وصال إلی الله ممکن نیست؛ مگر با بغض نسبت به دشمنان خدا و دشمنان اولیاء خدا و برای همین


وصال إلی الله ممکن نیست؛ مگر با بغض نسبت به دشمنان خدا و دشمنان اولیاء خدا و برای همین




    وصال إلی الله ممکن نیست؛ مگر با بغض نسبت به دشمنان خدا و دشمنان اولیاء خدا و برای همین است که تولی و تبری دو رکن از فروع دین ما بوده و قابل زدودن از دین نیستند. عده ای ادعا دارند که محبت و عشق اهل بیت عصمت علیهم السلام را در دل دارند؛ اما از طرفی هم دشمنی با دشمنان ایشان را کینه ای بیجا و ناشی از هواهای نفسانی می دانند. آیا بی اعتباری این ادعا ثابت نمی گردد؟ چگونه می توان محبت امام معصوم(ع) را در دل نگاه داشت و توأم با آن دشمنی با قاتلین آن حضرت را منکر شد و از لعن و نفرین دشمنان معشوق خویش دست برداشت!؟ آری! از این روست که خدای متعال در قرآن کریم، درباره منافقین فرموده است: «و إذا لقوا الذین آمنو قالو آمنا و إذا خلو إلی شیاطینهم قالوا إنا معکم إنما نحن مستهزئون». یعنی: «و هنگامی که مومنین را ملاقات می کنند می گویند: ایمان آوردیم و هنگامی که با شیطان هایشان خلوت می کنند می گویند: ما با شمائیم؛ (ما فقط آنها را) مسخره می کنیم.» و از اینروست که در زیارت عاشورا، همانطور که بر امام حسین(علیه السلام) و اصحابش درود می فرستیم و تولای خود را نسبت به ایشان ابراز می کنیم، دشمنان ایشان را هم لعن می کنیم و از آنها برائت می جوئیم. من دشمنان و قاتلین امامان معصوم(ع) را لعن تا ابد می کنم اما وسوسه ای در ذهنم ایجاد می شود که آنطور که بخواهم این لعنت باشد نیست می خواهم راهنمایی ام کنید و آن این است که با لعنت بر آنها یاد عذاب بسیار سختی که بر آنها است و می شود می افتم و می گویم که خدا همه چی دستش است و آن آینده آدمها را می سازد (شاید اینجا اشتباه می کنم) بنابراین یک نفر را ابن ملجم (ملعون خدا و ائمه) برنامه می دهد. بیچاره ببین چه عذابی باید ببینه! نمی دانم این به خاطر این است که من قوه قهریه ام کم است یا به خاطر این که یک ناآگاهی دارم و یا به خاطر اینکه وسوسه شیطان است؟! به هر حال من از شما می خواهم به من چیزی بگویید که موقعه لعن این شقی ها حسابی و از ته دل لعنتشون کنم و با جواب دادن به این شبه ها بگویم به درک می خواستند این کار را که حتما با اختیار انجام دادن نمی کردند؟ آیا این جواب من درست است که آنها می دانستند چه عمل هولناکی را انجام می دهند و چه عذابی در انتظارشان است ‌‌که این مهمه پس عذاب حقشان است؟ می شه رابطه شقی ها و تقدیر الهی را بگویید من نتونستم منظور خودم را خوب بیان کنم. امیدوارم که منظورم را فهمیده باشید و شبه های من را رفع کنید.

پاسخ :


اگر شخصی در طول سال مثلا 100 تومان از طریق کار کردن کسب کند و 100 تومان از راه هدیه یا ارث

1:



خواهشمندم بنده را در رابطه با سؤال پیش امده یاری فرمایید. آیا به نظر شما با توجه به گذشت

وصال إلی الله ممکن نیست؛ مگر با بغض نسبت به دشمنان خدا و دشمنان اولیاء خدا و برای همین هست که تولی و تبری دو رکن از فروع دین ما بوده و قابل زدودن از دین نیستند.


چرا نماز و روزه و خیلی چیزهای دیگری بر انسان واجب شد و در صورت انجام ندادن متحمل عذاب
عده ای ادعا دارند که محبت و عشق اهل بیت عصمت علیهم السلام را در دل دارند؛ اما از طرفی هم دشمنی با دشمنان ایشان را کینه ای بیجا و ناشی از هواهای نفسانی می دانند.


