‌های طلاق را نگاه کنید! یک مرد لاقید و یک زن مقید (یا به همین احتمال برعکس!)، یک نفر که به نظر بیشتر دوستانش قابل اعتماد است و یک نفر که یک هزار تومانی هم نمی‌شود دستش سپرد. یک نفر که آخر وجدان است و یک نفر که انگار توی مغزش سلولی برای وجدان نیست. در این ویژگی شخصیتی هم تا آنجا که می‌شود مثل هم باشید لطفا!
۲) تمایزیافتگی
این تمایزیافتگی یعنی چه؟ اساسا روان‌شناس‌ها برای رابطه‌ای که فرد قبلا در زندگی‌اش با خانواده پدری خود داشته، بسیار اهمیت قائلند. تمایزیافتگی یعنی فرد چقدر در خانواده اصلی‌ خود استقلال عاطفی پیدا کرده و وابستگی‌اش کمتر شده است.
البته معمولا زن‌ها تمایزیافتگی کمتری دارند، یعنی بیشتر به خانواده‌هایشان وابسته‌اند اما اگر این تفاوت در وابستگی و تمایز زن و مرد خیلی زیاد باشد، زندگی تلخ می‌شود. مخصوصا وقتی که چند سال از زندگی بگذرد و به‌اصطلاح زندگی جدید جا بیفتد، باید تکلیف مرد و زن در تعداد دیدارها از خانواده اصلی مشخص شود؛ تکلیفی که همان پیش از ازدواج با سنجش میزان تمایزیافتگی می‌شود تا حدی آن را معلوم کرد. سال‌های آخر دوران دانشجویی در شهرستان، می‌تواند به خوبی میزان این تمایز را روشن کند.
۳) قومیت، سن، سطح اقتصادی و سطح تحصیلی
یک افسانه در مورد ازدواج وجود دارد که مرد بهتر است سن، ثروت، علم و قد(!) بیشتری از زن داشته باشد. بگذریم از اینکه این افسانه تا اندازه‌ای تحت تاثیر فرهنگ مردسالار و برای حفظ آن به وجود آمده است و تا حدودی می‌تواند واقعیات روان‌شناختی (مخصوصا در مورد سن) را بازگو کند اما مطالعات دنیای نه‌چندان مردسالار امروز نشان داده که تفاوت سنی کمتر از ۳سال (البته در غرب، در ایران می‌توانید کمی این عدد را بالاتر ببرید) و تفاوت هوشی کمتر از ۵ نمره (iq) باعث ازدواج‌های پایدارتری شده است.
در مورد سطح تحصیلات- مخصوصا وقتی زن خود را خیلی باسواد‌تر بداند- فاجعه عمیق‌تر می‌شود (به هر حال سابقه صدها سال زندگی مردسالارانه ایرانی پشت ذهن مرد است و طبعا غرورش بیشتر لگدمال شود). به هر حال قبول کنید در انعطاف‌پذیرترین حالت، دید اشخاصی که تجربه دانشگاهی دارند -(از فوق‌دیپلم گرفته تا دکترا)- با کسانی که این تجربه را ندارند، متفاوت است. آنها بحران هویت خود را در ۲ جای متفاوت حل کرده‌اند.
در مورد سطح اقتصادی و قومیت هم تا زمانی که یک‌طرف بخواهد در شهر خود زندگی کند یا از نظر مالی به خانواده وابسته نباشد، معمولا مشکل پیش می‌آید. البته در مورد سطح اقتصادی، چون پشت ۲ سطح اقتصادی ۲ نوع سبک زندگی متفاوت وجود دارد، حتی اگر طرفتان کاملا از خانواده مستقل شده بهتر است احتیاط کنید.
طیف خاصی را درنظر بگیرید و سعی کنید خیلی با این طیف مغایر نباشید. فیلمفارسی‌ها و فیلم‌های هندی را هم از ذهنتان بریزید دور! تحقیقات ایرانی نشان داده که زوج‌هایی با قومیت متفاوت، رضایت زناشویی کمتری دارند اما عقل سلیم می‌گوید زندگی در یک شهر سوم مهاجرپذیر، تا حدودی این مشکل را تعدیل می‌کند.

37:

نوشته اصلي بوسيله alireza.f.h نمايش نوشته ها
کمبود عشق یکی از علل اساسی خشم و نفرت افراد است. شاید گزافه گویی نباشد اگر بگوییم که نیاز به عشق همانقدر لازم و ضروری است که نیاز به غذا است. عشق غذای روحی انسان می باشد، ولی اغلب انسان ها برداشت درستی از عشق ندارند، و آن را با پدیده های دیگر اشتباه می گیرند.
افزایش تعداد جدائی بین زوج ها، شمار افراد معتاد به مواد مخدر، تعداد زندانیان و خشونت ها در مدارس نشانه هایی از کمبود عشق و علاقه است.
همانطور که یک میز برای ثبات خود احتیاج به چهار پایه دارد، عشق بین دو نفر هم احتیاج به چهار اساس اصلی دارد که عبارتند از علاقه، اعتماد، تفاهم و احترام متقابل. هر کدام از این اساس سست شود، بقیه ی پایه ها را هم سست خواهد کرد.
درجه ی عشق قابل اندازه گیری نیست. مثلاً عشق یک مادر به فرزند بدون قید و شرط است و نمی توان برای آن حدی قايل شد. خلاقیت عشق زمانی نمودار می شود که انسان توجه خود را به خوبی ها و صفات پسندیده ی دیگران متمرکز کند.
عشق می تواند یک عشق رومانتیک و یا عشق به فامیل و یا به چیزی باشد. واژه عشق بستگی به نوع آن دارد و با آن تنوع و پیچیدگیش تغییر می کند. اغلب اوقات عشق با وابستگی استباه گرفته می شود. برخی افراد تصور می کنند که عاشق هستند در صورتی که این یک وابستگی بیش نیست...
عشق باید در درون انسان بجوشد. انسانهایی که عشق را در بیرون خود جستجو می کنند، بر سفره ی دل خود غذایی ندارند و سعی می کنند از سفره دلِ دیگران تغذیه کنند، اما به کسانی برخورد می کنند که آنها هم سفره های خالی دارند. دو انسان گرسنه قادر نخواهند بود شکم همدیگر را سیر کنند. اینگونه روابط، اغلب تبدیل به نفرت و کینه توزی می شود.
بنابراین انسان نه از جنبه ی احتیاج، بلکه از جنبه ی اشتیاق باید عشق خود را به دیگران عرضه کند.
دو انسان مشتاق خیلی چیزها برای عرضه کردن به همدیگر دارند و این اشتیاق یک پیوند ناگسستنی در روابط آنها بوجود می آورد.آنها مدام از قسمت کردن داشتنی های خود به همدیگر سود و لذت میبرند. درست مثل کسی که در قله ی کوهی ایستاده و مشتاق است که منظره ی زیبایی را که مشاهده می کند، با عزیز ی قسمت کند. عشق مانند گیاهان، دائم باید آبیاری شود تا سبز و خرم بماند. عشق مانند یک ویلن است. آهنگ آن ممکن است تمام شود ولی تارهای آن برای همیشه باقی می ماند.
عاشق بودن درد و رنج هایی دارد که باید آنها را متحمل شد. درصورتی که عاشق نبودن درد و رنجهای دیگری را به همراه می آوردکه شاید بمراتب بیشتر باشد.


عشاق اغلب هم حسی و همدلی فوق العاده ای را تجربه می کنند. واژه دو روح در یک جسم در این دوران عشق رمانتیک واژه ای بسیار گویاست. تغییرات شیمیائی مغز را در این دوران هلن فیشر با دقت مطالعه کرده است و اعتقاد علمی بر آنست که عشق در مرحله ی هیجان با دو پامین و نور آدرنالین زیاد، شوری شگفت انگیز ایجاد می کند و در این دوران سیستم های انگیزشی هوس و هدف مندی مغز در مسیر تسخیر جنسی معشوق، فعالیت های عادی مغز تحلیل گر را مخدوش می کند. این دوران همان مستی و شور عاشقی است. و پس از گذشت از این مرحله، اگر دوام عشق به هورمون پیوند و دلبستگی امان بدهد، «اُکسی توسین» بتدریج شور و هیجان را تعدیل کرده و آرامش و دلبستگی را حاکم بر روابط عاشق و معشوق می کند.
وقتی از عشق سخن بگوئیم بلافاصله بحث حقیقی یا مجازی بودن آن مطرح می شود. سخت گذران بودن یا ماندگاری آن بمیان می آید و خلاصه بحث جسمانی یا معنوی - روحانی بودن عشق هم خود را به میدان گفتگو می کشاند.
مولانا می گوید:
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است
عاقبت ما را به آن شه رهبر است.
لذا نظر او اینست که حتی عشق مجازی هم تجربه ای است که راه تجربه ی عشق حقیقی را هموار می کند. ولی شرط عمل اینست که عاشق ادب عاشقی بداند. ادب عاشقی هم چیزی نیست جز فنا خودپرستی در اکسیر عشق. بهمین دلیل برای مولانا عشق پر از شهد و شیرینی و آرامش آفرین نیست. او بر خلاف حافظ که از مصیبت ها و بلاهای عشق غافلگیر می شود و می گوید:
الا یا ایهلا ساقی اَدرکساً و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها.
مولانا می گوید:
عشق از اول سرکش و خونی بُود
تا گریزد هر که بیرونی بود
مولانا نبرد عاشقی را کار هر کسی نمی داند و می گوید درکوره ی عشق بسیاری فقط می سوزند و جمعی از میانه ی راه می گریزند. چون در این راه عشق جز معشوق، همه چیز ترا می گیرد و می سوزاند تا ترا بیازماید.
مولانا در دفتر اول مثنوی در قصه ی کنیزک و پادشاه، به زیباترین شیوه بیان هوس، غرور، حسادت، خودپرستی، مقام و جایگاه و کِبر پادشاهی را در کوره ی عشق کنیزک ذوب می کند و پادشاه را از مسیر عشق مجازی به شاهراه عشق حقیقی می کشاند.
مولانا می گوید:تستهای روانشناسی.سلامت روحی
عشق آن شعله است کو چون برفروخت
هر چه جز معشوق باقی جمله سوخت
مولانا شرط اول تجربه ی عاشقی را، چیره شدن بر تمایلات نفس و خود پرستانه می داند،چنانکه می گوید
با مدعی مگوئید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی
در قصه ی کنیزک و پادشاه، ابتدا عشق پادشاه به کنیزک، سراسر هوس و خواهندگی است و بهمین دلیل فرمان می دهد که کنیزک را به قصر او آورده بیارایند و به بالینش بیاورند. حاصل این تمنای یک جانبه و خود خواهانه، بیماری و زرد روئی کنیزک است و افتادن او به بستر مرگ.
در گام نخست ترس پادشاه از مرگ کنیزک که پاسخی به درمان طبیبان جسمانی نمی دهد، او را با تواضع و برهنه پا به شبستان مسجد می برد و در اوج عجز بشری، درمان کنیزک را فقط از درگاه احدیت طلب می کند. در خواب به او وعده می دهند که طبیبی روحانی به آن منطقه می آید که قادر به درمان کنیزک است. روز موعود می رسد و پادشاه به استقبال طبیب روحانی می رود و با تواضع بیمار خود را بدست طبیت روحانی می دهد.
در اینجاست که گام دیگری از استحاله ی احوال پادشاه فرا رسیده است. زیرا طبیب روحانی به او می گوید که کنیزک دل در گرو مرد زرگری دارد که برای بهبودی حال او، باید فرمان دهی مرد زرگر بیاید و کنیزک با او کامجویی کند. حسادت پادشاه که از ویژگیهای عشق مجازی است باید در راه تجربه ی عشق حقیقی، رنگ ببازد.
پادشاه فرمان می دهد و مرد زرگر می آید و کنیزک رو به بهبودی میرود و پادشاه کام نا
گرفته از کنیزک، شاهد کامجوئی او با مرد زرگر است.
طبیب روحانی که پادشاه را استوار راه عشق می یابد درسی دیگر به او می آموزد و آن خوراندن سم تدریجی به مرد زرگر و دگرگون شدن ظاهر اوست. مرد زرگر بتدریج لاغر و زرد چهره و تکیده می شود و به سرازیری مرگ افتاده است که عشق او در دل کنیزک، قبل از مردن او می میرد.
طبیب روحانی می خواهد که پادشاه بداند که:
عشق هایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود.
مرد زرگر می میرد، کنیزک در قصر می ماند و دل سوی پادشاه می آورد اما قصه اینگونه پایان می یابد که پادشاه با این تجربه ی دل دادگی و سوزاندن هوس - حسادت - کبر و خود پرستی، وارد وادی دیگری از عشق حقیقی شده که دیگر وصال و کامجوئی از کنیزک خواسته ی پادشاه نیست و وسعت قلب او عشقی بزرگتر را در خود جای داده است.
هیچ عاشق خود نباشد وصل جو
که نه معشوقش بود جویای او
پی بردن به دستگاه فکری مولانا، گام نخست در شناخت دیدگاه او نسبت به عشق است.
او نه فقط تئوری عشق را می شناسد، بلکه با یک تجربه ی عاشقانه، گام به گام رهرو وادی عشق را هدایت می کند.
«ای آنکه شنیدی سخن عشق، ببین عشق
کو حالت بشنیده و کو حالت دیده»
اینکه شمس در ملاقات خود با مولانا چه کرد؟ حدیث پُر رمز و رازی است، که بسیاری با کوته بینی این تجربه را با متر کوتاه خود اندازه می گیرند و میزان درستی در دست ندارند تا این تجربه ی فراتر از امور مادی ارتباط را اندازه کنند. آنچه نمی دانیم بسیار است ولی آنچه می دانیم اینکه ملاقات شمس در زندگی مولانا تحول شگفتی آفرید.
مولانا که در زهدان دین فقاهتی پرورش یافته بود، در این تحول معنوی و با تجربه ای عاشقانه، این پوسته ی تنگ را شکافت و به جمع وارهیدگان غیر عبوس دین فقاهتی پیوست که خود گفته است
«سجاده نشین با وقاری بودم
رقصنده کودکان کویم کردی.»
مولانا تمام هویت اکتسابی خود را چون گل برگهای یک گل، تک تک به باد فنا سپرد و رشد نوین را از تخم دانه ی وجود آغاز کرد. از مخزن هستی خود و از گنج درون تن به قماری عاشقانه سپرد که در طلب وصال با معشوق هر چه از او خواسته شد بی محابا، بخشید.
در سیر معنوی عشق یکی از نادرترین متفکران زمانه ی خود گشت که بر خلاف ردای آستین گشادی که می پوشید، شوریده ای بود سرمست و رقصنده ای شیدا در عالم دل باختگان حقیقت. و بر خلاف سماعی که می گذاشت پرهیز کاری بود ستُرگ در وادی تقوی:
«عشق آن شعله است کو چون بر فروخت
هر چه جز معشوق باقی جمله سوخت»
هدف غائی بشریت بر طبق نظریه ی مولوی، به وحدت رسیدن با خالق هستی از راه عشق است. او فضیلت را نه غایت، بلکه وسیله ای برای نیل به غایت می داند. از این رو است که شعر او بر دیده ی استعلامی وحدت استوار است و او این باور را از موضع اخلاق و نه متا فیزیکی استنتاج می کند.
غایت مولانا عشق و نیروی هستی بخش آن است که نیروی محرکه ی دیدگاه اخلاقی مذکور به شمار می رود و به تصوف مولانا چشم اندازی مثبت و غائی برای وضعیت دشوار زندگی بشر امروزی که سخت «منفرد» و تنها شده می دهد. وحدت وجود و موجود اگر چه واژه ای است که با مولانا به جهان اندیشه وارد نشده است و این مفهوم را به ابن عربی،فیلسوف مسلمان اسپانیولی اصل نسبت می دهند ولی تجربه ی وحدت عشق و عاشق و معشوق در لابلای اشعار مولانا خوابیده است.
«باده در جوشش گدای جوش ما
چرخ در گردش گدای هوش ما
باده از ما مست شد، نی ما از او
قابل از ما هست شد، نی ما از او»
مولانا ریشه ی آگاهی را در رابطه ی میان دو ذره و قابلیت ذاتی آنها در پیوستن به یکدیگر می داند. این امر همان پیوستگی کوانتومی موجود در سطح DNA است که امروز به نیروی اساسی حیات معروف است.
در این جا مایلم جدولی را پیش روی شما بگذارم که توضیح مربوط به آنرا در ماه آینده ارائه خواهم کرد. فقط با این تصویر در این حد آشنا شوید.
که حیات روانی انسان از دیدگاه روانشناسی علمی و عرفان شرقی نوعی هم خوانی دارد که یکی از طریق تجربیات علمی و دیگری از طریق تجربیات علم حضوری و شهودی که شیوه ای دیگر از دریافت حقیقت است، به مطالعه ی انسان پرداخته.

38:

شادی (Happy) و راه های بدست آوردن آن



واژه ی شادی به عنوان یک هدف درمانی می باشد . واژه ی شادمان happy از لغتی ایسلندی تبار ( happ) مشتق شده و به معنای شانس است .می توان از راه تربیت ذهنی شادی را ایجاد و حفظ کرد . با فراهم آوردن نوعی انضباط درونی خاص می توانیم موجب شویم کهنگاه و رویکردمان به زندگی دگرگون شود . اگر نظاره گر این شادمانگی باشیم نمو آن نزدیک شدن به افرادو ایجاد حس علاقه ذخیره خواهی خواهد بود .



آدم های ناشاد گرایش به خودمحوری و منزوی بودن دارند و دچار وهم و دشمن خویی و طلبکار هستند . اما افرادشاد آمیزگار ، انعطاف پذیر و خلاق هستند و ناخوشایندی های زندگی روزمره را آسان تر تحمل می کنند ، محبت و بخشندگی بیشتری دارند و پذیراتر هستند و براینزدیک شدن به دیگران و محبت و کمک به آنها گرایش بیشتری دارند . زمانی کهاحساس سرخوشی داریم و حالمان خوش است به دیگران نیز کمک خواهیم کرد . دستیابی به شادمانگی نه تنها به خودمان بلکهبه خانواده و در نهایت به جامعه نیز نفع می رساند .



با این کهساختار وراثتی در شادمانگی موثر است ولی با استفاده از عامل ذهنی گام هایی در جهت بالا بردن سطح شادمانگی خود می توانیم برداریم . شادی ما بستگی به اوضاع و شرایط ندارد بلکهبه این است کهما از وضعیت چه برداشتی داریم و از آنچه در اختیار داریم چقدر راضی هستیم . مقایسه مداوم خود با کسانی کهاز ما باهوش ترند ، زیباترند ، موفق ترند موجب حسادت و نومیدی و نارضایتی ما می شود ، از همین اصل در جهت مثبت می توان استفاده کرد . می توانیم با مقایسهی خود با کسانی کهبه خوش شانسی ما نبوده اند و با تامل بر ، داشته های خود رضایتمندی خود را از زندگی افزایش دهیم . حس رضایتمندی خود را از زندگی با تغییر دیدگاهمان می توانیم افزایش یا کاهش دهیم .



دیدگاه ذهنی درست است کهخوشبختی و شادی می آورد ، بی قراری ذهنی و ذهن مقایسهگر از عامل های جدی هستند . هر چه آرامش ذهنی ما بیشتر باشد امکان بهره مندی از یک زندگی شاد بیشتر است . یک ذهن آرام ، ذهن تهی و خالی نیست ، در عشقو محبت ریشه دارد . تا زمانی کهانضباط درونی برایآرامش ذهنی نداشته باشیم حس شادی و رضایتی کهبه دنبالش هستیم به ما نخواهد رسید .

علاقه منفی ، افزون طلبی و تمایلات فزونی خواهانه و شکل مبالغه آمیزی از میل ، شادی ما را خواهد گرفت . برای شادی باید آنچه را کهداریم بخواهیم و دوست بداریم و به داشته هایمان فکر کنیم و ببینیم قادر به انجام چه کارهایی هستیم .





سرچشمه ی دیگر شادی ارزش قائل شدن برایخود و حس امنیت است و محبت و عشقورزیدن ، شادی واقعی بیشتر با ذهن و قلبسر و کار دارد . اگر به شادمانگی علاقه داریم باید علت هایی را کهموجب شادمانگی می شوند جستجو کنیم . «شادی چگونه به دست می آید » ؟ اولین گام برایدستیابی به شادمانگی آموختن است ، ما ابتدا باید بیاموزیم کهاحساسات و رفتارهای منفی تا چه حد مضرند و احساسات مثبت چقدر مفید هستند . رفتارهای مثبت را درک کنیم ، غنی سازیم ، گسترش دهیم و خود را تغییر دهیم و احساس کنیم کهاینک راز شادمانی و آینده مطلوب در دست من است و فرصت را از دست ندهیم . شادی بر دو نوع است: باطنی و ظاهری .

اساس شادی از روشن دلی و آرامش درون نمایان می شود . شادی تخلیه ی هیجانی و هیجان زدگی نیست .




کلید شادی متمرکز ساختن ذهن به لحظه حالاست . حال تمام چیزی هست کهداریم ، هیچ تضمینی نیست کهفردا هم در این دنیاباشیم ، از هر کاری کهدر حالانجامش هستیم لذت ببریم ، ترسرا از ذهن خود می رانیم .شادی را می خوانیم تا جذبش کنیم و خود را لایق آن بدانیم . وقتی شادیم دیگران بهتر به نظر می رسند . زیرا جهانبازتابی از خود ماست و تصویری کهاز خویشتن در ذهن داریم ، دقیقاً رفتارهایی است کهاز ما سر می زند ، ما همانیم کهمعتقد به بودن آنیم ، ما تعیین کننده تصاویر ذهنی و ارزش های خویش هستیم و خود تعیین می کنیم کهاز زندگی توقع چه میزان شادی را داریم . ما سزاوار بهترین ها هستیم . همیشه در ذهنمان تصویری از آنگونه کهمی خواهیم باشیم ، ترسیم کنیم . افکار شاد داشته باشیم و شادی را حق خود بدانیم و با خودمان ملایم باشیم . از محیط های شاد برایتاثیرپذیری استفاده کنیم . شادی نتیجه تفکر ماست . کدورت ها را بیرون بریزیم . بخشیدن لطفی است به خود نه به دیگران . آشغال جمع کن نباشیم .



شاد بودن یکی از بزرگ ترین مبارزات ما در صحنه ی زندگی است . لازمه ی شاد زیستن جستجوی زیباییها و خوبی هاست . شاد زیستن یک تصمیم است . برای شاد بودن به طرف دلحرکت کنیم ، هر چه را کهدست و پاگیر است رها کنیم . آگاهی مشاهده ، مراقبه نیز راه های شادی می باشند . قلم و رنگ در اختیار ماست . بهشت را نقاشیکنیم ،آوازمان را خوب بخوانیم و سماع کنان وارد آن شویم . « هنر شادمانگی ـ دالایی لاما » .



چه کسانی شادترند ؟


اصولاً مردم را می توان به دو طبقه ی کلی تقسیم کرد خوش بین ها و بدبین ها . به نظر خوش بین ها لیوان تا نیمه ی پر است و به نظر بدبین ها لیوان تا نیمه خالی است . عده ای همیشه گله دارند کهچرا گلسرخ خار دارد و من همیشه خدارا شکر می کنم کهبوته های خار ، گلسرخ دارند . البته شادی بستگی به موقعیت هم دارد ، گاهی در محیط خانهشادیم ولی در محیط کار به دلیل مشکلات کاری غمگین هستیم .



بیشترین منابع لذت عبارتند از : خوردن فعالیت های اجتماعی ، رابطه ی جنسی ، ورزش، موفقیت و تایید اجتماعی ، استفاده از مهارت ها ، موسیقی ، هنرو مذهب، محیط ، آب و هوا ، آرامش و استراحت کهدر اکثر مواقع ، چند عامل با هم موجب لذت فرد می شوند

39:

استرس مداوم خطری برای حافظه کوتاه مدت

به نقل از دویچه وله، دانشمندان آمریکایی آزمایش‌های متعددی درباره‌ تاثیر استرس مداوم بر روی موش‌ها انجام داده‌اند. آنها به این نتیجه رسیده‌اند که هورمون‌های استرس‌زا باعث می‌شوند که بخش مغزی‌ پشت پیشانی دیگر قادر به دریافت ماده‌ گلوتامات نباشد.

این ماده به عنوان یک سنسور در مغز عمل می‌کند و به همین دلیل از اهمیت زیادی برخوردار است. دانشمندان نتایج این تحقیق را در نشریه‌ی علمی "Neuron" منتشر کردند.

فعل و انفعالات مغزی

از مدت‌ها پیش برای دانشمندان مشخص شده است که استرس مداوم روی انعطاف پذیری روحی و ذهنی، دقت و همچنین حافظه‌ کوتاه مدت تاثیر منفی می‌گذارد. قسمتی از مغز که مسئول حافظه‌ کوتاه مدت است مستقیما در ناحیه‌ پس پیشانی قرار دارد.

به این بخش" کورتکس جلوی استخوان پیشانی مغز" نیز گفته می‌شود. اکنون پژوهشگران دانشگاه ایالتی نیویورک در شهر بوفالو تغییرات مولکولی و فیزیولوژیکی استرس را کشف کرده‌اند.

آنها نتیجه‌ گرفته‌اند که با استرس مداوم، این قسمت از مغز نسبت به دریافت گلوتامات بی حس می‌شود. زمانی که فعالیت این قسمت از مغز کاهش می‌یابد، عملکردهای مربوط به حافظه‌ کوتاه مدت نیز محدود می‌شوند.

آسیب‌پذیری بیشتر نوجوانان در برابر استرس

پژوهشگران می‌افزایند که نوجوانان بیشتر از بزرگسالان نسبت به استرس مداوم حساسیت نشان می‌دهند، زیرا ساختار مغزی آنها به ویژه قسمت کورتکس جلوی استخوان پیشانی مغز، در زمان نوجوانی هنوز در حال رشد است. استرس زیاد در سن نوجوانی می‌تواند عامل بیماری‌های روحی در سنین بالاتر باشد.

دانشمندان می‌گویند: «اختلال در انتقال ماده‌ گلوتامات یکی از مهمترین عوامل و دلایل ابتلا به بیماری‌های روحی است».
آنها به همین خاطر امیدوارند که از طریق یافته‌های جدید، فرآیند شکل‌گیری بیماری‌های روحی و نقش استرس در این میان را بهتر دریابند

40:

دوره ای که مردها با زن های 10 یا 20 سال کوچک تر از خودشان ازدواج می کردند، تقریبا گذشته است. امروزه ازدواج هایی که در آن زوج ها همسالند و یا ازدواج هایی که در آن زن بزرگ تر از مرد است بیشتر از قبل دیده می شود.

تفاوت سنی مناسب

اگر تفاوت سنی میان زن و مرد سه تا چهار سال باشد، از یک حد معمولی برخوردار است. این مورد بستگی به این دارد که چقدر زن و مرد بتوانند این فاصله را باور داشته باشند. این مساله را نمی توان به همه تعمیم داد و به این معنا نیست که همه کسانی که چنین اختلاف سنی ای دارند، زندگی خوبی هم دارند.

البته هرچه فاصله سنی زوجین کمتر باشد احتمال تفاهم بیشتر است. چراکه دو نفر با تفاوت سنی زیاد در دو مرحله متفاوت از زندگی هستند و نیازها و خصوصیات آنها بالطبع متفاوت است. فاصله سنی از 10 سال به بالا به دلیل اینکه تفاوت زمانی و یک دهه فاصله زندگی کردن بین دو فرد وجود دارد، مشکلاتی برای هر دو زوج به وجود می آورد. مشکلاتی چون عدم درک صحیح و متقابل، برآورده نشدن انتظارات دو طرف بعد از مدتی و بی حوصلگی فرد بزرگ تر، به خصوص احساس پشیمانی و بروز مشکلات بیشتر از عواملی هستند که بین زوج ها با فاصله سنی زیاد دیده می شوند.

یکی از معیارهای انتخاب همسر هماهنگی و تناسب بین زوجین از نظر فاصله سنی است. به هر حال افرادی که در محدوده سنی نزدیک هم باشند، تجربه ها و خاطره های یکسانی دارند و پیش زمینه فرهنگی مشابهی برای درک کردن هم خواهند داشت.

بزرگ تر بودن مرد

مرد ایرانی با خاصیت مردسالارانه ای که از گذشته در اطراف خود دیده و شنیده، مدیر بودن در خانواده و حرف آخر زدن را تعریفی از خود می داند. از سوی دیگر بزرگ تر بودن مرد نوعی توازن رفتاری را در خانواده به دنبال دارد. با این حال معیارها با گذشت زمان در حال تغییر و دگرگونی است.

حضور زنان در جامعه و فعالیت های اجتماعی آنها، توجه بیشتر آنها به تحصیلات و ارتقای علم و به دست آوردن موقعیت هایی برتر حتی بسیار معتبرتر از مردها تا حدودی باعث تغییر سن ازدواج شده و به همین خاطر است که در جامعه امروز زنانی که از همسران خود بزرگ تر هستند، بیشتر از قبل دیده می شوند.


بزرگ تر بودن زن

اگرچه هنوز مساله بزرگ بودن زن از مرد چه از نظر فرهنگی و چه از نظر اجتماعی در جامعه ما پذیرفته شده نیست اما نمی توانیم برای همه افراد، نسخه های واحد و یکسانی بپیچیم. اگر دو نفر تفاهم فرهنگی و اخلاقی داشته باشند، همسن بودن یا بزرگ تر بودن دختر از پسر، مشکل خیلی حاد و پیچیده ای نیست.

کسانی که مخالف بزرگ تر بودن زن هستند معمولا دلایل زیرا برمی شمارند:

ترس از اینکه این ازدواج ها بعد از مدت کوتاهی با شکست مواجه شود؛ به ویژه اگر این ازدواج به خاطر موقعیت مادی زن صورت گرفته باشد، همیشه موردتوجه است.

زنی که چندسال بزرگ تر باشد، معمولا انتظار دارد همسرش هم همانند او فکر کند و مسائل را بسنجد ولی وقتی با چیزی غیر از این مواجه می شود، این فاصله را بیشتر درک می کند.

از سوی دیگر، مردی که با زن بزرگ تر از خودش ازدواج می کند، ممکن است پس از چند سال زندگی، با تحلیل رفتن جسم زن، احساس ناخوشایندی پیدا کند و شاید به فکر جدایی و یا ازدواج دوم بیفتد و...

درحالی که این احتمال ها تنها مختص به زن هایی نیست که از شوهرانشان بزرگ ترند بلکه ممکن است در رابطه سایر زن ها با شوهرانشان نیز اتفاق بیفتد.

چنین ازدواج هایی جنبه های مثبتی هم دارد؛ ازجمله اداره زندگی از سوی زنی آگاه و مدیر. البته به شرطی که خود فرد پذیرای شرایطش باشد و بتواند نگاه جامعه و مردم را تحمل کند. چراکه تاثیرهای منفی برخورد جامعه و اطرافیان ممکن است در زندگی بروز پیدا کند.

می توان خانواده های زیادی را یافت که با بزرگ تر بودن زن از شوهر، زندگی هایی شاد و زیبا دارند. این مساله درصورتی که عشق و علاقه طرفین به همدیگر زیاد باشد و زندگی خوبی داشته باشند مشکل ساز نخواهد شد.

همسن بودن یا نبودن

تعریف تفاوت سن و پذیرش آن، کاملا به فرهنگ و تربیت خانوادگی بستگی دارد. در مساله ازدواج درصورت فراهم بودن نیازهای اساسی و شناخت متقابل نمی توان فاصله سنی را از عوامل و عناصر اصلی دوام زندگی دانست. با این حال هرچقدر فاصله و اختلاف سنی بین زن و مرد کمتر باشد آنها به درک بهتری از یکدیگر می رسند.

زن و مرد هرچقدر تناسب و سنخیت بیشتری داشته باشند پیوند و ازدواج مستحکم تری خواهند داشت.

یکی از معیارهای انتخاب همسر هماهنگی و تناسب بین زوجین از نظر فاصله سنی است. به هر حال افرادی که در محدوده سنی نزدیک هم باشند، تجربه ها و خاطره های یکسانی دارند و پیش زمینه فرهنگی مشابهی برای درک کردن هم خواهند داشت. دختر و پسری که در سن ازدواج قرار دارند باید از نظر فکری در یک سطح قرار گیرند. تفاوت سن در فرهنگ ما اهمیت دارد ولی میزان آن را هم هیچ علم و منطقی با قاطعیت تخمین نزده است.

آنچه از سن مهم تر است...

تفاوت در سن بلوغ دختر و پسر این روند را طوری نهادینه کرده که پسرها باتوجه به دیرتر بالغ شدنشان باید از دخترها بزرگ تر باشند. با این حال فاکتور سن به تنهایی نمی تواند تضمین کننده یک ازدواج موفق باشد.

انگیزه زوج ها برای ازدواج با یکدیگر در این زمینه بسیار دخیل است. هستند کسانی که با انگیزه های اقتصادی با افرادی ازدواج می کنند که تفاوت سنی بسیار زیادی با آنها دارند؛ ازدواجی بدون پایه های عاطفی و شناخت که نبودن عامل علاقه در این نوع از ازدواج ها آنها را با شکست مواجه می کند. در این صورت نمی توان گفت شکست این زندگی تنها به خاطر بالابودن سن یکی از دو زوج بوده است.

41:

شادی نیازی به جست و جو ندارد ، همین دور و برهاست و آنقدر به ما نزدیک است که به خاطر بیش از حد نزدیک بودنش بعضی مواقع قابل دیدن نیست.


شاد زیستن ، شادمانه از زندگی لذّت بردن ، به غم و غصّه خندیدن و از لحظه لحظه زندگی لذّت بردن و برای تک‌تک این لذّتها و زیبایی‌ها از اعماق وجود هورا کشیدن ، حقّ هر انسانی است و اساساْ هر موجود زنده‌ای برای این کار آفریده شده است و باید این چنین باشد!






اگر احساس می‌کنید که زندگی برای شما بیش از حد جدّی و حزن‌انگیز است و نمی‌توانید به راحتی سهم شادی و خوشحالی خود را از لحظات شبانه روز خود بگیرید ، اصلاْ نگران نباشید. هر کدام از شش نسخهء زیر معجزه می‌کنند و می‌توانند شادی و نشاط را به زندگی شما بیافزایند. اگر آماده هستید نسخهء اوّل را با هم مرور می‌کنیم:








1)باور کنید که شادی یک انتخاب درونی است و نهایتاْ این شخص شما هستید که آنرا انتخاب می‌کنید!



بی‌جهت اوضاع و شرایط و کمبود امکانات و امثالهم را دلیل غم و غصّه دایمی خود ندانید. حتّی در بدترین شرایط و حتّی در مواقعی که مصیبتها و بلاها از حدّ گذشته‌اند و هیچ‌کس امید و توان یک لبخند کوچک را ندارد ، شما هنوز هم می‌توانید مانند بمب شادی در دل اندوه منفجر شوید و مجلس را دگرگون سازید.



همانطور که خیلی مواقع غم یک انتخاب است ، شادی هم بسیاری از اوقات برگهء انتخابی است که از سوی شما در مقابل دنیا و اتّفاقات آن بر زمین کوفته می‌شود.









2)هنگامی که غم و غصّه و ماتم شما را فرا گرفت و چاره‌ای جز قبول آن نداشتید ، غم را بپذیرید و مقابل آن نایستید ! حتّی همراه غم راه نروید و از دریچه نگاه غصّه به دنیا نگاه نکنید ! خودتان را کنار بکشید و بگذارید کاروان غم و غصّه با همه دردهای جانکاهی که به همراه دارد از کنارتان بگذرد !





شاد زیستن معنای خنده و قهقه در مراسم عزا را نمی‌دهد. شاد زیستن به این معنا نیست به هنگام بروز مصیبتها خود را به جنون بزنی و به رقص و پایکوبی بپردازی!





غم یک حالت طبیعی ولی گذراست و بعضی مواقع حق دارد وجود ما را در بر بگیرد. امّا هرگز نباید اجازه دهیم غم و غصّه در دل ما منزل کند و دراندرون ما جا خوش کند. او باید بیاید و برای مدّتی تمام وجود ما را در بر بگیرد و بعد برود و جای خود را به صاحب واقعی منزل یعنی شادی و سرور بدهد.


تنها با پذیرش غم و اندوه و مصیبت است که ظرفیّت و غلظت شادی ما افزایش می‌یابد و ما لایه‌های جدیدی از سرور و انبساط خاطر و رضامندی را کشف می‌کنیم.








3)دل خود را از کینه خالی‌ساز و همه ( حتّی بدترین مردم ) را دوست داشته باش و برایشان دعا کن !





غم و غصّه بهانه می‌خواهد امّا شادی و نشاط چنین نیست !بهانه اندوه و غصّه ، هجرت عشق و آمدن کینه و نفرت به خانه دل است. پس عشق و دوستی را دوباره به دلت راه بده و بگذار عشق از پستوی خانه بیرون آید و به تجلّی برخیزد و شادی در وجودت بپراکند.





همه را ببخش !


حتّی بدترین‌ها را !


آنها نمی‌توانند شاد باشند و نیازمند دعای من و تو هستند !


بیا دعایشان کنیم ! بیا از خدا بخواهیم دل آنها را نرم گرداند و به سوی عشق باز گرداند.


من و تو برای آنها دعا می‌کنیم و از خدا شادی آنها را طلب می‌کنیم. چرا که هرگز دلمان نمی‌خواهد آنها با بدی و جفای خود کاری کنند که نفرتشان در دلمان ریشه کند تا ما از عشق و شادی محروم شویم.





صبحدم که از خواب برمی‌خیزی به خالق هستی بگو که : «خدایا من هیچ کینه‌ای از هیچ‌کسو هیچ‌چیز ندارم!امروز همه را شاد کن و بگذار تا عشق در دنیا جاری و ساری گردد !



4)شادی انفرادی نیست !