برای سلام کردن به یک پسر نامحرم (پسر همسایه) در محیط دانشگاه و نگاه کردن به او (بدون هیچ
آیا بی اعتباری این ادعا ثابت نمی گردد؟ چگونه می توان محبت امام معصوم(ع) را در دل نگاه داشت و توأم با اون دشمنی با قاتلین اون حضرت را منکر شد و از لعن و نفرین دشمنان معشوق خویش دست برداشت!؟ آری! از این روست که خدای متعال در قراون کریم، درباره منافقین فرموده هست: «و إذا لقوا الذین آمنو قالو آمنا و إذا خلو إلی شیاطینهم قالوا إنا معکم إنما نحن مستهزئون».


نظر به شبهه ای که یکی از انسان های دور شده از مبانی انسانیت مطرح نموده است. می پرسند
یعنی: «و هنگامی که مومنین را ملاقات می نمايند می گویند: ایمان آوردیم و هنگامی که با شیطان هایشان خلوت می نمايند می گویند: ما با شمائیم؛ (ما فقط اونها را) مسخره می کنیم.» و از اینروست که در زیارت عاشورا، همانطور که بر امام حسین(علیه السلام) و اصحابش درود می فرستیم و تولای خود را نسبت به ایشان ابراز می کنیم، دشمنان ایشان را هم لعن می کنیم و از اونها برائت می جوئیم.


دوستی با زن شوهردار البته بدون قصد و غرض چه حکمی دارد؟ دوستی با دختران چگونه است؟
من دشمنان و قاتلین امامان معصوم(ع) را لعن تا ابد می کنم اما وسوسه ای در ذهنم ایجاد می شود که اونطور که بخواهم این لعنت باشد نیست می خواهم راهنمایی ام کنید و اون این هست که با لعنت بر اونها یاد عذاب بسیار سختی که بر اونها هست و می شود می افتم و می گویم که خدا همه چی دستش هست و اون آینده آدمها را می سازد (شاید اینجا اشتباه می کنم) بنابراین یک نفر را ابن ملجم (ملعون خدا و ائمه) برنامه می دهد.


انجمن حجتیه چیست؟ و چه کارهایی انجام می دهند و آیا مورد تأیید شما هستند؟
بیچاره ببین چه عذابی باید ببینه! نمی دانم این به خاطر این هست که من قوه قهریه ام کم هست یا به خاطر این که یک ناآگاهی دارم و یا به خاطر اینکه وسوسه شیطان هست؟! به هر حال من از شما می خواهم به من چیزی بگویید که موقعه لعن این شقی ها حسابی و از ته دل لعنتشون کنم و با جواب دادن به این شبه ها بگویم به درک می خواستند این کار را که حتما با اختیار انجام دادن نمی کردند؟ آیا این جواب من درست هست که اونها می دانستند چه عمل هولناکی را انجام می دهند و چه عذابی در انتظارشان هست ‌‌که این مهمه پس عذاب حقشان هست؟ می شه رابطه شقی ها و تقدیر الهی را بگویید من نتونستم منظور خودم را خوب بیان کنم.


در مورد فرقه تصوف و صوفی گری اطلاعاتی را برایم بفرستید.
امیدوارم که منظورم را فهمیده باشید و شبه های من را رفع کنید.
اینکه انسان موجودی هست مختار،‌ امری هست وجدانی و بدیهی که اگر کسی به وجود خود مراجعه کند با تمام وجود می یابد که افعال ارادی خود را با اختیار و اراده خود انجام می دهد و هیچ کسی او را بر این افعال مجبور نمی کند لذا اگر ابن ملجم یا شمر یا یزید یا ابن زیاد دست به اون جنایات عظیم زدند با اختیار خودشان بوده هست.

بلی خدا چنین اراده کرده هست که انسانها با اختیار خود افعال ارادی خود را اجرا کنند، این قضای الهی هست که انسان مختار باشد لذا این که افعال اختیاری انسانها مطابق با قضای الهی هست منافاتی با اختیاری بدن اونها ندارد.