هروقت غمگین شدید ، چیزی به کسی ببخشید !کلامی محبّت‌آمیز را به انسانی هدیه کنید!

گـلی بـرای دوستـی بـخـریـد !

حتّی اگر می‌توانید با لبخند و نگاهی مهربانانه دل خسته‌ای را شاد کنید. شادی لحظه به لحظه در زندگی ، انعکاس و نتیجه تلاش شادسازی و شادی آفرینی است و هرچه بیشتر دل دیگران را با کلام و حتّی حرکتی مهربانانه شادسازید ، هزاران بار بیشتر شادی و سرور وجودتان را در برمی‌گیرد.



5)جسم خود را در شادی روحت شریک کن !


تو تنها یک روح مستقل و صاحب اختیار نیستی که حق داشته باشی تمام لذایذ و شادیهای دنیا را فقط برای خودت بخواهی و برای این‌کار از جسم خود مایه بگذاری! تو باید جسم و کالبد خود را هم در شادیهای خود سهیم گردانی. فراموش نکن که روح تو در این جهان در سراسر این کالبد گسترش یافته است و هر بخش جسمت ، بخشی از روح توست و حق دارد در شادی و نشاط تو سهیم گردد.
هرگز سعی نکن با عذاب دادن و آسیب رساندن به جسم و اندامت به شادی و نشاط برسی. بهداشت را رعایت کن ، ورزش کن ، غذای مناسب بخور ، هر وقت بیکار شدی از جا بپّر و ورجه وورجه کن! هرگز با تزریق موّاد مخدّر و مصرف دخانیات و آسیب رساندن به اندامت سعی نکن خودت را آرام و به ظاهر خوشحال سازی.

خوشحالی و شادمانی واقعی و بدون پشیمانی تنها زمانی وجودت را دربر می‌گیرد که جسم و روحت هر دو همزمان و به یک اندازه در این شادی سهیم باشند.





6)راضی باش و سپاسگزار !


پول و مال و منال داشتن بسیار عالی است و می‌تواند باعث نشاط و شادی تو و هزاران نفر دیگر گردد! هیچ‌کس منکر آن نیست ، ولی به شرطی که شادی بسته‌ای نباشد که در آخرین منزل همراه پول و مکنت تقدیم من و تو گردد و ما مجبور باشیم در طول مسیر دایم غمگین و مضطرب باشیم!


شادی واقعی شادی در حین عمل است و شادی نهایی مجموعه جمع شده این تجربه‌های شاد بودن است که به صورت انرژی خارق‌العاده‌ای انسان را به فضای جدیدی از معرفت و آرامش می‌برد.


برای اینکه در حین عمل و در مسیر حرکت به سوی خوشبختی شاد باشیم باید از لحظه‌لحظه سفر خود راضی و شکرگزار باشیم و این میسّر نمی‌شود مگر آنکه دستان خود را در مقابل خویش گره بزنیم و از اعماق دل شکرگزار خالق هستی باشیم و سپاسگزار نگاهش که یکدم ما را تنها نمی‌گذارد و همیشه برای بخشیدن ما و گوش کردن به حرفهای ما حاضر و آماده است.

42:

فقدان عشق: در این نوع رابطه هیچ یک از عناصر عشق و جود ندارد. اینرابطه را در زندگی روزانه با مردم عادی داریم . اگر احساستان درباره معشوقتان ازاین نوع باشد می توان گفت رابطه تان در معرض خطر است .
: همدلی این احساس زمانی دست می دهد که هوس و تعهد به مقدار کم حضور داشته باشند . اما صمیمیت در حد بالایی باشد . این احساس رامعمولا در مورد دوستان صمیمی داریم .
وسوسه یا شور و شوق: از ویژگی های روابطی است که درآنها هوس شدید است اما صمیمیت و تعهد در سطح ضعیفی قرار دارند.

عشق خالی:
زمانی احساس می شود که تعهد قوی باشد اما هوس و صمیمیت در سطحپایینی قرار گیرند .
عشقرمانتیک :هوس و صمیمیت شدید است امابه اندازه کافی زندگی مشترک یا تجربه مشترک ندارند تا متقابلا احساس تعهد کنند .
عشق عاطفی: صمیمیت و تعهد شدید است اما هوس ضعیف .
عشق ساده لوحانه: هوس و تعهد بالاست اما صمیمیت ضعیفاست .در زوجهایی دیده می شود که یک عنصر مشترک قوی دارند و به همین دلیل تصمیم میگیرند ازدواج کنند حتی اگر یکدیگر را نشناسند . آنها پس از آنکه نسبت به هم متعهدمی شوند احساس صمیمیت می کنند . گاهی هم احساس می کنند همدیگر را دوست ندارند .
عشق آرمانی: این عشق کامل سه عنصر را به طور سخاوتمندانه درخود دارد .همانطور که اشترنبرگ می گوید : رسیدن به این مرحله خیلی آسانتر ازنگهداشتن آن است . «آیــــا می توانید عشق آرمانی داشته باشید شما و همسرتان؟ «!

43:

دستور العمل :
در جای خالی هر یک از جملات مقیاسی زیر ابتدا اسم کسی را که دوستدارید یا شیفته ی او هستید بنویسید . بعد مشخص کنید که تا چه اندازه با هر یک ازجملات موافق هستید . برای این کار از مقیاس ۹ درجه ای که در آن ۱= اصلا ۵ = به طورمتوسط ۹ = به طور کامل استفاده کنید . از بقیه ی اعداد بین ۱ و ۹ بر اساس سطحموافقت خود با جملات کمک بگیرید .
1- به شدت در فکر راحتی ………. هستم.
2- با ………. روابط بسیار گرمی دارم.
3- در مواقع دشوار می توانم روی ………. حساب کنم.
4- ………. می تواند در مواقع دشوار روی من حساب کند.
5- آماده ام هر چه دارم با ………. قسمت کنم.
6- ………. خیلی مرا از نظر عاطفی حمایت می کند.
7- ………. را از نظر عاطفی خیلی حمایت می کنم.
8- با ………. خیلی خوب ارتباط برقرار می کنم.
9- در زندگی خود خیلی به ……….بدهکار هستم.
10- خیلی خودم را به ………. نزدیک احساس می کنم.
11- با ………. روابط بسیار خوشایندی دارم.
12- به نظر خودم ………. را خیلی خوب درک می کنم.
13- ………. خیلی خوب مرا درک می کند.
14- فکر می کنم که می توانم به ……….. افتخار کنم.
15- برخی اسرار خودم را در اختیار ………. می گذارم.
16- هیچ چیزی مرا به اندازه ی دیدن ………. بر نمی انگیزد.
17- تعجب می کنم که در طول روز نیز خواب ……….. را می بینم.
18- رابطه ی من با ……….. خیلی رمانتیک است.
19- شخصا ……….. را خیلی جذاب می دانم.
20- به نظر من ……….. یک فرد ایده آل است.
21- اصلا نمی توانم فکر کنم که فرد دیگری مثل ……….. بتواند مرا اینقدر خوشحال کند.
22- ترجیح می دهم با ……….. باشم نه با هر کس دیگری.
23- هیچ چیزی مهم تر از رابطه ی من با ……….. نیست.
24- مخصوصا دوست دارم ……….. رابطه ی فیزیکی داشته باشم.
25- در رابطه ی من با ……….. تقریبا سحر و جادو وجود دارد.
26- واقعا ……….. را می پرستم.
27- نمی توانم بدون ……….. زندگی کنم.
28- رابطه ی من با ……….. خیلی هوس انگیز است.
29- وقتی فیلمهای عاشقانه نگاه میکنم و وقتی رمانهای عشقی می خوانم به یاد ……….. می افتم.
30- در مورد ……….. همیشه خیال پردازی می کنم.
31- متقاعد شده ام که ……….. را دوست دارم.
32- تلاش من این است که رابطه ام را با ……….. حفظ کنم.
33- به علت تعهدی که نسبت به ……….. دارم اجازه نمی دهم کسی بین ما دخالت کند.
34- معتقدم که رابطه ی من با ……….. همیشه ثابت خواهد می ماند.
35- هیچ چیزی نمی تواند در تعهد من نسبت به ……….. خلل وارد کند.
36- عشق من نسبت به ……….. تا اخر عمرم باقی خواهد ماند.
37- همیشه نسبت به ……….. احساس مسئولیت خواهم کرد.
38- تعهد من نسبت به ……….. بسیار سفت و سخت است.
39- نمی توانم تصور کنم که بین من و ……….. فاصله بیفتد.
40- در مورد عشق خود نسبت به ……….. تردید ندارم.
41- رابطه ی خودم را با ……….. دائمی می دانم.
42- رابطه ی خودم را با ……….. یک تصمیم گیری عاقلانه می دانم.
43- خودم را نسبت به ……….. مسئول می دانم.
44- تصمیم دارم به رابطه ی خود با ……….. ادامه دهم.
45- حتی زمانی که ……….. رفتار نامناسب دارد سعی می کنم رابطه ی خود را با او حفظ کنم.

نمره گذاری :
15
جمله اول صمیمیت ، 15 جمله بعدی هوس و 15 جمله آخر ی تعهد رامنعکس می کنند. اعدادی ر که در جلو هر گروه 15 جمله ای گذاشته اید جمع کنید تا سطح شمادر سه عنصر عشق معلوم شود.
برای تفسیر نتایج خود می توانید به درجه بندیزیر نگاه کنید .
مقایسه نتایج خود با نتایج دیگران ( هنجار ها (
نتایج
در صد ها
93
73
85
15
102
85
96
30
111
98
108
50
120
110
120
70
129
123
131
85
با ارزیابی شدت نسبیسه عنصر عشق می توانید از تفسیر های زیر کمک بگیرید تا بدانید که معشوق خود را چقدردوست دارید .
فقدان عشق: در این نوع رابطه هیچ یک از عناصر عشق و جود ندارد. اینرابطه را در زندگی روزانه با مردم عادی داریم . اگر احساستان درباره معشوقتان ازاین نوع باشد می توان گفت رابطه تان در معرض خطر است .
: همدلیاین احساس زمانی دست می دهد که هوس و تعهد به مقدار کم حضور داشته باشند . اما صمیمیت در حد بالایی باشد . این احساس رامعمولا در مورد دوستان صمیمی داریم .
وسوسه یا شور و شوق: از ویژگی های روابطی است که درآنها هوس شدید است اما صمیمیت و تعهد در سطح ضعیفی قرار دارند.

عشق خالی:
زمانی احساس می شود که تعهد قوی باشد اما هوس و صمیمیت در سطحپایینی قرار گیرند .
عشقرمانتیک :هوس و صمیمیت شدید است امابه اندازه کافی زندگی مشترک یا تجربه مشترک ندارند تا متقابلا احساس تعهد کنند .
عشق عاطفی: صمیمیت و تعهد شدید است اما هوس ضعیف .
عشق ساده لوحانه: هوس و تعهد بالاست اما صمیمیت ضعیفاست .در زوجهایی دیده می شود که یک عنصر مشترک قوی دارند و به همین دلیل تصمیم میگیرند ازدواج کنند حتی اگر یکدیگر را نشناسند . آنها پس از آنکه نسبت به هم متعهدمی شوند احساس صمیمیت می کنند . گاهی هم احساس می کنند همدیگر را دوست ندارند .
عشق آرمانی: این عشق کامل سه عنصر را به طور سخاوتمندانه درخود دارد .همانطور که اشترنبرگ می گوید : رسیدن به این مرحله خیلی آسانتر ازنگهداشتن آن است . «آیــــا می توانید عشق آرمانی داشته باشید شما و همسرتان؟ «!
8 نوع شیوه دوست داشتن از نظر اشترنبرگ
تعهد
هوس
صمیمیت
___
ضعیف
ضعیف
ضعیف
ضعیف
ضعیف
قوی
ضعیف
قوی
ضعیف
قوی
ضعیف
ضعیف
ضعیف
قوی
قوی
قوی
ضعیف
قوی
قوی
قوی
ضعیف
قوی
قوی
قوی

44:

عشق، دوست داشتن، دلبستگی، وابستگی عاطفی. این‌ها واژه‌های اند که زیاد می‌شنویم. هم‌چنان این‌ها تجاربی اند که در دوره‌های مختلف زندگی از سر می‌گذرانیم، با شدت بیشتر یا کمتر. بصورت خلاصه، ما در باره‌ی عشق کنجکاویم. گاهی فکر می‌کنیم که راجع به آن زیاد می‌دانیم و گاه حس می‌کنیم که چیز زیادی نمی‌دانیم.
ادبیات ما غنی از اشعار و داستان‌های مربوط به عشق و عاشقی و دلدادگی است. دیوان اشعار شعرای نامدار بدون استثنا مملو از اظهار عشق و دلدادگی و دلبری اند. دیوان شمس، حافظ، بیدل، تبریزی، سعدی، و تقریباً هر شاعر نامدار دیگری که به ذهن می‌آید چیزی درین باره سروده یا نوشته. حافظ می‌گوید:
من هماندم که وضو ساختم از چشمه‌ی عشق/ چهار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست تستهای روانشناسی.سلامت روحی
رابطه ما با عشق گاه توام با هیجان و ترس و گاه با تردید و شک و ناباوری همراه است. بعضی عمیقاً به آن باور دارند، بعضی هم به آن اعتنایی نمی‌کنند یا سعی می‌کنند خود را بی اعتنا نشان ‌دهند.
آنچه واضح است این است که با تمام غنامندی‌ای که ادبیات و فرهنگ ما درین حوزه دارد، امروزه صحبت از عشق و دلبستگی یا تابو به نظر میرسد، یا آنرا فقط در دنیای نوجوانان تصویر می کنند، یا آنرا مساوی به عیاشی می پندارند، و یا برای فرار از توضیح و تبیین، می گویند این یک حس مقدس و آسمانی و فرشته-گونه است. ولی برعکس، این عشق به تعبیر آنها “آسمانی” می‌تواند “زمینی” باشد، “ساده” باشد، و حتی بی تکلف باشد.
به راستی این چیزی که نامش را عشق گذاشته ایم، چیست؟ آنچه درینجا می خوانید شمه‌ای از تحقیقات و نظریاتی است که درین حوزه ارایه گردیده و پژوهش های بیشتری در جریان است تا این تجربه انسانی را در حوزه های متنوع فرهنگی/اجتماعی بهتر فهم و تبیین و تشریح کنند.
درینجا با چهار نظریه معروف که برای توضیح و توصیف دوست داشتن، عشق و دلبستگی عاطفی ارایه شده آشنا می شویم.
یکم- نظریه زیک رابین: دوست داشتن در مقابل عشق
این روانشناس عشق را متشکل از سه عنصر می‌داند:
- دلبستگی: شرط محبت کردن و بودن با فردی دیگر.
- محبت: ارزش گذاری نیازها و خوشی‌های دیگران به مثل نیازها و خوشی‌های خود.
- تعلق: به اشتراک گذاشتن افکار، احساسات و تمایلات خصوصی خود با فردی دیگر.
رابین در کنار مطرح ساختن دیدگاه فوق، دو پرسشنامه نیز برای اندازه گیری این متغیرها به وجود آورد. او در ابتدا در حدود ۸۰ سوال برای بدست آوردن نگرشی که یک فرد در باره عشق دارد، طراحی کرد. این سوالات بر حسب این که منعکس کننده احساس دوست داشتن یا احساس عشق بودند، ترتیب شده بودند. این دو مجموعه سوال بین ۱۹۸ محصل دوره لیسانس توزیع شد و تحلیل های آماری بر روی جوابها به عمل آمد. نتیجه به دست آمده به رابین اجازه داد تا ۱۳ سوال برای “دوست داشتن” و ۱۳ سوال برای “عشق” را که معیارهای قابل اطمینانی برای این دو متغیر بودند، تعیین کند.
مثالهای زیر، مشابه برخی از سوالاتی است که در “مقیاس دوست داشتن و عشق” رابین وجود دارند:
اندازه گیری “دوست داشتن”
۱- من احساس میکنم که….آدم محکم و استواری است. تستهای روانشناسی.سلامت روحی
۲- من به نظرات و عقاید….اطمینان دارم.
اندازه گیری “عشق”
۱- در من در یک حس قوی انحصارگری نسبت به ….وجود دارد.
۲- خیلی دوست دارم که…با من محرمانه صحبت کند.
۳- من برای….تقریباً هر کاری خواهم کرد.
عشق یک مفهوم عینی نیست و بدین خاطر اندازه‌گیری آن دشوار است. “مقیاس دوست داشتن و عشق” رابین، روشی را برای اندازه‌گیری احساس پیچیده عشق پیشنهاد می‌کند.
دوم- نظریه الین هاتفیلد: عشق دلسوزانه در مقابل عشق شهوانی
به عقیده هاتفیلد، روانشناس، عشق دو نوع اصلی بیشتر ندارد: عشق دلسوزانه و عشق شهوانی. عشق دلسوزانه، مشخصه اش احترام متقابل، دلبستگی، عاطفه، و اعتماد است. عشق دلسوزانه معمولاً در فضایی از احساس درک متقابل و احترام مشترک برای یکدیگر، رشد می‌یابد.
مشخصه عشق شهوانی، هیجان شدید، جاذبه جنسی، اضطراب و عاطفه است. هنگامی که به این هیجانات شدید از سوی مقابل نیز پاسخ داده شود، فرد احساس خوشحالی و ارضاء میکند. اما عشق یک سویه به احساس یأس و نومیدی و افسردگی می‌انجامد. به باور هاتفیلد، عشق شهوانی، عشق گذرا است و معمولاً بین ۶ تا ۳۰ ماه بیشتر دوام نمی‌کند.
به گفته هاتفیلد، عشق شهوانی هنگامی که انتظارات فرهنگی مشوق عاشق شدن باشد، یا هنگامی که فرد با ایده های پیش‌پنداشته شما در مورد معشوق ایده آل مطابقت داشته باشد، و یا هنگامی که حضور فرد دیگری باعث افزایش تحریک فیزیولوجیک شما گردد (افزایش ضربان قلب، تنفس سطحی و سریع، گشاد شدن مردمک چشمها و غیره)، برانگیخته می‌شود.
سوم- نظریه جان لی: مدل رنگهای اصلی
جان لی در کتاب خود به نام “رنگ های عشق” که در سال ۱۹۷۳ منتشر شد، انواع عشق را با رنگ‌های اصلی مقایسه کرده است. درست همان‌گونه که سه رنگ اصلی وجود دارد، جان لی سه سبک اصلی هم برای عشق قایل شده است. این سه سبک عبارتند از ۱) عشق به یک فرد ایده آل، ۲) عشق به عنوان یک بازی، و ۳) عشق به عنوان دوستی.
جان لی در ادامه تشبیه خود می‌گوید که همان‌گونه که سه رنگ اصلی با یکدیگر ترکیب شده و رنگهای مکمل را به وجود می‌آورند، این سه سبک اصلی عشق نیز می‌توانند با یکدیگر ترکیب شده و ۹ سبک متفاوت و ثانویه عشق را به وجود آورند. برای مثال، ترکیبی از سبکهای اول و دوم به عشق شیدایی یا عشق وسواسی می‌انجامد.
شش سبک عشق از دید جان لی
سه سبک اصلی تستهای روانشناسی.سلامت روحی
۱- عشق به یک فرد ایده‌آل
۲- عشق به عنوان یک بازی
۳- عشق به عنوان دوستی
سه سبک ثانویه
۱- عشق شیدایی-وسواسی (ترکیب ۱ و ۲ اصلی)
۲- عشق واقع‌گرایانه و عملی (ترکیب ۲ و ۳ اصلی)
۳- عشق فداکارانه (ترکیب ۱ و ۳ اصلی)
چارم- رابرت اشترنبرگ و نظریه مثلثی عشق
رابرت اشترنبرگ، روانشناس، نظریه مثلثی عشق را ارایه کرده است. او سه مولفه را برای عشق در نظر گرفته است: صمیمیت (رابطه نزدیک)، میل جنسی، و تعهد. ترکیبات مختلف از این سه مولفه به انواع مختلفی از عشق می‌انجامد. برای مثال، ترکیب صمیمیت (رابطه نزدیک) و تعهد به عشق دلسوزانه و ترکیب میل جنسی و رابطه نزدیک به عشق شهوانی می‌انجامد.
به گفته اشترنبرگ، رابطه ای که بر مبنای دو یا بیشتر از این عناصر بنا شده باشد، بادوامتر از عشقی است که تنها بر اساس یکی از این مولفه‌ها باشد. اشترنبرگ از واژه “عشق کامل” برای توصیف عشقی که از ترکیب هر سه مولفه، یعنی رابطه نزدیک، میل جنسی و تعهد به وجود آمده باشد، استفاده کرده است. به عقیده اشترنبرگ، هر چند این نوع عشق، قوی‌ترین و بادوام‌ترین نوع عشق است، ولی بسیار نادر میباشد.
منبع: “Theories of Love,” Kendra Cherry http://psychology.about.com
برای معلومات بیشتر به این منابع مراجعه کنید:
- عشق، داستان است، رابرت اشترنبرگ/ترجمه فرهاد شاملو/میرمحمود میرزاده، سال نشر ۱۳۸۱، ناشر گلشهر
- برای دستیابی به نسخه اصلی این مقاله به این آدرس مراجعه کنید: http://psychology.about.com/od/loveandattraction/a/theoriesoflove.htm
- http://www.sagepub.com/upm-data/3222_ReganChapter1_Final.pdf

این مطلب/مطالب را نیز بخوانید

45:

دورویی و ظاهرسازی رفتاری است که باعث ناراحتی و آزردگی بسیاری می‌شود و خیلی‌ها از آن شکایت دارند و می‌گویند این نوع رفتار بر دوستی و ارتباطات خانوادگی، اجتماعی، شغلی و غیره آسیب می‌زند و تخم بی‌اعتمادی را می‌پراگند. عده‌ای آن را به تاریخ استبدادزده ملت‌ها و دولت‌ها ارتباط می‌دهند و استدلال‌شان این است که حکومت‌های دیکتاتور و خشن باعث رشد و پرورش چاپلوسی و دورویی می‌گردند. عده‌ای دیگر آن را به افول تعلق دینی نسبت می‌دهند و ادعای‌شان این است که به هر اندازه‌ی تعلق به دین و دینداری کمتر گردد، به همان اندازه رفتار نامناسب، و از آن میان دورویی، در میان اجتماع بیشتر می‌گردد. عده‌ای آن را به زوال اخلاق و اخلاق‌ورزی در جامعه و ضعف نظام تربیتی و فرهنگی ربط می‌دهند و مدعی‌اند ضعیف‌تر شدن رویکرد اخلاقی و معنوی بانی اساسی و اصلی دورویی در میان افراد اجتماع است. بعضی‌ها آن را مختص دنیای سیاست می‌دانند و انگشت انتقاد را به طرف سیاستمداران و دولتمردان اشاره می‌روند و ادعای‌شان براینست که این دنیای سیاست است که مملو از نیرنگ و فریب و تملق و چاپلوسی و نمامی و خبرچینی و ظاهرسازی و ظاهرنمایی است و به عامه مردم ارتباط خاصی ندارد. در این میان، عده‌ای دیگر جوامع دیندار را دوروتر و ظاهرسازتر می‌پندارند و گمان‌شان براینست که مردم دیندار به علت ناتوانی در انجام آنچه باور دارند یا ادعا می‌کنند، از دورویی و ظاهرسازی بیشتری در رنج‌اند.
نگارنده در اینجا به صورت مشخص از پنجره روانشناسی به این رفتار نگریسته و نگاهی گذرا نیز به جامعه معاصر افغانستان و پدیده دورویی در این اجتماع خواهد داشت.
ابتدا نگاهی می‌اندازیم به تعریف واژه دورو:
فردی که وانمود می‌کند دارای پاکدامنی، تقوا، اخلاق، ایمان دینی، اصول، و غیره است، ولی در حقیقت این ویژگی‌ها را ندارد، به خصوص فردی که اعمالش برخلاف این مدعاست.
شخصی که رفتارهای مناسب و مورد پسند اجتماع را جعل می‌کند، در حالی‌که زندگی خصوصی‌اش، ایده‌هایش، و گفتارش با ادعاهایی که می‌کند، در تضاد است.
البته این تعاریف با تمامی جذابیتی که دارند، به عمق قضیه فرو نمی‌روند و فقط در سطح، یعنی رفتار و گفتار فرد، توجه و تمرکز می‌کنند. برای شناخت بهتر این پدیده رفتاری، باید آن را بیشتر کاوید تا به تعاملات درونی فرد پی برد و مکانیزم‌هایی که منجر به این نوع رفتار می‌گردند را شناسایی کرد. علم روانشناسی، با روشنایی انداختن بر نوع رفتار، تفکر، و عواطف فرد می‌تواند دراین زمینه ما را کمک کند. نگارنده نیز در اینجا از دستاوردهای این علم برای شناسایی بهتر این رفتار کمک می‌گیرد. از منظر روانشناسی، تعریف فرد دورو بدین‌گونه است: فردی که اعمالش در تضاد با ادعاها و باورداشت‌های درونی اوست و یا برعکس آن، یعنی باورها و ارزش‌های درونی‌اش در تضاد با رفتار و اعمال اوست.
بنابراین، درجه دورو بودن یک فرد مساوی به میزان و قدرت تفاوت/تضاد میان باورها و اعمال آن فرد است. به هر اندازه‌ای که این تفاوت قوی‌تر باشد، به همان اندازه دورویی او شدیدتر و عمیق‌تر است. به عبارت دیگر، اگر رفتار/اعمال منطبق بر باورها/مدعیات باشد، دورویی مساوی به صفر است.
فرض را بر این بگذارید که فردی رفتار و گفتارش با باورهایش همخوانی نداشت، چه مشکلی پیش می‌آید؟ جدا از این‌که این ناهمخوانی بر آبرو و حیثیت اجتماعی او لطمه وارد می‌کند، مشکل دیگری که ایجاد می‌گردد این است که به هر اندازه این تضاد و اختلاف میان باور و رفتار بیشتر گردد، به همان اندازه اضطراب و تنش درونی فرد افزایش می‌یابد. فرد با خود دچار یک جنگ درونی می‌شود، خود را سرزنش می‌کند، و بر خود فشار وارد می‌کند. آنهایی که دیندار هستند، به توبه و نیایش پناه می‌برند؛ بعضی‌ها احتمالا نگرانی خود را با افراد دیگر در میان می‌گذارند؛ بعضی‌ها در خود فرو می‌روند، گوشه‌گیر می‌شوند، و حتا احساس افسردگی می‌کنند. ولی روی دیگر سکه این است که اگر این حالت ادامه پیدا کند، دورویی می‌تواند در بعضی افراد به عنوان یک عادت درآید و شخص به موجودی تبدیل شود که هر نوع رفتاری که از او سر می‌زند را توجیه کرده و برای‌شان دلیل بتراشد.
پیش از این‌که به دسته‌بندی افراد دورو بپردازم، آن دسته از افرادی که کمتر احتمال دورو بودن‌شان می‌رود را یادآوری می‌کنم.
آن دسته افرادی که به سیستم عقیدتی خود سخت پایبند هستند و کوشش‌شان براینست تا رفتار‌شان هیچ زمانی در تضاد با عقاید‌شان قرار نگیرد. اگر اختلافی نیز بروز کند، آنها آن را توجیه نمی‌کنند، چون نظام باور‌شان بر اساس منطق عینی – بی‌طرفانه و یا عقیده کورکورانه است. در اینجا بحث این نیست که منبع اعتقادی این افراد چیست (ادیان آسمانی یا مکاتب زمینی، نظام اخلاقی، قانون، و غیره)؛ بحث این است که میزان پایبندی‌شان بالاست.
یک‌عده افراد دیگری نیز هستند که به صورت مکرر باورهای خود را بر اساس رفتار‌شان تنظیم می‌کنند و بنابراین در یک جدال درونی قوی واقع نمی‌شوند. باور و درک این افراد از واقعیت طوری شکل می‌گیرد که با آرزوها، امیال، و نقایص فردی‌شان سازگار باشد. به تعبیر دیگر، این افراد ثبات فکری آنچنانی ندارند و این موضوع برای‌شان نه تنها .مشکل‌ساز نیست، بلکه می‌تواند کاملا عادی باشد
بخش‌بندی افراد دورو البته جالب‌تر است. گروه اول شامل دوروهای صادق ظاهری و دوروهای صادق باطنی است.
دوروهای صادق ظاهری: ادعاهای این افراد با اعمال‌شان در تضاد است. یعنی برخلاف آنچه در میان مردم می‌گویند، عمل می‌کنند. پس چرا این گروه را صادق می‌گویند؟ دلیل آن این است که ادعاهای این افراد مطابق باورهای‌شان است؛ یعنی درست است که مخالف آنچه می‌گویند، عمل می‌کنند، ولی به آنچه می‌کنند، باور دارند.
دوروهای صادق باطنی: این افراد در بسیاری موارد باورهای درونی‌شان را بیان نمی‌کنند، با آنکه این باورها در تضاد با رفتار‌شان است. اینها با خود صادق‌اند، با آنکه می‌دانند رفتار‌شان برخلاف باورهای‌شان است.
گروه دوم شامل دوروهای متقلب ظاهری و باطنی است.
دوروهای متقلب ظاهری: این افراد نه تنها ادعاهای‌شان با رفتار‌شان در تضاد است، بلکه این ادعاها با باورهای درونی‌شان نیز همخوانی ندارد. مثلا فرد ادعا می‌کند که صادق است، ولی در عین زمان دروغ می‌گوید، و این در حالی‌است که در باطن نیز به راستگویی و صداقت باور چندانی ندارد. به عبارت دیگر، این افراد به آنچه می‌گویند باور دارند، اصلا باور ندارند. تعدادی از افراد که متعلق به گروه «دوروهای صادق ظاهری» هستند در صورتی که رفتار ناهماهنگ و متضاد خود را ادامه دهند، به این گروه، گروه «دوروهای متقلب ظاهری» سقوط می‌کنند، یعنی دیگر به آنچه که در میان مردم می‌گویند باور ندارند، چه برسد به اینکه به این گفته‌ها و مدعیات عمل کنند.
دوروهای متقلب باطنی: این افراد به آنچه ادعا می‌کنند، عمل می‌کنند. به تعبیر دیگر، گفتار‌شان با رفتار‌شان مطابق است، ولی این گفتار با باورهای درونی‌شان در تضاد است. این افراد به آنچه می‌گویند باور دارند، عمل می‌کنند، ولی اساسا به گفته‌ها و کارهای خود باور ندارند. این افراد همیشه در تلاش این‌اند که دیگران را از خود راضی نگهدارند و نظام عقیدتی‌شان قوت چندانی ندارد. اینها شاید در خود توان مقابله یا مخالفت با دیگران را نداشته باشند و علی‌رغم میل باطنی توافق خود را نشان بدهند. در ظاهر خود را مهربان تبارز دهند، ولی در باطن خشمگین و ناراحت باشند.
حالا سوال این است: چرا یک شخص تبدیل به یک فرد دورو می‌شود، آنهم از نوع صادق آن در بهترین وضعیت، و از نوع متقلب آن در بدترین وضعیت؟
یکم – شک و تردید در اعتقاد: وقتی فرد صد فیصد به باورهای خود مطمین نباشد، این تردید بر روی رفتارش تاثیر می‌گذارد و تطابق میان باور و عمل کمتر می‌گردد.
دوم – امیال و آرزوهای نفسانی: در مواردی فرد بر اساس تمایلات و تکانه‌هایی عمل می‌کند که با باورهایش همخوانی ندارند.
سوم – میزان دشواری سیستم عقیدتی: در صورتی‌که استانداردهای یک نظام عقیدتی بالا باشد که فرد توانایی انجام آنها را نداشته باشد، بخصوص اگر این دشواری در مورد «درست» و «غلط» بودن و «راست» و «ناراست» بودن مسایل باشد، در آن‌صورت رفتار شخص طبیعتا در تضاد با باورهای او واقع می‌شوند.
چهارم – عوامل محیطی: رفتار، باورها، سنت‌ها، و ارزش‌های محیطی که فرد در آن به‌سر می‌برد، تاثیری آشکار بر شخصیت و روان او دارد. رفتارهای تناقض‌آلود والدین، مسوولین امور، دوستان، و غیره قبح دورویی را کاهش می‌دهد و برای فرد حتا به شکل یک عادت درمی‌آید.
تعداد این عوامل بیشتر از اینهاست و دراینجا فقط چند فاکتور عمده‌ای تذکر رفته‌اند که منجر به رفتار ناهمخوان و ناسازگار می‌گردند. برای اینکه میزان این تضادها را کاست و درجه دورویی را محدودتر ساخت، چه باید کرد؟ قبل از اینکه به این پرسش، پاسخ بدهم، لازم می‌دانم که به توضیح چسانی و چگونگی هر یک از فاکتورهای بالا بپردازم، چون این توضیح می‌تواند خود قسمتی از پاسخ برای برون‌رفت از این مشکل رفتاری/باوری باشد.
آنچه در قسمت شک و تردید منظور من است، این است که میزان این شک و تردید باید کاهش یابد، نه این‌که فرد به هر تلاشی دست زند تا به «یقین» برسد. یقین معمولا در دایره باور دینی معنا پیدا می‌کند، و اگر ایدیولوژیک نگردد، لزوما جزمیت آن خیلی مضر نخواهد بود. در غیر آن، همان کاهش شک و تردید بهترین گزینه خواهد بود، چرا که اذهان تحلیلگر و کاوشگر معمولا تفکر انتقادی/تحلیلی را به کار می‌برند و به راحتی به یقین نمی‌رسند و یا هم دغدغه‌شان لزوما رسیدن به یقین کامل نیست.
در مورد فاکتور دوم، چون قرار نیست بحث نگارنده ارزشی باشد، بنابرین به امیال و آرزوهای نفسانی نه به عنوان یک پدیده منفی، بلکه به عنوان جزیی از ماهیت و طبیعت انسان نگریسته می‌شود. شناخت هر چه بیشتر این تمایلات در تنظیم رفتار بهتر کمک می‌کند و نمی‌گذارد تا تنش و اضطراب درونی فرد به صورت افسارگسیخته‌ای بر او حاکم گردد. به طور مثال، در بعضی محیط‌ها، به تمایل جنسی و ارتباط جنسی به دیده منفی نگریسته می‌شود و حتا ارتباط جنسی را تعدادی یک عمل «کثیف» و «زشت» می‌دانند، در این صورت نوجوانان و جوانان طبیعتا تحت فشار شدید قرار می‌گیرند و گاه احساس گناه و تقصیر می‌کنند. شناساندن این‌که تمایلات جنسی جزیی از ماهیت وجودی انسان است، و راهنمایی‌های لازم در قسمت تغییرات جسمی که برای یک نوجوان به وقوع می‌پیوندد، می‌تواند دراین زمینه بسیار کمک‌کننده باشد.
و بالاخره درجه دشواری سیستم عقیدتی. این فاکتور مرا به یاد شعری از حافظ می‌اندازد که قرن‌ها قبل سروده بود: گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع/
سخت می‌گردد جهان بر مردمان سختکوش
به هر میزانی که استانداردها و باورهای یک نظام عقیدتی/ارزشی را بالاتر ببریم، به همان اندازه عملی کردن آنها دشوارتر و احتمال شکست فرد در به انجام رساندن آنها زیادتر می‌گردد. به هر اندازه ایده‌آل‌ها دست نیافتنی‌تر باشند، به همان اندازه فشار بیشتری بر فرد وارد آمده و میزان نارضایتی‌اش بیشتر می‌گردد. بعضی از انواع تفسیر دینی –مثلا تفسیری که خوارج، طالبان، و بنیادگرایان مسلمان یا غیرمسلمان از متون مقدس دارند – تفسیر بسیار سختگیرانه، خشک، غیرقابل انعطاف، و خشن است، و با طبیعت انسانی زیاد همخوانی و سازگاری ندارد، به همین دلیل است که اضطراب درونی و احساس گناه و تقصیر به علت ناکام ماندن در به انجام رساندن تکالیف شرعی می‌تواند سبب دورویی این افراد گردیده که برای مقابله با آن، آنها دست به سختگیری بیشتر بر خود و دیگران زده و رفتار‌شان با خشونت بیشتر و حتا جنایت همراه می‌گردد.
بعضی از خانواده‌ها نیز که بر اطفال خود سختگیری بیشتری را اعمال می‌کنند، در حقیقت بر روندی پافشاری می‌کنند که منجر به پوشاندن حقیقت توسط فرزندان‌شان می‌شود. کودک برای این‌که از لت و کوب و فشار جسمی/روانی رهایی یابد، برخلاف آنچه در دل دارد عمل می‌کند یا سخن می‌گوید و برعکس. مثال دیگر آن باورهای سنتی/دینی با نوع رفتار است، به خصوص زمانی که فرد از یک محیط به محیط دیگری منتقل می‌شود. یک فرد تربیت یافته در یک فامیل/جامعه سنتی با تعامل در یک جامعه مدرن دچار یکسلسله چالش‌ها می‌گردد که اگر با آنها به صورت منطقی و معقول توجه نشود، منجر به دورویی و تضاد رفتاری/باوری می‌گردد. به طور نمونه، تعدادی از افراد متعلق به نسل دوم مهاجرین مسلمان در اروپا و امریکای شمالی برخلاف باورهای دینی خانواده خود مشروبات الکلی می‌نوشند، ولی از والدین خود‌های پنهان می‌کنند تا مبادا مورد خشم و غضب آنها قرار گرفته و از دایره خانوادگی طرد گردند.
فاکتور چهارم خود ناشی از خصوصیات، نابسامانی‌ها و عوامل دیگری است که نیاز به بحث و پژوهش بیشتر و تحقیقات دامنه‌دارتر در حوزه سنت و فرهنگ یک جامعه دارد و نگارنده امیدوار است بتواند درباره آن در فرصت دیگری بنویسد. ولی فقط به صورت مختصر می‌توان گفت در جوامعی که تک‌فکری و جزم‌اندیشی حاکم باشد و فضا برای تحلیل، تفکر، نواندیشی، نوزایی فکری، نوآوری، خلاقیت‌های فرهنگی-هنری، و فعالیت‌هایی از این دست مساعد نباشد یا محدود باشد، و بالاخص اگر جامعه، جمع‌گرا باشد و ارزش‌های رفتاری فرد بر اساس معیارهای گروهی و قبیله‌ای سنجیده شود، همرنگ بودن با جماعت تقریبا حیاتی است و شخص، در صورتی که متفاوت بیاندیشد، بالاجبار به گفتار یا اعمالی دست می‌یازد که با باورهای درونی‌اش در تضاد قرار می‌گیرند. جامعه معاصر افغانستان یک جامعه سنتی است که با وجود داشتن یک سلسله صفات برازنده، با چالش‌هایی از این دست درگیر است. گسست نظام ارزشی و فساد دستگاه سیاسی/دینی نیز بر رشد بی‌رویه پدیده دورویی و ظاهرسازی دامن زده و فضای بی‌اعتمادی را گسترده‌تر ساخته‌اند.
حالا دوباره به همان سوالی برمی‌گردم که در اواسط این نبشته مطرح کردم: چطور می‌شود میزان تضادها را کاهش داد و دورویی را محدودتر ساخت؟ پاسخ به این پرسش نیاز به فضا و وقت بیشتری دارد، ولی به صورت خلاصه همان‌طور که دیدیم، دورویی از هر نوع آن که باشد به باورهای ما ارتباط می‌گیرد. این باور‌ها هستند که در ته قرار دارند و در اکثریت موارد رفتار ما را شکل می‌دهند؛ بنابرین کار باید روی پاک‌سازی و بهسازی باورها صورت گرفته تا بتوان رفتارها را با آنها هماهنگ ساخت. به صورت فردی، کوشش برای درک و فهم بی‌طرفانه حقیقت، و در صورت امکان تلاش برای ادراک مفاهیم به صورت منطقی، تحلیلی و در صورت امکان علمی، راه را برای شناخت فردی به شکل موثرتری باز می‌کند و میزان آگاهی شخص را در رابطه به رفتارهای تناقض‌آمیزش افزایش می‌دهد.