پس کسی که با اختیار خود با خدا و اولیای الهی دشمنی کرده و می کند، مستحق لعن هست و مراد از لعن صرفا فرمودن عبارت «لعنت الله علیه» و امثال اون نیست بلکه حقیقت لعن این هست که انسان در عین اینکه در ظاهر اشقیاء را لعن می کند،  در دل نیز از این گونه افراد و از اعمال زشت اونها متنفر باشد و به خود تلقین کند که مبادا من نیز به این اعمال گرفتار شوم.

به عبارت دیگر یکی از حکمت های لعن دشمنان اسلام این هست که ما به خودمان تذکر دهیم، بدانیم که اگر مواظب خود نباشیم ممکن هست ما نیز گرفتار وساوس شیطان شده با اسلام و اولیای الهی مخالفت کنیم.

بنابراین اصل لعن امثلال ابلیس و شمر و ابن ملجم و یزید و ابن زیاد و ...

به برائت از اعمال و صفات رذیله ای مثل کفر و نفاق، حسادت و تکبر واستکبار و حق ستیزی،‌ طمع و ...

برمی گردد.
بر این پايه کسانی که خود را محب اسلام و اولیای دین می دانند ولی لعن دشمنان اسلام و دشمنان اولیای الهی را جایز نمی دانند یا اون را لغو می دانند،‌ در اشتباهند چون اگر معنای این عقیده این هست که برائت جستن از اعمال و صفات و عقائد رذیله غیر مجاز یا لغو هست در حالی که تبری از اعمال و صفات و عقائد زشت نه تنها لغو یا باطل نیست بلکه عین دین و سیره اهل بیت(ع) هست همان طور که حفظ وحدت مسلمین از اهم واجبات و سیره اهل بیت(ع) هست.


برگرفته از پرسمان
پرسمان در تاریخ 2 اسفند ماه سال 1389 در ساعت 10:26 ب.ظ به این سوال جواب داده هست.





پرسش های مرتبط:
من یک پسر 21 ساله هستم در دانشگاه شاهد ترم 6 مهندسی برق درس می خوانم الان یک ایمیل را برایتان می زنم از خدا شکایت دارم چرا جواب من را ندادی تا من مجبور شم به سایت شما میل کنم چقدر از خواستم که با یک راهنمایی یک ندایی من را کمک کنی از ائمه(ع) شکلایت دارم، درست هست بدم اما شما که معدن خیر و رحمت هستید شما که نگهبانان علم هستید کمک خواستم چرا کمک نکردید چرا کمک نکردید و من را مجبور شوم که راز محرمانه ام را با نامحرمان در میان بگذارم.

من مدت 5 سال هست که گرفتار بیماری خودارضایی شده ام اولین باری که این عمل زشت را انجام دادم کلاس سوم دبیرستان بودم که کم کم شدت گرفت و گاهی کمتر شد و گاهی بیشتر به خدا قسم سپس هر بار که این گناه را انجام می دهم تا مدت ها غمگین می شوم شرمنده می شوم گریه می کنم چقدر دعای عهد را خواندم و فرمود که تا چهل روز عهد می بندم که دیگر این گناه را انجام ندهم و خدا من را به واسطه این چهل روز پاک دامنی از شر شیطان در امان می دارم اما همش تا 20 و چند روز می خواندم و بعد فشار این گناه مرا در کام خود می کشید.

می دانستم که درمان اصلی این بیماری ازداوج هست، اما من پدر و مادر فرهیخته ای نداشتم که بفهمند فرزندشان این مشکل را دارد با اینکه رفتار و حرکات من واضح و تابلو بود! تابستان سال قبل که خسته شدم وقتی به پیش امام رضا(ع) رفتم می دانستم که امام دستش باز هست اگر او هر چه از خدا بخواهد می دهد، خواستم زمینه ازداوج من را فراهم کند، می دانستم هر کسی که از امام رضا(ع) چیزی در مورد ازدواج بخواهد رد نمی کند والله درخواست من حرام و یا خطا نبود که برآورده نشد و یا اینکه می گویید مصلحت نبود آیا کار خیر هم مگر می شود مصلحت نباشد؟ خواستم حداقل به خوابم بیاد یک راهنمایی بکند نام و نشان همسری را که برای من انتخاب کرده بدهد تا من جرأت پیدا کنم و به پدر و مادر بگم که زن می خواهم اما نیامد و من نا امید از دست او.