46:

توضیح
این نبشته دو بخش دارد. بخش اول، مروری ست اجمالی بر تعریف شخصیت و اختلالات شخصیتی، با تمرکز بیشتر بر روی اختلال شخصیت ضد اجتماعی. بخش دوم مبحثی ست جداگانه با نگاهی گذرا به تقسیم بندی اشخاص مستعد به استرس (فشار) توسط تعدادی از روان شناسان در نیمه دوم قرن بیستم و دهه اول قرن بیست و یکم.

بخش اول
تعریف شخصیت: شخصیت کلمه ایست که عموماً به معنای عنوان کلی که رفتار قابل مشاهده فرد را توصیف می کند، و یا بیان تجارب درون ذهنی فرد، به کار می رود. تمامیت فرد که بدین گونه توصیف می شود هر دو جنبه ی اجتماعی و شخصی زندگی فرد را باز گو می کند. (خلاصه ی روانپزشکی کاپلان – سادوک، جلد دوم، فصل بیست و هفتم)
بعبارتی دیگر، شخصیت مجموعه ی ویژگی ها، منش ها، رفتار ها، ابزار ها ، روحیات و احساساتی است که دیگران آن را تصور می کنند. (مدیریت استرس، دکتر برایان سوک لی وارد، فصل ششم)
اکثریت روانشناسان و روانپزشکان، از روانشناسان متمایل به مکتب روانکاوی فروید گرفته تا آنهایی که متاثر از مطالعات تحلیلی یونگ، هورنای و نحله های متمرکز بر روانشناسی نابهنجار، شناخت و رفتار اند، تا حد کم یا زیاد باور به این دارند که پایه های اصلی شخصیت از زمان القاح، و بخصوص دوران کودکی و اوایل نوجوانی، نفوذ خانواده، اجتماع، و تجارب حاصله پی ریزی می گردند و همین ها هستند که سخت افزار رفتارها، عادات، بینش و شیوه ی تفکر فرد را شکل می دهند. پیشرفت های قابل توجه علم ژنتیک نیز درین حوزه کمک زیادی به روانشناسی و روانپزشکی نموده است. این روزها تاکید زیادی بر نقش عوامل وراثتی درتثیبت رفتار و ایجاد اختلالات شخصیت صورت می گیرد و بررسی ها نیز نشاندهنده این اند که این ادعا اصلاً بی مورد نیست.

ما، در حین برخورد و تعامل با دیگران، اشخاص را از نظر نورم های اجتماعی پذیرفته شده و مورد پسند جامعه تقسیم بندی می کنیم. باید بدانیم در مواردی اطلاق یک یا دو صفت در مورد یک فرد، ارزش آسیب شناختی (پتالوژیک) ندارد. بطور مثال، اگرمیگوییم فلانی جاه طلب است و یا فلان شخص مذهبی است یا پرتلاش است و یا صمیمی است، درینجا ما تنها یک یا دو ویژگی یک فرد را، که در زمان تعامل با دیگران بیشتر به چشم میخورد، بازگو و مشخص کرده ایم. بنابرین تا مجموعه منسجمی از این قبیل کیفیات در یک فرد به مشاهده نرسد، تشخیص یک اختلال شخصیت کاریست نابجا، بی مورد و ناقص؛ چرا که آن مجموعه ی منسجم به ما اجازه و توانایی این را می دهد که بصورت کل، رفتار یک فرد را حدس بزنیم، پیش بینی کنیم، و راهکارهای برای این فرد و دیگران در زمان برقراری ارتباط پیشنهاد کنیم.
برای اینکه تفکیک میان شخصیت بهنجار یا سالم و شخصیت نابهنجار شکل دقیق تر، واضح تر، رسمی تر، علمی تر و عملی تری بخود بگیرد، روانشناسان بصورت عموم و روان پزشکان بصورت خاص، با توجه به زمینه های متفاوت فرهنگی جوامع مختلف، معیارهای تشخیصی را برای شناختن یک فرد مبتلا به اختلال شخصیت تنظیم و ارایه کرده اند.

معیار های تشخیص عمومی در مورد اختلال شخصیت (بر اساس کتابچه تشخیصی و آماری اختلالات روانی)

الف: الگوی دیرپا و بادوام رفتار و تجارب درونی که انحراف قابل ملاحظه ای از آن چه که بر اساس فرهنگ فرد انتظار می رود، داشته باشد. این الگو لااقل در دو مورد از زمینه های زیر تظاهر پیدا می کند:

- شناخت (یعنی روشهای ادراک و تفسیر خود، دیگران و رویدادها)
- حالت عاطفی (شامل دامنه، شدت، تغییرپذیری و تناسب پاسخ های هیجانی)
- عملکرد بین فردی
- کنترل تکانه

ب: الگوی دیرپای یاد شده درگستره وسیعی از وضعیتها و موقعیتهای فردی و اجتماعی، نافذ و انعطاف ناپذیر است.
پ: این الگوی دیرپا سبب رنج و عذاب قابل ملاحظه بالینی (کلینکال) یا اختلال در عملکردهای اجتماعی، شغلی یا سایر حوزه های مهم عملکردی می شود.
ت: این الگو ثابت، طولانی مدت و بادوام است و سرنخ های شروع آن را لااقل در دوران نوجوانی یا اوایل بزرگسالی (کلانسالی) می توان پیدا کرد.
ث: الگوی پایدار یاد شده را نمی توان به نحو بهتری به عنوان تظاهر یا پیامد اختلالات روانی دیگر توجیه نمود.
ج: این الگوی پایدار به دنبال اثرات فزیولوژیک مستقیم یک ماده (مثل دواهای مورد سو مصرف یا ادویه تجویز شده) یا یک اختلال طبی عمومی (مثل ضربه به سر) ایجاد نشده است. (خلاصه روانپزشکی کاپلان – سادوک، ۲۰۰۷)

درین جا بعضی از نکات یاد شده درین معیار را بیشتر توضیح میدهم.
اول: همانطور که در بند “پ” آمده است، این الگو، که باید دیرپا باشد و در صورت گذرا بودن ارزش تشخیصی ندارد، سبب اختلال در عملکرد فردی می شود، چه در شغل وی، چه در ارتباطات وی، چه در خانواده وی و چه در جاهای دیگر. بنابرین، اگر بعضی از خصوصیات یک فرد سبب همچو مشکلی نشود، در کار و زندگی اش مشکل خاصی ایجاد نکند؛ بتواند رفتار نسبتاً مناسب خود را با افراد خانواده و اجتماع حفظ کند؛ قواعد و مقررات اجتماعی را حتی الامکان راحت و مناسب رعایت کند، در آنصورت ما براحتی نمی توانیم انگ اختلال شخصیت را به وی بزنیم.

دوم اینکه اعضای خانواده، دوستان، مدرسین و کسانی دیگری که فرد با ایشان در تماس است باید این خصوصیات را در اوایل نوجوانی و آوان کلانسالی، مثلاً در سنین میان ۱۵ تا ۱۹ سالگی، مشاهده کنند. ببینند که این الگو برای نوجوان بصورت خاص و برای اطرافیانش بصورت عام مشکل ایجاد کرده است. بطور نمونه اگر فردی در اعتراض به وضع موجود فقط در چند موردی دست به خشونت میزند، باید موردش، قبل ازنشانه گیری وی بعنوان یک فرد مبتلا به اختلال شخصیت، بصورت دقیق بررسی شود. شاید این فرد، با رفع مشکل مربوطه، به راحتی به زندگی عادی برگردد و همچو رفتاری هرگز در زندگی اش دوباره مشاهده نگردد.

و سوم اینکه اگر فردی در کلانسالی و مشخصاً بعد از بیست سالگی و بعد از آسیب جسمی و بالاخص ضربه به سر، تغییر شخصیت پیدا می کند (بطورمثال فردی آرام، صبور و با اعتماد به نفس تبدیل به فردی ناآرام، پرخاشگر، گوشه گیر و هیجانی می شود) مشمول این تشخیص نمی شود، چون این مورد اختلال شخصیت ثانویه به یک آسیب جسمی است.

بعلاوه، معیار های فوق، همانطور که تذکار رفته، مشخصه های کلی برای تشخیص یک اختلال شخصیت است، ولی معیارهای مشخص دیگری نیز ضرورت اند تا اختلالات شخصیت را بصورت جداگانه تقسیم بندی نموده و هریک را مجزا توضیح دهند ، ولی برای اجتناب از تخصصی و طولانی شدن بحث ازاینکار صرفنظر می شود.

عوامل

روانپزشکان عوامل متعددی را در بروز اختلالات شخصیت دخیل می دانند، مانند:
- عوامل وراثتی
- عوامل زیستی (بیولوژیک) مانند تغییر در سویه بعضی از هورمون ها و میانجی های عصبی
- عوامل روانکاوانه، بطور نمونه تثیبت شدن بعضی از ویژگی ها در مراحل رشد روانی – جنسی (بر اساس نظریات فروید)، استفاده از بعضی از مکانیزم های خاص (براساس نظریات ویلهلم رایش) و نوع روابطی که فرد با خود و دیگران برقرار می کند.

انواع اختلالات شخصیت
درینجا نگارنده به نام گرفتن اختلالات شخصیت بسنده کرده و برای جلوگیری از اطاله ی کلام فقط اختلال شخصیت ضد اجتماعی را، به علت گسترده بودنش، اندکی توضیح میدهد.
- اختلال شخصیت بدگمان
- اختلال شخصیت اسکیزویید
- اختلال شخصیت اسکیزوتایپال
- اختلال شخصیت ضد اجتماعی
- اختلال شخصیت مرزی
- اختلال شخصیت نمایشی
- اختلال شخصیت خودشیفته
- اختلال شخصیت مردم گریز
- اختلال شخصیت وابسته
- اختلال شخصیت وسواسی اجباری
- اختلال شخصیتی که جای دیگر ذکر نشده است (کتابچه ی تشخیصی و آماری اختلالات روانی، کاپلان- سادوک، ۲۰۰۷)

اختلال شخصیت ضد اجتماعی
اختلال شخصیت ضد اجتماعی عبارت است از ناتوانی از تن دادن به هنجارهای اجتماعی بطوری که جنبه های متعدد از رفتار فرد در نوجوانی و کلانسالی تحت تاثیر این ناتوانی قرار گرفته باشد. بر اساس کتاب کاپلان-سادوک، اگرچه مشخصه ی این اختلال اعمال مداوم ضد اجتماعی یا خلاف قانون است، اما این اختلال مترادف با “بزهکاری” نیست.

گفته می شود که این اختلال در سه فیصد مردان و یک فیصد زنان دیده شده است. (براساس آمار گرفته شده در آمریکا) و بیشتر در نواحی فقیرنشین شهر و بخصوص در میان زندانیان (حدود ۷۵ در صد) به مشاهده می رسد. متاسفانه بعلت مشکلات عدیده ای که کشور ما با آنها دست به گریبان بوده، هیچ نوع فرصتی فراهم نشده تا آماری دقیق از این اختلال و یا هر یک از اختلالات روانی دیگر، بدست آید.

با آنکه شخص مبتلا به این اختلال می تواند آرام، طبیعی و دوست داشتنی به نظر برسد (کاپلان – سادوک)، ولی مختل بودن بسیاری از کارکردها در زندگی شان مشاهده میشود، بطور نمونه دروغ گویی یا دزدی مداوم، تمایل برای تجاوز به حقوق دیگران، سومصرف مواد مخدر، رفتار پرخاشگرانه، بی توجهی به امنیت و آرامش دیگران، عدم احساس پشیمانی از آزار و اذیت دیگران، ناتوانی در دوست یابی و حفظ دوستان، مشکلات مداوم با قانون و مقررات، فرار از خانه، دزدی، مکتب گریزی، عدم هماهنگی با هنجارهای اجتماعی، حقه بازی و کلاه برداری، داشتن اسم های مستعار، عدم پذیرش مسوولیت، قضاوت ضعیف، و نداشتن شغل ثابت.
فرد باید حداقل هیجده سال سن داشته باشد و بیش از سه تا از موارد بالا از سن پانزده سالگی به بعد در وی به مشاهده برسند. در صورتی که این مشکلات بعلت کدام اختلال روانی دیگر بوجود نیامده باشد، تشخیص اختلال شخصیت اجتماعی تثبیت می شود.

بصورت کل، سیر و آینده این اختلال و اختلالات شخصیتی دیگر چندان خوب نیست؛ ولی با آنهم رواندرمانی، با وضع کردن شرایط سختگیرانه در مراحل اول، مفید ارزیابی شده است. از سوی دیگر، تداوی دوایی برای کاهش علایم ناتوان کننده ی چون اضطراب، افسردگی و خشم تا اندازه ی کار آمد بوده است. ولی چون این افراد معمولاً مبتلا به سومصرف مواد بوده اند، در تجویز دوا باید احتیاط صورت گیرد.

برای پیشگیری/وقایه لازم است تا محیط سالم و سازنده در میان اعضای خانواده فراهم گردد؛ تبعیض، خشونت، عدم توافق و تفاهم بین پدر و مادر و عوامل دیگری که آشکارا تاثیری مخرب بر تربیت کودک میگذارند تا حد امکان محدود و برطرف گردد. پرورش کودک در محیط اجتماعی سالم، ارزش دادن به وی، آموزش ارزشهای انسانی و اخلاقی، و بالاخره مشورت ژنتیک، که در کشورهای توسعه یافته جدی گرفته می شود، از جمله چند موردیست که در محدود ساختن این اختلال اثر گذار می باشند.

بخش دوم

جدا از اختلالات شخصیت و اختلالات روانی دیگر، روانشناسان، در برهه های مختلف زمانی، علاقمند این بوده اند تا ارتباط میان استرس و سلامتی و چگونگی واکنش انسانها به عوامل و حادثات استرس زا را ارزیابی کنند.
در سیر این پژوهش ها دیده شده است که تعدادی از افراد در مقابل شرایط، فشارهای زندگی و مشکلات اجتماعی آسیب پذیری بیشتر و بعضی ها هم آسیب پذیری کمتری داشته اند. این باعث گردیده تا محققین نوع پاسخ های این افراد، مکانیزم های دفاعی ای که بکار میبرند و مسایلی دیگر ازین دست که در پردازش کل این نوع واکنش ها دخیل اند، را مورد تدقیق قرار دهند. بسیاری از این تحقیقات در نیمه ی دوم قرن بیستم و با رشد روانشناسی شناخت و روان شناسی اجتماعی انجام شده اند.

شخصیت تیپ الف

دانشمندان قبلاً پی برده بودند که میان پاسخ های احساسی یک فرد و میزان سلامتی وی یک رابطه ی مستقیم وجود دارد؛ بدین معنا که به هراندازه ی که پاسخ هیجانی، احساسی و عاطفی فرد در مقابل استرس و موارد استرس زا بیشترباشد، بهمان اندازه سلامتی جسمی (و روانی) وی متاثر میگردد.
متخصصانی مانند مه یر فریدمن و ری روزنمن، با بررسی سبک زندگی مردم آمریکا و شتابزدگی آشکار شان برای پس نیافتادن از زندگی سریع و پرچالش، “رفتار تیپ الف” را توضیح دادند. به گفته ی این دو، شخصیت های تیپ الف ممکن است در یک یا چندین ویژگی زیر با هم سهیم باشند:
- اضطرار زمانی یا نگران و بی قرار بودن از گذشت زمان
- انجام دادن چند کار بطور همزمان
- رقابتی بودن بیش از اندازه و پیوسته مقایسه کردن خود با دیگران
- گفتگو با سرعت زیاد، بلند صحبت کردن
- رفتار سلطه جویانه و خودمحوری
- و پرخاشگر بودن (برای معلومات بیشتر مراجعه کنید به: مدیریت استرس، ترجمه مهدی قراچه داغی)

در اوایل فکر میشد که تنها مردان مستعد و یا دارای همچو ویژگی های می باشند، ولی با سهم گیری زنان در بازار کار و تولید مشخص شد که زنان نیز، به اندازه مردان، می توانند چنین ویژگی های داشته باشند و در نتیجه آسیب پذیری هر دو جنس در مقابل امراض جسمی، بخصوص بیماریهای قلبی و عروقی، زیاد گردد.

روانشناسان در دهه ۱۹۸۰ تیپ شخصیتی دیگری را بنام “شخصیت وابسته ی ناسالم” توضیح دادند و آنرا برای توصیف کسانی به کار بردند که، به زبان ساده، سبب می شوند تا دیگران به آنها وابسته باقی بمانند. بعبارتی دیگر، از این مفهوم در توصیف کسانی به کار می رود که بیش از اندازه مهر می ورزند. گفته می شود که داشتن والدین الکلی (در مورد کشورهای مثل افغانستان داشتن والدین معتاد به مواد مخدرمثل تریاک، هرویین)، والدینی که از هم جدا شده اند و یا داشتن پدر و مادری که احساسات را سرکوب می کنند و زندگی شان از هم پاشیده است، در شکل دادن به همچو شخصیتی نقش عمده دارند. ویژگی های مربوط به این شخصیت عبارتند از:

- میل شدید به تایید شدن از سوی دیگران
- کمال طلبی، تمایل برای انجام دادن هر کاری بدون کم و کاست و توجه زیاد به ظرایف و ریزه کاری ها
- موفقیت طلبی بیش از اندازه
- مدیران شرایط بحرانی و موفقیت در کنترل بحران
- وفادار و متعهد
- از خود گذشته
- احساس نابسندگی و ناراضی بودن از خود و کارهای که انجام میدهد
- واکنش بیش از اندازه
- سلطه جویی با مهر، محبت، لطف و سخاوت

طوری که مشاهده می شود تعدادی از این ویژگی ها بهیچوجه ناپسند نیستند و می توانند در حوزه فرهنگی خود باعث تشویق و تایید دیگران نیز قرار گیرند.

در همین سالها کسانی چون سلیگ من، آرتور اشمیل، لاک و کولیگان بر روی ویژگی های تمرکز کردند که مجموع شان می توانست، به تعبیر آنها، شکل دهنده شخصیت “عاجز و امید از دست داده” باشد. جولیان روتر، یکی از روانشناسانی آمریکایی که این مفهوم را بیشتر توضیح داد، می گفت که “موضع کنترول بیرونی” خصوصیتی است که به خوبی شخصیت عاجز و امید از دست داده را توصیف می کند. وی می گفت در موضع کنترول بیرونی اشخاص وابسته به منابع خارجی اند و آنها را در کنترول و تاثیرگذاری بر زندگی خویش هم می پندارند، مثلا ً بخت و اقبال، آب و هوا و حتی ستاره شناسی.

در مقابل، کسانی که دارای منبع کنترول درونی اند و به منابع داخلی (ویژگی های مانند اعتماد به نفس، ایمان، شم و قدرت اراده) بیشتر توجه دارند، اشخاص سالم تر و موثرتری اند. بارزترین نمونه های شخصیت عاجز و امید از دست داده عبارتند اند از: معتادان به مواد مخدر و نشه آور، کودکان مورد سو استفاده واقع شده، زوجه های که مورد بهره کشی قرار گرفته اند، سالمندان و بعضی از بی خانمان ها. البته نظریه جولیان روتر توسط تعدادی از روانشناسان مورد نقد وبررسی قرار گرفته و تعمیم آنرا بدین گستردگی صادق نمی دانند. (رجوع کنید به روتر ۱۹۶۶ و میرنز ۲۰۰۷، و مدیریت استرس ۲۰۰۰)

با آنکه تعدادی از پژوهشگران سرگرم پل زدن میان افکار منفی و نشانه های جسمانی و امکان بروز بیماریها بودند، گروهی دیگر علاقمند اشخاصی گردیدند که ظاهراً در مقابل شرایط پر استرس می توانستند بخوبی مقاومت کنند. آنها سه ویژگی عمده را درین اشخاص مشاهده کردند و آنها را تیپ “شخصیت مقاوم” نامگذاری نمودند.
- تعهد و التزام به خود، به کار خود و به خانواده خود که به شخص احساس تعلق می دهد.
- کنترل شخصی؛ داشتن کنترل بر خویشتن و به دست گرفتن زمام امور زندگی (این ویژگی را وین دایر، متفکر و نویسنده ی مشهور آمریکایی در کتاب “سر رشته ی زندگی خود را بدست گیرید” با و ضاحت و هنرمندی توضیح داده است)
- استقبال از مبارزه طلبی و توانایی دیدن تغییرات به مثابه فرصتی برای رشد.

بصورت کل، محققین به این نتیجه رسیدند که گرچه بسیاری از ویژگی های مثبتی وجود دارند که فرد را در مقابل استرس با آسیب پذیری کمتری مواجه می کنند، ولی یکی از ویژگی خیلی پراهمیتی که اکثریت شان با آن موافق اند، داشتن عزت نفس است. با آنکه بعضی از نویسندگان میان اعتماد به نفس و عزت نفس تفاوت قایل اند و هر کدام را مفهومی متفاوت و مجزا می دانند، ولی ناتانیل براندن، روان درمانگر و نویسنده ی مشهور که چندین کتاب در باب عزت نفس نوشته است، این مفهوم را بیشتر روشن ساخته است. وی در کتاب “شش ستون عزت نفس” که در سال ۱۹۹۴ منتشر شده، به هفت نکته ی مهم در زمینه عزت نفس اشاره کرده است:
- توجه به عمل
- داشتن زندگی آگاهانه و به عبارت دیگر زندگی کردن در لحظه ی اکنون، بجای توجه داشتن به آنچه در گذشته اتفاق افتاده یا هنوز اتفاق نیافتاده است
- خودپذیری، یعنی با خود سر دشمنی و عناد نداشتن
- قبول مسوولیت در قبال احساسات خود، مانند اینکه بگوییم من مسوول خوشبختی خود هستم. خوشبختی من به دست دیگران نیست.
- داشتن قاطعیت و ابراز وجود کردن؛ توجه به خواسته ها، نیازها و ارزش های خود و پیداکردن راه های مناسب برای ارضاء آنها
- داشتن زندگی هدفمند؛ فاصله گرفتن از دنیای خیال و به جای آن برداشتن گام های عملی برای تحقق بخشیدن به این خواسته ها
- داشتن انسجام شخصی و به عبارتی وجود همخوانی میان ارزش ها و اقدامات.

منابع

- خلاصه روانپزشکی کاپلان – سادوک، جلد دوم ۲۰۰۳
- مدیریت استرس، دکتر برایان لوک سی وارد/برگردان مهدی قراچه داغی
- خلاصه روانپزشکی کاپلان – سادوک، انگلیسی، ۲۰۰۷
- شش ستون عزت نفس، ناتانیل براندن، ۱۹۹۴
- آسیب شناسی روانی، ترجمهء یحیی سید محمدی، جلد دوم

47:

ای درونت برهنه از تقوی کز برون جامۀ ریا داری (سعدی)
جهان سرشار از فریب است، تا جایی‌که بعضی حتی خود آن‌را سرابی بیش نمی‌دانند. شاید بتوان تصور کرد که فریب‌کاری از نخستین روزهای حضور بشر بر زمین او را همراهی کرده و گاه از لحاظ تکاملی نقش حفاظتی نیز داشته است. امّا ریاکاری به‌عنوان پدیده‌ی پیچیده متأخرتر از آن است و داستانی متفاوت دارد.
ریا و ریاکاری که هردو از بارِ معنایی منفی برخوردارند، از دیرباز در مذاهب، فرهنگ‌ها، مکاتب فلسفی، و نگرش‌های اخلاقی مذموم دانسته شده اند. درانجیل عیسی مسیح از ریاکاری فریسیان یاد می‌کند. در متون بودایی فردی که ظاهری پارسا دارد ولی در باطن پیرو امیال درونی خودست، ریاکار خوانده می‌شود. در اسلام تعبیرهای نفاق و منافق درمورد کسی به‌کار می‌رود که خود را مؤمن، معتقد و صلح‌آفرین می‌داند و می‌پندارد که خدا و دیگران را می‌فریبند، ولی دراصل خود را فریب می‌دهد.
تستهای روانشناسی.سلامت روحیریاکاری تظاهر فرد به چیزی است که نیست، یا تظاهر به داشتن باوری است که در اعمال فرد انعکاس نمی‌یابد.


معادل انگلیسی ریاکاری hypocrisy از واژه‌ی یونانی به معنی ادا، تظاهر و تزویر گرفته شده و ریشه‌ی تمام مشتقات آن به مفاهیم قضاوت و ارزیابی باز می‌گردد. ریاکار در یونان باستان اصطلاحی تکنیکی بوده که گاه برای هنرپیشه‌هایی که در صحنه ایفای نقش می‌کردند به کار می‌رفت. دموستن خطیب معروف و افسانه‌ای یونان، لفظ ریاکار را درمورد رقیب خود اسکینز (Aeschines) که خطیبی توانا بود به‌کار می‌برد. اسکینز قبل از حضور درعرصۀ سیاست هنرپیشه‌ی بود که به زعم دموستن مهارت او در تقلید نقش دیگران جایگاه وی را به عنوان یک سیاستمدار زیر سئوال می‌برد و او را غیرقابل‌اعتماد می‌نمود.
برای ریا، ریاکار و ریاکاری معانی گوناگونی درنظر گرفته شده است. ریاکاری تظاهر فرد به چیزی است که نیست، یا تظاهر به داشتن باوری است که در اعمال فرد انعکاس نمی‌یابد. تظاهر به خوبی، پاکی، پارسایی، نیک‌نفسی و… از جمله مصداق‌های ریا و ریاکاری محسوب می‌شوند. در ریاکاری از دیگران انتظار می‌رود که ارزش‌ها و استانداردهایی رعایت شوند که توسط خود فرد ریاکار اِعمال نمی‌شوند. پس اگر ما عقیده یا نوعی روش زندگی را تبلیغ کنیم، ولی آن را نادیده بگیریم، ریاکار محسوب می‌شویم. اگر بخواهیم کمی دقیق‌تر باشیم، ریاکار کسی است که از ارزش یا معیاری دفاع و آن را تبلیغ می‌کند و در انظار دیگران آن ارزش را به خود نسبت می‌دهد، ولی در عمل آن را به‌جا نمی‌آورد و شکست یا نقص خود را پنهان و انکار می‌کند.
درحقیقت برای اطلاق ریاکاری وجود هر چهار عامل ذکر شده در تعریف فوق ضروری است و عدم موفقیت در تحقق ارزش‌ها به‌تنهایی ریاکاری محسوب نمی‌شود.
اگر بخواهیم ساده‌تر سخن بگوییم، ریاکار کسی است که اعمال او با باورهای درونی یا بیان شده‌اش در تضاد باشد. به این ترتیب به فرمول ریاکاری دست می‌یابیم که عبارت است از:
اعمال – باورها = ریاکاری
پس می‌توان میزان ریاکاری را با تفاوت میان باورها و اعمال برابر دانست. البته در حقیقت اندازه‌گیری دقیق ریاکاری و متغیّرهای آن امکان‌پذیر نیست، ولی با این فرمول می‌توان رابطه میان این متغیّرها را نشان داد. بر اساس فرمول ذکر شده، اگر باورها با اعمال برابر باشند، میزان ریاکاری صفر خواهد بود. طبیعی که تقریبا هرکسی مایل است که میزان ریاکاری او صفر باشد. امّا تحقّق آن چگونه ممکن است، بخصوص هنگامی که توازن این معادله از میان برود؟
بعضی‌ها به تغییر باورهای خود روی می‌آورند و به این ترتیب باورها را معادل اَعمال می‌سازند. حال آن‌که در حقیقت باید اعمال را تغییر دهند تا با باورها برابر و معادل شوند. این باورها هستند که باید متغیّرهایی غیر وابسته باشند و عینیّت پیدا کنند. البته باید توجه داشت که ریاکاری را نمی‌توان به سادگی ناسازگاری میان آن‌چه مورد ستایش قرار می‌گیرد و آن‌چه انجام می‌شود دانست. بنابراین پشتیبانی از یک باور یا عقیده و عدم پیروی از آن درعمل می‌تواند تنها به این معنی باشد که فرد نتوانسته است بر بعضی از عُیوب و نقصان‌های خود غلبه پیدا کند.
ازسوی دیگر گاه مردم عیوب و ضَعف‌هایی را که شخصاً با آن‌ها دست و پنجه نرم می‌کنند یا کرده‌اند، می‌شناسند. لذا توصیه به دیگران برای غلبه بر آن ضعف‌ها ممکن است صادقانه باشد و ریا محسوب نمی‌شود. ولی بدیهی است فردی که به وضوح دیگران را به خاطر رفتاری محکوم می‌کند که خودش آن رفتار را انجام می‌دهد ریا کار است! درحقیقت درحالت اوّل با نوعی ضعف اخلاقی روبرو هستیم که جامعه ممکن است آن را مورد بخشودگی قرار دهد، پس اگر کسی چیزی بگوید و سپس کار دیگری را انجام دهد بیشتر قابل بخشش است تا کسی که کاری را انجام دهد و سپس چیز دیگری را برزبان آورد.
درقلمرو روانشناسی، رفتار ریاکارانه ارتباط نزدیک با خطای انتساب ذاتی (Fundamental Attribution Error) دارد. درنظریۀ انتساب (َAttribution Theory) خطای انتساب ذاتی به معنی تمایل افراد به تأکید بیش از اندازه بر تفسیرهای سرشتی و مبتنی بر شخصیت از رفتارهای قابل مشاهدۀ دیگران است درحالی‌که نقش و قدرت تأثیرات محیطی بر آن رفتارها کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد. دراین حالت افراد تفسیر و تعبیر اعمال خود را به محیط ارجاع می‌دهند، حال آن که اعمال دیگران را ناشی از ویژگی‌های ذاتی آنان می‌دانند. به این ترتیب درحالی که اعمال خود را توجیه می‌کنند به داوری و قضاوت در باب دیگران می‌نشینند. (به‌طور مثال اگر شخصی در امتحان، نتیجه‌ی خوبی نگیرد، استاد را مقصر می‌داند، ولی اگر همصنفی‌اش نمره خوبی نگیرد، بدین باور است که همصنفی‌اش زیاد زحمت نکشیده است).
درعرصه‌های دیگر نیز به ریاکاری توجه شده است. مثلاً در مطالعات سازمانی (organizational) پارادوکس اخلاقی ریا مورد بحث قرار گرفته است و گفته می‌شود که علی‌رغم واکنش‌های اجتماعی منفی مرسوم نسبت به ریا، گاه ریاکاری می‌تواند نقشِ حفاظتی در برابر تعصّب و تحجّر (fanaticism) ایفا کند که درنهایت حتی موجب حفظ ارزش‌های والا می‌شود.
درحوزۀ روابط بین الملل (international relations) بحث اقتدار یا حاکمیّت وتأثیر آن بر آموزه‌های جاری جامعه مطرح و گفته می‌شود هنگامی که باورهای یک حاکم تبدیل به ارزش‌های رسمی کشور او شود با ریاکاری سازمان یافته (organized hypocrisy) روبرو خواهیم بود.
در قلمرو سیاست نیز رابطۀ قدرت و ریاکاری مورد بررسی قرار گرفته است. بارها شنیده ایم که قدرت فساد می‌آورد و قدرت مطلق منجر به فساد مطلق خواهد شد. گمان غالب آن است که هرچه فرد بیشتر قدرت داشته باشد در انگیزش‌ها و اعمال خود بیشتر احساس برحق بودن می کند. تک‌گویی فرد قدرتمدار این خواهد بود که :”من می‌توانم آن‌چه را که می‌خواهم انجام دهم ، والا اصلاً این قدرت به چه درد می‌خورد؟” ریاکاری سیاستمداران خاصه در کشورهای صاحب دموکراسی که امکان واکاوی، نقد و ارزیابی رفتار سیاستمداران و قدرتمندان فراهم است همواره زیر ذره بین و مورد توجه بوده است. جالب آن است که اخیراً چند پژوهش محدود رابطۀ قدرت و فساد را مورد تأئید قرارداده و به این نتیجه رسیده اند که افراد صاحب قدرت اغلب در پیروی از قواعد و اصول اخلاقی بیان شده توسط خودشان شکست می‌خورند.
باید توجـــه داشت کـــه ریا در خلاء صورت نمی‌گیرد و همبسته‌هایی دارد کــه آن را همراهی می‌کنند. می‌گویند ریا زادۀ دروغ است و دروغ‌زاده … این زنجیره پایان‌ناپذیر می‌نماید. به هرحال آن چه مسلّم است درهنگام مواجهه با ریاکاری با خوشه‌ای از خصائل معمولاً منفی روبرو خواهیم شد که تصویر و تحلیل آن را پیچیده تر می‌کنند. دروغ، تظاهر، فریب، دورویی، تملّق، حقه بازی، بی‌صداقتی، تقلّب و… ملازمان و همراهان ریا محسوب می‌شوند.
دراین میان فریب و خود‌فریبی در ارتباط با بحثِ ما اهمیّت ویژه‌ای دارند. در ریا، با فریب عمدی و آگاهانه‌ی دیگران روبرو هستیم و چنان که خواهیم دید ریاکاری درنهایت به خودفریبی می‌انجامد. آیا می‌توان تصّور کرد که خودفریبی آگاهانه و از روی عمد صورت می‌گیرد یا آن هم ناآگاهانه است؟ مرز میان این مفاهیم درعالم نظر چندان روشن نیست و تجزیه و تحلیل آن‌ها در جامۀ رفتار و درعالم عمل نیز کار ساده‌ای نیست. برخی از افراد واقعاً تشخیص نمی‌دهند که آن خطاهای شخصیتی که در دیگران مورد سرزنش آن‌ها قرار می‌گیرد درخودشان نیز وجود دارد. این امر را باید نوعی فرافگنی روان‌شناختی (psychological projection) دانست. یعنی به جای فریب عمدی دیگران نوعی خودفریبی در کار است. لذا ریاکاری روانشناختی (psychological hypocrisy) توسط برخی نظریه‌پردازان یک مکانیزم دفاعی ناآگاهانه محسوب می‌شود. از سوی دیگر، فرد ریاکار نیز که آگاهانه و عمداً درراستای منافع و علائق خود دیگران را فریب می‌دهد درنهایت مقهور خود‌فریبی خواهد شد. درواقع، ریاکار در ابتدا به فریب دیگران دست می‌زند و چنان که دیدیم به خاطر تضاد میان باورها و اعمال، به جای تعدیل و تصحیح اعمال، باورهای خود را تغییر می‌دهد. از آن‌جا که تداوم فریب و تغییر باورها با توجه به تموجّات محیط به طور پیوسته و همیشگی دشوار است، درنهایت باور به خود فریبی به مثابۀ باوری استحکام‌یافته وارد میدان شده و جای‌گزین سایر باورها می‌شود و به‌تدریج فرد نه‌تنها دیگران را فریب می‌دهد، بلکه به خود‌فریبی نیز روی می‌آورد. تشخیص میزان آگاهانه یا ناآگاهانه بودن این فرایند دشوار خواهد بود.
با مقدمات ذکرشده می‌توان گفت که ریاکاری امری مطلق نیست، بلکه ریا نیز شدت و ضعف و مدارج و انواعی دارد که بسته به موقعیت‌ها و شرایط بروز پیدا می‌کنند. ریاکاران را می‌توان در دو سطح درونی و بیرونی مورد بررسی قرار داد و برمبنای سازگاری و انسجام میان اعتقادات درونی و باورهای اظهارشدۀ آنان چهارنوع ریاکار را شناسایی کرد. در این طبقه‌بندی سه عنصر اصلی مهم اند: اوّل اعتقادات درونی فرد، دوّم باورهای اظهارشده یا برزبان آمده و سوّم اعمال مورد مشاهده. به این ترتیب در هر دو سطح بیرونی و درونی با دو نوع ریاکار روبرو خواهیم شد.
در سطح بیرونی در گروه اوّل کسانی قرار می‌گیرند که باورهای اظهار شده با اعمال آنان در تضاد است، ولی با اعتقادات باطنی آن‌ها تناقضی ندارد و سازگار است. به‌عبارت دیگر این افراد آن‌چه را که باور دارند برزبان می‌آورند، ولی نمی‌توانند آن‌را در اعمال خود تحقق بخشند. این افراد را ریاکاران صادق می خوانند.
در گروه دوّم سطح بیرونی کسانی قرار می‌گیرند که باورهای اظهارشدۀ آن‌ها هم با اعمال و هم با اعتقادات باطنی آن‌ها ناسازگار است و ریاکاران نادرست بیرونی خوانده می‌شوند. در سطح درونی نیز با دو گروه روبرو می‌شویم. در گروه اوّل ریاکاران صادق درونی کسانی هستند که اعتقادات درونی واقعی آنها با اعمال‌شان در تضاد است و اگر اعتقادات درونی اظهار شوند صادقانه بیان خواهند شود. به عبارت دیگر، باورهای درونی آنان با دوام می‌مانند و لذا آن‌ها با خود صادق اند و نمی‌کوشند که این باورها را تابع امیال و اعمال خود سازند. گروه دوّم درسطح درونی به کسانی تعلق دارد که باورهای بیان شده مطابق با اعمال آنان است ولی از سویی اعتقادات درونی آن‌ها با اعمال‌شان در تضاد است و از سوی دیگر این اعتقادات درونی سازگار و منطبق با باورهای اظهارشدۀ آنان نیز نیست. این افراد که ریاکاران نادرست درونی خوانده می‌شوند اغلب درصدد جلب موافقت دیگران هستند و می‌خواهند خوشایند دیگران باشند و اعتقادات ضعیفی دارند.
بنابراین به طور خلاصه می‌توان گفت که ما با دو گروه ریاکاران صادق و ریاکاران ناراستروبرو هستیم که مفاسد عمدۀ ریاکاری متوجه گروه دوّم است.
تستهای روانشناسی.سلامت روحیریاکاری را می‌توان در حوزه‌های گوناگون فعالیت‌ها و روابط اجتماعی ردیابی کرد


چه عواملی موجب می‌شوند که فردی در گروه ریاکاران صادق قرار گیرد؟ عدم قطعیت باورها و تردید در آن‌ها یکی از این عوامل است. اگر میزان یقین و قطعیّت شما نسبت به باوری بالا نباشد و نسبت به آن تردید وجود داشته باشد، اعمالِ شما مطابق با آن نخواهند بود و تردید زمینه‌ساز ریاکاری می‌شود. پیروی از امیال نفسانی و مادی عامل دوّم است که فرد را از عمل صحیح منطبق با باور خود باز می‌دارد. و بالاخره عامل سوّم دور از دسترس بودن و دشواری سطح نظام اعتقادی فرد است. اگر معیارها و ارزش‌های اعتقادی فرد درباب خوب و بد، خیر و شر و درست و غلط بالاتر از ظرفیت‌های ممکن انسان باشد، آشکارا رفتار وی توانایی انطباق با باورها را نخواهد داشت.
امّا پی‌آمدهای منفی ریا و ریاکاری چیست و چه تأثیری برزندگی فردی و اجتماعی دارد؟ یوری قهرمان کتاب “دکتر ژیواگو” اثر بوریس پاسترناک در جایی از کتاب می‌گوید:” اگر شما روز به روز برخلاف آن چه احساس می‌کنید سخن بگویید و در برابر چیزی که دوست ندارید کرنش کنید، سلامت شما تحت تأثیر قرار خواهد گرفت. سیستم عصبی ما تنها یک افسانه نیست بلکه بخشی از بدن فیزیکی ماست و نمی‌تواند برای همیشه توسط ناپاکی و ناخالصی مورد تجاوز قرار گیرد.” این تنها یک اظهار نظر ادبی است، امّا امروزه پژوهش‌ها شواهد بسیاری در تأئید آن ارائه می‌دهند. اگر به فرمول ریاکاری مراجعه شود، می‌توان گفت درصورتی که حاصل این فرمول صفر نباشد، فرد اضطرابی درونی را تجربه خواهد کرد که البته تداوم آن بستگی به صداقت عینی افراد دارد. در حقیقت پس از یک عدم تعادل ناشی از ریاکاری هنگامی که در افراد به ارزیابی احساسی اولیه درونی آن‌ها می پردازیم، این میزان صداقت و عینیت آنهاست که تعیین‌کننده خواهد بود.
لئون فستینگر (Leon Festinger) روان شناس دانشگاه استنفورد برای اولین بار در سال ۱۹۵۰ اصطلاح ناسازگاری شناختی (cognitive dissonance) را ارائه کرد. این اصطلاح در توضیح تشویقی به کار می‌رود که ناشی از تناقض میان رفتارها و باورهاست. او دریافت که افراد برای کاهش این تشویش و ناهم‌خوانی کوشش زیادی می‌کنند. البته لزوماً این کوشش در جهت مثبت نیست و چنان که گفته شد برخی برای از بین بردن این ناسازگاری از ریاکاری هم فراتر می‌روند و به قلمرو خودفریبی وارد می‌شوند که دردناک‌تر و ویران‌گرتر است. بنابراین در حقیقت در درون فرد کشمکشی رخ می‌دهد که نتیجۀ آن تعیین‌کننده خواهد بود.
بررسی در قلمرو علوم عصب ‌شناسی نشان می‌دهد که تصمیم‌گیری اجتماعی توسط شبکۀ پیچیده‌ی از مراکز گوناگون در مغز کنترل می‌شود. ناحیۀ میانی قشر پیش پیشانی (prefrontal cortex) همراه ناحیۀ همسایۀ زیرین آن یعنی قشر اربیتوفرونتال (orbitofrontal cortex) مراکز اجرایی را تشکیل می‌دهند. این مراکز درون دادهای صادره از قشر سینگولار قدامی و خلفی ( cingular cortex) (ACC, PCC) و آمیگدالا (amygdala) و اینسولا (insula) را توازن می‌بخشند و داوری‌های نهایی را انجام می‌دهند. PCC و ACC مراکز پاداش را تشکیل می‌دهند و در آمیگدالا و اینسولا امیال بدوی‌تر مانند ترس‌، پرخاشگری، نفرت و عصبانیت پردازش می‌شوند. یافته‌ها نشان‌دهندۀ نقش عواطف و احساسات در آمیزۀ کلی درون‌دادها در تصمیم گیری‌های ماست. این‌ها توضیحی بالقوه برای همان چیزی است که ناسازگاری شناختی خوانده می‌شود. یعنی منشاء احساس ناراحتی آزاردهنده و گاه شدیدی که هنگام عدم انطباق رفتارها و اعتقادات درونی روی می‌دهد دراین فعل و انفعال‌ها نهفته است.
قشر پیشِ پیشانی با داوری‌ها و قضاوت‌های خود نقشی آزارنده بازی می‌کند، آرامش خاطر ما را برهم می‌زند، خواب ما را مختل می‌کند و رؤیاهای ما را آشفته می‌سازد تا رفتارهای خود را با عقایدمان منطبق سازیم. شاید بتوان مفهوم ندای وجدان را برای این فرایندها به کار برد. بنابراین اگر شما یک چیز بگویید و چیزی دیگر را انجام دهید این امر ناشی از ضعف شماست و ناسازگاری شناختی پا به میدان می‌گذارد و شما را رنج می‌دهد. امّا اگر شما درابتدا عملی را انجام دهید سپس چیز دیگری را برزبان آورید، چنان که پیشتر هم اشاره شد ریاکاری عمدی و آگاهانه در کار است و نه ضعف درونی یا اخلاقی. زیرا بارها و بارها قشر پیش پیشانی به فرد هشدار داده که رفتارش نکوهیده است امّا او با نادیده گرفتن این هشدارها تعمداً راه ریاکاری را انتخاب کرده است. اگر پی آمدهای این فرایند به خود فرد محدود بود شاید جای بحث نداشت ولی این امر برای کسانی که از جایگاه بلندی در جامعه برخوردارند پی‌آمدهای وخیم اجتماعی را به‌دنبال خواهد داشت.
این‌جاست که فردی مثل چامسکی را باید برحق دانست که ریاکاری را یکی از مصائب عمدۀ جوامع بشری می‌داند که منشاء بی‌عدالتی، نابرابری اجتماعی و جنگ می‌شود. دربسیاری از موارد ریاکاری در جامه‌های مبدل در جامعه ظاهر می‌شود و با ایجاد نفرت و بی‌اعتمادی به آحاد آن جامعه صدمه می‌زند. اگر ریاکاری ناشی از ترس باشد، درسطح جامعه تظاهر نمود پیدا می کند و درعمق آن احساس ناکامی و غمگینی بر زندگی درونی افراد سلطه می‌یابد.
حال چه باید کرد؟ آیا باید درجستجوی نظامی اعتقادی بود که چندان دشوار و سخت‌گیر نباشد و تساهل در آن به‌چشم بخورد و انطباق اعمال و باورها امکان‌پذیر باشد؟ آیا درنظام باورها باید سهمی را هم به امیال نفسانی و مادی اختصاص داد تا نیازی به ریا نباشد؟ آیا طرح این پرسش‌ها خود نوعی توجیه با رنگ‌آمیزی ریاکارانه نیست؟ به نظر می‌رسد مهم‌ترین معیاری که وجود دارد پیروی از حقیقت و واقعیت و اولویت و عینیت بخشیدن به آنهاست. به عبارت دیگر فرد باید نهایت سعی خود را به کار برد تا واقعیت، حقیقت و موازین اخلاقی را آن‌چنان که هستند و به‌طور عینی درک کند و دریابد. بنابراین فرد باید هر آن چه را که از لحاظ انسانی ممکن است انجام دهد تا ریاکاری را به حداقل برساند. به عبارت دیگر، چنان که پیشتر هم گفته شد، سعی کند تا جایی که می‌تواند اعمالش را با باورها و اعتقادات خود منطبق سازد، مگر آن که از لحاظ عینی دراین باورها نقصان و شکافی رخ داده باشد.
نوشته را با شعری از سعدی آغاز کردیم و با شعر دیگری از او به پایان می‌بریم. سعدی علی‌رغم انتقاد از ریا و ریاکاری بارها به خاطر اظهار نظر در مورد دروغ مصلحت آمیز مورد نکوهش قرار گرفته است، ولی خود او درهمان کتاب یعنی در گلستان می‌گوید: “شُکر این نعمت چگونه گذاری که بهتر از آنی که پندارندت.”
نیک باشی و بدت گوید خَلق بِه که بد باشی و نیکت بینند.

48:

بی‌گمان راجع به چشم و هم‌چشمی و حسادت زیاد شنیده ایم و در مواردی این حس را تجربه کرده‌ایم. شاید تجربه‌ی این حس و در عین حال ناشایست دانستن آن در ما احساس متضادی ایجاد کرده باشد که از یکسو حسادت را نپسندیم و از سوی دیگر با درجات متفاوت دچار آن باشیم.
از منظر روانشناسیک، حسادت بصورت کل ریشه در حس ناامنی و بقا دارد؛ اینکه نشود آنچه دیگران دارند – از قدرت مالی گرفته تا استعداد ذهنی و جسمی و غیره – بقای مرا تهدید کند یا اینکه پیشرفت و موفقیت مرا به چالش بکشد خود به حدکافی حس ناامنی و بالطبع حسادت را در نفر ایجاد میکند. درین میان نوع تربیه طفل و نوجوان و تفاوتهای فردی هر یک از انسانها نیز درینجا نقش دارند. به هر اندازه‌ای که والدین فرزندان خود را مطمین، با اعتماد‌به‌نفس، و در امور زندگی موفق تربیه کنند، بهمان اندازه حس حسادت و هم‌چشمی در آنها کمتر است، چون آنها در خود احساس امنیت کرده، به توانایی‌های خود باور داشته، و نیازی به رقابت‎های ناسالم نمی‌بینند. به عبارت دیگر، آنها به این باور ندارند که پیشرفت آنها در گرو پسرفت دیگران است! برعکس، آنها به این می اندیشند که انسانها در کنار یکدیگر به پیش می‌روند و موفقیت یک فرد در موفقیت فرد دیگر کمک‌کننده است. به این باور دارند که پیشرفت یک انسان دیگر به آنها صدمه نمیزند، بلکه سبب می‌شود از دانش و ثروت او یا استفاده کنند یا روشهای موثرتر زندگی کردن را بیاموزند. پس اهمیت تربیت کودک را هیچ زمانی از یاد نبرید!
نوشته‌ی زیر بر رفتارشناسی حسادت و راه‌های مقابله و محدودکردن آن می‌پردازد.
تستهای روانشناسی.سلامت روحی
حس ویرانگر زندگی حسادت هنگامی اتفاق می‌افتد که شما نسبت به آنچه که دیگری دارد و شما ندارید واکنش منفی نشان می‌دهید. این رفتار یک عادت ناسالم است که هر رابطه‌ای را بر هم می‌زند. اگر شما حسود هستید احتمالاً صدمات ناشی از آن را در زندگی خود تجربه کرده‌اید، اما در درون حسادت، ترس‌ها و انتظاراتی نهفته است که از بین بردن آنها سخت است، مگر این‌که شما برای غلبه بر آنها تلاش ثمربخشی انجام دهید.
ــ اولین گام در این راه آن است که ببینید چه چیزی باعث حسادت شما می‌شود. برخی موقعیت‌های خاص، تصاویر یا احتمالاتی را در ذهن شما ایجاد می‌کند که خیلی شما را می‌ترساند. باید ببینید این تصاویر یا احتمالاتی که در حین حسادت در ذهن شما ایجاد می‌شود، چیست؟ مثلا وقتی همسر شما با همکارش یا یک دوست صحبت می‌کند شاید شما از این‌که او با کسی که بهتر از شماست صحبت می‌کند احساس‌ ترس کنید. اگر دوست شما وقتش را با دیگران بگذراند شاید شما از این‌که دوستتان دیگری را به شما ترجیح ‌دهد و دیگر نخواهد وقتش را با شما بگذراند بترسید.
ــ وقتی شما احساس می‌کنید که حسادت کنترول شما را به دست گرفته، به روشی منفی عکس‌‌العمل نشان ندهید. طرف مقابل را متهم نکنید و سکوت نیز اختیار نکنید. در این حالت آنچه را که یک فرد کاملا قابل اطمینان، اگر به جای شما بود انجام می‌داد را انجام دهید، حتی اگر این کار برای تان مشکل بوده و شما احساس عصبانیت کند.
حسادت، هر نوع رابطه‌ای را خراب می‌کند، پس حسادت را در همان ابتدا شکسته و محدودش سازید. وقتی حس حسادت کاهش یافت، زمانی را صرف بحث کردن راجع به احساستان کنید و با ارتباطی عاری از خشم، آنچه را که بعدا باعث احساس حسادتتان می‌شود بیان کنید.
- به خاطر داشته باشید که حسادت یک پیشگویی شخصی است. وقتی شما حسادت می‌ورزید، به رفتار دیگری پاسخ نمی‌دهید، بلکه به آنچه که تصور می‌کنید رفتار دیگری به آن اشاره داشته پاسخ می‌دهید! به عبارت دیگر، شما به سناریویی در ذهنتان که شما را می‌ترساند، اما هنوز اتفاق نیفتاده و شاید هرگز هم روی ندهد عکس‌العمل نشان می‌دهید.
فرزند شما با بازی کردن با فردی دیگر ذاتا کار اشتباهی انجام نمی‌دهد، اما عکس‌العمل منفی شما نسبت به سناریویی که در ذهنتان خلق کرده‌اید (که مثلا دیگری بهتر یا مهم‌تر از شماست)‌ باعث می‌شود که شخص حالت دفاعی به خود بگیرد، زیرا شما او را متهم به انجام کار بدی کرده‌اید. هرچه طرف شما تدافعی‌تر عمل کند، شما بیشتر مشکوک شده و بیشتر حسادت می‌ورزید. این چرخه‌ای است که از بین بردن آن خیلی سخت است ( مگر اینکه برای رفع آن قدمی بردارید)

ــ اعتماد به نفس خود را تقویت کنید. حسادت معمولا محصول احساس عدم امنیت و اعتماد به نفس پایین است. بعضی از مواقع ترس شما ریشه در این دارد که فکر می کنید کسی را که دوست دارید شما را ترک خواهد کرد، یا ناشی از ترس از محرومیت از عشق یا توجه دیگران است. بنابراین، شما نیاز به یادگیری این مطلب دارید که در همه موارد رفتار دیگران و زندگی آنها عکس‌العملی در برابر شما نیست.
افراد دارای اعتماد به نفس بالا می‌دانند که حتی وقتی مورد تمسخر قرار می‌گیرند یا پذیرفته نمی‌شوند، این همیشه به خاطر این نیست که آنها طرد شده‌اند، چرا که در بعضی موارد اطرافیان کوته‌بین هستند. آنها می‌دانند که حتی اگر مرتکب اشتباه نیز شوند، این مساله از ارزششان نخواهد کاست. این فقط به آن معناست که آنها نیاز به یادگیری چیز جدیدی دارند.
ــ از مقایسه خود با دیگران پرهیز کنید. با خود صادق باشید. آیا کسی در دنیا وجود دارد که در زندگی فارغ‌ از هرگونه مشکلی باشد؟ شاید برخی از افراد زندگی راحت‌تری داشته باشند مثل ثروتمندان، اما زندگی آنها همواره کامل و بدون نقص نیست. حتی مشاهیر موفق نیز دارای شکست‌هایی در زندگی خود بوده اند؛ برخی از آنها با اعتیاد دست و پنجه نرم کرده‌‌اند، زندانی شده‌اند، شانس‌های مهمی را در زندگی از دست داده‌‌اند، یا دچار مشکلات عدیده دیگری شده‌اند.
برای تمرین هم که شده با کسانی‌که تصور می‌کنید همه چیز دارند دوست شوید. خواهید دید که آنها هم مشکلات زیادی در زندگی‌شان دارند. اما آنها زندگی خود را با نگرانی از این‌که کسی از راه خواهد رسید و خوشبختی و شادی آنها را خواهد گرفت سپری نکرده‌‌اند. زندگی آنها دور از حسادت بوده است. از آنها یاد بگیرید.
ــ سپری کردن درست زمان: اگر هنگامی‌که می‌بینید کسی که دوستش دارید زمانی را با دیگران سپری می‌کند با خود فکرکنید که چقدر زمان برای بودن با او لازم دارید. اگر مقدار زمانی که لازم دارید با فرزند، والدین، همسر یا دوستان خود بگذرانید را تخمین زده و بعد ببینید که آنها هیچ زمانی را با شما نمی‌گذرانند، حق دارید که حسادت کنید، اما اگر آنها زمان مناسبی را صرف بودن با شما می‌کنند ولی شما باز هم احساس می‌کنید که کافی نیست، این احساس سالمی نیست. سعی کنید با فعالیت‌های دیگر خود را مصروف ساخته و وقت خود را سپری کنید.
تستهای روانشناسی.سلامت روحی
ــ اعتماد کنید. اگر به سادگی دچار حسادت می‌شوید، احتمالا حس اعتماد شما به طرف مقابل از بین رفته است. بیشتر اوقات، اطمینان شما در گذشته خدشه‌دار شده و ترس از این‌که دوباره این اتفاق بیفتد باعث ترس شما شده است. در این زمان از خود بپرسید که شخص مورد نظر شما آیا قبلا حس اعتماد شما را از بین برده؟ اگر جواب منفی است پس نباید با او مثل متهم یا مجرم رفتار کنید؛ اما اگر جواب مثبت است، اکنون زمان بخشش است، در غیر این‌صورت حسادت روابط شما را نابود می‌کند. پس زمان بدهید تا مشکلات حل شود.
ــ مثبت باشید. حسادت رفتاری مبتنی بر ترس است. شما زمان زیادی را صرف نگرانی در مورد اتفاقات بدی می‌کنید که هنوز رخ نداده‌اند یا حتی هرگز اتفاق نخواهند افتاد. در این حالت شما احتمال روی دادن اتفاقات بد را افزایش می‌دهید. سعی کنید روی جنبه مثبت هر چیز تمرکز کنید. به‌خاطر آنچه دارید سپاسگزار باشید و به خاطر داشته باشید که اگر کسی کاری را برای صدمه‌زدن به شما انجام می‌دهد، کاری از شما برنمی‌آید. نق‌زدن، متهم کردن، تجسس و هر کاری از این دست، شما را از صدمه دیدن حفظ نخواهد کرد. اگر شما کسی را باور دارید به او کاملا اعتماد کنید، اما اگر به کسی اعتماد ندارید (ببینید مشکل در کجاست و در صورت لزوم) رابطه‌تان را با او قطع کنید، چرا که شما شایسته ارتباط بهتری هستید.
در بیشتر موارد افراد حسود، خودشان هم کاملا به حسادت خود واقفند و اولین سوالی که برایشان مطرح می‌شود این است که چگونه جلوی حسادت خود را بگیرند. جواب این است که اعتماد و اطمینان (یکی از اصلی ترین) عناصری است که می‌‌تواند جلوی حسادت را بگیرد.
آنچه که دانستن‌اش مهم است این است که هر کسی نظر به توان فردی خود می‌تواند جلوی حسادت خود را به درجات متفاوت بگیرد. اگر افراد تنها یک چیز را یاد بگیرند می‌توانند با حسادت خود مبارزه کنند. این نکته ساده‌ای است اما چیزی است که تقریبا هیچ کس تمایلی به انجام آن برای مبارزه با حسادت و ساختن یک زندگی خوب و روابط عالی ندارد. آن نکته این است: در مقابل حسودبودن خود مسوول باشید و خود را متعهد به برطرف شدن آن کنید. خیلی از افراد می‌گویند که تمایل به درمان حسادت دارند اما این فقط در حد حرف است و در عمل کاری برای حل آن نمی‌کنند.
بدون پذیرفتن مسوولیت این رفتار (یعنی حسادت)‌ و سعی در درمان آن نمی‌توان از شر حسادت خلاص شد. این کار مثل نمک ریختن روی یک زخم است که تا وقتی تصمیمی جدی نگیرید و کاری برای آن نکنید، هرگز درمان نمی‌شود. شاید دلیل این که افراد سعی در درمان حسادت خود نمی‌کنند این باشد که قضیه هنوز برایشان به قدر کافی بد نشده؛ برای بسیاری از مردم حسادت به قدر کافی به زندگی‌شان لطمه نزده که سعی در برطرف کردن آن داشته باشند.
تستهای روانشناسی.سلامت روحی
یک باور رایج دیگر بین مردم این است که انسان نمی‌تواند با حسادت خود مقابله کند. آنها تصور می‌کنند که حسادت جزیی از شخصیت آنهاست که راه‌حلی برای آن متصور نیست. البته دلایل متنوع دیگری هم برای عدم درمان حسادت وجود دارد مثل ترس از تغییر، تجربیات گذشته و غیره. حال اگر فرد پذیرفت که حسود است و قلبا تمایل به درمان آن داشت باید یک سلسله کارها را انجام دهد. فرد نیاز به ابزار و مهارت‌های خاصی برای غلبه بر حسادت دارد. یکی از این ابزارها یادگیری تشخیص این مطلب است که چه زمانی حسادت به سراغ شما می‌آید و چه کاری برای مهار آن باید انجام داد؟ افکار حسودانه، همان داستان‌های منفی است که در ذهن خود می‌سازیم. هرگاه این داستان‌ها به ذهن ما رسیدند باید سریعا از خود بپرسیم که این داستان حقیقی است یا تنها ساخته ذهن ماست؟ پاسخ به این پرسش به شما کمک می‌کند تا فرق بین واقعیت و خیال را تشخیص بدهید. در این حالت شما قادر به مبارزه با حسادت خواهید بود.
اما اگر حسادت غیرمنتظرانه و به یکباره به سراغ شما بیاید چه باید کرد؟ در این حالت یک نفس عمیق بکشید و به احساس خود اجازه دهید که بدون هیچ عکس‌العملی همان جا بماند. در این حالت شما می‌توانید بهتر فکر کرده و فرق بین افکار خیالپردازانه و واقعیت را تشخیص دهید. به هر حال بدانید حسادت یک حس ویرانگر است که زندگی شما را خراب می‌کند و روابطتان را به نابودی می‌کشاند. پس هر چه زودتر برای رفع آن اقدام کنید.

49:

اعتماد زمینه ساز پیوند میان انسان هاست که از نزدیک ترین نوع رابطه یعنی رابطه میان نوزاد و مادر آغاز می شود، سپس در خانواده شکل می گیرد، و آنگاه به جامعه تسری می یابد.
شکل گیری هرگونه رابطه ای بدون وجود اعتماد ناممکن است. بی تردید رشد بشریت و اکثر دستاوردهایی که داشته در سایه اعتماد تحقق یافته است. وجود اعتماد در دوستی، عشق، خانواده، سازمان ها، و جامعه ضروری است و نقشی مهم در سیاست و اقتصاد بازی می کند.
فقدان اعتماد در عرصه تجارت تمام مبادلات بازار را متوقف می کند و غیاب آن درنهادهای یک کشور ورهبران آن مشروعیت سیاسی حکومت را زیر سئوال می برد. اعتماد تضمین کننده هرگونه پیشرفت و موفقیت اقتصادی، اجتماعی و سیاسی است. درعرصه معادلات سیاسی بین المللی هم اعتماد نقش مهمی ایفاد می کند. همکاری ها و اتحادیه های بین المللی براین اساس شکل می گیرند و بی اعتمادی نقشی عمده در بروز تعارضات و کشمکش های بین المللی و جنگ ها دارد. تصور جهانی که درآن اعتماد وجود نداشته باشد یا از میان رفته باشد از لحاظ عملی ناممکن و از لحاظ نظری هولناک است.
درقلمرو اندیشه و درساحت فلسفه، اعتماد چندان مورد توجه قرار نگرفته و اغلب مفهوم آن مبهم و بیان نشده باقی مانده و یا با مفاهیم دیگر درهم آمیخته و خلط شده است. افلاطون، هابز، هیوم و کانت تا حدودی به آن پرداخته اند. کانت صداقت و قابل اعتماد بودن را در قلب نظریه اخلاقی خود درمورد چگونگی زیستن انسان جای می دهد.
از دیدگاه پژوهشگران معاصر در حوزه فلسفه بی اعتمادی و بدگمانی در جوامع کنونی روبه افزایش است و اعتماد در بسیاری از نهادهای مهم زندگی انسان ها روبه زوال است تا جایی که از بحران اعتماد سخن رانده می شود . نتیجه گیری غم انگیز این قبیل نظریه ها آن است که قابل اعتماد بودن انسان تقلیل یافته است.
از دیدگاه تکاملی، اعتماد به سازگاری و انطباق بشر کمک کرده و در بقای او موثر بوده است. بدون وجود اعتماد بشر نمی توانست دوره های گذار زیستی، اجتماعی و تاریخی و به طور کلی تکاملی خودرا سپری کند. در بسیاری از گونه های حیوانی نیز اعتماد یا چیزی شبیه به آن نقش مشابهی را ایفا کرده و به بقاء آن ها کمک می کند و درآن جا نیز درمیان واحد (یونیت) زیستی خانواده و گروه های متعلق به یک گونه به چشم می خورد.

ما هنوز چیز زیادی درمورد بیولوژی اعتماد نمی دانیم. البته از تأثیر هورمون اکسی توسین ( oxytocin ) درافزایش اعتماد سخن رانده شده است.اکسی توسین نوروپپتیدی( neuropeptide) است که درتعامل اجتماعی مثبت درمیان پستانداران و ایجاد دلبستگی و تعلق اجتماعی درآن ها نقش بازی می کند. تحقیقات نشان می دهند که مصرف این ماده درانسان نیز موجب افزایش اعتماد می شود و درنتیجه بهره مندی های حاصل از تعاملات اجتماعی را افزایش می دهد.
جالب است که تأثیر اکسی توسین بر اعتماد ناشی از افزایش کلی و نیز اختصاصی قابلیت افراد برای خطر کردن و ریسک پذیری (خطر پذیری) نیست، بلکه به طور اختصاصی تمایل به پذیرش ریسک های مربوط به تعاملات اجتماعی را ارتقاء می بخشد. این تحقیقات درکنار پژوهش های دیگری که برحیوانات انجام شده، نشان دهنده نقش اساس اکسی توسین به عنوان یک عامل بیولوژیک در بروز رفتارهای معطوف به رویکردهای موافق با اجتماع در انسان و سایر گونه های جانوری است.
اعتماد در زندگی فردی و اجتماعی افراد سه نقش عمده را ایفاء می کند . اولاً زندگی را پیش بینی پذیر می سازد. ثانیاً به وجود آورنده یک احساس تعلق اشتراکی یا گروهی است. ثالثاً کارکردن افراد با یک دیگر را سهل و امکان پذیر می کند.
تستهای روانشناسی.سلامت روحی
در روان شناسی اجتماعی، اعتماد به مثابه یک مفهوم در سه سطح عمل می کند که عبارتند از:
۱- اعتماد به یک شخص خاص (اعتماد رابطه ای)
۲- اعتماد به دیگران و مردم درکل (اعتماد کلی یا عمومی)
۳- اعتماد به سیستم های انتزاعی (مانند اینترنت)
برخی از محققین اعتماد را دارای دو مولفه عمده دانسته اند؛ یکی مولفه نگرشی-احساسی که جنبه کلی دارد و دیگری مولفه موقعیتی شناختی که معطوف به موقعیت است و جنبه اختصاصی دارد. بنابراین اعتماد متضمن ابعاد احساسی (عاطفی) و شناختی (عقلی) است.

بعد احساسی کلی با ساختار و خصوصیات احساسی شخص مرتبط است که منطبق با مبانی ژنتیک و سرشتی و تجربیات رابطه ای قبلی او شکل می گیرد.
در بعد شناختی موقعیتی یا وضعیتی پنج عامل تعیین کننده دخیل اند که عبارتند از :
ارتباط (communication) ، ریسک، اعتبار پذیری وعده ها، ارزیابی اجتماعی و اعتماد عمومی. به هریک از این عوامل در ارتباط با رویدادهای گذشته، حال و آینده نگریسته می شود و براین اساس احتمال بروز اعتماد یا افزایش آن تعیین می شود.
درنوشتارهای مربوط به اعتماد توجه زیادی به ریسک یا خطر پذیری مبذول شده است. اعتماد به دیگری همیشه متضمن آسیب پذیری در برابر اوست و درنتیجه ملازم با ریسک و خطر پذیری خواهد بود. دربسیاری از روابط شخصی و کاری ما به این ریسک تن در می دهیم زیرا زندگی بدون آن امکان پذیر نیست.

در یک رابطه دو نفره برای شکل گیری صمیمیت باید به ریسک و پی آمدهای احتمالی منفی رابطه تن داد وگرنه رابطه شکل نمی گیرد. اگر کسی وارد این موقعیت آسیب پذیر شد و نتیجه منفی بود یا به کلی از دیگری سلب اعتماد می کند یا در آینده اعتماد کمتری به او خواهد داشت. و حتا شاید این بی اعتمادی را به دیگران نیز تعمیم دهد.
بنابراین هرچند اعتماد در روابط اجتماعی ضروری و اجتناب ناپذیر است ولی همیشه همراه میزانی از تردید و ریسک یا خطر پذیری است. به عبارت دیگر رفتارهای ریسک پذیر و خطر طلبانه که به نوعی زمینه ساز پیشرفت و موفقیت انسان بوده اند همیشه توسط اعتماد میسر و همراهی می شوند.
اعتماد به دیگری نشان دهنده باور به صداقت، شایستگی و نیکی اوست. البته می توان به جای نیکی از نوعی تشابه ارزشی یا اخلاقی نیز سخن راند. خدشه دار شدن هریک از این ارکان اعتماد را متزلزل یا نابود می کند. البته همیشه ضعف در شایستگی و قابلیت آسان تربخشیده می شود تا این که درصداقت یا نیکخواهی فرد مورد اعتماد تردید به وجود آمده باشد.

دروغگویی همیشه ناپسند شمرده شده و درسطح فردی یا اجتماعی همچون موریانه ای ویرانگر عمل کرده است. به هر حال اعتماد چه مبتنی بر یک انتخاب اخلاقی باشد، چه برخوردی تجربی تلقی شود و چه براساس استدلال عقلانی شکل بگیرد سه نقش عمده را ایفا می کند :
۱- استقرار اعتماد میدان را برای بروز اعمالی آماده می کند که بدون آن امکان پذیر نیستند.
۲- فرض برآن است که فرد مورد اعتماد ، معتمد و موثق است هرقدر میزان وثوق و اعتماد بالاتر باشد آسودگی ذهنی بیشتر و هرچه کمتر باشد قرین تشویش ذهنی خواهد بود.
۳- اعتماد عملی است که با انتقال اختیاری و ارادی منابع ( جسمی، مالی، فکری و زمانی) به فرد مورد اعتماد همراه است درحالی که از طرف او تعهد واقعی وجود ندارد.
درقلمرو روان شناسی، زندگی با اعتماد آغاز می شود که بستر مهرورزی و موجبات رشد و انسجام آن را فراهم می آورد. در روان شناسی اعتماد یعنی باور و اتکاء به کسی که بر اساس آن چه از او انتظار می رود عمل می کند. اعتماد در رابطه مادر و نوزاد شکل می گیرد و در محیط خانواده امکان رشد پیدا می کند.
روانشناس مشهور اریک اریکسون اعتماد را مبنای اساسی هرگونه رابطه شخصی می داند و شکل گیری و رشد اعتماد را یکی از عوامل اصلی در انطباق و سازگاری و ایجاد شخصیت سالم به شمار می آورد. به عقیده او شکل گیری اعتماد بنیادی ( basic trust ) نخستین مرحله رشد روانی – اجتماعی است که در ۲ سال اول زندگی رخ می دهد و چگونگی شکل گیری یا عدم شکل گیری آن نخستین بحران موجود در رشد انسانی است. از نظر او در تقابل میان اعتماد و بی اعتمادی ( mistrust) است که دنیای بعدی نوزاد ساخته می شود. درصورتی که نیازهای نوزاد تأمین گردد محیط و دنیا برای او امن و قابل اعتماد خواهد بود و احساس ایمنی، اعتماد وخوش بینی در او تثبیت می شود. اما اگر نوزاد درگذار از این مرحله شکست بخورد و نیازهای او تأمین نشوند نا ایمنی و بی اعتمادی در او شکل می گیرد و برای همیشه نامطمئن و بیمناک باقی خواهد ماند وحتی اصل بقای او نیز مورد تهدید قرار می گیرد.
اعتماد اولیه مورد نظر اریکسون برای رشد و شکل گیری سایر وجوه شخصیت نیز لازم و ضروری است زیرا رشد اجتماعی بعدی را آغاز و تأمین می کند و در عبور از بحران های رشدی بعدی کمک کننده است.
اصولاً کسانی که سطح اعتماد درآن ها پائین است ویا دستخوش بی اعتمادی هستند نسبت به افرادی که از اعتماد بالاتر بهره مند اند استرس بیشتری را تجربه می کنند و از تشویش جسمانی و احساسی بیشتری رنج می برند. همچنین بی اعتمادی در سطح بسیار بالا نوعی آسیب شناسی روانی را رقم می زند که به عنوان نمونه در شخصیت ها و اختلالات پارانوئیدی (paranoid) دیده می شود که مداخله درمانی را طلب می کند.
نقش اعتماد در روابط شخصی

چنان که گفتیم اعتماد از ارکان ضروری شکل گیری هرگونه رابطه ای است. اگر بخواهیم رابطه ای تداوم یابد باید به گونه ای قابل اعتماد عمل کنیم یا رفتاری قابل اعتماد داشته باشیم. این حکم روابط دونفره، فامیلی، ازدواج و هرگونه رابطه بینا فردی (interpersonal) را در بر می گیرد. بنابراین نباید اعتماد را تنها یک رویداد روان شناختی در درون فرد دانست، بلکه باید آن را به عنوان یک واقعیت اجتماعی سیستمیک تلقی کرد.
در حقیقت اعتماد بینا فردی (interpersonal trust) فرایندی است که نشان دهنده باور به ارتباطات اجتماعی و زمینه ساز عملکرد اجتماعی است. دراعتماد بین فردی انتظار از یک فرد یا گروه برای تحقق وعده هایی که داده می شود یا عمل به آن وعده ها مورد نظر است و این مفهوم کاربرد وسیعی در انواع رابطه ها از دوستی و ازدواج گرفته تا رابطه میان درمانگر و مراجع، کارهای تیمی و گروهی و نیز اعتماد عمومی و سیاسی دارد.
نقش اعتماد در روابط اجتماعی تستهای روانشناسی.سلامت روحی

بدیهی است در مواردی که با تضعیف یا کاهش اعتماد در روابط بین فردی روبرو هستیم، مهم ترین هدف انواع درمان ها و مشاوره ها بازیابی و بازسازی اعتماد از دست رفته است. درعرصه اجتماع اعتماد همچون قلب نظم اجتماعی ( social order ) عمل می کند و نبض اجتماع با اعتماد می تپد. اعتماد از ژرف ترین عوامل تنظیم کننده نظم اجتماعی است که خود محور تمام پویش های اجتماعی محسوب می شود و اگر از مبانی اساسی خود فاصله گیرد یا با آن بیگانه شود محکوم به زوال خواهد بود. به عبارت دیگر زوال اعتماد نهایتاً به زوال نظم اجتماعی و فروپاشی آن می انجامد.
میتوان گفت اعتماد در یک نظام اجتماعی یا سیاسی جایی وجود دارد که اعضاء آن نظام و مجموعه های دیگر در انطباق و سازگاری با هم عمل کنند و انتظارات هریک جامه عمل بپوشند و تحقق انتظارات احساس ایمنی را تضمین کند و در نتیجه تصور آینده این همراه با امید و احساس ایمنی امکان پذیر باشد.
متأسفانه هنگامی که بی اعتمادی در جامعه به صورت اپیدمی و همه گیر وجود داشته باشد، علاوه بر تظاهرات مستقیم به صورت رفتارهای مبدل دیگر مانند دروغگویی و ریا کاری نیز بیان و ظاهر می شود. در اپیدمی بی اعتمادی حتی دیگر نهادهای سنتی جامعه که براساس موازین سنتی اخلاقی، مذهبی ویا عرفی شکل گرفته اند ودر بعضی ساحت ها می توانند تغذیه کننده اعتماد باشند کارآیی خود را از دست می دهند و فلج می شوند وهولناک آن که وقتی اعتماد از میان رفت معمولاً دیگر بازگشتی وجود ندارد همان طور که برای مرده نیز بازگشتی متصور نیست .