بارها از خدا خواستم فرمودم خدایا من زن هم نمی خواهم حداقل غریزه جنسی ام را از من بگیر تا گناه نکنم لذت نمی خواهم، کاری کن گناه نکنم این شیطان خدا نشناس هم که دست از سر امت و جوانان بر نمی دارد خدا هم که به داد ما نمی رسد این چه جنگ نابرابری هست حداقل یک نشانه ای به من خدا نشان نداد تا دلم را به او خوش کنم و بگم خدا از دور هوامون رو داره ایرادی نداره اگر صدایش را نمی شویم اگر از نزدیک امام وقت(عج) را نمی بینیم اما اونها از دور هوامون را دارند.

25 اسفند ماه با کاروان راهیان نور رفته بودم مناطق عملیاتی جنوب در طلائیه از حاج همت خواستم که به خوابم بیاد یک کم باهاش صحبت کنم درد دل کنم تا قوت بگیریم یک کم کمکم کنه اما تا حالا که نیامده در جنوب به تمام مناطقی که می رفتیم از شهداء فقط یک درخواست داشتم اون هم اینکه من را کمک نمايند تا در مقابل میل جنسی ام مقاومت کنم همه حرف هایم این بود.

می بینید که بدبختم من از درس و زندگی افتاده ام تا با این میل جنسی ام مقابله کنم نمی گویم امام زاده ام از فشار این میل هزار و یک سایت مستهجن را هم دیده ام که این ها فکرم را خراب کرده اند دردم را بیشتر کرده اند، اما به خدا از همان روز اول از خدا و پیامبران و شهدا خواسته ام که کمکم نمايند اما نمی دانم چرا هنوز یک اشاره ای هم به من نکرده اند تا دلم را خوش کنم.

خدا لعنت کند عمر را که متعه را حرام کرد خدا لعنت نمايند امت متعصب را که متعه را حرام می دانند.

بدم می آید از خودم وقتی حسادت می کنم به مرد و زن جوانی که در خیابان راه می آید، از خدا به خاطر این نیازم بارها شکایت کرده ام فرموده ام که خدایا تو خود بی نیازی و ما را نیازمند آفریده ای و حالا نیاز ما را برطرف نمی کنی.

اکنون من هنوز از درگاه خدا ناامید نشده ام ولی روی مرز ناامیدی هستم می دانم که ناامیدی از درگاه خدا بزرگترین گناه هست اما وقتی جواب آدم را سپس این همه تلاش نمی دهد حق دارم که ناامید شود.

این ها شاید یک هزار درد درون سینه ام باشد خدا می داند که چه آتشی در این دل من هست اما هیچ محرمی را نیافتم تا با او صحبت کنم اصلا خجالت می کشم بگم یک چنین دردی دارم تنها خدا و ائمه(ع) را داشتم و بارها نام برایشان نوشته ام نامه برای خدا و نامه های زیادی برای امام وقت(عج) امام نمی دانم که چرا جواب هیچ کدام از نام ها های من را نداد اند مجبور شدم به سایت شما نامه بنویسم امیدوارم راه حلی عملی و شدنی برایم داشته باشید تا با یاری خدا و شما که وسیله خدا هستید از این غم و درد رهایی یابم؟ در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند ---- گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
چگونه همسرمان را به خودمان وفادارکنیم؟ صادقانه بگویم دچار شک و بدبینی به مردان شده ام احساس می کنم تمام مردان به زنانشان خیانت می نمايند بسیار در فامیل موارد این چنینی داشته ایم حتی مواردی بوده که شاید به خاطر زیبایی و مذهبی بودنم به کرات مردان زن دار و متأهل در محیط کار و دانشگاه به نزدم می آیند و از من تقاضای متعه می نمايند.

درحالی که می دانم اونها از سر هوا و هوس چنین می نمايند.

وقتی می بینیم مردی این کانال شرعی را وسیله رسیدن سریع به خواسته جنسی اش می کند وقتی می بنیم زنان و دختران -حتی زنان فامیل درجه 1خودم- چنین بی حجاب و با آرایش به جامعه می آیند و دلبری مردان را می نمايند وقتی می بینم مردی به زنش خیانت می کند می سوزم.

از ازدواج زده میشم درحالی که میدانم به حسب شرایط خاصم به جهت حفظ ایمان و دینم باید ازدواج کنم اما اینگونه دل چرکین میشوم.

شما را به خدا به خواهران بگویید که چنین بی بند و بار و بی قید به خیابان نیایند چرا ما غربی زندگی می کنیم اختلاط زن و مرد داریم اما می خواهیم اسلامی نتیجه بگیریم؟ نمی دانم هر خواستگاری که می آید می گویم این هم بعد مدتی ازت سیر میشه و میره یا زن دوم می گیره یا میره صیغه میکنه.

آتیش می گیریم یه نگاهی به تلویزیون و سینمایمان بکنید.

همش زن دوم همش فساد آخه چرا؟ نمی دانم چرا دچار این بدبینی شده ام بگذارید صحنه ایی را برایتان توصیف کنم.

در همین نوروز و تعطیلات به مشهد مقدس سفر کرده بودم ساعت ها منتظر تاکسی بودم و نمیافتم خانومی چادری کنار ایستاد کمی بعد ماشینی که دو مرد در عقب بودند ایستاد به ناچار و اضطرار سوار شدم وقتی دو مرد رفتند اون چادری که در جلو نشسته بود دست راننده را گرفت و فرمود خیلی مخلصیم نمی خواهم جملاتش را عینا بگویم اما رفتار و کلامش در شأن یک محجبه نبود حرف هایی زد که شرم می کنم بگویم راننده نیز از او هستقبال کرد به من نگاهی شیطانی کرد و فرمود این لعبت با توه؟ کرایه را دادم از ماشینش فرار کرد به خودم فرمودم مردی به این محاسن و ظاهر مذهبی خانومی چادری اونم مشهد مقدس چند متری حرم؟ آیا واقعا می توانند آزادنه به بهانه صیغه شرعی؟ متأسفم دیگر هر مردی با محاسن می بینم هر چادری می بینم بی اختیار منزجر میشم.

بینید نمیگم من خیلی پاکم نه من حضرت مریم(س) نیستم من هم جوونم تا حا دوست پسری نداشتم.

اگه دیدم رابطه ام با همکاری دانشجویی داره از حد خارج میشه داره عاطفی میشه با توسل به امامان(ع) و توکل به خدا و مشاوره هایی که از دیگران یا حتی شما جلوی خودمو گرفتم.

همین از همسر آینده ام هم توقع دارم اما وقتی به مادر میگم میخوام پسری باشه که دوست دختر نداشته باشه مسخره ام می کنه میگه تو این دوره زمونه همه پسرا دوست دختر دارند زن هم که می گیرند دست بر نمی دارند و ...

کمرم تا میشه اینا رو می بینم.

واقعا هیچ مردی نجیب تو شهرستان تهران نیست؟ چرا واقعا؟ راهنمایی ام کنید.
من در خانواده شوهرم با یکی از برادر شوهرها و خانمشان مشکلی دارم که البته ایشان چند سالی هست که با ما در یک مجموعه زندگی می نمايند (اگر بخواهم از اول توضیح بدهم که مشکل ما چه بوده هست خیلی وقت می برد ولی خلاصه عرض می کنم) از اول ازدواجمان برادر شوهرم گاهی در زندگیمان دخالت می کردند البته نه به طور مستقیم بلکه افکار و صحبت های ایشان روی شوهرم اثر می گذاشت و ما را به جان هم می انداخت مثلا اگر اونها می خواستند به مهمانی بروند و این مهمانی از نظر من خوشایند نبود شوهرم مجبور بود که به خاطر برادرش به این مهمانی برود و همین موضوع باعث جر و بحث ما می شد.

(اما نافرموده نماند که شوهرم هم کمی گوشی هست و حرف و فرموده دیگران زود روی او اثر می گذارد و من واقعا مانده ام که چگونه با او رفتار کنم و بعضی از وقت ها برادرش را به من می فروشد.) البته این یک نمونه کوچک بود.

همیشه ما زن و شوهر با هم درگیر بودیم و یک سری از مسائلی که من دوست نداشتم ولی به صورت اجباری در زندگی من پیاده می شد.