تمام روابط اجتماعی در نهایت وابسته به نوعی وفاداری دو جانبه هستند که در اعتماد تبلور می یابد. اعتماد پیش شرط کارآیی، انسجام و ثبات اجتماعی است و در برابر آن ضد اعتماد (antitrust) زمینه ساز بروز ترس، نا ایمنی، اغتشاش و فروپاشی اجتماعی خواهد شد. اعتماد برای تشکیل گروهه های استوار، پایدار و همبسته وانسجام آنها حتی از احساس الزام اخلاقی نیز مهم تراست .
برخی از جامعه شناسان و روان شناسان اجتماعی اعتماد را به عنوان محور نظریه پردازی اجتماعی در باب جوامع معاصر به کار برده اند و آن را یک واقعیت اجتماعی چند وجهی تقلیل ناپذیر می دانند که با مباحثی مانند قدرت، منطق و محدودیت های اعتماد گره می خورد. پژوهش های روان شناسی اجتماعی نشان می دهند که اعتماد بالا رفتارهای همکاری خود آگاهانه را به شکل تبادل اطلاعاتی مستقیم و همکاری بالا می برد. بنابراین اعتماد با نفوذ اجتماعی هم رابطه مستقیم دارد زیرا نفوذ بر فرد و ترغیب او هنگامی که اعتماد در کار باشد آسان تر است والا آب در هاون کوبیدن خواهد بود.
نقش اعتماد در مدیریت

اعتماد در عملکرد سازمان ها نقش انکار ناپذیری دارد. از آن جا که اعتماد در قلب فرایند های گروهی است نقش مهمی در شکل گیری و افزایش کارآیی سازمانی دارد. در بافت سازمانی اعتماد نقش مثبتی در رفتارها، ادراکات و عملکرد افراد دارد. یک محیط سازمان یافته و برخوردار از نظم منجر به افزایش اعتماد فرد می شود که به نوبه خود همکاری و عملکرد را ارتقاء می بخشد. اگر دریک سازمان اعتماد فیمابین اعضاء وجود نداشته باشد کارآیی و انجام پروژه ها با اشکال روبرو خواهد شد، زیرا افرادی که در روابط مبتنی بر میزان بالای اعتماد اجتماعی قرار دارند قابلیت تبادل باز اطلاعات بیشتری دارند و درعمل نیکخواهی و توجه بیشتری نشان می دهند. ایجاد کارگاه هایی که به منظورافزایش اعتماد در میان افراد سازمان ها تشکیل می شوند مدت هاست که کارآیی خود را نشان داده اند.
اهمیت اعتماد در عرصه اقتصاد تستهای روانشناسی.سلامت روحی


درعرصه اقتصاد نیز اعتماد در سطح فردی ودر سطح جوامع بررسی می شود و به کمک مدل های ریاضی در سطح جوامع محیط هایی شناسایی می شوند که درآن ها اعتماد افزایش یا کاهش می یابد.
اعتماد در اقتصاد بخشی از سرمایه اجتماعی محسوب می شود وبرخی مطالعات دراین باب نشان می دهد که اعتماد نسبت به هموطنان در برزیل ۲ ودرنروژ۶۵ درصد است. سه عامل در تنوع سطوح اعتماد موثرند: محیط اقتصادی (درآمد و توزیع آن)، محیط قانونی (نهادهای حقوقی و مدنی که از قراردادها حمایت می کنند) و محیط اجتماعی (شباهت ها و تفاوت های اجتماعی).
مطالعات نشان می دهند که این سه عامل مسئول ۷۵ درصد تنوعات موجود در سطح اعتماد درمیان کشورهای گوناگون هستند. همچنین اعتماد یکی از مهمترین عنوامل پیش بینی کننده افزایش یا کاهش درآمد سرانه است. اعتماد به منزله تسهیل کننده ای عمل می کند که هزینه اقتصادی سرمایه گذاری ها را کاهش می دهد، کسب و کارهای جدید را شکل می دهد و بیکاری را کاهش و اشتغال را افزایش می بخشد.
اگر سطح اعتماد اجتماعی و عمومی پائین باشد افزایش درآمدها به وقوع نخواهد پیوست. بر اساس مطالعات کشورهایی که سطح اعتماد آن ها زیر ۳۰ درصد باشد با تله فقر ( poverty trap ) روبرو خواهند بود.
منبع: روزنامه اعتماد
نگارش: داکتر معتمدی
نشر شده در وبسایت روان آنلاین با حذف یک پاراگراف در ارتباط با افزایش روزافزون استفاده از کامره های امنیتی در غرب

50:

تستهای روانشناسی.سلامت روحیبدون داشتن شناخت شخصی و گسترده و گاه محرمانه نمی‌توان از دوستی صمیمانه سخن راند.

توجه به طبیعت صمیمیت یا دوستی صمیمانه میان زن و مرد نخستین نکته‌ی مهم در رابطه آنهاست. یک رابطه مبتنی بر صمیمیت با دیگر روابط بر اساس شش عامل با اهمیت تفاوت می‌یابد. این عوامل عبارتند از شناخت، توجه، وابستگی دوطرفه، تقابل، اعتماد و تعهد.
بدون داشتن شناخت شخصی و گسترده و گاه محرمانه نمی‌توان از دوستی صمیمانه سخن راند. اطلاعاتی که طرفین در مورد تاریخچه‌ی زندگی و سلیقه‌های شخصی به هم می‌دهند و بسیاری از موضوعات خصوصی که با هم در میان می‌گذارند، شناخت دوطرفه از یکدیگر را تکمیل کرده و عمق بیشتری می‌بخشند.
نزدیکی و صمیمت همچنین موجب می‌شود که طرفین برای یکدیگر اهمیت داشته باشند، دلسوزی به خرج دهند، به هم توجه کنند، و احساس همدلی بیشتری نسبت به یکدیگر نشان دهند. رابطه‌ی صمیمانه و دوستانه موجب می‌شود که زندگی دو نفر با هم آمیخته شود و اعمال هریک بر دیگری تاثیر گذارد. وابستگی دوجانبه به این ترتیب شکل می‌گیرد و نشان دهنده تاثیر دوجانبه طرفین بر هم و نیازی است که به یکدیگر دارند. این دلبستگی نیرومند، متنوع و اغلب دارای تداوم است و رفتارهای طرفین را شکل می‌دهد.
عامل بعدی سازنده‌ی صمیمیت یعنی تقابل به دنبال وابستگی دوجانبه شکل می‌گیرد. از اینجا به بعد طرفین یکدیگر را نه به صورت افراد مجزا بلکه به صورت یک زوج می‌بینند که خواسته‌ها و آمال مشترکی دارند و از درهم آمیختگی زندگی‌های هم باخبرند. در حقیقت در این مقطع است که «من»های مجزای طرفین تبدیل به یک «ما»ی مشترک می‌شود و برای نخستین بار از «زندگی ما، آینده‌ی ما، رابطه‌ی ما، خانه‌ی ما و…» سخن به میان می‌آید.

این تبدیل «من»ها به یک «ما»ی مشترک یک نقطه عطف بااهمیت در تاریخ رابطه‌ی صمیمانه یا دوستی و عشق به شمار می‌آید. اعتماد عامل استحکام بخش بعدی یک رابطه صمیمی است. بدون اعتماد صحبت از عشق، دوستی و هرگونه همکاری یا تقابل درازمدت یک رابطه دوطرفه یا ازدواج غیرقابل تصور است. معمولا اعتماد زمینه ساز بروز و حضور عدالت و احساس برابری در رابطه است و فقدان آن موجب زوال تقابل و احساس نزدیکی و رشد بی‌اعتمادی می‌شود که مانند موریانه رابطه را از درون تخریب کرده یا از هم می‌پاشد.
و بالاخره آخرین عامل سازنده‌ی یک رابطه صمیمی، احساس تعهد و پایبندی به طرف مقابل است. زوجین متعهد می‌شوند که رابطه خود را تداوم بخشند و وقت کوشش و انرژی لازم برای تحقق این تداوم را تامین کنند و به اصل این رابطه وفادار باشند. فقدان تعهد، رابطه را از محتوای واقعی خود تهی کرده و مانع از بروز احساس مسئولیت در یک رابطه مشترک می‌شود که نه تنها برای صحت رابطه ضروری است، بلکه عاملی است که براساس آن می‌توان شخصیت هریک از طرفین را ارزیابی کرد.

باید توجه داشت هنگامی که وارد قلمرو روابط نزدیک و صمیمانه از قبیل رابطه میان زن و مرد می‌شویم، کیفیت بر کمیت ارجحیت دارد. لذا وجود صمیمیت در یک رابطه نزدیک و ارضای نیاز به احساس تعلق، انگیزه برای برقراری روابط دیگر را کاهش داده و دوام رابطه موجود را بیشتر می‌کند.
تمام عوامل قوام‌بخش رابطه نزدیک میان زوجین و ازدواج در یک بستر فرهنگی مشخص صورت می‌گیرد که متغیرهای آن در کیفیت و چگونگی آن رابطه موثر هستند. هنجارها (نورم‌ها)ی فرهنگی در جوامع مختلف تفاوت دارند و در هریک از این جوامع نیز تغییر می‌یابند. مثلا در ایالات متحده امریکا تعداد افرادی که ازدواج می‌کنند کاهش یافته است و از سوی دیگر زمان دوره قبل از ازدواج افزایش یافته است. همچنین تقریبا نصف ازدواج‌ها به طلاق منتهی می‌شوند. نتیجه این تغییرات آن است که امروزه تقریبا اکثر نوجوانان و کودکان امریکایی در خانه هایی زندگی می‌کنند که در آن تنها یک والد (مادر یا پدر) حضور دارد. از سوی دیگر رشد اقتصادی، اجتماعی، افزایش فردگرایی و تکنولوژی مدرن نیز تاثیرات خاص خود را بر استحکام و دوام ازدواج گذاشته است.

در جوامعی که نسبت زنان در دسترس برای ازدواج زیادتر باشد رفتارهای سنتی و محافظه کارانه در رابطه با ارتباط زن و مرد کاهش یافته و سست‌تر می‌شود و برعکس. تجربیات قبلی افراد در رابطه با اشخاص مهم زندگی عامل دیگر شکل گیری نوع روابط بعدی است. تعاملات کودکان در هنگام کودکی با والدین (پدر و مادر یا جانشین آنها) موجب می‌شود که سبک‌های متفاوت دلبستگی یا تعلق خاطر به وجود آید.

تستهای روانشناسی.سلامت روحیوالدین مسوولیت‌پذیر به فرزندان خود توجه کرده و امنیت و آرامش را در رابطه به وجود می‌آورند

کسی که در دوران نوزادی و کودکی از مادر و پدری پذیرا، مهربان، مسئول و مراقب برخوردار است و در این رابطه در دوران کودکی احساس امنیت می‌کند، در روابط بعدی نیز با احساس امنیت درونی وارد رابطه می‌شود. سبک تعلق خاطر یا دلبستگی این فرد سبک ایمن خوانده می‌شود. این افراد در رابطه با دیگران شادند و از توانایی اعتماد کردن برخوردارند و می‌توانند به دیگران تکیه کنند. متقابلا دیگران نیز در رابطه با آنان چنین ویژگی‌های را لمس می‌کنند.
و برعکس کسی که از نعمت وجود مادر یا پدری مهربان، مراقب، دلسوز و دارای احساس مسئولیت برخوردار نبوده و مثلا مادری فاقد ثبات احساسی و نامطمئن و بیمناک داشته، سبک دلبستگی یا تعلق خاطر مضطرب یا دوسویه از لحاظ احساسی را اتخاذ می‌کند. دو سویه بدین معنا که هم دلش می‌خواهد به والدین نزدیک باشد ولی عین زمان اضطراب و ترس دارد و می‌خواهد از آنها دوری کند.
سومین سبک دلبستگی یا تعلق خاطر، سبک اجتنابی (پرهیزی) است. کسانی که در دوران نوزادی یا کودکی توجه لازم به آنها مبذول نشده یا با اکراه ارائه شده و مادرانی طردکننده و دشمن‌خو و پرخاشگر داشته اند، انتظار وقوع احساس یا چیزی خوب و خوشایند در رابطه با دیگران را ندارند. لذا از بقیه فاصله می‌گیرند. اینها در روابط بعدی اغلب سوءظن و شک دارند و نسبت به دیگران خشمگین می‌شوند و نمی‌توانند به آسانی به آنان اعتماد کنند.

در پایان باید اشاره کرد که رابطه میان دو نفر مانند گیاهی است که احتیاج به توجه و مراقبت دارد. تنها وجود یک رابطه خوب در ابتدای دوستی یا ازدواج بقای همیشگی آن را تضمین نمی‌کند. طرفین باید نگاهی پویا به رابطه فیمابین داشته باشند و رابطه را به مثابه یک هستی ارگانیک در نظر بگیرند که باید دائما از آن مراقبت و بر روی آن کار آگاهانه صورت گیرد. همان طور که یک گیاه/نبات اگر از نور، آب و تغذیه و رسیدگی محروم بماند خشک می‎‌شود و می‌پوسد، رابطه نیز به کوشش آگاهانه طرفین و احساس مسئولیت آنان نیاز دارد تا زنده بماند، رشد کند، و تداوم یابد. رابطه نیز مانند یک موجود زنده مراحل رشد مختلفی را سپری می‌کند که نوع برخورد با آن در هر دوره و مرحله‌ی با مرحله قبلی متفاوت است و عدم توجه به ظرافت برخورد با عناصر سازنده و پویای آن و غفلت از انجام فعالیت‌های لازم برای تداوم آن موجب نابسامانی و یا خاتمه یافتن آن می‌شود.

51:

گروه تحقیقاتی پوهنتون میزوری می‌گوید باور دینی و معنوی مردان و زنان را در مقابله با مریضی‌های مزمن کمک می‌کند.
تستهای روانشناسی.سلامت روحیحضور در گروه‌های معنوی حسِ دلبستگی و پشتیبانی را تقویت کرده و موجب بهبود صحت روانی می‌شود

افرادی که به دین و معنویات پایبند هستند نسبت به افراد غیردینی/غیرمعنوی از صحت جسمی و روانی بهتری برخورداراند. برای درک بهتر این مسئله و فهمیدن این‌که چگونه می‌توان از دین/معنویت برای مقابله با مشکلات عمده‌ی صحی کمک گرفت، محققین در پوهنتون میزوری اخیرا کوشش کردند تا دریابند کدام جنبه‌های دین، و برای کدام افراد، بیش از همه مفید اند. نتایج بررسی‌های روانشناسان این پوهنتون نشان می‌دهند که حمایت‌های دینی و معنویات به بهبود صحت هم در زنان و هم در مردانی که دچار مریضی‌ها/ناجوری‌های مزمن اند کمک می‌کند.
استفنی راید-آرنت، استادیار روانشناسی صحت در دانشکده/پوهنځی روانشناسی این پوهنتون می‌گوید: “یافته‌های ما این نظر را تقویه می‌کنند که معنویت و باورهای دینی می‌توانند اثرات منفی امراض مزمن را کاهش دهند. ما می‌دانیم که راه‌های زیادی برای مقابله با شرایط استرس‌زایی چون دچاربودن به امراض مزمن وجود دارند. اشتراک در مراسم دینی و فعالیت‌های معنوی یک راهکار/استراتیژی موثر برای مقابله با این شرایط بوده می‌تواند.”
حمایت‌های دینی و معنوی شامل همدلی از طرف دیگر اعضای گروه دینی، تقویه‌ی روحی مثلا از طریق مشاوره‌ی دینی و احساس بخشایش، و دعا شدن به‌وسیله پیشوایان دینی و مشاوران دینی در شفاخانه‌هاست. نتایجی که توسط تیم تحقیقاتی مرکز “دین و پیشه وران” [۱] به تالیف استفنی راید-آرنت منتشر شده نشان می‌دهند که برخورداری از پشتیبانی دینی با صحت روانی بهتر برای زنان و صحت روانی و جسمی بهتر برای مردان همراه است.
بریک جانستون، استاد روانشناسی صحت و یکی از مولفین می‌گوید: “هر دو جنس (زن و مرد) از حمایت اجتماعی دیگر اعضای گروه – به این شکل که بتوانند از آنها انتظار کمک داشته و یا به آنها اتکاء کنند – و از دخیل بودن در موسسات دینی سود/مفاد می‌برند.”
وی می‌افزاید: “تشویق افراد برای بدست آوردن حمایت‌های معنوی و دینی می‌تواند منجر به افزایش توانایی آنها برای مقابله با استرس و اعراض جسمی/فیزیکی حاصل از امراض گردد. داکترها و دیگر کارکنان طبی می‌توانند از مریضان بخواهند تا ازاین ناحیه استفاده ببرند، زیرا اشتراک در گروه‌های دینی برای افراد به معنی حمایت عاطفی، کمک مالی و فرصتی برای اجتماعی‌تر شدن می‌باشد.”
در این تحقیق نقش جنسیت در چگونگی به کارگیری منابع دینی/معنوی برای مقابله با عوارض امراض مزمن و معیوبیت‌های همچون آسیب دید‌گی حرام مغز (نخاع شوکی)، ضربه مغزی، سکته و سرطان بررسی شد. محققین برای این منظور از روش‌های برای تعیین میزان دینی/معنوی بودن افراد و معلوم نمودن برداشت هر فرد از صحت روانی و فیزیکی خودش کار گرفتند. نتیجه این بود که کدام تفاوتی در روایت زنان و مردان از میزان فعالیت‌های دینی و معنوی شان، و نیز از میزان حمایتی که از گروه‌های دینی خود دریافت می‌کردند، دیده نشد.
این نتیجه برخلاف نتایج بررسی‌های است که در گذشته انجام شده و نشان می‌دهند که زنان احتمالا معنوی‌تر بوده و یا بیش از مردان در امور دینی سهم می‌گیرند. بریک جانستون می‌گوید: “گرچه زنان بالعموم بیش از مردان دینی هستند، تحقیق ما نشان داد که هر دو جنس وقتی که به امراض شدید و یا معیوبیت دچار می‌شوند، اتکاء شان به دین و معنویت نیز بیشتر می‌گردد.”
این بررسی نشان می‌دهد که برای زنان سلامت روانی همراه است با فعالیت‌های معنوی روزمره، احساس بخشایش و مقابله با شرایط سخت به کمک معنویت. در زنان، اعتقاد به یک قدرت فرازمینی مهربان، کمک کننده و بخشاینده باعث ایجاد توانایی ذهنی برای مقابله با شرایط وخیم و مزمن می‌گردد. در مردان، حمایت دینی – احساس کمک، حمایت و راحتی که از دیگر اعضای گروه به فرد منتقل می شود – و احساس صحت بهتر با هم پیوند دارند.
آقای جانستون رئیس برنامه “معنویت و تحقیقات صحی” پوهنتون میزوری است. او تا به حال چندین تحقیق در رابطه با پیوند بین دین، معنویت و صحت انجام داده است. تحقیقات وی به خصوص در مورد کسانی است که از امراض مزمن و زمین‌گیرکننده رنج می‌برند. افراد مورد بررسی وی از ادیان گوناگون هستند.
برای دریافت متن گزارش به زبان انگلیسی به این پیوند بروید: Religious, Spiritual Support Benefits Men And Women Facing Chronic Illness, MU Study Finds

52:

چرا چشم شما می پرد؟

تستهای روانشناسی.سلامت روحی پریدن پلک چشم، اسپاسم ها (گرفتگی عضلات) و گاهی پلک زدن ها، تکراری و غیر قابل کنترل هستند که معمولا در پلک بالایی رخ می دهد.


این انقباضات (blepharospasm) معمولا بر عضلات هر دو چشم تاثیر می گذارند. اگر شما دچار این حالت باشید، ممکن است یک حرکت غیر ارادی را که هر چند ثانیه، یک تا دو دقیقه طول می کشد و یا عود می کند تجربه کنید.
اکثر مردم دچار انقباضات جزئی پلک چشم در طول زندگی خود می شوند. علل آن عبارتند از:
- خستگی
- استرس
- کافئین (مثل قهوه)
شکل جزئی پریدن پلک، بی ضرر و بدون درد است. این حالت معمولا خود به خود از بین می رود. اما می تواند آزاردهنده هم باشد، به ویژه در شرایطی که اسپاسم (انقباض عضلانی) به اندازه کافی قوی باشد و پلک ها را به طور کامل ببندد.
در برخی موارد، انقباض پلک مدت طولانی ادامه دارد. برخی افراد، اسپاسم های مکرر در طول روز را تجربه می کنند. علائم می توانند روزها، هفته ها یا حتی ماه ها بعد دوباره برگردند. این حالت می تواند استرس های روحی زیادی ایجاد کند و با زندگی فرد تداخل داشته باشد.
در جدی ترین شکل، انقباض پلک می تواند مزمن شود. این حالت می تواند باعث چشمک زدن مداوم و دوبینی شود. اگر منجر به شرایطی شود که در آن باز نگه داشتن چشم فرد مشکل باشد، می تواند باعث اختلال دید شدید شود.
گاهی اوقات، انقباضات و زنش پلک می تواند نشانه ای از مشکلات دیگر چشم باشد، از قبیل:
- بلفاریت (التهاب پلک)
- خشکی چشم
- حساسیت به نور
- ناخنک چشم
بندرت می تواند نشانه ای از یک اختلال مغزی یا عصبی باشد، مانند:
- فلج بل
- دیستونی
- بیماری پارکینسون
- تیک عصبی
زنش و انقباض پلک همچنین می تواند عارضه برخی داروها باشد. رایج ترین داروهای مطرح در این مورد، داروهای مورد استفاده در درمان جنون و صرع می باشند.
انواع انقباض پلک
سه نوع متداول از زنش و انقباض پلک وجود دارد:
1- زنش پلک جزئی
2- انقباض پلک (blepharospasm) خوش خیم
3- اسپاسم نیمه صورت
1- زنش پلک جزئی اغلب در ارتباط با عوامل زندگی ایجاد می شود، مانند:
- خستگی
- استرس
- کمبود خواب
- استفاده از الکل، تنباکو و یا کافئین
این حالت هم چنین می تواند به دلیل تحریک سطح چشم (قرنیه) یا غشاهای پوشاننده پلک (ملتحمه) ایجاد شود. گاهی اوقات علت زنش پلک جزئی ناشناخته باقی می ماند که تقریبا در همه موارد، بی ضرر و بدون درد است.
2- انقباض پلک خوش خیم معمولا در اواسط تا اواخر دوران بزرگسالی ایجاد می شود و به تدریج توسعه می یابد. این حالت در زنان دو برابر مردان است.
به طور معمول، انقباض پلک خوش خیم با تحریک بیش از حد چشم یا چشمک زدن مکرر شروع می شود و عوامل زیر می توانند آغازگر آن باشند:
- خستگی
- استرس
- عوامل محرک مانند نور، باد و یا آلودگی هوا
به تدریج که وضعیت بدتر می شود، ممکن است منجر به افزایش حساسیت نسبت به نور، تاری دید و انقباض عضلات صورت شود. در موارد شدید، اسپاسم می تواند آن قدر شدید باشد که پلک را تا چند ساعت بسته نگه دارد.
محققان بر این باورند که این بیماری ممکن است ترکیبی از عوامل محیطی و ژنتیکی باشد. با وجودی که این بیماری معمولا به صورت تصادفی رخ می دهد، گاهی در خانواده ها به صورت ارثی تکرار می شود.
3- اسپاسم نیمه صورت بسیار نادر است و باعث درگیری عضلات دیگری غیر از عضلات پلک می شود. این حالت معمولا شامل عضلات اطراف دهان نیز می شود. بر خلاف انواع دیگر زنش و انقباض پلک، معمولا تنها یک طرف صورت را درگیر می کند.
در اغلب موارد، اسپاسم نیمه صورت ناشی از فشار یک شریان بر روی عصب عضلات صورت می باشد.
چه موقع باید به چشم پزشک مراجعه کرد؟
- انقباض یا اسپاسم اطراف چشم
- اسپاسم صورت که بیشتر از یک هفته طول بکشد
- زنش پلکی که بیش از یک هفته هم چنان ادامه داشته باشد
- انقباضی که به طور کامل پلک شما را ببندد.
- اسپاسم عضلانی که درگیری عضلات دیگر صورت را نیز ایجاد کند
- قرمزی، تورم و یا ترشح از چشم
- افتادگی پلک فوقانی
درمان
در اغلب موارد، زنش پلک جزئی حتی بدون این که شما متوجه شوید از بین می رود.
اگر خشکی چشم باعث سوزش قرنیه یا ملتحمه و تحریک چشم شود، درمان آن با اشک مصنوعی باعث بهبود می شود.
تا کنون، پزشکان درمان موفقی برای انقباض پلک خوش خیم نیافته اند. اما گزینه های مختلفی برای کاهش شدت آن به کار می روند. شایع ترین این درمان ها استفاده از سم بوتولینوم (که هم چنین به عنوان بوتاکس یا Xeomin شناخته می شود) است. بوتاکس به طور معمول برای بیماران مبتلا به اسپاسم نیمه صورت توصیه می شود. هنگامی که در مقادیر بسیار کم به عضلات چشم تزریق می شود، ممکن است اسپاسم را برای چند ماه کاهش دهد، اما تاثیر آن به تدریج کاهش می یابد و تکرار آن ضروری است.
درمان های جایگزین برای انقباض خوش خیم پلک عبارتند از:
- طب سوزنی
- هیپنوتیزم
- کایروپرکتیک
- تغذیه درمانی
اما مزایای این درمان ها از طریق مطالعات علمی ثابت نشده است. اگر درمان های دیگر با شکست رو به رو شوند، روش جراحی گزینه آخر است. هم چنین به طور کلی برای بیماران مبتلا به اسپاسم نیمه صورت از روش جراحی مغز و اعصاب برای کاهش فشار شریان بر روی عصب صورت استفاده می شود.
در حالی که چنین اقدامات جراحی معمولا نتایج دائمی ایجاد می کنند، ولی می توانند منجر به عوارض جدی نیز شوند. علاوه بر این، هر گونه عوارض جانبی به احتمال زیاد به طور دائمی باقی می ماند.

53:

هفت دلیل خیانت زنان
متاسفانه امروزه به دلایل مختلف و برخی ناهنجاری فرهنگی شنیده می شود که در مواردی جزئی شاهد روابط بین زنان متاهل با پسران و یا مردان متاهل هستیم که این روابط بسیار آسیب زا و مخرب است. خیانت‌های زنانه عوامل مختلفی دارد که می‌توان به آنها اشاره کرد:
1- عدم یک رابطه گرم و صمیمانه با همسر
یکی از عوامل اصلی خیانت زنانه روابط زن و شوهر است؛ زمانی‌که بین زوجین، روابط زناشویی خوبی حاکم نباشد، این احتمال وجود دارد که زن به همسر خود خیانت کند. اختلالات جنسی که به مرور زمان برای برخی مردان به وجود می‌آید و مشکلات شخصیتی باعث می‌شود که مرد نتواند به همسر خود محبت کند و فقدان محبت، عاطفه و روابط گرم و صمیمی باعث این خیانت‌ها می‌شود.
زنانی که محبت خوب و لازم را از همسرخود دریافت کرده و یا روابط زناشویی خوبی بین آنها برقرار باشد، احتمال خیانت در آنها بسیار کم است.
2- گذشته بی‌بندوبار زن
یکی دیگر از عوامل خیانت زن، گذشته اوست که در یک خانواده بی‌بندوبار و خیلی آزاد پرورش یافته و تربیت شده‌ است و تربیت غلط گذشته باعث می‌شود همچنان حتی بعد از ازدواج هم این روابط را حفظ کند. برخی از زنان که روابط زیادی داشته اند، به دلیل اینکه روابط صمیمانه و یا دوستی‌های دوران مجردی خود را نمی‌توانند به اتمام برسانند و برایشان بسیار سخت است تا خود را در زمان تاهل کنترل کنند در همان چارچوب به روابط خود ادامه می‌دهند.
3- احساس تنهایی کردن
مسایل شخصیتی وجود دارد که امکان دارد یک زن تحمل تنهایی و بیکاری را نداشته و به سختی می‌تواند دقایق و یا ساعتی را تنها و بیکار بگذراند. این زنان زمانی‌که می‌خواهند تنهایی خود را پر کنند وقتی می‌بینند همسرشان به دلیل مشغله کاری نمی‌تواند برای آنها وقت بگذارد گرایش پیدا می‌کنند که وقت خود را با دیگران و یا جنس مخالف خود پر کنند.
4- عوامل فردی و اختلالات شخصیتی زنان
عوامل فردی و اختلالات شخصیت و یا ویژگی‌های طرفین می‌تواند بستری برای خیانت باشد. وقتی در جامعه این روابط ناشایست، رواج پیدا کند امکان دارد وسوسه در زن ایجاد شود که این رابطه‌ها را تجربه کند. مسایلی مانند ماهواره، تهاجم فرهنگی، الگوهای فرهنگی ناهنجار و غلط در خانه، همه این عوامل می‌توانند در خیانتهای زنانه دخیل باشد؛ در نتیجه حرمت و حریم‌های خانواده شکسته می‌شود و افراد پایبند چارچوب‌های اخلاقی نیستند.
5- دوران مجردی محدود
برخی از زنان به دلیل اینکه گذشته خوبی نداشته‌اند و یا زمان مجردی خیلی محدود بودند وقتی شرایطی را می‌بینند که زنان و مردان، رابطه آزادانه‌ای با هم دارند. این افراد چون می‌خواهند گذشته خود را جبران کنند، به خیانت رو می اورند. شرکت درپارتی، ارتباط با دوست ناباب و مسائلی دیگر می‌توانند انگیزه خیانت را زیاد کند.
6- مشکلات اقتصادی
مسئله دیگر مشکلات اقتصادی که در جامعه است، البته مسئله اقتصادی به تنهایی عامل خیانت زنانه نیست. فرد ممکن است نیازهای مالی بیشتری را در خود احساس کند؛ ولی اگر پایبند چارچوب‌های اخلاقی باشد؛ امکان ندارد با هر تحریک، وضعیت معیشتی کنار بیایند؛ اما فردی که به خاطر پول با جنس مخالف خود ارتباط برقرار می‌کند، بیشتر به دلیل میل به تجمل گرایی، مصرف بیشتر، مدگرایی و خرید کردن، به جنس مخالفی فراتر از چارچوب خانواده رو می آورد تا مورد حمایت او قرار گیرد.
در این زمینه تعداد زنانی که به دلیل فقر مادی به ارتباط با جنس مخالف رو می‌آورند بسیار کم است. اما وقتی زن به دلیل اینکه همسرش معتاد بوده و یا بیکار و مریض است خیانت می‌کند در واقع «فحشا» است؛ یعنی زن خودفروشی می‌کند تا نیازهای مالی خود را تامین کند.
7- تنوع طلبی
علت دیگر خیانت زنانه، تنوع طلبی است. در برخی اوقات مشخص شده است فرد نتوانسته است با همسرخود زندگی کند و شاید بارها و بارها ازدواج کرده است.
بهترین راهکار این است که باید علت این رابطه‌ها را در سطح فردی مشخص شود و باید فرد به روانشناس مراجعه کند. باید مشخص شود که فرد اختلالات شخصیتی داردو یا خیر. ممکن است درگیر روابط چندگانه شوند و زیاد وفادار نباشد، برخی از افراد شخصیت ناهنجار و ضد اجتماعی داشته و در سطح خانوادگی باید مداخلات اجتماعی و فرهنگی صورت بگیرد.
برای اینکه در جامعه زنان آسیب نبینند و برای حفظ حریم خانواده بیشتر خانواده‌ها باید آموزش ببینند. آموزش‌هایی از طریق رسانه‌های گروهی، تلویزیون، رادیو و... باید صورت گیرد و این افراد باید متوجه شوند که چنین مسائلی چقدر می‌تواند هم در آینده خود و هم آینده فرزندان، آسیب جدی وارد کند.

54:

رازهای عشق...
گفتار های دونالد والترز خیلی کوتاه است گاهی به یک خط هم نمیرسد.
اما اگر هر یک از آنها را برای چند بار در روز بخوانید اثر عمیقی در روح شما خواهد داشت.
هر گفتار برای یک روز است .یکی از روزهای زندگی شما که با تکرار این جملات و ورود مفهموم شان به ضمیر ناخود آگاه شما خیلی زیبا تر خواهد شد .
در هر حالی که هستید به خصوص پیش از خواب یکی از گفتار ها را تکرار کنید .ابتدا با صدای بلند و کم کم به شکل زمزمه .
آری به همین سادگی...




1. راز عشق در تواضع است .



این صفت به هیچ وجه نشانه تظاهر نیست.



بلکه نشان دهنده احساس و تفکری قوی است.



میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند،



تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت



آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد.





2. راز عشق در احترام متقابل است.



احساسات متغیر اند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند .



اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است ،



با احترام به نظریاتش گوش کن .



احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد .





3. راز عشق در این است که به یکدیگر سخت نگیرید .



عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است .





4. راز عشق در این است که هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات راخوشحال کند ،کاری مثل دادن هدیه ای کوچک ،تحسین ،



لبخندی از روی محبت .



نگذار که جویبار محبت از کمی باران ، بخشکد.





5. راز عشق در این است که رابطه تان را مانند یک باغ ، با محبت تزئین کنید .



بذر علاقه ها و عقیده های تازه رابکار که زیبایی بروید .



ضمنا فراموش نکن که باغ را باید هرس کرد ، مبادا



غنچه های گل پوشیده از علف های هرز عادت شود .



برای اینکه عشق همواره با طراوت بماند فباید به آن



مثل هنر خلاقانه نگاه کرد .





6. راز عشق در خوش مشربی است .



شوخی با دیگران را فراموش نکن ، در ضمن



مراقب شوخی هایت هم باش .



شوخی نا پسند نکن . شوخی باید از روی حسن



نیت باشد ،نه نیشدار .





7. راز عشق در این است که



حقیقت اصلی عشق ، یعنی تفکر را از یاد نبری .



آیا یک رابطه دراز مدت ، مهم تر از اختلافات



کوچک و زود گذر نیست ؟





8. راز عشق در این است که



مانع بروز هیجانات منفی در وجودت شوی ،



و صبر کنی تا خون سردی را دوباره به دست آوری .



با این که احساس جلوه الهام است ، اما شخص



عصبانی نمی تواند چیز ها را با وضوح درک کند .



قلبت را آرام کن .



تنها به این وسیله است که می توانی چیز ها



را آنگونه که هستند ، در یابی .





9. راز عشق در این است که



طرف مقابلت را تحسین کنی .



هر گز با فرض این که خودش این چیز ها را



می داند ،از تحسین غافل نشو .



مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نیت



بگویی : دوستت دارم .



گر چه احساسات بشری به قدمت نسل بشر



است ، اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند .





10. راز عشق در این است که



در سکوت دست یکدیگر را بگیرید .



کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید .





11. راز عشق در توجه کردن به لحن صدا است



برای تقویت گیرایی صدا ، باید آنرا از قلب برآورید ،



سپس رهایش کنید تا بلند بشود وبه سمت پیشانی برود



تار های صوتی را آرام و رها نگه دار .



اگر احساسات قلبی ات را به وسیله صدا بیان کنی ،آن



صدا باعث ایجاد شادی در دیگری خواهد شد .





12. راز عشق در این است که بیشتر با نگاه حرف بزنی ،



زیرا چشم ها پنجره های روح هستند .



اگر هنگام صحبت کردن از نگاه استفاده کنی ،



مثل آن است که



پنجره ها را با پرده های زیبایی بیارایی



و به خانه گرما و جذابیت ببخشی.





13. راز عشق دراین است که



از یکدیگر انتظارات بیجا نداشته باشید ،



زیرانقص همواره جزء لا ینفک انسان است



ذهنت را بر ارزشهایی متمرکز کن



که شما را به یکدیگر نزدیک تر میکند



نه بر مسائلی که بین شما فاصله می اندازد .





14. راز عشق در این است که



حس تملک را از خود دور کنی .



در حقیقت هیچ کس نمی تواند مال کسی شود .



شریک زندگی ات را با طناب نیاز مبند .



گیاه هنگامی رشد میکند که آزادانه از هوا و نور آفتاب



استفاده کند.





15. راز عشق در این است که



شریک زدگی ات را در چار چوبی که خودت می پسندی



حبس نکنی .عیبجویی باعث تباهی می شود .



همه چیز را همان طور که هست بپذیر ،



تا هر دو شاد باشید .قانون طلایی این است :



نقاط قوت را تقویت کن ،



و ضعف ها را نه تقویت کن نه تقبیح .



هرگز سعی نکن با سوزاندن ،



جلوی خونریزی زخم را بگیری .





16. راز عشق در این است که



هنگام سوء تفاهم ، فقط به این فکر نکنی که



طرف مقابل چگونه ناراحتت کرده است .



در عوض به راه حلی فکر کنی که در آینده



از بروز چنین سوء تفاهم هایی جلو گیری کنی .





17. راز عشق در این است که



وقتی پیشنهادی به ذهنت می رسد ، به نیاز خودت



برای بیان آن فکر نکنی ،



بلکه به علاقه دیگری به شنیدن آن فکر کنی .



اگر لازم بود ، حتی ماه ها صبر کن



تا آمادگی شنیدن آنچه را میخواهی بگویی پیدا کند .





18. راز عشق در آرامش است ، زیرا



آرامش باعث تکامل عشق می شود .



عشق ، هوای نفس و احساست شدید نیست .



عشق انسان ها نسبت به یکدیگر بازتابی از عشقازلی



است خداوندگار آرامش کاملاست






19. راز عشق در این است که



در وجود یکدیگر عاشق خدا باشید ،



تا همواره علی رغم همه اشتباهات ،



تشنه رسیدن به کمال باشید ،



چرا که بشر همواره علی رغم موانع فراوان ،



سعی میکند به سمت آرمان های جاودانه حرکت کند .





20. راز عشق در این است که



محبت تان را بسط دهید تا تبدیل به عشق واقعی



میان دو انسان شود



سپس آن عشق را که دست پرورده پروردگار است



بسط دهید تا بشریت و کل مخلوقات را در بر گیرد .





21. راز عشق در این است که



به دیگری لذت ببخشی ، و لی عشق را برای لذت



نخواهی .زیرا عشق حقیقی هوا و هوس نیست .



هر چه نفس قوی تر باشد ، تقاضاهایش بیشتر می شود



و هر چه تقاضا های نفس قوی تر باشد ،



خودپرستی را در تو بیشتر و بیشتر تقویت میکند .



عشق چهره واقعی خود را در ملایمت و مهربانی آشکار



میکند ،نه در لذت جویی .





22. راز عشق در مراعات حال دیگری است .



هر قدر که ملاحظه حال دیگران را می کنی ،



کسی را که دوست داری بیشتر ملاحظه کن .





23. راز عشق در این است که



جاذبه های خود را با دیگری قسمت کنی .



جاذبه نیرویی لطیف و نافذ است که



از دیگری دریافت می کنی .



این نیرو تنها با بخشش رشد میکند .





24. راز عشق در ایجاد تنوع در زندگی است .



نگذار که روزمرگی ها



مثل سیم های کوک نشده ساز ،



نغمه زندگی عاشقانه تان را



به نوایی غم انگیز تبدیل کند .





25. راز عشق در این است که



در هر فر صتی در کنار هم آرام بگیرید ،با هم تنها



باشید ، و افکارتان را با یکدیگر در میان بگذارید .



لازم نیست برای سرگرم شدن حتما



از محرکات خارجی استفاده کنید .



قرار بگذارید که بیشتر با هم تنها باشید



تا بتوانید خودتان باشید .





26. راز عشق در این است که با زمانه کنار بیایید .



مایع عشقتان را طوری نگهدارید



که بتوانید گودالهایی



را که زندگی پیش پایتان میگذارد ،پرکنی.





27. راز عشق در این است که



به محبوبتان قدرت و آرامش بدهید



و از او قدرت و آرامش دریافت کنید ، اما نه با اصرار .





28. راز عشق در استواری است .



در فصول مختلف زندگی ،



عشقتان را مانند کوه بلندی استوار نگه دارید.

55:

- بیدار سازی وپرورش قوای درونی انسانها.
2-تقویت اعتماد به نفس انسانها ، اراده و حافظه و تربیت آنها در مسیر پرورش با روشهای کار آمد.
3-تمرکز فکر وتعلیمات حرفه ای برای پرورش.
4-دست یابی به اصول جامع جهت رسیدن به آرامش پایدار.
5-شناخت ریشه ای در اندیشه زندگی وسلامت فکری.
6-فراگیری بهداشت روانی وبهداشت زندگی و پیشگیری از آسیبهای فردی.
7-ریشه کن ساختن افکار منفی و رنج دهنده وافکار نا آرام و هیجانهای رنج دهنده.
8-پیشگیری از فشارهای روانی وایجاد کنترل بر فشارهای روانی.
9-ایجاد قدرت، غلبه بر ترس واسترس، ناراحتیهای زندگی
10-قدرت یافتن در تسلط بر اعصاب و روان.
11-توانایی در حل مشکلات زندگی و یافتن کلید مشکلات.
12-تقویت ارتباطهای اجتماعی و ارتباطهای خانوادگی صحیح و کار آمد در جامعه امروزی.
13-روش واصول صحیح برای استحکام خانواده.
14-یاری رساندن به والدین در تعلیم و تربیت فرزندان وبرخوردهای صحیح با جوانان.
15-پرورش اندیشه صحیح برای ایجاد پیشرفت شغلی وتحصیلی ورفع مشکلات آنها.
16-قوی ساختن وپرورش قوه تدبیر و تصمیم گیری.
17-شکوفایی نشاط و امید به زندگی.
18-عشق و امید و شناخت و در مورد آنها.
19-پرورش قدرت تجسم وخلاقیت.
20-رشد و شکوفایی استعدادها.
21-رشد قوای عقلی و حفظ حیات وجدانی.
22-بر پا ساختن افکار مثبت و متعادل در زندگی.
23-ایجاد حرکت به سوی کمالات انسانی و دست یافتن به توانمندی قوای روانی.
24-سیر در مراحل تعالی فکری.
25-ایجاد امنیت روانی در جوانب مختلف زندگی.
26-فراگیری ورزشهای فکری و به کارگیری آن در مسیر تعلیم وتربیت همه جانبه زندگی می باشد.
27- آموزش علوم متافیزیک،هیپنوتیزم (خود هیپنوتیزم ، دگر هیپنوتیزم ،هیپنوتراپی ، و..... )
توضیح این که آموزش دگر هیبنوتیزم فقط برای کسانی که دارای مدارک دکترای طب انسانی دارند آموزش داده می شود.
28- آموزش انواع روشهای تمرکز ( مدیتیشن ، ذن ، دهارانا ، مراقبه ، و...... )
29- آموزش ا نواع مختلف ریلاکسیشن و ریلاکسیشن تراپی، (بیوفیدبک درمانی)
30- آموزش علوم روحی ، فراحسی ، متافیزیک
31- اموزش علوم روانشناسی علمی کار بردی
32- روشهای کنترول اضطراب ، تنش های روزانه
33- برگزاری آموزش مهارت های زندگی درگروهای مختلف
1-بیدار سازی وپرورش قوای درونی
نیروهای نهفته ای در وجود انسان است که باید بیدار شوند؛ این نیرو ها وسیع هستند و انسان با بیدار سازی هر گوشه وهر قسمت این نیروها می تواند به موفقیتهای چشمگیری دست پیدا کند.هدف از بیدار سازی این نیروها ، بیداری عموم نیروهاست و اولویت بندی ترتیب بیدار سازی بر اساس نیازهای زندگی وضرورتها تعیین می شود. بیدارسازی وپرورش نیروها ،دو جریان متصل به هم هستند که می توانند تحول اساسی را در زندگی بوجود آورند.
2-تقویت اعتماد به نفس ، اراده و حافظه و تربیت آنها در مسیر
لحظه لحظه زندگی ما درهر فعالیت روزمره با عملکرد اعتماد به نفس ، اراده وحافظه روبروست؛ لذا به خاطر رهایی از فراموشیها ، سستی های فکری و احساس ناتوانیها در خود لازم است این قوه ها را تحت تربیت قرار دهیم ؛ زیرا بسیاری از عدم موفقیتهای زندگی از ضعف این قوه ها نشأت می گیرند و بسیاری از موفقیتها از توانمندی این قوه ها بر می خیزند .

3- تمرکز فکر وتعلیمات حرفه ای برای پرورش آن
تربیت تمرکز فکر و کاربرد آن در مسیر زندگی ، یک نیاز است. دانش زندگی ، علم و صنعت وتمام علومی که در خدمت انسان است با نیروی تمرکز فکر انسجام وارتقاء یافته اند وهمچنین گاهی افراد از پراکندگیهای ذهنی در رنج بوده اند وشکستها را به واسطه آن تجربه کرده اند ؛ لذا بر همین اساس پرورش تمرکز فکر معنی پیدا می کند ورسیدن به توانمندیهای ذهنی نیز از دریچه تمرکز فکر به ثمر می رسد.

4-دست یابی به اصول جامع جهت رسیدن به آرامش پایدار

آرامش طلبی یک نیاز ذاتی در وجود همه انسانهاست.تمام تنوعات زندگی در دنیا و تمام مکاتب فکری وپیشرفتها در نتیجه کار خود ، می خواهند انسان را به آرامش برسانند ، اما عملا همه روشها موفق نیستند ؛ پس در مسیر تعلیمات باید به اصولی جامع،در همه ابعاد زندگی دست پیدا کرد که جوابگوی سوالات زندگی باشد وآن اصول برخاسته از پایه های عملی وانسانی است و رشد فکری افراد در آن دیدگاه سبب آرامش پایدار می شود.
5-شناخت ریشه ای در اندیشه زندگی وسلامت فکری

افرادی هستند که تئوریهای مثبت زندگی را در ذهن خود دارند و به آن معتقدند ، اما در زندگی عملی قادر به اجرای آن اصول نیستند و عملا مجری روشهای نادرست هستند ، به عبارتی این افراد در تبدیل شناخت تئوری مثبت خود به زندگی عملی،دچار مشکل شده و از اجرای اصول صحیح و تطبیق آن با زندگی واقعی عاجز می شوند؛ لذا فرد باید در راستای شناخت نظری به شناخت عملی به توانایی های لازم دست پیدا کند.مهارت تبدیل وتطبیق شناخت نظری به شناخت عملی در قالب برنامه هایی است که بصورت منسجم ارائه می شود. در چنین برنامه موفقی سلامت فکری معنا پیدا می کند.
6-فراگیری بهداشت روانی وبهداشت زندگی و پیشگیری از آسیبهای فردی، خانوادگی واجتماعی
موفقیت زمانی معنا پیدا می کند که در حفظ دستاوردهای خود بکوشیم .سلامت روانی زمانی معنا پیدا می کند که ما از آسیبهای روانی در امان باشیم .این آسیبها برخاسته از اندیشه فرد ویا خانواده و یا اجتماع می باشد وچه بسا ریشه این آسیبها از ترکیب این موارد نشأت یافته باشد ؛ پس دست یابی بر بینشی که ما را در موفقیتهای فردی ، خانوادگی واجتماعی حفظ نماید ، لازم وضروری است ؛ نتیجه چنین بینش مشخصی که تعیین و روشن می شود ، برخوردهای معقول را جاری می سازد.

7-
ریشه کن ساختن افکار منفی و رنج دهنده وافکار نا آرام و هیجانهای رنج دهنده

افکار منفی مجموعه ای از خصیصه های عادت شده منفی هستند که اعتیاد رفتاری را در فرد بوجود می آورد. هر کدام از خصیصه های منفی مثل حسادت ، بدبینی ، خود خواهی ، کینه و غیره به مثل میکروبهای روانی و ویروسهای روانی هستند که آرامش روانی فرد را تهدید می نماید. ریشه بسیاری از ناهنجاریهای روانی،افکار منفی هستند. هیجانهای منفی مثل خشم ، عصبانیت ، ترس، شتابزدگی ، دلهره و بسیاری از مسائل مشابه مورد تجزیه و تحلیل و اصلاح قرار می گیرند. بطور کلی خلاص شدن از افکار و هیجانهای منفی با شناخت علت و علل و یافتن راه کارها میسر است. رهایی از بند افکار و هیجانهای منفی ، زمینه شکوفایی افکار مثبت وآرامش خواهد بود که مسائل مختلف در این رابطه ، قابل بحث و گفتگو است. افکار ناآرام نیز از موارد شایع می باشد که در این باره نیز بررسی ریشه ای انجام می گیرد.
8-پیشگیری از فشارهای روانی وایجاد کنترل بر فشارهای روانی
هر مرحله زندگی وموقعیت زندگی ممکن است در معرض فشارهای روانی قرار گیرد واین فشار روانی چه بسا خواسته و یا نا خواسته بروز نماید. اجازه رشد به فشار روانی باعث می شود،عوارض آن در سیستم روان فرد وجسم به صورت بیماریهای روان تنی وغیره بروز نماید. بهترین و بجاترین برخورد در مقابل فشارهای فکری مراحل اولیه شروع و یا پیشگیری در ابتدای تولد فشار است.اگر فرد در مرحله پیشگیری موفق شود این فشار محو شده و هرگز نیازش به مشاوره تخصصی روان درمانی نخواهد رسید. بهداشت روانی وبهداشت زندگی مباحثی هستند که هر فرد باید به مهارتهای آن در مقابل پیشامدهای زندگی دسترسی داشته باشد.عدم توانایی فرد در بهداشت زندگی است که وی را در دامن فشارهای روانی قرار می دهد.ایجاد مهارتهای فکری و رفتاری و شناخت در روشهای برخورد ، باعث می شود فرد براحتی وکم کم بروز هر فشار روانی را رو به کاستی پیش ببرد وزندگی در سلامت حرکت کند.
9-
ایجاد قدرت غلبه بر ترس و ناراحتیهای زندگی
بی تجربه بودن ویا تجربیات ناموفق،هر دو می توانند ایجاد ترس کنند و از طرفی احساس ضعف وعدم اعتماد به نفس در حالت توانایی می تواند باعث بروز ترس کنند.گاهی ترس بصورت هیجان چهره نمایی نمی کند، بلکه به صورت خزنده و با صورتی پنهان تصمیمات اساسی مهم زندگی را زیر و رو و تخریب می سازد و عموما فرد خود را در پس یک تصمیم اشتباه و یا شکست می بیند در صورتی که از نظر روانکاوی ریشه این تصمیمات اشتباه همان ترس است ؛ البته همه اشتباهات از ترس نیست ودر این مورد بحث و تحلیل خواهد شد.بازکردن موضوعات این چنین ویافتن راه کارها ما را در غلبه بر ترس و ناراحتیهای زندگی یاری خواهد رساند.
10- قدرت یافتن در تسلط بر اعصاب

تسلط بر اعصاب چیزی نیست که افراد بتوانند با مهارتهای تحلیلی و تئوری بر موضوعات زندگی بدان دست یابند ، گرچه ما یک تحلیل گر ماهر و زبر دست نیز باشیم ممکن است،تسلط بر اعصاب نداشته باشیم.تسلط بر اعصاب نیاز به مهارت در رفتار هنجار وتفکر هنجار در پای عمل دارد.زمانی که فرد در مقابل مشکل بر آید ودر مقابل آن دوام بیاورد ویا آن را حل کند وکنترل خود را از دست ندهد ، تسلط بر اعصاب معنا پیدا می کند .چیزی که کنترل بر اعصاب را حاکم می سازد یک زندگی عملی با اصول مثبت وگذراندن زمان با این چارچوب است که در این مورد فرد باید برنامه عملی دریافت نماید.
11-توانایی در حل مشکلات زندگی و یافتن کلید مشکلات
مشکلات زندگی، مواردی از زندگی هستند که عموم افراد خواسته و یاناخواسته باآن روبرو خواهند شد،عموما همه انسانها به پیدا کردن کلید مشکلات نیازمند هستند، لذا توانایی در یافتن راه حل و چگونگی روبرو شدن با مشکلات ازضروریات زندگی محسوب می شود.کلید مشکلات درواقع تدابیر در راستای حل مشکلات است.این تدابیرمی تواند اصول مثبت زندگی را در حل مشکلات کاربردی و راهگشا بسازد.تطبیق دادن اصول مثبت در حل مشکلات بحث جامع و دامنه دار است که بدان پرداخته می شود.
12-تقویت ارتباطهای اجتماعی و ارتباطهای خانوادگی صحیح و کار آمد
یکی ازمهمترین پایه های زندگی، ارتباط فرد با محیط است.انسانها وابسته به زندگی اجتماعی هستند . بسیاری از ناکامیهای زندگی و شغلی و مسائل مشابه به خاطر ارتباط اجتماعی غیر معقول است یا ریشه در عادتهای ناهنجار دارد ویا براثر ناپختگی افراد است که حالت رکود ویا شکست ویا باعث فشار روانی فرد می شود؛ از طرفی دیگر ارزشها و موفقیتها در گرو ارتباط با خانواده ویا اجتماع نیز معنا پیدا می کند، لذا روابط خوب و انسانی،باعث ترقی وگسترش ارتباط اجتماعی وخانوادگی می شود که چارچوبهای این ارتباط سالم تعیین خواهد شد وتبادل نظر انجام می گیرد.

13- روش واصول صحیح برای استحکام خانواده
درک متقابل در یک خانواده از طرف همسران نسبت به یکدیگر ویا درک متقابل والدین و فرزندان موضوع اساسی درتفاهم زندگی است واین درک متقابل بدون در نظر گرفتن وشناختن حقوق یکدیگر میسر نیست.هرعضو خانواده تحت تعلیم باید این دانش برخورد را فرابگیرد.ابتدا بخوبی از آن بهره مند شود واگر زمینه مثبتی برای انتقال به خانواده وجود دارد، سعی کند خانواده خود را نیز از این دانش برخوردار بسازد؛ اگر زمینه مناسبی برای انتقال این دانش به خانواده وجود ندارد ، این کار به عهده افراد قابل صلاحیت خواهد بود.

14-یاری رساندن به والدین در تعلیم و تربیت فرزندان وبرخوردهای صحیح با جوانان
وسعت یافتن زندگی امروزی وفرهنگ وپیشرفت تکنولوژی باعث شده است، مهارتهای عادت شده زندگی وارزشها دربین والدین و فرزندان صورتهای متفاوت پیدا کند و این امر باعث زمینه اختلاف در خانواده واجتماع می شود.علاوه بر اینکه والدین باید مهارت تعلیم و پرورش را در مورد فرزندان خود بیاموزند ، همچنین لازم است صورتهای متفاوت حرکت زندگی خود وفرزندان را با اصول انسانی هم راستا سازند و این امر باعث آرامش والدین و فرزندان و فرو کش دادن تنشها خواهد شد.
15-پرورش اندیشه صحیح برای ایجاد پیشرفت شغلی وتحصیلی ورفع مشکلات آنها

بعضی عادتهای نادرست و یا بعضی نا توانی ها در مهارتهای فکری وضعف بینش وضعف انگیزه باعث مشکلات شغلی و تحصیلی می شود.بخشی از مشکلات شغلی وتحصیلی به خاطر ضعفهای فردی و بخشی به خاطر تداخل مسائل کارو یا تحصیل با سایر موضوعات زندگی می باشد؛مثلا مشکلات شغلی به خانه و یا برعکس منتقل می شود.عوامل بسیاری می تواند در مشکلات شغل و تحصیل دخیل باشد،اما به طور عمده به راه کار هایی در این مورد پرداخته می شود.
دسترسی به مهارتها واطلاعات در این مورد برای یک زندگی متعادل سودمند است.

16-
قوی ساختن وپرورش قوه تدبیر و تصمیم

هرکس نیاز دارد که قوه تدبیر وتفکر خود را پرورش دهد، این یک نیاز ضروری برای هر نوع زندگی اجتماعی به شمار می رود اگر ما به درستی در قوه تدبیر وتفکر برای حل مسائل زندگی و یا پیشبرد اهداف مثبت زندگی مهارت پیدا کنیم ، مطمئنا تصمیم گیری ما آسان و با موفقیت همراه خواهد بود.بسیاری از مشکلات زندگی و مشکلات فکری بخاطر ضعف قوه تدبیر و تصمیم است و برخی از علل های شکستهای زندگی نیز بخاطر همین ضعف است.ضعف قوه تصمیم فرد را در برزخی قرار میدهد که آن را تعارض می نامیم وتعارض یکی از علل های ایجاد فشارهای روانی است؛ پس لازم و ضروری است که قوه تدبیر و تصمیم در مباحث عملی زندگی بر اساس چارچوب تعیین شده مورد پرورش وتقویت قرار گیرد.

17-شکوفایی نشاط و امید به زندگی
منظور از شکوفایی نشاط و امید آن چیزی نیست که ما از تفریحات و برخی مسائل دیگر مشابه به دست می آوریم واین صورت ساده نشاط است.هدف از شکوفایی بیشتر در عمق مطرح است؛ پس اگر ما بتوانیم به موفقیتهای قابل توجه برسیم و به یک جریان مثبت و شاهراه متصل شویم و آن شاهراه ضمانت و قدرت پایدار داشته باشد، در مسیر حرکت شادی و امید از آن تراوش می کند، گرچه هدف اصلی شادی نیست ، اما تراوش می کند وما این شکوفایی را ریشه دار و اصیل می نامیم ، این جریان با نشاطهای مقطعی که حتی بخشی از نشاطهای مقطعی که پایه سراب گونه دارد ، کاملا متفاوت است وچارچوب این شکوفایی بر اساس واقعیتهای زندگی است.

18-
عشق و امید و شناخت و در مورد آنها

عشق و امید نیرویی است که در هر سنی و در هر موقعیتی آماده فعالیت است وخاصیت این نیروها یک جوشش است که طبیعتا در تلاش است تا مسیری را برای حرکت خود بیابد . مسیردهی اشتباه به این نیروها گاهی منجر به بن بست رساندن این قوه ها و به عبارتی دیگر باعث رکود وعدم فعالیت آنها می شود و یا منجر به تخریب و صدمات نسبت به این قوه ها می شود؛ و گاهی مسیردهی صحیح انجام می شود و سبب ترقی و تعالی در زندگی می شود؛ لذا تربیت این نیروها و هدایت آن در مسیر موفقیت حرکتی است که بعد از شناخت این نیروها میسر است . عشق و امید می توانند پله های ترقی کمال انسانی در هر مرحله عمر انسانها باشند ؛ لذا تحلیل و شناخت کاربردی عشق و امید حرکتی است در مسیر کمال انسانی . عشق یکی از سرشارترین نیروها در جهت زندگی است .
19-پرورش قدرت تجسم وخلاقیت
تجسم و خلاقیت بعد از تربیت با ورزشهای فکری ظهور پیدا می کند . این که اکنون چه نگرشی داریم و به چه میزان نسبت به زندگی امیدواریم به خاطر تجسم ما از زندگی است وهمچنین پیشرفت دنیای امروزی مدیون قدرت خلاقیت در انسان است ؛ لذا تحلیل و فهم این گونه مطالب و رشد این نیروها لازم واساسی است . و هر فردی می تواند بعد از پرورش این نیروها آن را در مسیر علاقه خود به کار گیرد.

20-
رشد و شکوفایی استعدادها
درچنین بستر مساعدی که ذهن به خلاص شدن از فشارهامی پردازد وقدرتهای ذهنی جایگزین می شوند و شروع به رشد می کنند ، نه تنها استعدادهای نهفته بیدار خواهند شد ، بلکه هر فرد می تواند استعداد خود را در زمینه دلخواه پرورش دهد .

21- رشد قوای عقلی و حفظ حیات وجدانی
عقل و وجدان در جریانات زندگی همیشه در حال فعالیت و تجزیه و تحلیل موضوعات هستند . چگونگی عملکرد عقل و وجدان به عنوان نیروی قضاوت مهم و قابل توجه است و افراد باید به بیدارسازی و رشد قوای عقلی بپردازند ، زیرا عقل قانون نویس زندگی است و افراد را به مسیری که خود تعیین کند ، می کشاند ؛ پس سلامت و دانایی عقلی بسیار سرنوشت ساز است . عقل و وجدان در راستای هم تعادل و کمال را جستجو می کنند .

22-
بر پا ساختن افکار مثبت و متعادل در زندگی
بعد از تمام شدن این تلاشها لازم است فرد با دنیای واقعی انسانیت آشنا شود و افکار مثبت را در پهنه ی زندگی خویش بگستراند و سرتاسر موقعیتهای زندگی خویش را سر شار از تفکرات مثبت بسازد ، افکار مثبت محیطی است که دانه های عشق از آن می روید و شور واقعی شروع به رشد می کند. قانون طبیعت و نیازهای انسانی و چگونگی حرکت در برطرف کردن این نیازها روشن می گردد. و انسان ازارتباط با دنیای اطراف ،خود را به شناخت می رساند و در تبادل عملی با آن شناخت قرار می گیرد . آرامش و امیدی که از دل افکار مثبت به ظهور می رسد قوی و پایدار خواهد بود.

23-
ایجاد حرکت به سوی کمالات انسانی و دست یافتن به توانمندی قوای روانی

وقتی انسان با افکار مثبت زندگی کند ، قدرت و انگیزه بسیاری می یابد و خاصیتی در وی بروز می کند و او را به سیر کمالات و نیرومندی های قدرت روانی پیش می برد . سیر در کمالات باعث می شودباورهای درونی متحول ومستحکم شودو انسان با نگرشی وسیع وبا جهان بینی عمیق به عالم می نگرد . وارد شدن به علوم و وسعت یافتن در علم و دانش، انسانها را با حقایقی آشنا می سازد که تعمق در آن باعث می شود روزنه های نور چراغ معرفت به راحتی درک شود.
24- سیر در مراحل تعالی فکری
انسان در سیر کمالات به حقایقی دست می یابد که به عصاره اصیل ترین ونیرومند ترین قدرتها میرسد و تفکر متعالی به صورت عملی لمس می شود که هیچ الفاظی به تشریح آن قادر نخواهد بود معنویت انسانی در واقع پرداختن به نیازهای عمیق در وجود هر انسان است که سیر در چنین تعالی فکری باعث می شود ، یقین انسان به تدریج تحول واستحکام پیدا کند واین معرفت شناسی عملی ، انسان را به ترقیات و استغنای روانی سوق می دهد.

25- ایجاد امنیت روانی در جوانب مختلف زندگی
امنیت روانی آرامشی است که ترس و اضطراب را مهار می کند . امنیت روانی احساس تعادلی است که بر نامتعادلی مسلط می شود . امنیت روانی محیطی است که نیازهای انسان در آن معنی شده و به هر کدام از آنها پاسخ مناسب داده می شود. ایجاد این توانمندی سبب اقتدار مثبت در زندگی است و اقتدار مثبت موقعیتی است که اعتماد بنفس واراده رشد یافته اند و یا در حال رشد هستند . ریشه دار ساختن امنیت روانی با شرایطی حاصل می شود که انسان توانسته باشد تحول اساسی در مقابل فشارها ایجاد واصول تعالی دهنده را حاکم کرده باشد . امنیت روانی در مرحله سیر در کمال انسانی و تفکر متعالی به صورت عمیق تر ریشه می زند که با مراحل قبل امنیت روانی اصلا˝ قابل قیاس نیست و نگرشی عمیق و وسیع چنان حاکم می شود که انسان امنیت را در موقعیت اطمینان یافته در خود می یابد .

26-
فراگیری ورزشهای فکری و به کارگیری آن در مسیر تعلیم وتربیت
ورزشهای ذهنی در کنار این اصول فکری مفید هستند . بخشی از ورزشهای فکری عمومی و همگانی و بخشی دیگر منحصر به فرد است که در صورت ضرورت توسط استاد برای فرد تعیین می گردد . از آنجا که ورزشهای ذهنی در فراهم ساختن بستر مناسب در بعضی موارد مفید واقع می شوند ، از آنها استفاده می شود . هر مهارت ذهنی که بتواند در خدمت اصول انسانی باشد مفید و قابل استفاده است، اموزش ذن ،مدیتیشن ،مراقبه ، خود هیپنوتیزم ، ریلاکسیشن ،
مجموعه د وره های آموزش فوق برای کسب آرامش ( ایجاد ریلکسیشن ) ، اعتماد به نفس ، نشاط ، تمدد اعصاب ، تکنیک های مقابله با تنش ، اضطراب ، استرس ، کنترل و برنامه ریزی ذهنی و ضمیر ناخودآگاه ، پاک کردن قسمتی از حافظه یا خاطرات ، هدف گزاری و هدف یابی صحیح ، ارتباط موثر و موفق در جامعه ، تقویت حس ششم ، حافظه ، جسم و قوای جسمی ، یادگیری و آمادگی کنکور ، کنترل اعمال غیر ارادی ، کشف و بیدار نمودن استعدادها و نیروی های ماورای درون ، تله پاتی ،تله تراپی . تغییر سریع باورهای غلط ، تلقین و ارتباط با ضمیر ناخودآگاه ، موفقیت در تحصیل ، ایجاد بی حسی موضعی در قسمت های بدن و کنترل درد .ارامش درمانی .و.......

موارد استفاده درمانی :
کاهش استرس ، افزایش خلاقیت ، مشکلات جنسی ، عادت های رفتاری ، وسواس فکری ، ترس ، فوبیها ، میگرن ، بیماری های عصبی ، کنترل وزن ، ترک انواع اعتیادها ، دندان قروچه ، افسردگی و آسم و..........

56:

تستهای روانشناسی.سلامت روحی



انواع بسیاری از روابط ملاطفت آمیز وجود دارد: عشق والدین به فرزندان ، محبت و عطوفتی که دوستان خوب نیست به یکدیگر دارند و عشق رمانتیک. عشق رمانتیک توجه زیادی را از سوی جامعه به طور اعم ، و از سوی پژوهشگران بطور اخص به خود جلب کرده سات.


تجربه‌های رایج و مشترک در عشق

ز.روبین یکی از نخستین روان شناسانی که به بررسی عشق پرداخته‌اند، از 200 دانشجو خواست با پاسخ دادن به جملات یک پرسشنامه گسترده تجربه خود را توصیف کنند. او دریات که تجربه عشق ظاهرا در بردارنده چهار ویژگی اصلی است.


* افراد عاشق خود را نیازمند یکدیگر می‌دانند. در هنگام تنهایی ، نخستین فکری که به ذهن آنها خطور می‌کند یافتن طرف مقابل است.
* آنها علاقه مندی و دغدغه خاطر را تجربه می‌کنند، یعنی میل به انجام کاری برای یکدیگر.

* آنها احساس اعتماد می‌کنند. آنها معتقدند که می‌توانند با امنیت مطالب خود را به یکدیگر بگویند.

* این اعتماد ظاهرا بخوبی ایجاد شده است، چرا که افراد عاشق تحمل خطاهای طرف مقابل دارند.

افراد عاشق این ویژگیها را در عمل نشان می‌دهند. روبین دریافت کسانی که خود را عاشق توصیف می‌کنند، نسبت به سایر زوجهای زمان بیشتری به چشمان یکدیگر نگاه می‌کنند. سوونسون گزارش کرد که افراد عاشق، عشق خود را این گونه نشان می‌دهند:


* ابراز محبت کلامی و جسمانی.
* تبادل پاداش و انجام کارهایی برای یکدیگر.
* حمایت عاطفی و اخلاقی از یکدیگر.
* صبور و شکیبا بودن نسبت به رفتارهای کمتر خوشایند طرف مقابل.


موار متفاوت تجربه عشق

اشتباه است اگر چنین فکر کنیم که همه انسانها عشق را به یک شیوه می‌کنند. برخی عشق را به عنوان پدیده‌ای سریعا متغیر و پر راز و رمز و عده‌ای دیگر نیز آنرا به عنوان چیزی ظریف و عقلاین تجربه می‌کنند. افرادی که معتقدند اختیار سرنوشتشان در دست خودشان است، کمتر احتمال می‌رود که خودشان را به عنوان کسی در نظر بگیرید که "به دام" عشق افتاده است و یا آن که عشق را به مشابه چیزی متغییر و پر راز و رمز ببینند. در این میان تفاوتهای جنسیتی نیز وجود دارد.

محققین گزارش کردند که مردان ساده‌تر از زنان ، عاشق می‌شوند و زنها ساده‌تر از مردان فارغ. بر اساس این تحقیق مردان در مقایسه با زنان در مقیاسهای عشق احساساتی نمره بالایی می‌آورند و زنان در جفت گزینی خود بیشتر از مردان احتیاط به خرج می‌دهند. علاوه بر این ، تفاوتهای فرهنگی نیز در مورد مفهوم عشق وجود دارد. با اینکه آمریکاییها علاقه مندی و دغدغه خاطر را بخش بسیار با اهمیتی از عشق محسوب می‌کنند اما مردمان سایر کشورها اهمیت کمتری برای آن قایل‌اند.


انواع عشق

به نظر جی. ا.لی یونانیها بین سنخهای مختلف عشق فرق قائل بوده‌اند، به نظر آنها چندین نوع عشق وجود دارد:


* عشق شهوانی: بر اساس جاذبه جسمانی بوده و ویژگی آن اشتیاق شدید به خود فاش سازی سریع و صمیمیت جنسی است.
* عشق دوستانه: به آهستگی و در اثر دوستیهای قلبی ایجاد می‌شود.
* عشق بازیگر و دمدمی: ویژگی افرادی است که می‌توانند به سادگی از یک رابطه به سراغ رابطه‌ای دیگر بروند، یا همزمان و بیش از یک رابطه وارد شوند.
* خود باختگی: نوعی عشق خود باخته ، ایثارگر ، عمقا دلسوزانه است.

57:

آیا می دانستید افرادی که بنظر خیلی قوی می رسند، معمولاً خیلی حساس هستند و کسانی که بیشترین مقدار مهربانی را به معرض نمایش می گذارند، بیشترین صدمه را دیده اند؟

آیا می دانستید آنهایی که تظاهر می کنند نیازی به عشق ندارند، بیشتر از همه به آن محتاجند؟ اشخاصی که از همه نگهداری می کنند خودشان از همه بیشتر نیازمند مراقبتند و کسانی که زیاد لبخند می زنند ممکن است در زمان تنهایی بیشترین گریه را بکنند.
اگر نمیدانی از من بپرس. اگر قبول نداری با من بحث کن. اگر دوست نداری به من بگو. اما هیچوقت در مورد من یک طرفه به قاضی نرو.
انسانی خوب بودن ارتباطی به دین، مذهب، وضع زندگی، نژاد، رنگ پوست، دیدگاه سیاسی یا فرهنگ شما ندارد، بلکه به این بستگی دارد که تا چه اندازه نسبت به دیگران خوشرفتاری می کنید.
وقتی از کسی فرار می کنید او همچنان وجود دارد اما با فاصله ای دورتر. وقتی با کسی می جنگید فقط باعث قوی تر شدن او می شوید. بهترین گزینه فقط گذشتن و رفتن است.
گاهی نیاز دارید تنها باشید نه بی کس، تا بتوانید ساعاتی را در خلوت خود سپری کنید و از آن لذت ببرید.
پیش از آنکه درباره زندگی، گذشته و شخصیت من قضاوت کنی… خودت را جای من بگذار، از مسیری که من گذشته ام عبور کن، با غصه ها، تردیدها، ترسها، دردها و خنده هایم زندگی کن… یادت باشد هرکس سرگذشتی دارد. هرگاه به جای من زندگی کردی آنگاه میتوانی درباره من قضاوت کنی.
اگر کسی کاری را که برایش انجام میدهید وظیفه تان میداند نه لطفتان، باید به آن کار خاتمه دهید.
میدانم کمتر از آنی هستم که بیشتر مردم ترجیح میدهند باشم اما اغلب مردم نمیدانند که من خیلی بیشتر از آنی هستم که آنها میبینند.
خودتان را با همه وجود باور کنید. بدانید قدرتی درون شما وجود دارد که از هر مانعی بزرگتر است. شما میتوانید.
دردناک ترین خداحافظی ها آنهایی هستند که نه گفته شدند نه توضیح داده شدند.
گفتن دوستت دارم سه ثانیه طول میکشد… توضیح دادنش سه ساعت… و ثابت کردنش یک عمر.
من مسئول آن چیزی هستم که میگویم نه آن چیزی که تو برداشت می کنی.

58:

مطالب به دقت مطالعه شود

59:


تستهای روانشناسی.سلامت روحی

===========

امید که مفید واقع شده باشد اگرمطالب و یا مطالبی را خواستید با نوشتن به ایمیل من اعلام فرماید.و بنویسید درچه زمینه باشد.
ومن در حد توان ودانش خود دریغ نخواهم کرد...


hgfji fi il lidk onh phtzd



ادرسهای میل / وب








60:

تست روان شناسی مخصوص مجردها


در بین ما افرادی وجود دارند که مجردند و ترجیح می دهند هر چه زودتر تشکیل خانواده بدهند، اما در این بین هستند اشخاصی که ترجیح می دهند همچنان مجرد بمانند و یا دیر تر ازدواج کنند. باید اشاره داشت در بیشتر افرادی که تشکیل خانواده می دهند میل به ازدواج احساس می شود، یعنی زمانی که این احساس در آنها به وجود آمد تشکیل خانواده می دهند... حال شاید شما بپرسید، این نیاز را چگونه باید در وجود خودمان بشناسیم تا ازدواج کنیم... آیا اصلاً چنین احساسی در ما به وجود می آید یا نه؟ تست های زیر را پاسخ دهید تا متوجه شوید که در وجودتان چنین میلی دارید یا خیر؟


1- آیا زمانی که مادر و پدری را به همراه فرزند کوچکشان می بینید، غبطه می خورید؟
الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات


2- آیا زمانی که یک زوج جوان را در حال خنده می بینید، افسوس می خورید؟
الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات


3-آیا همچون گذشته از اوقات تنهایی تان لذت می برید؟
الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات


4- زمانی که در جمع دوستان متاهل هستید،به خود می گویید که ای کاش من هم متاهل بودم؟
الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات


5-آیا شده که تا به حال حضور شخصی از جنس مخالف، شما را دگرگون کند؟
الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات


6- آیا تا کنون به این موضوع فکر کرده اید که تنهایی دیگر بس است؟
الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات


7-آیا تا کنون برایتان پیش آمده که شادی تان را بخواهید به کسی از جنس مخالف، انتقال دهید؟
الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات


8- آیا شما موسقی های آرام گوش می دهید؟
الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات


9- آیا شده زمانی که پشت ویترین یک فروشگاه هستید، احساستان به شما بگوید برای کسی هدیه ای بخرید؟
الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات


10- آیا رنگ زندگی برای شما تغییر کرده است؟ امیدواریم که حضور شخصی زندگی تان را دگرگون کند.
الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات

11- آیا شده در چند ماه اخیر، لبخند فردی، امید را در دلتان زنده کند و نگاه شما به زندگی تغییر کند؟
الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات


12- زمانی که پدر مادرتان می گویند، دیگر زمان ازدواج فرا رسیده است، اخم نمی کنید؟
الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات


13- آیا به تازگی در خیالتان مراسم خواستگاری را مرور می کنید؟
الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات


14- آیا اخیرا برایتان پیش آمده عاشق کسی شده باشید، اما حجب و حیا اجازه ندهد، آن را با او در میان بگذارید؟
الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات


نتیجه:
اگر از 14 پرسش بالا به ده گزینه پاسخ بلی داده اید، به این معنی است که نیاز به ازدواج در وجودتان احساس شده است .
اگر به ده گزینه پاسخ خیر داده اید، به این معنی است که نیاز به ازدواج هنوز در وجودتان احساس نشده است .
اگر به هفت گزینه پاسخ گاهی اوقات داده اید به این معنی است که هنوز سر در گم هستید و نمی دانید که باید ازدواج کنید یا نه، همچنان مجرد بمانید.