به هرحال در طی این سالها اون قدر مشکلات در زندگی ما آشکار شد که دیگر من تا اونجایی که توانستم خودم را از برادر و خانمشان دور نگه داشتم و شوهرم هم دیگر این موضوع برایش به اثبات رسیده و خودش هم این را فهمیده هست که واقعا باید زیاد با اونها قاطی نشویم.

(برادر شوهرم و خانمشان دیگر در زندگی من نفوذ کرده بودند و خانم ایشان کمی سخن چین هست و تمام گزارشات زندگی من را برای فامیل شوهرم و دیگر جاری هایم بازگو کرده اند و هنوز هم می نمايند.) طوری که نگاه فامیل شوهرم به ما جور دیگری هست.

ولی یک موضوع مرا آزار می دهد که واقعا باید با چنین افرادی که مخصوصا در نزدیکیمان هستند چه طور رفتار کنیم؟ البته عرض کردم که دیگر این خانواده برای ما مفهومی ندارند و دیگر شناخته شده هستند و بقیه همسایه ها هم تا حدی به اخلاق اونها آشنا هستند ولی خوب به هر حال دوست دارم راضی شوم که آیا این کار ما درست هست که از اونها فاصله گرفته ایم و دیگر می دانیم که اگر دوباره با اونها رفت و آمد اونچنانی داشته باشیم دوباره روز از نو و روزی از نو؟ البته در این خصوص این را فهمیده ام که باید با اونها با سیاست رفتار کنم ولی همیشه ته دلم چیز دیگری هست و دلم نمی خواهد با اونها زیاد مهربان باشم و حتی از سخن فرمودن با خانم ایشان دوری می کنم.

البته اونها هم در طی این سال ها هیچ لطفی در حق ما نکرده اند و همیشه باعث دردسر برای ما بوده اند ولی می خواهم از نظر وجدان خودم خیالم راحت باشد که آیا رفتار من با این خانواده صحیح هست؟
من یه خواستگار دارم که نمی دونم چه جوابی باید به اون بدم؟! نمی دونم شما که الان دارید سؤال منو می خونید، روحانی هستید یا نه؟ ولی ازتون خواهش می کنم بر سؤال من تأمل کنید و یه جواب درست و حسابی و منطقی به من بدید.

خواستگاری که می گم یک طلبه هست که قراره موعمم بشه، 32 سال داره و از نظر فرهنگی مثل خود ما هستند.

ما هم آدم های مؤمنی هستیم، اهل مسجد و نماز و دعا و مقید به پیروی از ولایت فقیه.

راستشو بخواین وقتی به این فکر می کنم که یه روحانی می خواد شوهرم باشه احساس می کنم زندگی آینده ام و زندگی اون در تلخی فرو می رود، چون شاید من الان خودمو مجاب کنم که طبق فرموده پیامبر(ص) (که دو نفر باید هم کفو هم باشند) باید با همین فرد ازدواج کنم و رضای خدا را در نظر بگیرم ولی خودم می دونم بعد 3، 4 روز صدام در میاد و حوصله خدا و معنویت و اینجور چیزها رو ندارم.

(در کل آدم متعادلی هستم، نمازمو می خونم، آهنگم گوش میدهم، خانواده مؤمنی هستیم و مقید ولی دوآتیشه نیستیم.) از طرفی طریقه آشنایی اونها با ما از راه یکی از این بنگاه های ازدواج هست که من شدیدا با این قضیه مخالفم، بابا و مامانم اینجوری می خواهند که مشخصات ما را به این بنگاه ها بدهند ولی من می گم مگه ما کالاییم یا خونه که می خواهید بفروشید، از اون گذشته برای دایی بزرگترم هم که می خواستند از این بنگاه ها آدرس دختر بگیرند، داییم می فرمود من از این دختر سفارشی ها نمی خوام.

به همین علت هر کس از این راه معرفی می شه احساس خوبی نسبت بهش ندارم.

تازه اینکه این آقا 32 سال سن داره و چرا تا حالا روحانی شدنش طول کشیده یا اینکه چرا با یکی از دخترهای محصل در حوزه ازدواج نکرده؟ این سؤال رو که از نزدیکان می پرسم می گن تو حساسی و بدبین این طوری نمیشه ازدواج کرد تو سخت می گیری ولی باور کنید تا حالا 5 یا 6 خواستگار کلا داشتم که هیچ کدومشونو شکر خدا من رد نکردم، همشون خودشون جواب رد دادند (بماند که به دل منم چنگی نمی زدند) یه بارم که من جواب مثبت دادم اونم داد، تا مهربرون هم رفتیم جلو، به هم خورد و بعد با مشاوره فهمیدیم طرف مشکل روانی داشته.