61:

دقیقا 23 و10 خیلی جالب بود ممنون

62:

و همین مقایسه رفته‌رفته امكان دارد برای شما مشكل‌ساز شود. یادتان باشد زندگی مشترك در كنار بهترین زن یا بهترین مرد هم مشكلاتی به همراه دارد كه غیرقابل پیش‌بینی‌اند، پس مشكلات جزو لاینفك زندگی‌اند و شما نمی‌توانید خود را گول بزنید كه اگر در كنار دیگری بودید،

دیگر مشكلی وجود نداشت. در ضمن وفاداری صرفا یك پدیده بیرونی نیست، بلكه همسران باید در ذهن و فكر نیز به هم وفادار باشند. زندگی مشترك در كنار بهترین زن یا بهترین مرد هم مشكلاتی به همراه دارد كه غیرقابل پیش‌بینی‌اند، پس مشكلات جزو لاینفك زندگی‌اند و شما نمی‌توانید خود را گول بزنید كه اگر در كنار دیگری بودید، دیگر مشكلی وجود نداشت.


در ضمن وفاداری صرفا یك پدیده بیرونی نیست، بلكه همسران باید در ذهن و فكر نیز به هم وفادار باشند. برای این‌كه بتوانید در ذهن و فكر خود نیز به همسرتان وفادار باشید، در همان ابتدای زندگی وقتی وارد مرحله جدیدی از زندگی كه زندگی زناشویی است، شدید دیگر به پشت سر خود نگاه نكنید.


شما انتخاب خود را كرده‌اید و تصمیم به ازدواج گرفته‌اید، پس دلیلی ندارد كه دوباره به گذشته برگردید. با خود قرار بگذارید كه هیچگاه به هیچ كس جز همسرتان فكر نكنید چرا كه با این كار خود را بیشتر آزار می‌دهید.

سعی كنید هر روز زندگی مشترك برایتان سرشار از خاطرات زیبا و به‌یادماندنی شود، طوری كه خاطرات گذشته در میان این همه روزهای زیبای زندگی شما گم شود و خود به خود فراموش گردد.

63:

[quote=heart;3089222]دقیقا 23 و10 خیلی جالب بود ممنون[/quote]




آیا می دانید که می توانید از روی میوه انتخاب شده شخصیت آدم ها را بشناسید و بر اساس میوه های مورد نظر بگویید که شرایط روحی روانی اشخاص مختلف چگونه است؟ پس میوه دلخواه خود را انتخاب کنید و به رازهای شخصیتی خود و دوستانتان پی ببرید ! چنانچه انواع میوه ها به شما تعارف شود کدام میوه را انتخاب می کنید؟ پرتقال؛ سیب؛ آناناس؛ موز؛ نارگیل؛ انبه؛ گیلاس؛ انگور سیاه؛ هلو؛ یا گلابی ؟
تستهای روانشناسی.سلامت روحی
به ادامه مطلب مراجعه فرمایید!

  • پرتقال
اگر پرتقال میوه محبوب شما است. شما آدمی پر قدرت و بسیار صبورید و دوست دارید کارها را به آرامی و با متانت اما در عین حال با درایت کامل و جسارت به انجام برسانید. سخت کوش و پر تلاش و کمی خجالتی هستید اما در دوستی می توان به شما اعتماد کرد. شما دوستان خود را به دقت انتخاب می کنید و با تمام وجود به آنها عشق می ورزید.
  • سیب
چنانچه سیب میوه محبوب شماست شما فردی اسراف کار و بسیار رک گو و صریح اللهجه هستید. اگر چه ممکن است بهترین سازمان دهنده و مدیر نباشید اما می توانید رهبر یک تیم کوچک باشید که با تلاش زیاد تیم را به موفقیت می رسانید. در بیشتر موقعیت ها می توانید به سرعت و به درستی تصمیم بگیرید. شما از سفر های کوتاه و غیر منتظره لذت می برید. زمانی که با شریک زندگی خود به سر می برید جذاب و خونگرم به نظر می آیید و به شدت عاشق “زندگی” به مفهوم واقعی آن هستید.
  • آناناس
اگر آناناس میوه محبوب شما است، بسیار سریع تصمیم می گیرید و سریع تر از آن عمل می کنید. در تغییر شغل و خطر کردن در زمینه های اجتماعی شجاع و بی باک هستید. شما دارای یک توانایی استثنایی در مدیریت می باشید و نمی گذارید کار روی دستتان بماند. دوست دارید مورد اعتماد دیگران باشید. معمولا خیلی سریع با دیگران ارتباط دوستانه بر قرار نمی کنید ولی به محض انجام آن، دوست تان را برای همیشه برای خودتان نگاه می دارید. به ندرت به دنبال زندگی رمانتیک می روید و شریک شما غالبا به واسط صفات ممتاز تحت تاثیرتان قرار می گیرد اما از توانایی شما در نشان دادن این احساسات ناامید است.
  • موز
عاشقان موز افرادی دوست داشتنی آرام گرم و طبیعتا با احساس هستند. شما غالبا از نداشتن اعتماد به نفس و خجالتی بودن در رنج هستید. دیگران غالبا از طبع آرام و شیرین تان سؤ استفاده کرده و سعی می کنند به این وسیله برای خود موقعیت های جالب را رقم بزنند. عاشق شریک زندگی خود در تمام زمینه ها هستید واین عشق به خاطر زیبای جسمی و روحی اوست. به خاطر روشی که دارید روابط شما با او همواره در یک هماهنگی کامل است.
  • نارگیل
شما دوست داران این میوه سنگین و کمیاب، افرادی جدی با فکر و شعور هستید. از روابط اجتماعی لذت می برید و به ویژه روی همراهان و دوستان خود حساسیت خاصی دارید. ممکن است کمی خود خواه به نظر بیایید اما لزوما چنین صفتی در شما بر جسته نمی شود. شما فردی سریع الانتقال آگاه و گوش به زنگ هستید و دیگران مطمئن هستند که در زمینه شغلی همیشه در بالا ترین رده قرار داشته و به بهترین نحو کارها را انجام می دهید. شما نیاز به شریک عاقلی داشته و عقل و احساس را با هم در این مسئله دخالت می دهید.
  • انبه
اگر انبه را دوست دارید به راحتی می شود به شما اتکا کرد. شخصی هستید با ایده های روشن و غالبا درست و اثر گذار. از اینکه درگیر مسائلی بشوید که نیاز به تلاش ذهنی شدید دارد لذت می برید و با شریک خود به ملایمت و آرامی رفتار می کنید. سعی می کنید با زندگی خود بسازید و چنانچه نیاز به قوی بودن را احساسا می کنید آن را در جایی دیگر می جویید.
  • گیلاس
چنانچه گیلاس میوه محبوب شماست زندگی همیشه به شیرینی که در نظر دارید خود را به شما نشان نمی دهد. فراز و فرود در زندگیتان زیاد است. بویژه در موقعیت های حرفه ای و کاری. شما همیشه و در هر پروژه ای کمی پول به دست می آورید و نه به مقدار زیاد. ذهنی فعال و خلاق داشته و غالبا به دنبال چیزهای نو هسید. شما شریکی صمیمی و وفادرا هستید اما اثر گذاشتن بر احساسات شما کار ساده ای نیست. خانه تان برای شما به منزله بهشت است و هیچ چیزی را بیشتر از این دوست ندارید که در منزل باشید و دوستان افراد خانواده و آشنایان شما را دوره کنند.
  • انگور سیاه
در صورتیکه به انگور سیاه علاقمندید به طور کلی آدمی مودب و خوش رو هستید اما گاهی اوقات سریع و به شدت عصبانی می شوید هر چند به همان سرعت عصبانیت شما فرو کش می کند. از زیبایی ها به هر شکل که باشند لذت می برید. بسیار محبوب و مورد علاقه دیگران هستید و این محبوبیت به علت طبیعت گرم شماست. شور و شوق فراوانی به زندگی دارید و از هر کای که می کنید لذت می برید اعم از لباس پوشیدن خوردن و خوابیدن. شریک شما باید در تمام شور و علاقه شما سهیم باشد تا بتواند از همه آنچه که به او می دهید لذت ببرد.
  • هلو
درست مانند هلو شما از عصاره زندگی لذت می برید. فردی رک گو و صریح اللهجه بوده و روشی دوستانه دارید و این نکات به جذابیت روحتان می افزاید. در بخشش و فراموش کردن نظیر ندارید و برای دوستی ها ارزش زیادی قائل هستید. حس استقلال طلبی در شما بسیار قوی است و این امر از شما فردی راستگو ساخته است. عاشقی ایده آل صبور صمیمی و یک رنگ هستید. با این حال به هیچ وجه دوست ندارید احساسات خود را در ملاء عام بروز دهید.
  • گلابی
شما که دوستدار گلابی هستید، چنانچه فکر خود را معطوف به انجام کاری می کنید می توانید آن را با موفقیت به انجام برسانید. شما دوست دارید که نتیجه تلاش هایتان را به سرعت ببینید. از انگیزه های مفید ذهنی لذت برده و دنباله رو آن هستید کمی خجالتی به نظر می رسید و در بیان احساسات خود چندان راحت نیستید. زمانی که به دنبال شریک زندگی هستید به هوش سرشار دید وسیع و دل دریایی اش بیش از دیگر موارد اهمیت می دهید

64:

عاشق شدن شاید کار ساده ای باشد اما بال و پر دادن به یک عشق و حفظ آن، کار ساده ای نیست، در امتحان ما شرکت کنید تا مشخص شود آماده عاشق شدن هستید یا نه!

وارد شدن به رابطه عاشقانه در هر زمان و شرایطی ممکن نیست. اگر می خواهید یک ازدواج عاشقانه را تجربه کنید، باید هزار و یک موضوع را بررسی کنید. باید بدانید که خودتان برای پذیرفتن عشق آماده اید و باید مطمئن شوید فردی را انتخاب کرده اید که می توانید در این رابطه به او تکیه کنید و تا ابد عاشقش بمانید. اگر هنوز نمی دانید کجای کارید و تا ساختن یک رابطه موفق چقدر راه دارید، به سؤالات زیر پاسخ دهید. این تست تکلیف شما را با خودتان روشن می کند.
تستهای روانشناسی.سلامت روحی
1. هنوز هم عاشق نامزد/ همسر قبلی خود هستم.
2. هنوز هم با تمام وجود از نامزد/ همسر قبلی ام تنفر دارم.
3. احساس تنهایی می کنم و هیچ چیز نمی تواند خلأ زندگی ام را پر کند.
4. از زندگی ام راضی نیستم و احساس می کنم به بن بست رسیده ام.
5. فکر می کنم آدم با ارزشی نیستم و چیزی ندارم که به خاطر آن کسی عاشقم شوم.
6. اعتیاد یا عادتهای مخربی دارم که هنوز آنها را به طور کامل کنار نگذاشته ام.
7. فکر می کنم دوست داشتنی نیستم و از اینکه کسی در کنارم نیست احساس بدبختی میکنم.
8. گمان می کنم احساسات خوشایند مدت هاست که از زندگی ام رفته اند و دیگر عاطفه ای را در خود حس نمی کنم.
9. دوست ندارم درباره احساساتم با کسی صحبت کنم و نمی خواهم درونم را با کسی به اشتراک بگذارم.
10. نمی توانم از خواسته های خودم بگذرم و دوست ندارم به خاطر بودن با کسی شرایط مالی ام را سخت تر کنم.
11. نمی توانم وقتم را با کسی تقسیم کنم و در زندگی ام به چیز هایی مهم تر از بودن با دیگری اهمیت می دهم.
12. کنار آمدن با آدم های تازه و عادت هایشان برایم سخت ترین کار است.
13. برای زندگی زیر یک سقف مردی ایده آل را در ذهنم تصور می کنم و نمی توانم کسی که مثل او کامل نباشد را بپذیرم.
14. احساس می کنم همیشه فرصت های بهتری در انتظارم هست و نمی توانم با بله گفتن به پیشنهاد امروز، به پیشنهاد های آینده ام نه بگویم.
15. آنقدر تحت تاثیر نظر دیگران قرار می گیرم که نمی توانم به هیچ چیزی بله بگویم.
  • خودتان را پیدا کنید
اگر تنها به یکی از سؤال های بالا جواب مثبت می دهید، ممکن است هنوز از نظر عاطفی و روانی آمادگی ورود به یک زندگی تازه با شرایط تازه اش را نداشته باشید. احتمال دارد که بعد از نامزدی یا ازدواج شکست خورده تان هنوز به آرامش نرسیده باشید و نتوانید روزهای گذشته را فراموش کنید. از طرف دیگر ممکن است پایین بودن اعتماد به نفس تان شما را به حاشیه رانده باشد و خواسته یا ناخواسته، تصور اشتباه اینکه آدم ارزشمندی نیستید را هم به دیگران انتقال دهید یا شاید آنقدر به توانایی هایتان مغرور شده اید و آنقدر در کمال گرایی غرق شده اید که نمی توانید خوشبختی را در اتفاقات و موضوعات کوچک ببینید. اگر هم به سؤال های 9 و 10 پاسخ مثبت داده اید، باید باردیگر به احساسات تان سربزنید و با درون تان آشتی کنید تا برای برقراری یک رابطه ارزشمند آماده شوید.
  • با زندگی بازی نکنید
اگر به برخی از سؤال های گفته شده جواب مثبت داده اید اما همین حالا در جریان یک رابطه عاطفی قرار دارید، بیشتر تأمل کنید. این انصاف نیست که شما با وجود مشکلاتی که در درون دارید، فرد دیگری را هم با تردید هایتان درگیر کنید. شاید بد نباشد مدتی از فضای رابطه فاصله بگیرید و به خواستگار هایتان جواب مثبت ندهید. شما باید خودتان را پیدا کنید و گذشته از اینکه بدانید کجای جهان قرار دارید، به انتظاراتی که از فرد مقابل و زندگی آینده تان دارید هم بیشتر فکر کنید. یادتان نرود تا زمانی که نتوانید خودتان را خوب بشناسید، نمی توانید رابطه صمیمی و عاشقانه ای را با فرد دیگری برقرار کنید؛ حتی اگر ازدواج کرده و یک ارتباط جدی را برقرار کنید.
  • خودتان را محک بزنید
اگر پاسخ شما به تمام سؤالات گفته شده منفی است یا لااقل با مدتی وقت گذاشتن، توانسته اید این مشکلات را برطرف کنید، باید به سؤالات زیر در مورد کسی که می خواهید با او ارتباط عاشقانه برقرار کنید پاسخ دهید. شاید شما آمادگی عاشق شدن و ورود به یک ارتباط را داشته باشید اما برای آنکه بدانید این رابطه، یک زندگی توأم با خوشبختی را برایتان به همراه می آورد، باید به سؤالات زیر هم پاسخ دهید.
1. بیشتر از آنکه عاشقم باشد، به او عشق نمی ورزم.
2. به دلیل توانایی خاصی که در یک حوزه دارد، عاشقش نشده ام.
3. به دلیل اینکه نجاتش دهم و زندگی اش را بهبود بخشم در کنارش نیستم.
4. او را مثل یک الگو و آموزگار نمی بینم.
5. به دلیل شرایط بیرونی و اجتماعی ای که دارد، عاشقش نشده ام.
6. نه تنها در مورد موضوعات جدی بلکه در مورد سبک اصلی زندگی با او تفاهم دارم.
7. به دلیل دهان کجی به خانواده یا دوستان یا دیگران انتخابش نکرده ام.
8. به دلیل واکنش نشان دادن به همسر یا نامزد قبلی ام انتخابش نکرده ام.
9. به احساسات او نزدیک شده ام و گمان می کنم که تا حدی او را می شناسم.
10. به دلیل فرار از شرایطی که دارم او را انتخاب نکرده ام.
  • شما می توانید
اگر همه جملات گفته شده در مورد رابطه شما صدق می کند، باید به شما تبریک بگوییم. حالا یک قدم به ساختن زندگی موفق نزدیک تر شده اید و می توانید تاحدودی به عشقی که در دل دارید اعتماد کنید. شاید بد نباشد که این سؤالات را هم دراختیار نامزد تان قرار دهید و از او بخواهید که خودش را ارزیابی کند. اگر پاسخ شما تنها به چند جمله از جملات گفته شده منفی است، باید بگوییم که آینده روشنی در انتظار تان نیست، اما اگر پاسخ شما به سؤالات گفته شده مثبت است، وقت آن است برای یک زندگی موفق با هم برنامه ریزی کنید.
  • خودتان را نادیده نگیرید
شاید به دلیل شرایطی که همسرتان دارد از بسیاری از آرزوها و رؤیاهایتان صرف نظر کنید، اما هرگز از موضوعاتی که برایتان اهمیت فراموش نشدنی دارند، نگذرید. اگر حاضر نیستید در شهری دیگر زندگی کنید و از خانواده تان دور شوید، تنها برای خوش کردن دل نامزد تان این وعده را به او ندهید. اگر انتظاراتی دارید که برایتان بسیار بااهمیت است، هرگز از آنها صرف نظر نکنید چون دیر یا زود این آرزوهای از دست رفته به چماقی تبدیل می شوند که با آن به همسر و زندگی تان آسیب می زنید. اگر توان فداکاری را دارید و کنار گذاشتن خواسته ها آزار تان نمی دهد، دست به کار شوید، در غیراین صورت نظرتان را به شکلی شفاف با نامزدتان در میان بگذارید و به او بیهوده وعده ندهید.
نکته هایی که نباید فراموش کنید
  • او همانی است که می بینید
ممکن است شما به امید اینکه همسرتان روزی تغییر می کند با او ازدواج کرده باشید و بعد از ازدواج از او بخواهید که تغییراتی در شغلش، درآمدش، رفتارش یا حتی ظاهرش اعمال کند. اگر همسرتان حاضر باشد برای رضایت شما هر کاری انجام دهد، ممکن است این خواسته شما را هم بپذیرد و برای اعمال این تغییرات به شما وعده هایی هم بدهد و درست در همین زمان که همسرتان موفق به عملی کردن هیچ کدام از قول هایش نمی شود، زندگی شما وارد یک سراشیبی خطرساز می شود. اگر قرار است ازدواج کنید یا اینکه ازدواج کرده اید، باید همسرتان را همانطور که هست بپذیرید. شاید او در جزئیات به مرور زمان تغییراتی کند اما هرگز در ویژگی های اصلی شخصیتی یا شیوه زندگی او نمی توانید تغییرات بزرگی را ایجاد کنید.
  • بازی ممنوع
حتی اگر با بهترین خانواده جهان آشنا شده باشید، نباید فراموش کنید که یک دنیا تفاوت با آنها دارید و گاهی ممکن است این تفاوت ها، چالش هایی را برایتان ایجاد کنند. شما می توانید انتظار های زیادی از همسرتان داشته باشید اما نمی توانید به یک خانواده تازه وارد شوید و خصوصیات اعضای آن خانواده را تغییر دهید، پس وارد بازی های کلامی و انتقام بازی نشوید و سعی کنید آدم ها را همانطور که هستند، بپذیرید. پذیرفتن آنها با تمام خوبی ها و بدی هایشان به شما کمک می کند تا محدوده ای را برای ارتباط تان تعریف کنید و به هرکس تاجایی مجال حضور و صمیمیت دهید که به جرقه زدن ارتباط تان منجر نمی شود.

65:

برای اینکه بتوانید به همسرتان اعتماد کنید و مطمئن شوید که او به شما وفادار است باید از خودتان شروع کنید. آیا شما شرط وفاداری را می دانید؟ اگر شما و همسرتان اصول وفاداری را بشناسید دلیلی ندارد که با هراس ازدست دادن، بدبینی و شک و دودلی زندگی کنید.
ازدواج یک تعهد و مسئولیت مهم است. با اینکه هر زن و مردی که تصمیم به شروع زندگی مشترک می گیرند مسئولیت و تعهدات زندگی زناشویی را می پذیرند اما بازهم نگرانی از وفاداری و پایبندی باعث می شود بسیاری از زن و شوهرهای جوان اعتماد کامل به شریک زندگیشان نداشته باشند و زن و مردهای دیگر را تهدیدی علیه زندگی خود بدانند.

برای اینکه بتوانید به همسرتان اعتماد کنید و مطمئن شوید که او به شما وفادار است باید از خودتان شروع کنید. آیا شما شرط وفاداری را می دانید؟ اگر شما و همسرتان اصول وفاداری را بشناسید دلیلی ندارد که با هراس ازدست دادن، بدبینی و شک و دودلی زندگی کنید.
  • گام اول: از خودتان شروع کنید و اعتماد کنید
زمانی که مسئولیت و تعهد زندگی زناشویی را می پذیرید نباید آن را بشکنید. هم شما و هم همسرتان باید شرط وفاداری را به جا بیاورید. شک و تردید نسبت به همسرتان او را خائن نمی کند اما هرچقدر شما به همسرتان بدگمان و ظنین باشید به همان نسبت به رابطه عاطفی ای که با او برقرار کرده اید آسیب می زنید.
اگر هر دوی شما حدود و مرزهای رابطه را مشخص کنید و درهمان محدوده گام بردارید به راحتی می توانید به یکدیگر اعتماد کنید. وفاداری، اعتماد و باور، شما و همسرتان را در یک زندگی آرام و مطمئن قرار می دهد. اگر می خواهید زندگی مستحکم و قابل اتکایی داشته باشید خودتان باید آن را اینگونه بسازید. مثلاً اگر در زندگی از حد و مرزهای رابطه فراتر بروید نباید انتظار داشته باشید همسرتان به راحتی از آن بگذرد و شما را ببخشد. رفتار و عملکرد شماست که او را مظنون و مشکوک می کند.به همین ترتیب همسرتان نیز نباید از مرزهای مشخص رابطه فراتر برود و اعتماد شما را فروبریزد.
  • گام دوم: بپذیرید که دیگر تنها نیستید
شما یک زوج هستید و نسبت به شریک زندگیتان مسئولیت و تعهداتی دارید حتی اگر بخشی از این تعهدات را خوشایند ندانید. اگر می خواهید فردیت و خودمختاری تان را به همسرتان اثبات کنید شک نکنید که نمی توانید این رابطه را ادامه بدهید. به همسرتان عشق بورزید و از او عشق را طلب کنید. در یک رابطه سالم زناشویی شما باید عشق را از همسرتان بگیرید. اگر در این رابطه سالم عاشقانه قرار دارید دیگر نباید نگران بی وفاییهای همسرتان باشید زیرا او در اختیار شما است. یاد بگیرید که برای زندگی زناشویی تان باید بخشی از نیازهای خودخواهانه تان را کنار بگذارید.
  • گام سوم: مرموز نباشید
همیشه پاسخگو و در دسترس باشید. این مسئله هرگز هویت و آزادی عمل را از شما نمی گیرد بلکه راه را برای آزادانه عمل کردن باز می گذارد. مکالمات تلفنی پنهانی؛ روابط اینترنتی پنهانی؛ دوستان پنهانی؛ حسابهای بانکی پنهانی و هرنوع رفتار دیگری که برای همسرتان سوءتفاهم ایجاد می کند را کنار بگذارید. هرچقدر درستکارتر باشید رفتارهای مرموز و شک برانگیز کمتری خواهید داشت. مطمئن باشید در یک رابطه نزدیک زناشویی نمی توانید رفتارهای پنهانی طولانی داشته باشید. یک روز همسرتان ممکن است پیامکی را بخواند و یا از شما بپرسد که چرا دیر به خانه آمده اید و شما مجبور به پاسخگویی هستید. هرچقدر صادق تر باشید همسرتان اعتماد بیشتری به شما خواهد داشت و از طرفی خودتان نیز نگران رفتارها و افکار پنهانی همسرتان نخواهید بود.
  • گام چهارم: همسرتان را کنترل نکنید
بیش از اندازه کنجکاوی کردن و نگران بودن نشانه تعهد و مسئولیت شما نسبت به همسرتان نیست. همین که مدام از همسرتان بپرسید کجا بودی؟ چی پوشیدی؟ چی خوردی و چرا دیرآمدی زنگ خطری برای رابطه شماست. بین رفتارهایی که نشان دهنده کنترل بیش از اندازه همسرتان است و رفتارهایی که نشانه توجه و حمایت است تفاوت قایل شوید. طوری رفتار کنید که همسرتان احساس نکند شما او را تحت سلطه خود گرفته اید.
  • گام پنجم: با همسرتان صمیمی باشید
اگر راه محبت و عشق ورزیدن به همسرتان را بلد نباشید همیشه نگران خواهید بود چون شما خوب می دانید او از چشمه محبت شما سیراب نمی شود. پس اگر راه ابراز علاقه و محبت را بلد نیستید سعی کنید آن را بیاموزید. توجه به ظاهر، جملات عاشقانه و به آغوش کشیدن را بیاموزید تا اعتماد بیشتری به رابطه زناشویی تان پیدا کنید.
  • گام ششم: بی دلیل همسرتان را متهم نکنید
او را امتحان نکنید و در موقعیتهایی قرار ندهید که او مجبور باشد از یک امتحان سخت بیرون بیاید. یک مثال ساده ای که این روزها بسیار شایع شده است فرستادن پیامک ناشناس و یا با یک شناسه ناشناس ایمیل زدن و مکالمه کردن در اینترنت است. چرا می خواهید همسرتان را با این روش ها امتحان کنید؟ اگر او از این آزمایش سربلند بیرون نیاید در واقع این شما هستید که بازنده می شوید. آزمون وفاداری در طی سالیان دراز زندگی و در مراحل مختلف به وضوح از شما و همسرتان گرفته می شود.
  • گام هفتم: بهانه به دست همسرتان ندهید
نوع رفتار و منش شما می تواند همسرتان را ظنین کند. نوع آرایش، نوع پوشش؛ نوع برخورد شما با جنس مخالف و حتی افکار و ایده هایی که درباره روابط زن و مرد دارید می تواند باعث نگرانی و شک و دودلی همسرتان بشود.اینکه به همسرتان نشان بدهید چقدر باورهای اخلاقی دارید و به آنها پایبند هستید به او ثابت می کند که شما همسری وفادار هستید و خواهید بود. به همین ترتیب پایبندی های اخلاقی همسرتان را باور کنید و به او اعتماد کنید که مطابق با باورهای اخلاقیش رفتار خواهد کرد.
  • گام هشتم: همیشه در کنار همسرتان باشید
اگر اعتماد همسرتان را می خواهید باید سعی کنید در موقعیت های مختلف او را همراهی کنید. به نیازها و خواسته هایش توجه کنید و گام هایتان را با او هماهنگ کنید. طوری زندگی کنید که همسرتان در کنار شما هیچ خلا و کمبودی را احساس نکند. همینطور از او بخواهید نیازها و خواسته های شما را جدی بگیرد.
اگر سبک خاصی از زندگی را دوست دارید و یا همسرتان دوست دارد باید آن را به یکدیگر بیاموزید. البته نیازها و خواسته های شما و همسرتان باید متناسب با توانایی هایتان باشد. مثلاً شما می توانید از همسرتان بخواهید تا یک نوع لباس خاص را بپوشد تا زیباتر باشد و یا یک نوع رفتار معقول و متناسب داشته باشد اما شما نمی توانید از او بخواهید تا از آنچه هست زیباتر شود و یا به یک رفتار افراطی که فقط مطلوب شماست تن بدهد برای اینکه شما آن را می پسندید.
  • گام نهم: حد و مرزهای معقول و منطقی داشته باشید
شما و همسرتان برای اینکه وفاداری تان را به یکدیگر ثابت کنید نیاز دارید تا در محدوده مجاز زندگی زناشویی حرکت کنید. این حد و مرزها باید قواعد اخلاقی معقول و منطقی درستی باشند. شما نمی توانید قوانین نامعقولی مثل اینکه همسرتان اصلا کار نکند، بدون شما از خانه خارج نشود، با هیچ زن یا مردی گفتگو نکند مگر در حضور شما و... را قانون های اخلاقی خانواده بگذارید زیرا این حدومرزها انسانی نیستند و اصلا باعث اعتماد و پایبندی بیشتر در زندگی نمی شوند و چه بسا مشکلات دیگری در زندگی ایجاد کنند. آنچه شما به عنوان قواعد اخلاقی خانواده تعیین می کنید باید با تایید و تصدیق همسرتان باشد و او نیز همانند شما به آنها اعتقاد داشته باشد.
  • گام دهم: به خانه اهمیت بدهید
مطالعات نشان می دهند که بسیاری از مردانی که به همسرانشان خیانت می کنند کسانی هستند که تا دیر وقت کار می کنند یا بیش از اندازه با دوستانشان معاشرت می کنند. زنان نیز معمولاً از اینکه همسرانشان تا دیروقت کار می کنند و یا بی توجه به خانواده تفریح های مجردی دارند گله و شکایت می کنند. تا آنجه که می توانید عوامل و رفتارهایی که شما و صداقتتان را زیرسوال می برد را کم کنید و تمام تلاشتان را بکنید تا همسرتان اعتماد و وفاداری را احساس کند.

2


برای اینکه بتوانید به همسرتان اعتماد کنید و مطمئن شوید که او به شما وفادار است باید از خودتان شروع کنید. آیا شما شرط وفاداری را می دانید؟ اگر شما و همسرتان اصول وفاداری را بشناسید دلیلی ندارد که با هراس ازدست دادن، بدبینی و شک و دودلی زندگی کنید.

66:

عاشق شدن شاید کار ساده ای باشد اما بال و پر دادن به یک عشق و حفظ آن، کار ساده ای نیست، در امتحان ما شرکت کنید تا مشخص شود آماده عاشق شدن هستید یا نه!

وارد شدن به رابطه عاشقانه در هر زمان و شرایطی ممکن نیست. اگر می خواهید یک ازدواج عاشقانه را تجربه کنید، باید هزار و یک موضوع را بررسی کنید. باید بدانید که خودتان برای پذیرفتن عشق آماده اید و باید مطمئن شوید فردی را انتخاب کرده اید که می توانید در این رابطه به او تکیه کنید و تا ابد عاشقش بمانید. اگر هنوز نمی دانید کجای کارید و تا ساختن یک رابطه موفق چقدر راه دارید، به سؤالات زیر پاسخ دهید. این تست تکلیف شما را با خودتان روشن می کند.
تستهای روانشناسی.سلامت روحی
1. هنوز هم عاشق نامزد/ همسر قبلی خود هستم.
2. هنوز هم با تمام وجود از نامزد/ همسر قبلی ام تنفر دارم.
3. احساس تنهایی می کنم و هیچ چیز نمی تواند خلأ زندگی ام را پر کند.
4. از زندگی ام راضی نیستم و احساس می کنم به بن بست رسیده ام.
5. فکر می کنم آدم با ارزشی نیستم و چیزی ندارم که به خاطر آن کسی عاشقم شوم.
6. اعتیاد یا عادتهای مخربی دارم که هنوز آنها را به طور کامل کنار نگذاشته ام.
7. فکر می کنم دوست داشتنی نیستم و از اینکه کسی در کنارم نیست احساس بدبختی میکنم.
8. گمان می کنم احساسات خوشایند مدت هاست که از زندگی ام رفته اند و دیگر عاطفه ای را در خود حس نمی کنم.
9. دوست ندارم درباره احساساتم با کسی صحبت کنم و نمی خواهم درونم را با کسی به اشتراک بگذارم.
10. نمی توانم از خواسته های خودم بگذرم و دوست ندارم به خاطر بودن با کسی شرایط مالی ام را سخت تر کنم.
11. نمی توانم وقتم را با کسی تقسیم کنم و در زندگی ام به چیز هایی مهم تر از بودن با دیگری اهمیت می دهم.
12. کنار آمدن با آدم های تازه و عادت هایشان برایم سخت ترین کار است.
13. برای زندگی زیر یک سقف مردی ایده آل را در ذهنم تصور می کنم و نمی توانم کسی که مثل او کامل نباشد را بپذیرم.
14. احساس می کنم همیشه فرصت های بهتری در انتظارم هست و نمی توانم با بله گفتن به پیشنهاد امروز، به پیشنهاد های آینده ام نه بگویم.
15. آنقدر تحت تاثیر نظر دیگران قرار می گیرم که نمی توانم به هیچ چیزی بله بگویم.
  • خودتان را پیدا کنید
اگر تنها به یکی از سؤال های بالا جواب مثبت می دهید، ممکن است هنوز از نظر عاطفی و روانی آمادگی ورود به یک زندگی تازه با شرایط تازه اش را نداشته باشید. احتمال دارد که بعد از نامزدی یا ازدواج شکست خورده تان هنوز به آرامش نرسیده باشید و نتوانید روزهای گذشته را فراموش کنید. از طرف دیگر ممکن است پایین بودن اعتماد به نفس تان شما را به حاشیه رانده باشد و خواسته یا ناخواسته، تصور اشتباه اینکه آدم ارزشمندی نیستید را هم به دیگران انتقال دهید یا شاید آنقدر به توانایی هایتان مغرور شده اید و آنقدر در کمال گرایی غرق شده اید که نمی توانید خوشبختی را در اتفاقات و موضوعات کوچک ببینید. اگر هم به سؤال های 9 و 10 پاسخ مثبت داده اید، باید باردیگر به احساسات تان سربزنید و با درون تان آشتی کنید تا برای برقراری یک رابطه ارزشمند آماده شوید.
  • با زندگی بازی نکنید
اگر به برخی از سؤال های گفته شده جواب مثبت داده اید اما همین حالا در جریان یک رابطه عاطفی قرار دارید، بیشتر تأمل کنید. این انصاف نیست که شما با وجود مشکلاتی که در درون دارید، فرد دیگری را هم با تردید هایتان درگیر کنید. شاید بد نباشد مدتی از فضای رابطه فاصله بگیرید و به خواستگار هایتان جواب مثبت ندهید. شما باید خودتان را پیدا کنید و گذشته از اینکه بدانید کجای جهان قرار دارید، به انتظاراتی که از فرد مقابل و زندگی آینده تان دارید هم بیشتر فکر کنید. یادتان نرود تا زمانی که نتوانید خودتان را خوب بشناسید، نمی توانید رابطه صمیمی و عاشقانه ای را با فرد دیگری برقرار کنید؛ حتی اگر ازدواج کرده و یک ارتباط جدی را برقرار کنید.
  • خودتان را محک بزنید
اگر پاسخ شما به تمام سؤالات گفته شده منفی است یا لااقل با مدتی وقت گذاشتن، توانسته اید این مشکلات را برطرف کنید، باید به سؤالات زیر در مورد کسی که می خواهید با او ارتباط عاشقانه برقرار کنید پاسخ دهید. شاید شما آمادگی عاشق شدن و ورود به یک ارتباط را داشته باشید اما برای آنکه بدانید این رابطه، یک زندگی توأم با خوشبختی را برایتان به همراه می آورد، باید به سؤالات زیر هم پاسخ دهید.
1. بیشتر از آنکه عاشقم باشد، به او عشق نمی ورزم.
2. به دلیل توانایی خاصی که در یک حوزه دارد، عاشقش نشده ام.
3. به دلیل اینکه نجاتش دهم و زندگی اش را بهبود بخشم در کنارش نیستم.
4. او را مثل یک الگو و آموزگار نمی بینم.
5. به دلیل شرایط بیرونی و اجتماعی ای که دارد، عاشقش نشده ام.
6. نه تنها در مورد موضوعات جدی بلکه در مورد سبک اصلی زندگی با او تفاهم دارم.
7. به دلیل دهان کجی به خانواده یا دوستان یا دیگران انتخابش نکرده ام.
8. به دلیل واکنش نشان دادن به همسر یا نامزد قبلی ام انتخابش نکرده ام.
9. به احساسات او نزدیک شده ام و گمان می کنم که تا حدی او را می شناسم.
10. به دلیل فرار از شرایطی که دارم او را انتخاب نکرده ام.
  • شما می توانید
اگر همه جملات گفته شده در مورد رابطه شما صدق می کند، باید به شما تبریک بگوییم. حالا یک قدم به ساختن زندگی موفق نزدیک تر شده اید و می توانید تاحدودی به عشقی که در دل دارید اعتماد کنید. شاید بد نباشد که این سؤالات را هم دراختیار نامزد تان قرار دهید و از او بخواهید که خودش را ارزیابی کند. اگر پاسخ شما تنها به چند جمله از جملات گفته شده منفی است، باید بگوییم که آینده روشنی در انتظار تان نیست، اما اگر پاسخ شما به سؤالات گفته شده مثبت است، وقت آن است برای یک زندگی موفق با هم برنامه ریزی کنید.
  • خودتان را نادیده نگیرید
شاید به دلیل شرایطی که همسرتان دارد از بسیاری از آرزوها و رؤیاهایتان صرف نظر کنید، اما هرگز از موضوعاتی که برایتان اهمیت فراموش نشدنی دارند، نگذرید. اگر حاضر نیستید در شهری دیگر زندگی کنید و از خانواده تان دور شوید، تنها برای خوش کردن دل نامزد تان این وعده را به او ندهید. اگر انتظاراتی دارید که برایتان بسیار بااهمیت است، هرگز از آنها صرف نظر نکنید چون دیر یا زود این آرزوهای از دست رفته به چماقی تبدیل می شوند که با آن به همسر و زندگی تان آسیب می زنید. اگر توان فداکاری را دارید و کنار گذاشتن خواسته ها آزار تان نمی دهد، دست به کار شوید، در غیراین صورت نظرتان را به شکلی شفاف با نامزدتان در میان بگذارید و به او بیهوده وعده ندهید.
نکته هایی که نباید فراموش کنید
  • او همانی است که می بینید
ممکن است شما به امید اینکه همسرتان روزی تغییر می کند با او ازدواج کرده باشید و بعد از ازدواج از او بخواهید که تغییراتی در شغلش، درآمدش، رفتارش یا حتی ظاهرش اعمال کند. اگر همسرتان حاضر باشد برای رضایت شما هر کاری انجام دهد، ممکن است این خواسته شما را هم بپذیرد و برای اعمال این تغییرات به شما وعده هایی هم بدهد و درست در همین زمان که همسرتان موفق به عملی کردن هیچ کدام از قول هایش نمی شود، زندگی شما وارد یک سراشیبی خطرساز می شود. اگر قرار است ازدواج کنید یا اینکه ازدواج کرده اید، باید همسرتان را همانطور که هست بپذیرید. شاید او در جزئیات به مرور زمان تغییراتی کند اما هرگز در ویژگی های اصلی شخصیتی یا شیوه زندگی او نمی توانید تغییرات بزرگی را ایجاد کنید.
  • بازی ممنوع
حتی اگر با بهترین خانواده جهان آشنا شده باشید، نباید فراموش کنید که یک دنیا تفاوت با آنها دارید و گاهی ممکن است این تفاوت ها، چالش هایی را برایتان ایجاد کنند. شما می توانید انتظار های زیادی از همسرتان داشته باشید اما نمی توانید به یک خانواده تازه وارد شوید و خصوصیات اعضای آن خانواده را تغییر دهید، پس وارد بازی های کلامی و انتقام بازی نشوید و سعی کنید آدم ها را همانطور که هستند، بپذیرید. پذیرفتن آنها با تمام خوبی ها و بدی هایشان به شما کمک می کند تا محدوده ای را برای ارتباط تان تعریف کنید و به هرکس تاجایی مجال حضور و صمیمیت دهید که به جرقه زدن ارتباط تان منجر نمی شود.

67:

شاید این روزها رابطه شما و همسرتان مثل همیشه نباشد یعنی، نمی توانید مثل همیشه از کنار او بودن لذت ببرید، او نیز مثل همیشه با شما رفتار نمی کند، احساس می کنید چیزی بین شما فاصله انداخته است ولی نمی دانید چه می تواند باشد، به همه چیز شک دارید ، حتی به احساسات خودتان و نمی دانید مشکل کجاست...

شاید مشکل این است که همسرتان به هر دلیل موضوعی را از شما پنهان می کند یا مشکل چیز دیگری است؟ اگر می خواهید بدانید که آیا همسرتان چیزی را از شما پنهان می کند یا نه باید با نشانه های پنهان کاری مردها آشنا شوید. بیشتر مردها هنگام پنهان کاری به گونه ای ویژه رفتار می کنند که اگر شما بتوانید تشخیص دهید می توانید قبل از اینکه خیلی دیر شود رابطه تان را نجات دهید و دوباره تبدیل شوید به همان زوج عاشقی که قبلا بودید.

تستهای روانشناسی.سلامت روحی
  • احساس می کنید همیشه تشنه است؟
وقتی همسر یا نامزدتان چیزی را از شما پنهان می کند، احتمالا عصبی می شود و به طور کلی تمام حالت بدنش خونسردی و آرامش خود از دست می دهد به خصوص زمانهایی که راز بزرگی دارد و از برملا شدنش وحشت دارد و می ترسد با فاش شدن راز چیزهای زیادی را از دست بدهد. تحقیقات نشان می دهد در این مواقع ماهیچه های مری شروع به گرفتن و سفت شدن می کند و در نتیجه این گرفتن گلو خشک می شود. بنابراین اگر هنگام صحبت با شما مدام آب دهانش را قورت می دهد نشان می دهد می خواهد کمی گلویش را از خشکی در بیاورد و ماهیچه های گلویش را باز کند. وقتی از او سؤال می کنید به عکس العمل هایش دقیق شوید. همچنین دقت کنید در کجای صحبت بیش از همه گلویش خشک شده و آب دهانش را قورت می دهد تا بفهمید در کجا از شما موضوعی را پنهان می کند.
  • اگر زیاد از جزئیات می گوید
شاید فکر کنید وقتی شوهر یا نامزدتان جزء به جزء و با جزئیات تمام برایتان تعریف می کند که کجا بوده است، چه کرده است و... یعنی هیچ چیزی را از شما پنهان نکرده و با شما روراست است و می تواند خیالتان راحت باشد اما باید بدانید که کاملا در اشتباهید، چون وقتی او خیلی به تعریف جزئیات می پردازد یعنی در حال پنهان کردن موضوعی است و می خواهد با تعریف داستانی طول و دراز موضوع اصلی را پنهان کند. نشانه ای مهم که می تواند عدم صداقت را نشان دهد زمانی است که شروع به تعریف کردن داستانی می کند و در آن بیشتر به جزئیات بی اهمیت می پردازد و مدام از موضوع اصلی طفره می رود، باید بدانید در این مواقع احتمالا در حال پنهان کردن موضوعی است، به خصوص اگر هنگام صحبت مدام مکث کند، چون در حال ساختن یک واقعیت خیالی است در این مواقع شما می توانید با سؤال کردن او را تا حدی مجبور به گفتن حقیقت کنید.

اگر کمی با خود فکر کنید به این نتیجه می رسید که وقتی خودتان هم در حال گفتن حقیقت و تعریف کردن یک واقعه خاص هستید خیلی به جزئیات نمی پردازید (مثل اینکه دیوار اتاق چه رنگی بود یا اسم فروشنده مغازه چه بود یا...) به این دلیل که شما همه این اطلاعات زائد را در زندگی هر روزه در ذهنتان نگه نمی دارید پس...
  • با دست هایش چه می کند؟
هرگاه احساس کردید همسر یا نامزدتان چیزی را از شما پنهان می کند کمی به دست هایش توجه کنید و ببینید با آنها چه می کند. وقتی یک نفر خیلی ناگهانی دست هایش را پنهان می کند یا با آنها قسمتی از بدنش را لمس می کند(مثلا با دست هایش پشت گردنش را لمس می کند یا می گیرد) یعنی می خواهد به نوعی به خودش آرامش دهد و خونسردی اش را حفظ کند چون می داند در حال انجام کار اشتباهی است. البته توجه کنید که بعضی آدم ها به طور طبیعی بیشتر اوقات دست هایشان را در جیبشان قرار می دهند و این نشان دهنده پنهان کاری آنها نیست بنابراین اگر مرد شما هم عادت دارد بیشتر اوقات دست هایش را در جیبش کند نباید تصور کنید که چیزی را از شما پنهان می کند یا دروغگو است.
  • ناگهان مهربان شده است؟
شاید همسرتان خیلی گرفتار باشد، همیشه سرکار است و شما خیلی کم او را می بینید؛ این موضوع به خودی خود اصلا شک برانگیز نیست ولی زمانی باید به پنهان کاری او کمی شک کنید که همسرتان یکباره و به طور ناگهانی و بدون اینکه سابقه داشته باشد شروع به خریدن کادوهای خیلی گرانقیمت برای شما می کند، چون احتمالا به دلیل پنهان کاری ای که دارد دچار عذاب وجدان شده است و می خواهد به نوعی جبران کند (البته همیشه هم این موضوع نشانه پنهان کاری نیست).

گاهی نیز پیش می آید که همسر بی اعتنای شما ناگهان بیش از حد مهربان می شود و بیش از اندازه به شما توجه نشان می دهد همه اینها می تواند نشانه ای از احساس گناه او باشد بنابراین بهتر است در این مواقع در رفتارهای او دقیق شوید تا متوجه شوید واقعا چرا ناگهان اینقدر مهربان شده و آیا به راستی دچار تحول شده یا...
  • از سؤال خوشش نمی آید؟
هنگامی که از او می پرسید «چرا دیر کردی؟» یا «چرا تلفن همراهت خـامـوش بود؟» او با لحنی تند و چهره ای برافروخـته شـروع بـه توجـیه می کـند و با اسـترس پاسخ سؤال را می دهد. برای هر موضوع بی اهمیتی شروع به بهانه تراشی و تندخویی می کند. اگر وقتی از او چیزی می پرسید به خود حالت دفاعی می گیرد به طوری که حتی شما را می ترساند می تواند نشان دهنده این باشد که شریک شما چیزی را پنهان می کند و از افشا شدنش می ترسد، در واقع او حالت دفاعی می گیرد چون یک قسمت ذهن او می داند که ممکن است شما رازش را کشف کنید، به همین دلیل جوری رفتار می کند که شما کمتر سؤال کنید. به طور کلی هـمیشه نسبت به فردی که حتی از پاسخگویی به ساده ترین و منصفانه ترین سؤالات شما سر باز می زند یا سـؤالات شما را از خودتان می پرسد (این امر نشانگر یافتن یک جست وجوی ذهنی برای دروغگویی است) مشکوک باشید.

تستهای روانشناسی.سلامت روحی
  • راز تلفن های مشکوک چیست؟
وقتی تلفن همراه همسر شما وقت و بی وقت، مثلا شب های دیروقت مدام زنگ می خورد و او زمانی که شما در اتاق هستید به راحتی به تلفن هایش جواب نمی دهد و وقتی هم که شما علت را جویا می شوید و می پرسید چه کسی پشت خط است جواب سربالا می دهد و حتی گاهی اهانت هم می کند یا گاهی پیش می آید که در حال صحبت با تلفن است ولی وقتی شما وارد اتاق می شوید به سرعت گوشی را قطع می کند و... اگر این اتفاقات خیلی بیشتر از یک بار پیش آمده است مسلما تصادفی نیست و نمی توان خیلی به آن خوشبین بود. او هنگام وارد شدن شما به اتاق گوشی را قطع می کند چون نمی خواهد شما متوجه شوید چه کسی پشت خط است، این پنهان کاری او زمانی آشکارتر هم می شود که وقتی از او می پرسید چه کسی پشت خط است و او به لکنت می افتد.
  • همیشه در حال دعوا کردن است؟
انگار آن روزهای تفاهم، همدلی و رضایت که با هم داشتید به پایان رسیـده است و این روزها او با هر کار شما شروع به مشاجره و شکایت می کند و از هـر بـهـانـه ای بـرای نـزاع و تخریب شخصیت شما استفاده می کند. نق زدن ها به او کمک می کند تا احساس گناه ناشی از پنهان کاری خود را از بین برده یا حداقل کمتر کند بنابراین اگر عیب جویی های او از شما به صورت یک عادت درآمده کمی دقت کنید ببینید چه اتفاقی در حال افتادن است.
  • دوستانش تغییر کرده اند؟
اگر او به طور ناگهانی شروع به معاشرت با دوستانی کرد که قبلا با آنها چندان رفت وآمد نداشته یا دوستان جدیدش را از شما پنهان کرد و وقتی هم از او سؤال می کنید جواب درستی نمی دهد، به او مشکوک باشید.

یکی از نشانه های شروع پنهان کاری قرار گرفتن فردی جدید در سر راه فرد است که ممکن است از طرف او «همکار» یا «دوست قدیمی» اطلاق شود. اما مسلما او از بیان جزئیات دوستی با افراد جدید خودداری کرده و سعی در پوشاندن آنها دارد.
  • از هم دور شده اید؟
به طور طبیعی هر رابطه ای بالا و پایین دارد گاهی رابطه صمیمی تر است و گاهی اختلافات کوچک افراد را از هم دور می کند. اگر احساس می کنید همسرتان از شما دور شده است باید به دنبال پیدا کردن دلیل این دور شدن باشید، شاید او چیزی را از شما پنهان می کند، اگر متوجه شده اید به تازگی زیاد توی فکر است، معمولا به یک نقطه خیره می شود و در افکار خود فرورفته است باید کمی مشکوک شوید بهتر است از او بپرسید آیا مشکل کاری دارد؟ با کـسی دعوایـش شده؟ اگر نـه پس چه مشکلی پیش آمده است، حتما مشکلی پیش آمده است که باید آن را کشف کنید.
  • توضیحی ندارد؟
اگر همسر شما هیچ توضیح منطقی ای برای برنامه های خود ندارد، اینکه وقت و بی وقت از خانه بیرون می رود و دیر به خانه بازمی گردد می تواند نشانگر پنهان کاری او باشد. اگر ملاقاتهای کاری مثل همیشه است جای نگرانی نیست اما اگر مدام ملاقات های جدید دارد، منطقی است که نگران شوید که مبادا چیزی را از شما پنهان می کند. شتابزدگی، وقت و بی وقت خانه را ترک کردن و توضیحات غیر منطقی دادن از علائم پنهان کاری است
www.newfarme.blogfa.com
www.newfarmeurmiya.wordpress.com

68:

یک ازدواج سالم و مستحکم به بخت و اقبال یا عشق مربوط نیست، بلکه نیاز به تلاش و سازگاری دارد.

تستهای روانشناسی.سلامت روحی
برخی از عواملی که در یک ارتباط سالم نقش دارند، ثابت هستند، یعنی چیزهایی که شما نمی توانید آنها را تغییر دهید. اما عوامل دیگری هستند که می توانید با کار کردن بر روی آنها رابطهتان را بهبود بخشید. شناختن این عوامل برای هر کسی که قصد ازدواج دارد، مهم است.
  • این عوامل در این 10 شاخص ازدواج سالم فهرست شده اند:
1 - برقراری ارتباط درست
زوجهای خوشبخت با یکدیگر صحبت می کنند و به حرف یکدیگر گوش می دهند. این زوجها می دانند که عوامل بیرونی که باعث حواسپرتی می شوند یا روی عواطف فرد اثر می گذارند، مانع ارتباط درست می شوند، و راههایی را پیدا می کنند تا هنگامی که خودشان و نامزدشان آماده هستند، بر این عوامل غلبه کنند.
2 - برخورد با تعارض ها و اختلافات به شیوه مثبت
پرهیز از بیان اختلافات و تعارضها عامل شماره یک طلاق است. روابط مستحکم زن و شوهر به توانایی آنها بر غلبه بر این اختلافات به شیوه ای مثبت بستگی دارد.
3 - داشتن انتظارات واقعی
هنگامی که دو نفر برای اولین بار دیدار می کنند، حداکثر تلاش شان را می کنند تا خطاهایشان را بپوشانند. این شیوه ای عادی است، اما زن و شوهر باید بدانند با گذشت زمان، خود "واقعی" شخص بروز خواهد کرد. روابط بین دو فرد در طول زمان تکامل پیدا می کند، اما داشتن انتظارات غیر واقعی از همسر، یا از رابطه با او، باعث ایجاد استرس غیرضروری می شود.
4 - توجه کردن به جزئیات زندگی همسر
افرادی که ازدواجهای پایداری دارند به خوبی همسرشان را می شناسند. آنها از وقایع عمده زندگی گذشته همسرشان خبر دارند، و از چیزهای دلخواه و چیزهای مورد تنفر او، امیدها و نگرانی هایشان آگاهی دارند. و این اطلاعات را با تغییرات دنیای همسرشان به روز می کنند.
5 - تجربه کردن واکنشهای دوجانبه مثبت بیشتر نسبت به واکنش های منفی
برخی از پژوهشها نشان داده اند در ازدواجهای موفق تعداد واکنش های مثبت 5 برابر بیش از واکنش های منفی است. دادن پاسخ مثبت به خواسته همسر برای توجه کردن به او - چه سوالی داشته باشد، چه دست کمک به سوی شما دراز کند، چه تنها یک نگاه به شما باشد- رابطه شما را مستحکم تر می کند.
6 - ایجاد اعتماد
اعتماد به تدریج ساخته می شود، اما برقراری روابط صادقانه و عمل کردن به وعده ها باعث تسریع ایجاد اعتماد می شود.
7- گذراندن وقت با یکدیگر
داشتن تجربه های مشترک راهی خوبی برای تقویت رابطه با همسرتان است. زوجهایی که به انجام کارهایی می پردازند که که هر دو از آن لذت می برند یا وادار می شوند که کارهایی را با هم انجام دهند- رابطه سالم تر و قوی تری دارند.
8 - ارزشهای مشترک
زوجهایی در شروع زندگی طیف گسترده ای از ارزشهای مشترک دارند- در مورد چیزهای مهم در زندگی توافق دارند- بخت بیشتری برای ایجاد رابطه مستحکم دارند.
9 - مسئولیت های مشترک
هم زن و هم شوهر برایی پرورش دادن رابطه شان، حفظ جریان آرام امور خانه و کار کردن برای رسیدن به اهداف مشترک متعهد هستند. اینکه تنها یکی از دو همسر بار این مسئولیتها را به دوش بکشد، باعث ایجاد نارضایی می شود.
10 - سازگاری با تغییر
افراد و رابطه ها در طول زمان دگرگون می شوند. باید انتظار این تغییرات را داشته باشید، نه اینکه از آنها بترسید. انتظارات افراد از رابطه دوجانبه ممکن است تغییر کند. همسران لازم است توانایی صحبت کردن در مورد این تغییرات و یافتن راه هایی برای سازگار شدن با آنها را داشته باشند.

69:

وقتی دو نفر با هم ازدواج می کنند، طبیعی است که دوست دارند بیشتر از هم بدانند و همین مساله باعث می شود تلاش کنند دنیای هم را بیشتر کشف کنند و البته به آن وارد شوند. با این روند نزدیکی، مرزهای زیادی جابجا می شود.

اتفاقی که گاهی باعث می شود یکی از طرفین احساس خطر کنند؛ احساسی که ممکن است ناشی از حساسیت زیاد خود او یا زیاده روی طرف مقابلش باشد اما به خاطر پایبندی به قسم راستشان در مورد صداقت، سعی می کنند جا نزنند.
گاهی این جا نزدن و عقب نکشیدن باعث می شود تمامیت شخصی یکی از طرفین یا هر دو زیر سوال برود و بعد مدتی رابطه را به جایی ببرد که نباید. بحث در مورد تعریف حریم خصوصی در زندگی مشترک، حد و حدود آن و البته رابطه داشتن حریم خصوصی با صداقت، موضوع این شماره ماست.
  • حل شده در وضعیت «ما»
ازدواج ادغام دو فردیت است، مثل واکنش شیمیایی؛ مثلا مولکول کلر با هیدروژن ترکیب می شود ومی شود هیدروکلراید. بعد از این واکنش شیمیایی، دیگر نه هیدروژن، هیدروژن باقی می ماند و نه کلر، کلر؛ دیگر هیچ کدام ماهیت قبلی خود را ندارند و ماهیت جدیدی پیدا کرده اند. شباهتی که این وضعیت به ازدواج دارد، این است که ازدواج یک وضعیت جدید درست می کند.
بعد از ازدواج، آن پسر دیگر آن پسر سابق نیست و آن دختر هم همینطور. در واقع، مضاف الهی به این دو نفر اضافه شده که بار و وزن دارد. البته این به معنی آن نیست که در وضعیت ازدواج، کلا هویت اولیه آدمها از بین برود. به نظر می رسد باید به این قاعده تن بدهیم که این رابطه، رابطه ای دارای سه فضاست؛ فضای «من»، فضای «تو» و فضای «ما».
این فضای من با فضای من قبل از ازدواج کمی فرق می کند. خیلی ها در این زمینه به اشتباه می افتند که جای توضیح و مثال دارد. من یکسری دوست دارم و ازدواج میکنم. باید ببینم خود من تا چه حد بعد از ازدواج می توانم با این دوستانم مثل گذشته ارتباط داشته باشم؟ دنیای من بعد از ازدواج با دنیای من قبل از ازدواج چه تفاوتهایی پیدا کرده؟ جواب این سوالها می گوید که قطعا معاشرتهایم با دوستان تحت تاثیر قرار می گیرد و به طور طبیعی کمتر می شود.
البته به همان میزان هم یکسری دوستان جدید به زندگی من اضافه می شوند که به تعبیری، با هم هم دنیاتریم.
این یعنی ما سنخیت جدیدی پیدا می کنیم که باعث می شودخود به خود از یکسری آدمها جدا می شویم و به دسته جدیدی ملحق می شویم. یک وقتهایی هم هست که ما با آدمهای سابق هنوز هم دنیا هستیم و می توانیم باز با هم مثل سابق معاشرت کنیم اما همسرمان از این وضعیت خوشش نمی آید.
این یعنی که این فضا در فضای «من» جدید هم می گنجد اما در فضای «ما» مشکل ساز شده. حالا شاید دلیل همسری که از این قضیه خوشش نمی آید خیلی روشن و موجه نباشد. به نظر می رسد برای اینکه دچار چنین بی چارچوبی و بی قاعدگی نشویم. باید رابطه و انتظاراتمان را ببریم در چارچوبی که این موارد در آن رعایت بشود:
1- وقتی ازدواج می کنی، خودت فارغ از همسرت باید از یکسری آدم ها فاصله بگیری و با یکسری آدم ها ارتباط برقرار کنی.
2- یکسری آدمها هستند که همچنان می توانند در دایره دوستی و رابطه شما بمانند ولی به نظر می رسد رابطه شان با ازدواج شما مشکل دارد: یعنی ازدواج شما با رابطه آنها مشکل دارد.
در مورد این دسته باید گفت و گو کرد. اگر نتیجه موضوع بی منطقی باشد، باید بی خیال ماجرا شد، چون این داستان ته ندارد. آدمی که بی منطق یا سلطه گر است، در بقیه موارد زندگی هم همینطوری است ولی اگر یک منطق و نگرانی سالمی وجود دارد، باید به نتیجه مسالمت آمیزی در مورد آن رسید.
  • نگیر، نمی توانی پس بدهی
فضای شخصی «او»، فضای شخصی و خصوصی اوست. باید به سلیقه «او» احترام گذاشت و برای فردیتش حق و حقوق قائل شد. او موسیقی پاپ دوست دارد و من موسیقی سنتی. باید «ما»ی موجود در تفکر هر کدام از ما آنقدر غلیظ باشد که این «من» ها دردسر نشوند.
این «ما» هم البته طول می کشد تا ساخته شود؛ یعنی اینطور نیست که ما با یکی ازدواج کنیم و این «ما» محقق بشود. «ما»ی سال اول ازدواج خیلی مای شکننده، ظریف و کلیشه ای است. بد هم نیست. آدمها از همین کلیشه راه خودشان را پیدا می کنند.
همیشه یک نسبت پویایی بین این سه فضا وجود دارد؛ بعد هم یک هوشمندی باید در این فضا وجود داشته باشد. هیچ کس نباید فضای شخصی همسرش را از او بگیرد. به این خاطر که نمی تواند جای خالی آن فضای گرفته شده را پر کند؛ مثلا، مرد دوستانی دارد که در ارتباط با آنها جوک می گوید، تفریحات مردانه می کند و حالش خوب می شود.
وقتی زنی بخواهد این فضای «من» مرد را حذف کند، خودش نمیتواندن جایگزینی برای آن باشد. در مورد زنان هم همین بحث صادق است. زنان هم فضاهایی دارند که مختص به خودشان و فضای «من» خودشان است.
مثلا حرفهایی ظریف و ریز و جزئی که در فضاهای مطلقا زنانه زده می شود، مثل اینکه: «امشب دامن آبی مو بپوشم بهتره یا قرمزه رو؟» مردها به این حرف ها می گویند، حرف های خاله زنکی اما واقعیتش این است که اینها از آن دسته حرف هایی است که در فضای مردانه نمی گنجد.
مرد نباید این فضا را از همسرش بگیرد، چون خودش نمی تواند جایگزینی برای آن باشد؛ زنها در همین مدل حرفهایشان هم کلی انرژی عاطفی رد و بدل می کنند که مردها هیچ وقت نمی توانند چنین کاری بکنند.
مردها هر کجا نهاد اجتماعی ساخته اند که آنجا بین خودشان به تبادل احساسی بپردازند، عملا به نتیجه نرسیده اند اما زنها اغلب موفق بوده اند.
آنها خیلی بی دردسر هر کجا که به هم می رسند و جمع می شوند، چه مهمانی باشد، چه آرایشگاه یا باشگاه، از پس این کار خوب برمی آیند. اصل نکته اینکه عقل سلیم می گوید اصلا سمت آن فضایی که متعلق به جنس تو نیست، نرو. مگر اینکه نسبت به آن فضا احساس خطر کنی و بخواهی کار ویژه ای انجام بدهی.
  • تئوری دوری و دوستی
تجربه نشان داده که هیچ کسی نه تنها نباید فضای شخصی طرف مقابلش را بگیرد، بلکه حتی نباید به خودش اجازه بدهد که به هر دلیل و استدلالی درون آن هم سرک بکشد. همزمان، هیچ کدامشان هم نباید از دیگری بخواهد که اجازه بدهد وارد فضای شخصی او بشود؛ مساله ای که به اعتماد به نفس و شناخت هر کسی از خودش برمی گردد.
مثلا تصور کنید مردی بیاید در جمع زنانه و همراه همسرش باشد، چه احساسی به این مرد باید دست بدهد؟ منظور این است که هر دو طرف عمدا و آگاهانه وارد فضای «من» همدیگر نشوند وگرنه در زندگی وقت هایی هست که ناخودآگاه یا به ناچار با این فضای «من» دچار اصطکاک می شوند.
در این زمینه، یک نکته ظریف در فرهنگ ما وجود دارد. قدیم ها وقتی مردی زیاد در خانه می ماند، خود زن او را بیرون از خانه می فرستاد تا فضاهایشان زیادی با هم قاطی نشود. یک جور تلاش هوشمندانه برای چیزی که می شود به دوری و دوستی تعبیرش کرد.
  • به حد تحمل نزدیک شو
نباید به سمت فتح تمام فضاهای شخصی یک شریک پیشروی کرد. آدم باید بسنده کند به مقداری که می تواند تحمل کند. حواستان باشد، به میزانی که فتح می کنید، اجازه فتح شدن هم بدهید.
اگر زنی قرار باشد شوهرش را نود درصد بفهمد، آن مرد دیگر شوهرش نیست، کسی است مثل پدرش یا برادرش. برعکس هم همینطور، اگر مردی قرار باشد همه دنیای زنش را بفهمد، رابطه آنها دیگر زن و شوهری نخواهد بود، کسی است مثل مادر و خواهر او.
در زندگی مشترک باید مقداری رازآلودی هم وجود داشته باشد که باعث شود آدم همچنان برای تجربه این زندگی عطش داشته باشد. اصرار به فهمیدن تمام عرصه های یک نفر، باعث می شود آن رابطه از یک رابطه سالم زناشویی به یک رابطه مغشوش برسد.
ضمن اینکه مجاورت و موأنست زیادی نوعی ندیدن همدیگر هم به دنبال می آورد. این اتفاقی است که ناگزیر پیش می آید. مقداری دوری برای راحت تر و بهتر دیدن همدیگر لازم است، چیزی که بسیار نزدیک باشد، راحت قابل رویت نیست. اگر هم دیده شود، همه جوانبش دیده نمی شود.
  • با همسرهایی که گیر می دهند چه کار باید کرد؟
کار از جای دیگری خراب است
دادگاههای خانواده پر از پرونده هایی است که در آن، زن و شوهر بیشتر از اینکه مشکلی واقعی داشته باشند، درگیر سوء تفاهمهای بسیاری شده اند. مشکلی که گاهی بی دلیل و فقط ناشی از تجسس های گاهی ناخواسته در زندگی شخصی همدیگر است.
واقعیت این است که آدم وقتی پذیرفته که به شریک زندگی اش اعتماد کند و زندگی اش را با او به اشتراک بگذارد، باید پای این حرف و تعهد دوطرفه اش بماند و تا وقتی نشانه مشهودی از خلف وعده یا احتمالا خیانت ندیده، سعی نکند دست به کارآگاهی بزند.
بر همین اساس، گاهی اوقات دیده شده زن یا مرد دوست دارند در فضاهایی که اجازه ورود به آنها را ندارد سرک بکشند، فضاهایی که اگر از خودشان بپرسی، اجازه ورود به آنها را به کسی نمی دهند اما در مورد همسرشان این کار را حق مسلم خودشان می دانند؛ مثلا می خواهند پیامک های او را ببینند یا بخواهند پسورد ایمیل و حساب شبکه اجتماعی همسرشان را داشته باشند.
به تعبیری می خواهند در همه جای زندگی شریک زندگی شان حضور داشته باشند. این کار نه به لحاظ اخلاقی و نه به لحاظ روانشناختی کار درستی نیست. یادمان باشد که داریم می گوییم شریک زندگی، یعنی او و ما، بخشی از زندگی شخصیمان را با هم به اشتراک گذاشته ایم و طبیعی است که در آن بخش باید همه چیز شفاف باشد و گفته شود. اما باید به استقلال بخشهای دیگر احترام گذاشت، توصیه ای که دلایل دیگری هم دارد.
یک نکته ظریف دیگری هم هست که بحث را خیلی جدیتر می کند. اگر پای حرف آن کسانی بنشینیم که دارند در مورد این موضوع صحبت می کنند و گلایه دارند که حریم شخصی شان از طرف نزدیکترین آدم زندگی شان مورد احترام قرار نگرفته، خواهیم دید که سررشته به جای دیگری وصل است و موضوع چیز دیگری است و فقط یک کنجکاوی ساده نیست. یعنی ممکن است لازم باشد مساله را با یک مشاور مطرح کنیم.
مثلا اگر مردی شک بی جا به همسرش داشته باشد و مدام بخواهد پیامک های او را چک کند، این احتمال با درصد بالا وجود دارد که لابد خودش در زندگی شخصی و بدون اطلاع از همسرش آدم مشکل سازی است یا در جای دیگری گافی داده و ناخودآگاه این تصور را دارد که همسرش هم اینگونه باشد یا حتی بخواهد به تلافی حرکتی بکند.
این است که گفته می شود وقتی کار به اینطور پا گذاشتن به حریم خصوصی طرف مقابل رسید، حتما کار از جای دیگری خراب است و مساله فقط کنجکاوی کردن در ایمیل و پیامک نیست. در حالت عادی کسی حق ندارد ایمیل کسی را چک کند، اگر اینطور شد، بی تعارف باید به ریشه کار دقت کرد.

www.newfarme.blogfa.com
www.newfarmeurmiya.wordpress.com

70:

انسان جایزالخطاست! این باور همه ی ماست؛ اما واقع به این معنی نیست که به راحتی اشتباه کنیم؛ بلکه یعنی هیچ انسانی عاری از اشتباه نیست.

همه ما کم و بیش در زندگی اشتباهاتی داشته و داریم. مهم این است که درک کنیم چه اشتباهاتی کرده ایم و آنها را تکرار نکنیم. زن و شوهر در زندگی مشترک هم عاری از اشتباه نیستند. در واقع گاهی این اشتباهات ما هستند که پایه های یک زندگی خانوادگی را به لرزه در می آورند. هنگام بروز اشتباهی از جانب همسرمان، لحن ما برای گفتن آن می تواند تشدید کننده ی شرایط بد پیش آمده باشد؛ اما به هرحال مسئله ای است که باید گفته شود.
  • آیا باید اشتباهات همسرمان را به روی همسرمان بیاوریم؟
یکی از مشکلاتی که زن و شوهر ها با آن روبه رو می شوند، شرایطی است که اشتباهی از جانب آنها رخ می دهد و طرف مقابل شکل رفتار مناسب با آن را نمی داند. سوال مهمی که برای فرد در این شرایط ایجاد میشود، این است که این است که آیا باید این مسئله را به روی همسرش بیاورد یا از آن بگذرد؟ نکته ی ظریفی در این تصمیم گیری وجود دارد. گاهی اشتباهی که از همسرمان سر زده، عمدی نیست و همسرمان به عمد آن اشتباه را مرتکب نشده؛ بنابراین جدای از مساله ی ناراحتی پیش آمده، مهم است که بدانیم همسرمان از آنجا که عمدی این اشتباه را انجام نداده؛ پس اشرافی هم به آن ندارد. یعنی او نمی داند که اصلا کار اشتباهی انجام داده است. در این شرایط او حق دارد که بداند رفتار یا گفتارش درست نبوده؛ چون اگر آن را تکرار کند و باعث ناراحتی ما بشود، نوع ناراحتی شدت یافته ما از تکرار این عمل اشتباه، او را می رنجاند و این توقع هم در وی شکل میگیرد که”من که نمیدانستم این کارم از نظر تو اشتباه است”. پس بهتر است آنچه را حس می کنیم میتواند تکرارش ما را برنجاند و همسرمان هم از آن بی خبر است را حتما به او بگوییم.
  • فضایی محترمانه برای گلایه
هنگام عنوان کردن اشتباهات همسرتان، ملایمت رفتاری و گفتاری را فراموش نکید. سر او داد نکشید. با توهین یا کلمات نامناسب اشتباهش را یادآور نشوید. تنها گفتن این که ”من از این کارت خوشم نیومد” کافی نیست و ممکن است زمینه ساز لجبازی هم بشود. علت ناراحتی تان را عنوان کنید تا اگر سوء تفاهمی ایجاد شده، برطرف شود. اگر همسرتان پی به اشتباهش می برد، لازم نیست دیگر ادامه بدهید و موضوع را پشت سر هم تکرار کنید.
وقتی اشتباهی عنوان شد و همسرتان آن را پذیرفت، آن را پایان یافته بدانید و بار دیگر در مساله ی دیگر و اشتباه دیگری که ربطی به این موضوع ندارد، آن را پیش نکشید.
  • با اشتباهات گروکشی نکنید
متاسفانه وقتی اشتباه همسرتان را به رویش و آن را فراموش هم نمی کنید و نمی بخشید، جایی دوباره خودش را نشان می دهد. برای مثال، همسری در جایی که خودش اشتباه کرده، به جای پذیرش اشتباه و تغییر و بهبود رفتارش، آن را مقابله به مثل با اشتباه قبلی همسرش عنوان می کند و مسیر اشتباهی از لجبازی را طی میکند. بنابراین اشتباهات را به او بگویید تا بابت آن ناراحتی خاصی را مدتها با خودتان حمل نکنید و مانع ایجاد حس انتقام شوید.
  • اشتباه را با سرکوفت یکی نکنید
متاسفانه لحن و روش ما می تواند همه چیز را وارونه کند. گاهی تنها با تاکید روی واژه ای یا بالا بردن صدا هنگام ادای جمله ای و … منظور سخن ما گم یا وارونه میشود. اگر میخواهید همسرتان را متوجه اشتباهی که مرتکب شده کنید، آن را به شکل بد منتقل نکنید، سرکوفت نزنید و لحن تحقیرکننده در پیش نگیرید. ضمن آن که باید فرصت پاسخگویی به همسرتان هم بدهید و مانند نصایح والدین به کودکان، بحث را یکطرفه جلو نبرید. شاید این شما هستید که اشتباه متوجه شده اید و این یکطرفه رفتنها می تواند درنظر همسرتان خود رای بودن، استبداد و حتی روحیه ناسالم و تردیدآمیز بودن افکارتان را جلوه بدهد.
  • توبیخ نکنید
اگر قصد دارید به همسرتان بگویید کارش را اشتباه است، در وهله ای اول لحن مناسبی را انتخاب کنید. هرگز از هر اشتباهی برای فریاد کشیدن سر همسرتان و ایجاد فرصتی برای دعواهای خانگی استفاده کنید. شما باید اشتباه را و علت این که چرا اشتباه است، به همسرتان شرح دهید. قرار نیست او را وارد جلسه محاکمه ی کوبنده ای کنید. اطلاع رسانی مرحله ی اول کار است. به همسرتان بگویید کارش اشتباه بود و برایش دلیل بیاورید که به چه علت اشتباه است و چه تاثیری بر شما یا رابطه تان داشته. سپس دوستانه و با مهربانی از او بخواهید که در رفتارش تجدید نظر کند.

www.newfarme.blogfa.com
www.newfarmeurmiya.wordpress.com

71:

:| :|
دروغ میگهـ :|

72:

باسلام
احتمالا دوست عزیز شما موارد را طوری که هست تفسیر نفرده اید... به هرحال اینگونه تستها از منابع تحقیقاتی که ازمایشات متعددی شده ارایه می گردد...
امید وارم که این بحث کلی است به ریز مسایل هم دقت نظر داشته باشید...

و شاید شما تز یا تنوری جدیدی را ارایه فرماید در رد و بی اساس بودن این تسنها
با تشکر

73:



3

2) هر چند وقت یک بار شما چیزهایی را خریداری می کنید, ولی واقعا نمی توانید از پس هزینه های آن ها
برآیید؟
همیشه(1امتیاز)بیشتر اوقات(2 امتیاز)به ندرت (3 امتیاز)هرگز ( 4 امتیاز
)
3

3) آیا شده که حرفی بزنید و بعد از گفتن آن پشیمان شده باشید؟
اغلب (1 امتیاز)گاهی (2 امتیاز)خیلی کم (4 امتیاز)هیچ وقت ( 3 امتیاز)
2

) وقتی کسی شما را عصبانی کند, در این صورت شما:
با عصبانیت در مقابل او
می ایستید (2 امتیاز)
به هیچ کس هیچ حرفی
نمی زنید (1 امتیاز)
همه جا از آن شخص گله و
شکایت می کنید (3 امتیاز)
به صورت آرام مساله را
مطرح نمایید ( 4 امتیاز)

میتونهـ 2 باشهـ
میتونهـ 1 بآشهـ




5) معمولا چند مدت طول می کش که به خواب بروید؟
معمولا تا به رختخواب می
روید می خوابید (3 امتیاز)
20 دقیقه طول می کشد
که بخوابی (4 امتیاز)
خواب راختی ندارید و سر
جایتان می غلتید(1 امتیاز)
یک ساعت یا بیشتر
( 2 امتیاز)
2

6) معمولا در چه شرایطی به خود این اجازه را می دهید که گریه کنید؟
وقتی ناراحتم و فقط
دوستان نزدیک یا خانواده ام
حضور دارند (3 امتیاز)
هر زمان که احساس کنم
نیاز به گریه دارم
(4 امتیاز)
هر کاری می کنم تا گریه
نکنم (1امتیاز)
وقتی که تنها هستم
( 2 امتیاز)
1


7) آیا احساس می کنید که دوستان خوبی دارید؟
جمع صمیمی از دوستان و
اعضای خانواده دارم
(4 امتیاز)
افراد کمی در زندگی ام هستند
(3 امتیاز)
به سختی می توانم با
دیگران ارتباط بر قرار کنم
(2 امتیاز)
تنها متکی به خودم هستم
و نیاز به کسی ندارم
( 1 امتیاز)