حالا من می خوام این یه بار من رد کنم ولی احساس گناه می کنم چی کار کنم؟
متأسفانه در وضعیت اسفناکی برنامه دارم و نیاز به راهنمایی و بدون راهنما هستم.

به دلیل گذشته بد، منظورم رابطه بد پدر و مادر با هم، بی توجهی های اونها و بدبینی های مفرط اونها به هم و به من، بی ارتباطی اونها با اطرافیان و در واقع درون گرایی و امت گریزی و لجبازی هاشون که هنوزم ادامه داره تنهایی و انزوا و درون گرایی ماحصل عمر 22-23 ساله من بوده البته قابل ذکر که من سال ها از مردها و بعضا از زن ها و امت متنفر بودم و امروز به شدت سخت می تونم با امت و همسن و سالام ارتباط بر برنامه کنم.

به دلیل ظاهری که دارم از سوم راهنمایی تاکنون خواستگارای زیاد و سمجی داشتم و دارم که یکی از اونها همکلاسی امروز منه که حرف نمی زنه و با چشم و ابرو می خواد به نتیجه دلخواهش برسه و از همه کس هستفاده کرده حتی از بقیه همکلاسی های پسر و اکثر دانشجو ها هم فهمیدن.

حرف زدن برای من سخته اما اول با خیال اینکه بهش موقعيتی برای پیدا کردن رو و حرف زدن دادم بعد که دیدم نه جریان خیلی با اون چیزی که من فکر می کنم فرق می کنه سعی کردم مثل خودش جوابش رو بدم! (البته کلی موقعيت بهش دادم تا شاید بیاد حرف بزنه که نزد!) اما اون دست بردار نیست.

مطلب دیگه اینه که می دونم با بابا و مامان حرف زده اما مامانم هیچ جوری حاضر نیست حرف بزنه ولی از تیکه کنایه هاش و سوتی هاش فهمیدم ازش بدش نمیاد خلاصه تو خونه هیچ آرامش ندارم.

در دانشگاه هم وضعیت بدتر، آقا 3 عاشق سینه چاک داره که تو این مدت واسم اعصاب نذاشتن.

نه با کسی می تونم حرف بزنم نه می تونم ادامه بدم اعتماد به نفسم رو هم کاملا از دست دادم.

من هیچ وقت به این موضوع(ازدواج) فکر نمی کردم و هیچ وقت جدیش نگرفته بودم آخه همیشه تنهایی رو ترجیح می دادم و می دم و از ازدواجم بدم میاد.

به شدت احساس خستگی و افسردگی می کنم و دیگه هیچ انگیزه ای برای ادامه هیچی ندارم.

لازم به ذکره بسیار حساس و عصبی و فکری شدم (بودم اما امروز شدیدتر).

و اینکه با همه نفرتها، من امروز دارم دوران نقاهت یه علاقه یا عشق شکست خورده رو می گذرونم.

نمی دونم اگه شما هم پیدا نمی شدید امروز باید چه می کردم؟ تنها امید به خدا و لطف اونه که هنوز رو پاهام ایستادم اما با کمر شکسته و هنوز سعی می کنم امید خودم را حفظ کنم.

برای داشتن یه زندگی عادی هنوز امروز زود و من باید اول خودم رو درست کنم بعد به زندگی یکی دیگه وارد شم.

یه چیز دیگه اینکه یه هم کلاسی دیگه پسر دارم که من فقط به اون به چشم برادر نگاه می کنم اما انگار اونم آره! اما می ترسم اینم یه نقشه دیگه باشه غیر از این اون خیلی بچه اس و نمی دونم می تونم بهش اعتماد کنم یا نه (تو این مدت دسته جمعی برای به خاک زدن من تمام تلاششون رو کردن البته حساب این بنده خدا کمی از بقیه جداست) لطفا کمکم کنید و در این راستا کتاب های روان شناسی رو بهم معرفی کنید.



کلیدواژه






76 out of 100 based on 56 user ratings 706 reviews